تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - انتهای خیابان وارونگی - Part 1
ســـــــــــلام همگی ببخشید نبودم

داشتم براتون داستان جدید رو اماده میکردمــــبعــــله

امیدوارم خوشتون بیاد ~ تشریف ببرید ادامــــــــــــــــه



خلاصه ی داستان:

داستانِ انتهای خیابان وارونگی راجب دوتا خواهرِ دوقلوئه به اسم های مهتاب و خورشید که

اخلاق های کاملا وارونه دارن. این دو خواهر بخاطر مشکلاتی که در گذشته واسه

پدرشون به وجود اومده مجبور به یه ازدواج اجباری میشن، بدون اینکه طرف مقابلشون

رو حتی بشناسن و دیده باشن، و وقتی با همسر اجباریه ایندشون رو به رو میشن یه

سری اتفاقا واسشون میوفته که جریانای بامزه ای  و خنده داری رو به وجود میاره....








" Part 1 "




" خورشید "

با شنیدن صدای مامان که اروم و یواشکی صدام میزد یواش از اتاق اومدم

بیرون و کنار راه پله روی نرده ها خم شدم و به رو به مامان که پایین پله ها

ایستاده بود گفتم: بله مامان؟

مامان با کلافگی و استرس با یه لحن عصبی گفت: پس مهتاب کو؟!

لبامو روی هم فشار دادم: زنگ زدم مامان. گفت تو راهه دیگه.

مامان چشماشو گرد کرد و نفسشو با عصبانیت داد بیرون:

اخر منو میکشه این دختر! اخه الان وقت بیرون رفتن بود؟! خواستگارا اومدن

بعد این مهتاب خانوم معلوم نیست کدوم قبرستونیه!

موهامو زدم پشت گوشم و اروم گفتم: کدوما اومدن؟

مامان یه نفس عمیق کشید: عمو هادی و خانومش و پسرش اومدن. عمو

نادر و خانومش هم اومدن ولی پسرشون هنوز نرسیده. یه زنگ دیگه به

اون مهتاب اتیش پاره بزن بگو تا ده دقه ی دیگه خونه نباشه پوست رو سرش

نمیزارم.

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: چشم مامان جان. شما حرص نخور برو با خیال

راحت به مهمونا برس. من بازم بهش زنگ میزنم....

مامان زیر لب یه غرغر کرد و بعد برگشت تو اشپزخونه. بدو بدو رفتم تو اتاقم

و دنبال گوشیم گشتم و بعد از پیدا کردنش سریع شماره ی مهتاب رو گرفتم.

پنج شیش تا بوق خورد تا بالاخره گوشی رو برداشت، هول هولکی گفتم:

الو مهتاب کجایی؟!






" مهتاب "

زدم رو صدلی رانده تاکسی و گفتم: عاقا عاقا! دستت درد نکن سر همین 

خیابون نگه دار! 

بعد پولش رو بهش دادم و پیاده شدم و با قدمای تند تند به سمت خونه 

حرکت کردم. مامان پوست از کلم میکنه!!! میدونم حالا هی میخواد بگه

چرا دیر کردی! خب به م چه که خواستگارا تایمینگ ندارن؟ به من چه کلاس

زبان من و اومدن اونا تو یه ساعته؟! اَه!

داشتم تو کوچمون فشنگی میدوییدم که زود برسم خونه که متوجه زنگ 

خوردن گوشیم شدم. همونطور که نفس نفس میزدم جواب دادم: الو خورشید؟

چیه بابا دارم میام! دهنمو سرویس کردی! خب خودت یه چیزی واسه مامان

سرهم کن دیگه قوربونت برم! جت شخصی که ندارم! طول میکشه از این سر

شهر بیام اون سر شهر. دارم میام بخدا...تو کوچم. خیله خب! بااااشه...حالا

مگه اومدن شادومادای مامان خانوم؟؟! چی چی؟ یکیشون اومده اونوقت 

مامان انقد منو هول میکنه؟! ببین به مامان بگو من بعد شام میام پس...!

عجبا...اون یکیش کجاست خبر مرگش حالا؟ خب....بااااشه....اومدم. خدافظ.

گوشی رو قطع کردم و یکم دیگه دوییدم تا رسیدم دم در خونه. همزمان با من

یکی رو به روی در خونمون ماشینش رو پارک کرد و پیاده شد. داشتم توی کیفم

دنبال کلید در میگشتم و وقتی بعد از یه قرن پیداش کردم انداختمش تو قفل در

و خواستم بچرخونمش که متوجه یه پسر جوون که کنارم ایستاده بود شدم.

مثل بز ایستاده بود و به دیوار تیکه داده بود و بر و بر منو نگاه میکرد! -_-

یه اخم کردم و به سرتاپاش یه نگاه انداختم، دستاشو کرده بود توی جیب

شلوارش و همچنان به دیوار تکیه داده بود.

گفتم: امرتون؟

یکی از ابروهاشو داد بالا: امرِ خودتون؟!

قیافم پوکر شد و جفت ابروهامو دادم بالا: جنابعالی کی باشین؟

دستاشو از تو جیبش در اورد و همونطور که هنوز یه نیمچه اخم روی پیشونیش

بود یکم خم شد: خانوم عالی کی باشین؟

چشمامو چرخوندم: به تو یاد ندادن اون سرکار خانومه نه خانوم عالی؟

اونم با پرویی تمام جواب داد: به تو چی؟ به تو یاد ندادن با غریبه ها حرف نزنی؟

خونم به جوش اومد و با عصبانیت گفتم: فوضولیش به تو نیومده! یالا بگو بینم

چی میخوای اینجا!

یه پوزخند زد و باز به دیوار تکیه داد: فوضولیش به تو نیومده! خودت چی میخوای

اینجا؟

بیشور ادای منو در میاری؟! حالتو میگیریم!

یه چشم غره بهش رفتم و لبامو جمع کردم: خونمه! خوردیش؟ حالا تف کن! حالا

بنال بینم چی میخوای اینجا تا نزدم شَتَکِت کنم!

چشماشو چرخوند: تو میخوای منو شتک کنی؟ هاهاها وااااای.

و بعد زد زیر خنده و با اون لبخند مزخرفش نگام کرد: خونه ی همسر ایندمه.
حرفیه؟

چشمام گرد شد....همسر اینده؟! ینی این یکی از خواستگاراس؟! پسر عمو

هادیه یا عمو نادرِ؟! یا امام زداه بیژن! این با این زبونش من و خورشید رو دو روزه

قورت میده که! البته هنوز معلوم نیست کدوممون رو قراره بدبخت کنه! و اینم بگم

که اگه قرار باشه من با این برم زیر یه سقف خوب بلدم رو انگشتم بچرخونمش!

ولی خب....

هرچی!

با تعجب گفتم: نکنه توی کله گچی خواستگاری؟

اول یه اخم کرد و بعد با تعجب گفت: کله گچی منم یا تو؟! نکنه تو دختر اقای

درخشانی؟!

لبامو جمع کردم و همونطور که اخم کرده بودم یه قری به چشمام دادم: اَه اَه! اخه

تو قیافت به خواستگارا میخوره جوجه؟!

کفری شد....ابروهاش بدجور توهم قفل شد درحدی که دیگه با شاه کلیدم باز
 نمیشد!

با عصبانیت گفت: نه تو قیافت به عروسا میخوره فنچول!

فنچول عمته نکبت! به من میگی فنچول؟!! صب کن حالا...چنان حالی ازت بگیرم!

ابرومو دادم بالا: اصن پشیمون شدم! قصد ازدواج ندارم! راتو بکش برو!

پوزخندی زد: مطمئن باش بعد از اینکه مامان و بابام رو قانع کردم که دختر اقای

درخشان روانیه همین کارو میکنم! با تمام سرعت از اینجا دور میشم! اگه جونم

واسم مهمه عمرا با تو وصلت کنم!

بری برنگردی ایشالااااا! الااااغ... -_-

گفتم: خوبه!

اونم گفت: خوبه!

و بعد کلیدو تو قفل چرخودم و درو باز کردم و جلوتر رفتم و پسره هم پشت سرم اومد

و درو پشت سرش بست. داشتم میدوییدم تا از در پشتی برم تا بیشتر از این دیر

نشده سریع جیم بزنم و یه جوری برم بالا توی اتاقم که مامانم نبینتم که یهو صدا زد:

در ورودی از این طرفه عجوبه!

و بعد با نیشخند به در حال اشاره کرد. یه لبخند مصنوعی زدم و ابروهامو دادم بالا

و با تمسخر گفتم: مرسی که یاداوردی کردی دانشمند....اخه نه اینکه م 20 ساله تو

این خونه زندگی نکردم....واس همون اصلا نمیدونم در پشتی هم وجود داره!

 بعد زبونم رو واسش در اوردم و دوییدم سمت در پشتی.

درو باز کردم و تا مامان حواسش نبود بدو بدو از پله های کنار اشپزخونه رفتم بالا و

خودم رو به اتاق رسوندم. تا رسیدم با خورشید رو به رو شدم. هول هولکی گفت:

چرا انقدر دیر کردی مهتاب؟!

همونطور که نفس نفس میزدم گفتم: علیک سلام!

نفس عمیقی کشید و گفت: سلام. بدو بیا لباساتو عوض کن که سه ساعته منتظرتم.

مامان کچلم کرد....هی میگه مهتاب کجاست چرا نیومد! این خواستگارا اومدن و

مهتاب نیومد!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم: یکیشونو دیدم....ازون دیوثا بودا....

چشمای خورشید گرد شد و در اتاقمون رو بست و نشست روی تخت:

دیدیش؟!! ینی چی دیدیش؟! کدومو دیدی؟! چه شکلی بود؟!!

کیفم رو شوت کردم گوشه ی اتاق و مقنعم رو در اوردم و انداختم روی صندلی و

همون طور که دکمه های مانتوم رو باز میکردم رفتم سر کمد و درشو باز کردم:

بابا خورشید یواش یواش! مگه ازرائیل دنبالت کرده؟!

خورشید اخمی کرد: خب کدوم بود؟!

نفسمو دادم بیرون: خورشید من چمیدونم کدوم بود! همچین میگی انگار من از قبل

دیدمشون! اون احمق حتی خودشم نمیدونست من کیم! از بس که خانوادشون

هولن!

اخه ادم انقد الله بختکی واسه پسرش زن میگیره؟! اینده ی ماهم گند زدن

توشا...اَه!

خورشید لباشو جمع کرد: حالا از کجا فهمیدی خودشه؟

مانتوم رو در اوردم و شوتش کردم رو صندلی کنار مقنعم و همونطور که بین لباسای

توی کمد رو میگشتم گفتم: از حرفاش فهمیدم که یکی از خواستگاراس....دم در بود.

داشت میومد داخل. و بازم تاکید میکنم که فوق العاده دیوثه!

بعد چرخیدم سمت خورشید و انگشت اشارمو تهدید وار گرفتم جلوش:

ببین خورشید...اگه قرعه به اسم من افتاد و قرار شد من زنش بشم که هیچی!

خودم پدرشو در میارم! ولی اگه قرار شد این دیوث خان تورو بدبخت کنه جرات داری

مظلوم بازی در بیار فقط میزنم هم تورو هم اونو شل و پل میکنم!

خورشید خندید و بعد لبشو گاز گرفت اروم گفت: حالا از کجا معلوم بخواد شوهر من

شه....شاید اصلا نپسندیدن و رفتن.

جفت ابروهامو دادم بالا: بگو ایشالاااااا!

بازم خندید: حالا چی بپوشیم؟

بازم چرخیدم رو به کمد و دستم رو زدم زیر چونم: چی بپوشـــــــیم....

باز چرخیدم سمت خورشید و با شیطونی گقتم: یه جوری لباس بپوشیم که برق

از کلشون بپره یا مثل دخترای خوب لباس بپوشیم؟

خورشید پوکر فِیس نگام کرد و منم در جواب چشمامو چرخوندم و گفتم:

خیلـــه خب.... مثل دخترای خوب.

دستم رو بردم توی کمد و دو دست لباس مثل هم کشیدم بیرون و یه دستش 

رو داد به خورشید. لباسامون رو عوض کردیم و نوبت رسید به موهامون. من موهای

خورشید رو شونه زدم و خورشید موهای منو. هردومون یه رژ لب کالباسی زدیم

و یه خط چشم کوچولو کشیدیم و یکمم ریمل و دیگه همه چیز تکمیل بود.

جلوی اینه ایستادیم و یه نگاه به خودمون انداختیم.

یه سیب از وسط نصف شده.

چرا؟ خب چون من و خورشید دو قلو بودیم! اونم از نوع همسانش. ینی کپی برابر

اصل. انقدر شبیه بودیم که اگه اون خال ریز روی پشت دستم نبود بعضی وقتا مامان

و بابا هم از هم تشخیصمون نمیدادن! هردو اندام های نرمالی داشتیم، نه پر نه

لاغر. قدامون هم همینطور، نه کوتاه نه بلند. متعادل.

صورت های لوزی شکلی داشتیم و استخوان بندی صورتمون جوری بود که حتی 

وقتی نمیخندیدیم گونه های تپلیمون برجسته به نظر میرسید، دیگه وقتی میخندیدیم

که واویلا!

یه بینی کوچولوی سر قلقلی وسط صورتمون جا گرفته بود و لب هامون درشت و قلوه ای

بودن. چشم های گردی داشتیم، مثل گردو که قهوه ای تیره بودن. مژه هامون کم پشت 

اما بلند بودن و همرنگ ابروهامو قهوه ای بودن. درست مثل موهامون. موهای لختی 

داشتیم که تا یکم پایین تر از شونه هامون میرسید و زنگش قهوه ای تیره بود اما یه رگه

هایی از قهوه ای روشن هم توی نور بینش دیده میشد.

پوستمون هم سفیدِ برفی بود. به لباسامون نگاه کردم، هردو یه شکل لباس پوشیده

بودیم. یه شلوار جین ابی اسمونی جذب با شومیز های جینی که رنگشون یکم از شلوار

هامون تیره تر بود. استین هاش رو تاز ده بودیم و پایین شومیز رو داده بودیم توی شلوارمون

و چون شلوارامون فاق بلند بود جلوه ی خوبی به لباسمون داده بود.

محال بود خواستگارا بتونن از هم تشخیصمون بدن، مخصوصا حالا که لباسای مثل هم 

پوشیدیم. تنها فرق من با خواهر دوقلوم تو اخلاقامون بود. درست مثل اسمامون.

من مهتاب بودم و اون خورشید، من شر و شیطون و دردسر ساز و حاظر جواب و زبون

دراز بودم و خورشید اروم و خانوم و مودب و خجالتی و ساکت و کم حرف بود....

درست ضد هم.

از اتاق اومدیم بیرون و خورشید داشت میرفت سمت راه پله که گفتم: من میرم

دست به اب و میام. تو برو.

خورشید سری تکون داد: پایین کنار پله ها منتظرت میمونم باهم بریم. من تنها خجالت

میکشم.

لبامو جمع کردم و دستم رو به نشونه ی خاک تو سرت تو هوا تکون دادم: کشتی مارو

با این خجالتت! پایین وایسا میام.







" هامین "


عجب عجوه ای بود! زبون که چه عرض کنم...متر بود نه زبون! البته خودمم دست کمی

ازش نداشتم...چقدرم هار و بی اعصاب بود! نزدیک بود درسته قورتم بده! خدایی مامان

و باباش چجوری این همه مدت تحملش کردن؟! اصلا مامان و بابای خودم رو چه حسابی

قول اینو واسه من گرفتن از مامان باباش؟! اصلا چی دیدن تو این دختر؟!

از خوشکلیش خیلی تعریف کرده بودن....راستم میگفتن! خیلی ناز بود! ادم دلش واسش

غش میرفت! ولی اون اخلاق سگش قشنگ گند زده بود به اون صورت خوشکلش!

و همینطور همه ی تصوراتی که ازش داشتم -_-

البته بگم منم قرار نیست زیر بار برما! میدونم این ی ازدواج زوریه و اصلا هم حوصله ی کل

کل کردن با مامان و بابا رو ندارم! ولی یکاری میکنم دختره خودش پا پس بکشه...

بعدشم! من با کسی که دوسش نداشته باشم مزدوج نمیشم... حیف اون نیلوفر خودم

نیس ولش کم بیام این سرتق رو بگیرم؟! حالا از حق نگذریم...خب خوشکل بود :)

ولی من با اون اخلاق گند عمرا بتونم یه عمر زندگی کنم!

بعد از یکم سر به سر گذاشتنش وارد خونه شدم و خلاصه سلام و احوال پرسی و اینا،

یهو دیدم رامان ایناهم اینجان! بابای رامان دوست بابام بود و خب منو رامانم قطعا دوست

بودیم....فقط نمیدونم با خانوادش اینجا چکار میکردن؟! دست گلم خریده بود...

نکنه جفتمون اومدیم واسه یه دختر خواستگاری؟! جون خودت رامان این دختره رو بگیر

قال قضیه رو بکن منم راحت کن!!

یکم گذشت و خلاصه بعد از اینکه خانوم درخشان با میوه ازمون پذیرایی کرد دست

شوییم گرفت. بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه و ارنج هام رو به اوپن تکیه دادم و به

خانوم درخشان که پشتش به من بود گفتم: خانوم درخشان سرویستون کجاست؟

برگشت و با لبخندی نگام کرد و ب پله ها اشاره کرد: از پله ها بری بالا رو به روته.

سری تکون دادم و لبخند زدم و به سمت پله ها حرکت کردم و متوجه یکی شدم که

از پله ها اومد پایین. خودِ روانیش بود! منو که دید یه نگاه بهم انداخت و سریع سرش

رو انداخت پایین و اروم گفت: سلام.

نه بابااااااااا! سلامم بلد بودی مگه خوشکله؟

یه یشخند زدم: به به....سلام عجوبه خانوم...فکر نمیکردم سلامم بلد باشی!

یهو اخمی کرد و سرش رو اورد بالا و با لحن جدی گفت: بله؟!

چشمام رو گرد کردم که ینی من تعجب کردم و بعد خندیدم:

اوهو! حالا جدی شدی واسم؟ اها....میخوای جلو خانوادت ابرو داری کنی و دختر

خوبی باشی مگه نه؟

ابروهاش بیشتر توهم گره خورد: چی میگی شما؟ اصن معلومه؟!

دهنم رو وا کردم که حرف بزنم که متوجه یه دختر دیگه شدم که از پله ها میومد پایین و درست

کپی همین یکی بود! چشمام اندازه ی نعلبکی شد و اول به یکی و بعد به اون یکی نگاه

کردم. از تعجب زبونم بند اومد....اینا که دوتان!!!!

اون یکی از پله ها اومد پایین و درست وقتی چشم تو چشم شدیم اخم کرد و اینجا بود

که فهمیدم این همون خوشکله بداخلاقه.

با همون اخمش گفت: فرمایش؟

یا اکثر امام زاده ها....دو قلوان! اونم چه دوقلویی! انقدر شبیه همن که نمیشه از هم

تشخیصشون داد! یکم دیگه با تعجب نگاهشون کردم و سعی کردم خونسردیمو حفظ

کنم و بعد رو به اونی که اول کنار راه پله دیدمش گفتم: ببخشید من شمارو با این

عجوبه اشتباه گرفتم! معذرت.

و بعد یه نیشخند به اون بداخلاقه زدم. یه چشم غره بهم رفت و خواست یکاری کنه که

خواهر جلوش رو گرفت و خیلی اروم و متین گفت: خواهش میکنم...ولی اونی که دارین

بهش میگین عجوبه خواهر منه اقای....

یه لبخند زدم و گفتم: هامین. هامین حکمت.

سری تکون داد: اقا هامین.

شونه هام رو انداختم بالا: خب عجوبس دیگه مگه دروغ میگم؟!

کفری شد و یه قدم اومد جلو و من پا پس کشیدم. با عصبانیت گفت:

عجوبه عمته!

یکم اخم کردم: عمه ی خودته!

اومد جلوتر و چشماشو واسم گرد کردو ابروهاش رو داد بالا و گفت:

عمه ندارم، خوردیش؟ حالا تف کن!

و بعد زبونش رو دراورد واسم. سعی کردم خونسرد باشم ولی خونم رو به جوش اورده

بود!

یه لبخند زوری زدم و گفتم: با قورباغه ها نسبتی داری؟ اخه زبونت مثل اونا خیلی درازه.

یه قری به چشماش داد و اومد جلوتر و همونطور که لبخند میزد یکی زد رو شونم و گفت:

مگه اینکه این نسبتا با وصلت با خانواده ی جنابعالی بهم بچسبه، مگرنه به اندازه ی شما

باهاشون نسبتی ندارم والا!

و بعد اون لبخند پیروزمندانه ی مسخرش رو تحویلم داد و رو به خواهرش گفت: بیا بریم.

و دوتایی از من دور شدن.

همونطور که از پله ها میرفتم بالا دستمو مشت کردم و دندونام رو بهم ساییدم....

بچه پروو فک کرده کیه؟! دلم میخواد بزنم لهش کنم له! پدرتو در میارم....صب کن حالا!

اون زبونتو از تو حلقومت میکشم بیرون....با من در میوفتی؟

پس بچرخ تا بچرخیم قورباغه خانوم.








اینم از پارت اول ~ امیدوارم مورد قبول واقع شده باشه

متظر نظراتونم




طبقه بندی: فارسی، انتهای خیابان وارونگی،
برچسب ها:انتهای خیابان وارونگی،

[ جمعه 28 خرداد 1395 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه