تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 24
سلام سلام! بالاخره براتون پارت جدید تنسگل رو اوردم

مثل اینکه خیلی منتظرش بودین

بفرمایـــــید ادامـــــــــــــــه







" Part 24 "




با کلی استرس و ترس و دلهره به سمت ایستگاه

حرکت کردم...گفتم نکنه الان اونجا باشه و من الکی نگران شده باشم!

قلبم تند تند میزد و داشتم با تمام توانم میدوویدم سمت ایستگاه که یهو

متوجه صدای داد و بیدادی که از بن بست تنگ و باریک کنار ایستگاه میومد

شدم....

رفتم توی کوچه و تنسگل و بابک رو اونجا دیدم....

بابک تنسگل رو به دیوار چسبونده بود و دوتا دستش رو به دیوار تکیه داده

بود و تنس رو بین دوتا دستاش گیر انداخته بود. تنس هم فقط ایستاده بود

و بهش خیره شد بود و بی صدا اشک میریخت و بابک هم هی داد و بی

داد میکرد!

" چرا باهام حرف نمیزنی؟! "

" یه ماهه دنبالتم چرا انقدر بهم بی توجهی میکنی؟! "

" ی بار هم صدات رو نشنیدم! چرا هیچی نمیگی؟! "

" بخاطر اون پسرست مگه نه؟! واسه اونه که بامن حرف نمیزنی؟! "

" کیه اون؟ دوست پسرته مگه نه؟! "

" دیوونم کردی خب یه چیزی بگو! چرا منو نگاه میکنی! "

" هرکی جای من بود دو روزه ولت میکرد! ببین من دوست دارم که

هنوزم دنبالتم! چرا بی توجهی تنسگل؟ "

تنس چشماش رو بست و به دیوار تکیه داد و اروم نشست روی زمین و

دستش رو گذاشت روی دهش و اشکاش بیشتر ریختن....خیلی ترسیده بود

داشت میلرزید! بابک هم جلوش روی زانوهاش خم شد و بازوم داد زد:

به م نگا کن!!! چشماتو وا کن!

خیلی عصبی شدم! پسره ی عوضی چظور به خودش اجازه داد اینکار رو 

باهاش بکنه؟! نزدیک بود جوش بیارم! نزدیک بود مفجر بشم!

کیفم رو انداختم رو زمین و داد زدم: چه غلطی میکنی؟!

بعد با قدمای تند رفتم سمتش. منو که دید یکم ترسید و از ناگهانی ظاهر

شدنم چشماش گرد شد. هنوز فرصت نکرده بود درست و حسابی نگام 

کنه و هنوز همونطور روی زانوش رو به روی تنس خم شده بود که رفتم جلو و

با پام یه لگد محکم بهش زدم و روی پهلوش افتاد روی زمین و روی ارنجش

چند سانتی متری سر خورد و روی زمین کشیده شد.

انقدر عصبی بودم که حس میکردم از سرم داره دود بلند میشه! به چه 

جراتی داشت اذیتش میکرد؟! مگه دفه ی قبل بهش هشدار نداده بودم؟!

مگه نگفتم نزدیکش نشه؟! تقصیر خودمه! از روز اول جدیت نگرفتم دم دراوردی!

اگه از همون روز اول که خورد به تنس یه درس درست و حسابی بهش داده

بودم الان جرات نمیکرد بهش نزدیک شه!

با عصبانیت و با قدمای تند و نفس های سنگین رفتم سمتش و خم شدم و 

یقه ی لباسش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم، یقش رو کشیدم و صورتش

رو به صورت خودم نزدیک کردم و درحالی که چشمام از عصبانیت گرد شده بود 

داد زدم: مگه نگفتم دور و برش نبینمت!؟! نکنه کری اشغال؟!!!

و بعد یقش رو ول کرد و محکم پرتش کردم روی زمین.

هیچ عکس العملی نشون نمیداد، حتی مقاومت نمیکرد یا از خودش دفاع نمیکرد!

البته فرصتی هم نداشت! بهش اجازه نمیدادم کاری کنه!

فقط با حرص نگاهم میکرد! منم هنوز اروم نشده بودم...بازم رفتم طرفش و روی

زانوم خم شدم و یه بار دیگه یقش رو گرفتم و یه مشت خوابوندم گوشه ی لبش.

از شدت عصبانیت داغ کرده بودم و با اینکه هوا سرد بود قطره های عرق روی 

پیشونیم نشسته بود....قلبم تند تند میزد....

همونطور که نفس نفس میزدم از جام بلند شدم و دستمو بردم تو موهام و از

توی صورتم زدمشون کنار و تهدید وار بهش گفتم: 

نزدیکش ببینمت زندت نمیزارم!!! فهمیدی؟

و بعد محکم یه لگد به شکمش زدم و اخی گفت و از درد روی زمین به خودش

پیچید...

وقتی کامل حرصمو روش خالی کردم زبونم رو تو دهنم چرخوندم و بینیم رو 

کشیدم بالا و چرخیدم و تنس رو دیدم که سر جاش خشکش زده بود و با چشمای

گریون با ترس به من ذل زده بود. هنوز داشت میلرزید....

راه افتادم سمتش و داشتم همزمان میگفتم: خوبــ....

ولی قبل از اینکه بتونم حرفم رو کامل کنم با گریه دویید سمتم و خودش رو 

انداخت توی بقلم! ازین کارش شکه شدم...اصلا انتظار نداشتم همچین کاری

کنه....قلبم از قبل تند تر میزد....

همونطور که نفس نفس میزدم اروم دستم رو دورش حلقه کردم و بریده بریده

گفتم: نترس...نترس.....تموم شد...

باورم نمیشد...فکر نمیکردم حتی نگاهم کنه! ولی مثل اینکه خیلی ترسیده

بود....هنوز داشت میلرزید و اشک میریخت...

دوتا دستاش رو روی قفسه ی سینم گذاشته بود و سرش رو توی گودی 

گردم فرو برده بود و لباسم رو توی دستاش گرفته بود و از شدت ترس مچاله کرده

بود، اونجا بود که فهمیدم واقعا ترسیده...

یکم نازش کردم و گفتم: ســــسس....اروم باش...

اَه! روهان چقدر احمقی! اون که صداتو نمیشنوه.....

همونطور که تنس رو بقل کرده بودم سرم رو چرخوندم و به بابک نگاه کردم که

روی زمین افتاده بود و داشت سعی میکرد بلند شه....

چشمش رو ما قفل شد و میدیدم که داره از حسادت میمیره....حرصش گرفته

بود.

تنس رو اروم از تو بقلم اوردم بیرون و کیفش رو از روی زمین برداشتم و کیفم خودم

رو هم زدم سر کولم و بعد دستم رو انداختم دور شونش و همونطور که سعی

میکردم ارومش کنم دنبال خودم بردمش. به ی سوپری که رسیدیم ایستادم و

ی بطری اب گرفتم و دوتایی روی نیمکتی که اون دور و برا بود نشستیم.

بطری اب رو واسش باز کردم و گرفتم طرفش، همونطور که دستش میلرزید

بطری رو ازم گرفت و یه قلوپ اب خورد...

هنوز عصبی بودم و قلبم همچنان تند میزد، دور تا دور صورتم عرق سرد نشسته

بود. هنوز اخم کرده بودم، با همون اخمم رو بهش گفتم: خوبی؟

فقط نگام کرد....یه نفس عمیق کشیدم و با اخم یه طرف دیگه رو نگاه کردم

و لبم رو گاز گرفتم....اروم بطری اب رو ازش گرفتم و یه قلوپ اب خوردم و بعد درش

رو بستم و بازم به تنس نگاه کردم و با کلافگی مژه هامو بهم نزدیک کردم:

کاریت که نکرد؟

بازم فقط نگاه کرد....حالا اون دیگه اروم شده بود و گریش بند اومده بود، دیگه

نمیلرزید...بهتر شده بود. حالا این من بودم که حالم بهم ریخته بود...

با اینکه هنوز عصبی بودم دستم رو بردم تو جیبم و یه دستمال دراوردم و 

گرفتم سمتش: بیا....اشکاتو پاک کن.

دستمال رو ازم گرفت و یه کاری کرد که بدجور شکه شدم....

باورم نمیشد....چرا تنس اینکارو کرد؟ چرا اینجوریه؟ چرا حتی وقتی ازم عصبانیه

بازم مهربونی میکنه؟

دستمال رو ازم گرفت و اروم دستش رو اورد نزدیک صورتم و موهام که حالا بهم

ریخته شده بود و اومده بود توی پیشونیم رو زد کنار و با دستمال کاغذی عرق

هایی که روی پیشونیم نشسته بود رو خشک کرد....

وقت داشت صورتم رو خشک میکرد فقط میتوستم بهش خیره شم، نمیتونستم

ازش چشم بردارم....هنوز ازم ناراحت بود، ولی بازم با این حال!

واقعا تو ادمی؟ تو خیلی مهربونی یا من خیلی سنگ دلم؟

تو خیلی با احساسی که من زیادی بی احساسم؟

کارش که تموم شد نگام کرد و منم فقط نگاش کردم، هنوز اون ناراحتی رو ته

چشماش میدیدم....چند ثانیه ای سرم رو انداختم پایین و بعد ی نفس عمیق

کشیدم و اروم یکی زدم رو شونش: پاشو....پاشو بریم خونه....

و بعد یه تاکسی گرفتم و سوارش شدیم...




*********************



ساعت 4 بود و داشتیم اماده میشدیم، عمه مهرناز دعوتمون کرده بود 

خونشون برای عصرونه و شام. داشتم لباس میپوشیدم که گوشیم زنگ

زد، جواب دادم:

بله رضا....دارم میرم جایی، چطور؟ امروز؟ کدوم کافه؟ با بچه های خودمون؟

نمیدونم والا....ساعت چند میخواین برین حالا؟ نمیدونم...زیاد رو من حساب 

باز نکن....تو و بچه ها برین، من اگه زود برگشتم خونه و حال و حوصلشو 

داشتم یه سر میام پیشتون....باشه...مرسی خبر دادی. خدافظ.

و بعد گوشی رو قطع کردم.

همه اماده شدیم و سوار ماشین شدیم و بابا راه افتاد....

چشمم به تنس افتاد که به بیرون چشم دوخته بود....از ظهر که اومدیم خونه

بازم کز کرد گوشه ی اتاق و بازم ساکت شد و بی توجهی کرد. فکر میکردم

بعد از اینکه اونطوری پرید تو بقلم دیگه همه چیز درست شده باشه...ولی انگار

اشتباه میکردم.

باید یه فکر اساسی واسه این ماجرا میکردم...

خیلی اعصابم رو بهم ریخته بود! نمیدونم چرا اگار بدجور وابسته ی توجه کردناش

شده بودم، واسه همین وقتی بی توجهی میکرد دیوونه میشدم...دلم واسه

مهربونیاش، یادداشت هاش، لبخنداش....همه چیزاش تنگ شده بود.

وقتی اینجوری ساکت و بی توجه بود انگار یه چیزی کم بود. دلم میخواست

همه چیز برگرده به حالت اولش....و وقتی میگم حالت اول، خودمم نمیدونم

منظورم دوره ایه که تنس نبود و همه چیز فرق میکرد، یا دوره ای که تنس خوشحال

و مهربون بود....هنوز خودمم نمیدوستم با خودم چند چندم....واقعا نمیدونستم

پذیرفتمش یا نه. خیلی گیج کننده بود...همه چیز! انگار احساساتم و غرورم 

باهم درحال جنگ بودن....احساساتم میگفت بس کن دیگه میدونم تو خواهرت

رو دوست داری و بهش وابسته شدی! میدونم قبولش کردی! و غرورم از اون

طرف میگفت نه! اون حق نداره جزئی از خانوادت باشه و تو لازم نیست چیزی

رو باهاش تقسیم کنی! تو ازش متنفری و اصلا نمیخوای قبولش کنی....

و حاصل این جنگ بین غرور و احساساتم فقط سردرگمی بود....

ولی بازم، باید این اوضاع رو درست میکردم، با اینکه تنس دیگه داشت زیادی

ناز میکرد و منم دیگه خیلی نازش رو کشیده بودم! عذر خواهی هم که کرده

بودم...دیگه بیشتر از این باید چکار میکردم؟ غرورمو واسش زیر پا گذاشتم.

من کی واسه یه دختر همچین کاری کردم؟ میدونم الان میگین ترمه -_-

ترمه فرق داره....خب...اون ترمست :)

هرکاری میتونستم واسه تنسگل انجام داده بودم، ولی همچنان ازم ناراحت

بود...یه جورایی هم بهش حق میدادم...

اهی کشیدم و منم به بیرون ذل زدم. سر راه به بابا گفتم همون مغازه

ای که واسه تنس دستکش خریدم وایسه و رفتم و یه جفت دستکش دیگه

خریدم. بعله....واسه کلاغ خانوم. یادمه گفت خیلی از دستکش های 

تنس خوشش اومده....دلم نیومد واسش نگیرم. میدونستم اینارو ببینه

خیلی ذوق میکنه.

رسیدیم خونه ی عمه اینا و وارد شدیم و خلاصه سلام و احوال پرسی.

عمه شروع کرد به پذیرایی کردن و طبق معمول مامان و عمه مهرناز گرفتار

صحبت و بابا و عمو افشین هم همینطور. فقط تنس بود که سرشو انداخته بود

پایین و به کفشاش خیره شده بود.....

همونطور که یه تیکه کیک میچپوندم تو دهنم رو به عمه گفتم:

مهرناز خانوم دخترتون کجاست پس؟ باز رفته بیرون عشق و حال؟ یا

بازم پروژه داشتن با دوستاش رفته انجام بده؟

عمه یه چشم غره بهم رفت و با شوخی گفت: راجب دخترم اینجوری نگوا!

ستاره گوش پسرتو میبرما....

خندیدم: خب حالا کجاست ترمه خانوم؟

عمه با ناراحتی گفت: مریضه. بدجور سرما خورده و تب داره.قرص خورده 

الانم تو اتاقش خوابه.

لبخندم رو صورتم ماسید: عه...چش شده؟! تا دیروز که خوبه خوب بود؟!

عمه سری تکون داد و با کلافگی گفت: اون روز رفت برف بازی سرما خورد.

بعدشم این بلا سرش اومد...هی بهش میگم لباس بیشتر بپوش گوش نمیده

که! یه دنده!

سری تکون دادم و گفتم: من میرم یه سری بهش بزنم...

بعد دستکش هارو برداشتم و پشتم قایم کردم  رفتم سمت اتاقش.

اروم در زدم و یواش درو باز کردم، پرده هارو کشیده بود و چراغا خاموش

بود و اتاق تاریکه تاریک بود. ترمه هم مثل کرم ابریشم تو پتوش پیله بسته

بود. رفتم داخل و در رو پشت سرم یواش بستم و همونطور که دستکش هارو

پشتم قایم کرده بودم نزدیک تختش شدم. فقط صورتش از زیر پتو معلوم بود.

روی پیشونیش عرق نشسته بود و موهای دور صورتش از شدت عرق خیس

شده بودن و لپاش گل انداخته بود....

مثل اینکه حالش خیلی بد بود!

اروم دست گذاتم روی پیشونیش و یواش چشماشو باز کرد...

داشت تو تب میسوخت! نشستم پایین تختش و با نگرانی گفتم:

چی شدی ترمه؟ تو که خوب بودی تا دیروز....

چند تا سرفه کرد و با صدای گرفته گفت: سرما خوردم....گلوم میسوزه..

زیاد حرف بزنم درد میگیره...نمیتونم زیاد حرف بزنم.

یه خنده از لای لبام در رفت و یواش گفتم: مگه اینکه اینجوری ساکت شی!

اخمی کرد و چشماشو چرخوند ولی حال نداشت چیزی در جوابم بگه.

بازم خندیدم و با اینکه میدونستم واقعا مریضه ولی بازم شروع کردم به

اذیت کردنش و خواستم حال و هواشو عوض کنم. گفتم:

پاشو....پاشو کلاغ خودتو نزن به مریضی! سالمه سالمی! میدونم بازم با

من قهر کردی که اون روز نیومدم باهات برف بازی کنم.

و بعد همونطور که میخندیدم داشتم نگاهش میکردم که اخمی کرد و 

با اینکه میگفت گلوش میسوزه ترجیح داد درد بکشه ولی جواب منو بده و

جلوی من کم نیاره! با حرص گفت:

چرا فک میکنی انقدر واسم مهمی خودشیفته خان؟

چشمام رو گرد کردم و خودم رو زدم به اون راه: من خودشیفتم؟! من؟!

دلت میاد اخه؟ من به این مهربونی....

لباشو جمع کرد و یه چشم غره بهم رفت: اره مگه اینکه همه ی مهربونا

مرده باشن!

زدم زیر خنده...ینی تو اوج مریضی هم دست از کل کل کردن با من برنمیداره!

همونطور که میخندیدم بازم غرغر کرد: زهرماااااار...رو اب بخندی. من اینجا

دارم تو تب میسوزم بعد این نردبون نشسته واسه من میخنده...

بیشتر خندیدم و گفتم: خوبه مریضی و این همه حاظر جوابی میکنی

کلاغ!

اخمی کرد و پتو رو کشید روی سرش و گفت: همینه که هست!

نمیخوای تحمل کنی میتونی تشریفت رو ببری بیرون از اتاقم!

ابروهام رو دادم بالا و از جام بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت در

اتاقش با شیطونی گفتم: باااااشه....میرم...اون دستکش گل گلی ها رو

که دوسشون داری هم میدم یکی دیگه...

رسیدم دم در و درو باز کردم و برگشتم یه نیم نگاه به ترمه بندازم و

قبل از اینکه فرصت کنم نگاش کنم یه بالشت اومد تو صورتم!

خندیدم و بالشت رو گرفتم و انداختم اونور: چیه پشیمون شدی؟

اخمی کرد و همونطور که نشسته بود روی تختش گفت:

دستکشامو بده.

بعد دستشو گرفت جلو و اشاره کرد که دستکش هارو براش ببرم.

رفتم سمتش و همونطور که به قیافه ی ژولیدش میخندیدم گفتم:

اگه بت بدم چکار میکنی برام؟

جیغ زد و یه بار دیگه یه بالشت دیگه کوبید تو بازم و غر غر کرد:

بدش منننننننننننن!

خندیدم و خم شدم جلوش و دستکش هارو بهمش دادم:

باشه بابا...تسلیم. ماله خودت.

یه چشم غره بهم رفت و دستکش هارو از تو دستم کشید. ینی

وقتی ترمه مریض میشد بامزه ترین موجود روی زمین میشد!

میتونستم درسته قورتش بدم! همزمان غرغرو ولی مظلوم و بی جون

بود!

با ذوق نگاشون کرد: صورتی!

بعد همونطوری که میخندید و لپای قرمزش از خنده هاش برجسته

تر میشدن دستکش ها رو کرد توی دستش و یکم دیگه با ذوق نگاشون

کرد بعد باز خوابید سرجاش و پتوش رو کشید رو خودش و با خوشحالی

گفت: خب دیگه برو.

خندم رو صورتم ماسید: یه دستت درد نکنه ای چیزی....

با همون لحن خوشحالش گفت: وظیفته. مگه نمیگی تو کل دخترای

فامیلتون فقط با من راحتی همه چیزو به من میگی؟ خب ادم باید واسه

کسی که همه ی غرغرا و چرت و پرتا و درد و دلاشو گوش میده یه

کادوی ناقابل بخره دیگه.... تازه این کادو هم محسوب نمیشه!

خندیدم: پس چیه؟

جواب داد: کادو نیست دیگه....منم مثل تنسگل مثل خواهرت میمونم!

چه فرقی دارم با اون؟ تازه شاید مقام من ازون بالاتر باشه...واسه اون

چرا خریدی؟ واسه منم به همون دلیل خریدی.

اینو که گفت رفتم تو فکر....واقعا من چرا واسه تنس دستکش

خریدم؟ چون حسودیم میشد؟ حسودی...به بابک؟ نه. امکان نداره.

بابک عاشق تنسه....یا حالا هرچی که اسم حسش رو میزاره...

ولی من که عاشق تنسگل نیستم....

پس چی؟ اعصابم بهم میریخت که یکی دیگه اونارو بهش داده؟ که

یکی داره بهش نزدیک میشه؟ یکی که غریبست؟

دوست نداشتم کسی بهش انقدر نزدیک شه...نمیدونم انگار یه

حسی بهم میگفت مواظبش باش....نزار کسی بهش نزدیک شه!

خب...حالا چرا کسی بهش نزدیک نشه؟ چون....خب چون....

اَه! اخه چرا گفتن این کلمه انقد واسم سخته؟! خواهر...

چرا نمیتونم قبولش کنم؟! از این وضعیت خستم....








" تنسگل "


ساعت نزدیکای 10 شب بود. یه ساعتی میشد که از خونه ی عمه

اینا برگشته بودم.....ترمه مریض شده بود و نتونست بیاد باهامون

وقت بگذرونه....حالش خیلی بد بود...واسش نگران شدم. عمه میگفت

چون اون روز برف بازی کرده سرما خورده کاشکی زودتر خوب شه...

دوست ندارم اینجوری ببینمش...

روی یکی از باکس ای چوبی زیر پنجره ی اتاقم نشسته بودم و به

اسمون خیره شده بودم...چشمم به ماه افتاد و یادم به مهتاب افتاد.

ینی الان داره چکار میکنه؟ حالش چطوره؟ دلم خیلی واسش تنگ

شده.... همونطور تو خیالاتم غرق شده بودم که با باز شدن در رشته

ی افکارم پاره شد و برگشتم و به در اتاقم نگاه کردم، روهان رو تو

چهارچوب در دیدم.

یکم نگام کرد و مکث کرد: چیزه...ام....بابا گوشیش رو خونه ی عمه

اینا جا گذاشته من میخوام برم بیارمش. میخوای توهم بیای؟

یکم نگاش کردم....لباسش واسه "فقط گوشی رو اوردن" خیلی شیک

و پیک بود...یه پلیور خاکستری کلاه دار پوشیده بود با یه شلوار مشکی

و یه جفت ازون کفش گنده هاش...

اصلا چرا از من میخواست باهاش برم؟ چرا تنهایی نمیره؟ ینی...برم؟

داشتم با خودم دو دوتا چهارتا میکردم که یهو باز گفت:

میای یه هوایی هم عوض میکنی دیگه...یه دوری هم میزنی...ها؟

و بعد با دستش پشت سرش رو خاروند.

چند ثانیه بهش نگاه کردم و لبمو گاز گرفتم...شاید واقعا باید اون

موضوع رو فراموش میکردم...خب روهان که معذرت خواهی کرده بود.

شرایط اون لحظش رو هم واسم توضیح داده بود...

شاید باید لوس بازی رو کنار میزاشتم، گرچه فکر نمیکنم کارم لوس

بازی بود. واقعا دلم رو شکسته بود و واقعا بیشتر از این نمیتونستم

بدرفتاری هاش رو تحمل کنم. ولی انگار حالا واقعا پشیمون بود...

دیگه نمیتونستم بیشتر از این باهاش بدرفتاری کنم....دلم نمیومد..

هرچی باشه خب....داداشم بود. دوسش داشتم...

اره. باید باهاش کنار بیام و این موضوع رو هم مثل قبلیا فراموش کنم.

سری تکون دادم که معنی باشه رو میداد، یه لبخند زد ولی سریع ازم

قایمش کرد و گفت: من پایین تو ماشین منتظر میمونم. اماده شدی

بیا.

و بعد درو بست و رفت بیرون.

چرا انقدر خوشحال بود؟ سری تکون دادم و رفتم سمت کمدم.

شنل بلندم که کرمی رنگ بود و تا روی زانوهام میرسید رو پوشیدم.

کلاه داشت و دور کلاهش خز نباتی رنگ داشت. یه جوراب شلواری

ضخیم مشکی رنگ هم پوشیدم و نیم بوت قهوه ایم رو هم پام کردم.

یه شال کرمی انداختم روی سرم و بدون اینکه چیزی با خودم بردارم

از اتاق زدم بیرون و به سمت ماشین راه افتادم....

سوار ماشین شدم، روهان بهم یه نگاه انداخت و در حیاط رو زد و راه

افتاد. تو تمام راه هردومون ساکت بودیم و هیچ حرفی بینمون رد و بدل

نشد. وقتی رسیدیم خونه ی عمه اینا جلوی درشون پارک کرد و گفت:

من میرم گوشی رو بیارم. درو قفل کن، من زودی میام.

چند دقه ای گذشت و روها برگشت و گوشی رو گذاشت زیرِ دستیِ

ماشین و همونطور که یه چشمش به خیابون بود به من نگاه کرد:

چیزی نمیخوای؟

نگاش کردم و سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم. اونم سری تکون دا

و راه افتاد. محو نگاه کردنش شدم.... واقعا باید یه همچین واکنشی

از خودم نشون میدادم تا انقد مهربون بشی داداشی؟

نمیدونستم از این مهربون شدنش خوشحال باشم یا ناراحت...

احساس حقارت کنم یا خوشحالی؟ بازم تو افکارم غرق شدم که یهو

گوشیش رو برداشت و شروع به حرف زد کرد: الو رضا؟

وقتی متوجه شدم داره با یکی از دوستاش حرف میزنه سرم رو

برگردوندم و بازم به بیرون چشم دوختم. گوشی رو که قطع کرد یه

مدت رانندگی کرد و یجا ایستاد و پارک کرد. کمربندش رو باز کرد 

و رو به من گفت: پیاده شو.

با تعجب دور و برم رو نگاه کردم...چرا ایستادیم؟ اینجا کجا بود؟! اصلا

شبیه خیابونای نزدیک خونه نبود...

روهان نگام کرد: پیاده شو دیگه تنسگل.

هنوز تو شک بودم....پیاده شدم و هاج و واج دور و برم رو نگاه کردم.

چرا اومدیم اینجا؟!

روهان در ماشین رو قفل کرد و اومد سمتم و دستم رو گرفت: بیا.

بعد منو دنبال خودش برد و از خیابون رد شدیم.

هنوز نمیدونستم کجا داریم میریم و جریان چیه...استرس گرفته بودم

و قلبم تند تند میزد....

همونطور سردرگم بودم که وارد یه کافه شدیم...قرار داشت؟ با کیهان

اینا؟

اروم دستم رو ول کرد و دستش رو گذاشت روی کمرم و به راهش ادامه

داد...با این حرکتش قلبم هزار بار تند تر زد و نفسام به شماره افتاد...

روهان داشت چکار میکرد؟! این حرکتش واقعا شکم کرد....

به راهمون ادامه دادیم تا متوجه گروهی از دوستاش شدم که گوشه ی

کافه دور میز جمع شده بودن...همونایی که اون روز تو مدرسه دیدمشون.

با تعجب به روهان نگاه کردم و سعی کردم راهمو بچرخونم و برم ولی

دستش رو اروم روی کمرم فشار داد و مانع رفتنم شد.

چکار داشت میکرد؟! خل شده بود یا واقعا حواسش نبود دوستاش

اونجان؟!

روهان که میخواست منو ازشون قایم کنه پس چرا الان داشت منو

میبرد پیششون؟!

دلم مثل سیر و سرکه میجوشید و واقعا گیج شده بودم...

نمیخواستم اتفاق بدی بیوفته یا صحنه های اون روز بازم تکرار شه...

واقعا نمیدونستم تو سر روهان چی میگذشت!

فقط با تعجب بهش نگاه کردم، به میز که رسیدیم با لبخند دوستاش

رو صدا زد و همه نگاها چرخید و روی من قفل شد....

روهان قبل از اینکه بشینه گفت: سلام...چطورین؟

یکی از دوستاش با خوشحالی بلند شد: به به روهان! ازین طرفا!

فکر کردم نمیای!

روهان خندید: گفتم یه سر بیام پیشتون....

اون یکی دوستش همونطور که نوشیدنیش رو میخورد گفت:

حالا این کیه با خودت اوردی؟ این همونی نیست که اون روز تو

مدرسه دیدیمش؟

با این حرفشون قلبم برای چند ثانیه ایستاد و به روهان نگاه کردم

و منتظر واکنشش شدم.

یه لبخند زد و چند ثانیه سرش رو انداخت پایین و بعد به من نگاه کرد،

دستش رو روی کمرم محکمتر کرد و یکم منو به خودش نزدیکتر کرد

و گفت:

بچه ها این خواهرمه، تنسگل.










ببخشید که این پارت انقدر طولانــــــــی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی بچه ها یه چنل زدم که وقتی پست جدید میزارم اونجا اعلام میکنم

میتونین عضو شین و سریع خبردار شین که کدوم داستان اپ شده ^^

اینطوری شاید بتونیم باهم دوست هم بشیم و بهم نزدیکتر شیم

خوشحال میشم جوین بشین، لینکش تو پستِ ثابت هست




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ یکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه