تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 23
سلام سلام!

حال و احوالتون؟ با قسمت جدید اومدم ~ زیاد حرف نمیزنم

بریـــــــــــــــد ادامـــــــــــــــه....







" Part 23 "





همونطوری که هنوز اشک تو چشمام بود اروم گفتم: نرو....

با اون چشمای تیله ایش بهم خیره شد و فقط نگام کرد و بینیش رو کشید

بالا....

دوباره با صدای گرفته تکرار کردم: نرو....دارم میگم نرو!

اروم دسته ی چمدون رو ول کرد و بازهم ساکت موند و فقط نگاه کرد...

چشمامو بستم و نفسم رو اروم دادم بیرون و بهش نزدیکتر شدم و هلش

دادم تو بقلم...

دوتا دستام رو دورش حلقه کردم و تو بقلم فشارش دادم. هیچ واکنشی

نشون نداد فقط همونطور صاف توی بقلم ایستاد...

ولی بعد از چند دقه ارم اروم سرشو تو قفسه ی سینم فرو برد و  متوجه

خیس شدن لباسم شدم...هنوزم داشت گریه میکرد...کل بدنش میلرزید.

نفس های بریده بریدش رو حس میکردم.

محکمتر فشارش دادم و اروم با یکی از دستام کمرش رو نوازش کردم و 

چونم رو روی سرش تکیه دادم و اروم چشمامو بستم. 

میتونستم ولش کنم بره....میتونستم بزارم بره و برگرده به همون بهزیستی

که ازش اومده بود و بازم زندگیم به حالت عادی برمیگشت....

همه چیز باز همونطور که میخواستم میشد!

ولی نتونستم....جواب مامان بابا رو چی میدادم؟

جواب خودم رو چی؟ خودم که بهش عادت کرده بودم....

جواب وجدانم چی؟ نتونستم بزارم همینجوری بره....نتونستم.

بعد از اینکه حسابی تو بقلم گریه کرد و هم اون و هم من نسبتا ارومتر

شدیم اروم از توی بقلم اومد بیرون و نگام کرد.

منم چند ثانیه نگاهش کردم و بعد نگامو ازش گرفتم.

واقعا نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم...اروم نفسش رو داد بیرون و دسته ی

چمدونش رو گرفت و اروم اروم به سمت اتاقش حرکت کرد و چمدون رو دنبال

خودش کشید.

یه نفس راحت کشیدم چون حالا مطمئن بودم جایی نمیره. 

رفت توی اتاقش و بعد صدای بسته شدن در رو شنیدم...

دستکش هاش رو از روی زمین برداشتم و منم برگشتم توی اتاقم و دستکش

هارو انداختم روی میز و روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم تا لاقل

واسه چند ساعتم که شده اتفاقای امروز رو یادم بره...

سرم بدجوری درد میکرد....

تو تختم غلت خوردم و داشتم چشمام رو میبستم که چشمم به کاغذ یادداشت

های رنگی رنی روی میزم افتاد. همونا که تنسگل زیاد ازشون استفاده میکرد.

استفاده میکرد تا باهام حرف بزنه....

یه ایده به سرم زد...از رو تخت بلند شدم و رفتم سمت میز و یه دونه از کاغذ

یادداشت هارو جدا کردم و کشوی میزم رو کشیدم تا یه خودکار بردارم و چشمم

به کاغذا و نامه های تنسگل افتاد....همه ی اونایی که توی این یه ماه گذشته

بهم داده بود....و منم همه رو نگه داشته بودم...

یه عالمه کاغذ رنگی که وقتی هر دفه در رو روش میبستم پشت در اتاقم 

میچسبوند و هرچی  هم پسش میزدم بازم سعی میکرد باهام حرف بزنه و بهم

نزدیک بشه....

" مرسی"

" امتحان ریاضیم رو خوب دادم! مرسی که کمکم کردی! :) "

" مرسی که تمرین ریاضی رو واسم حل کردی :) "

" مرسی که کمکم کردی! "

" معذرت میخوام "

" ببخشید اینطوری شد..نمیخواستم "

" امروز دستکش هام رو توی مدرسه پوشیدم! مرسی :) "

" میدونم حوصله نداری و نمیخوای بیای با ما شام بخوری واسه همین واست

جدا کردم گذاشتم توی یخچال :) "

" میای با مامان بریم خرید؟ "

" عمه مهرناز داره عصر من و ترمه رو میبره بیرون، میخوای بیای؟ "

"من میرم پایین پیش مادرجون، پفتم بگم که نگران نشی :) "

" کیهان و ماکان پایینن، منم میرم پیششون. اگه خسته نیستی بیا :) "

"مرسی... :) "

" معذرت میخوام "

" مرسی "



با ناراحتی به کاغذ یادداشتا چشم دوختم و اهی کشیدم.

میگفتم تنسگل واسم مهم نیست ولی اینارو نگه داشته بودم.

میگفتم ازش متنفرم ولی همه ی اینارو نگه داشته بودم.

میگفتم حسم بهش فقط عادته نه چیزِ دیگه ولی همه ی اینارو نگه داشته بودم...

این چجور تنفریه؟ چجور بی اهمیت بودنیه؟ این کارام...این حسم...چجوری فقط

از روی عادته؟

چشمام رو بستم و دستم رو کشیدم روی صورتم...گیج بودم...سر در گم شده

بودم....ناراحت بودم و عذاب وجدان کار امروزم داشت دیوونم میکرد....

واقعا دیگه نمیدونستم چه حسی داشتم.

نسبت به تنس و حضورش توی این خونه.... فقط میدونم مثل قبل نبود. اصلا

مثل قبل نبود... هر روز حس نزدیکی و اهمیت دادنم بهش بیشتر میشد.

شاید دیگه نمیشد بهش گفت عادت کردن، شاید الان باید بهش میگفتم وابستگی

یا دوست داشتن....؟

ینی واقعا یه همچین تلنگری احتیاج داشتم تا متوجه این موضوع بشم؟

یه خودکار برداشتم و روی کاغذ یادداشت نوشتم " معذرت میخوام "

و بعد برداشتمش و اروم رفتم سمت در اتاقش و چسبوندمش روش.

یکم ایستادم و گوش دادم...هیچ صدایی نمیومد...حتی صدای قدم زدنش

توی اتاق....ینی خوابیده؟ نه من نه اون ناهار نخوردیم...نکنه حالش بد بشه؟

به اندازه ی کافی امروز حالش بد هست....ناهارم که نخورد دیگه بدتر....

کلی با خودم کلنجار رفتم ولی اخرش برگشتم توی اتاقم و دراز کشیدم.

انقدر فکر کردم تا خوابم برد...

عصر با یه سردرد بدتر از خواب بیدار شدم....انگار خوابیدنم هیچ تاثیری روی بهتر کردن

حالم نداشت.

همونطور که چشمامو میمالیدم با کلافگی از جام بلند شدم و از اتاقم زدم بیرون

و اولین کاری که کردم این بود که به در اتاق تنس خیره شدم.

کاغذ یادداشت هنوز روش بود...ینی ندیدتش؟ ینی هنوز خوابه؟

رفتم توی حال پیش مامان و صدای گرفته گفتم: مامان...

مامان به قیافم خندید: جونِ دلم.

اب دهنمو قورت دادم و همونطوری که بخاطر سردردم اخم کرده بودم گفتم:

تنس کجاست؟

با یه لبخند جوابم رو داد: ترمه و کیهان اومدن رفته باهاشون تو حیاط برف

بازی.

سری تکون دادم....پس یادداشت رو دیده...

مامان پرسید: روهان چرا ظهر ناهار نخوردید؟ اومدم خونه دیدم قابلمه پره!

گفتم که شما ناهار بخورید تا ما بیایم! اومدم دیدم هیچی نخوردین و جفتتون

خوابین.

یاد ظهر افتادم و اهی کشیدم و گفتم: گشنمون نبود.... حالا ظهر کجا بودین؟

کی اومدین؟

چشماش برق زد: یه سری کار داشتیم با بابات....تازه یه ساعته اومدیم.

بازم سری تکون دادم و گفتم: منم میرم پیششون...

و بعد رفتم توی اتاقم و بعد از شستن صورتم شال و کلاه کردم و هرچی لباس

گرم داشتم پوشیدم و رفتم توی حیاط.

از پله ها که میومدم پایین ترمه و کیهان رو دیدم که با کلی ذوق و شوق داشتن

ادم برفی درست میکردن و تنس هم دیدم...روی نیمکت کنار باغچه نشسته بود

و بی احساس بهشون ذل زده بود....

رفتم سمتشون و سلام کردم. ترمه بدو بدو با خوشحالی اومد طرفم و بازوم رو

کشید: روهان روهان! بیا برف بازی کنیم! ادم برفی درست کنیم!

 بعد همونطور که لبخندش روی لبش بود و لپاش از سرما قرمز شده بودن نگام

کرد. خندیدم و اروم بازوم رو از تو دستش کشیدم و یواش لپش رو کشیدم:

سرم درد میکنه ترمه...

لباش اویزون شد و باعث شد بازم خندم بگیره....خنده ی که چه عرض کنم.

ناخوداگاه بود مگرنه اصلا حال خندیدنم نداشتم.

به تنس که هنوز روی نیمکت نشسته بود نگاه کردم و گفتم: چرا تنس باهاتون

بازی نمیکنه؟

ترمه هم به تنس نگاه کرد و رو به من گفت: اون دستکش گل گلی صورتیاش

بود...که من عاشقشون بودم! گفت اونارو گم کرده واسه همین دیگه نمیتونه

برف بازی کنه. دستش یخ میزنه...

بهش نگاه کردم....پس به ترمه نگفته بود من خریدم واسش....

رو به ترمه گفتم: دوسشون داشتی؟

سری تکون داد و بعد گفتم: یکی واست میخرم.

چشماش از خوشحالی گرد شد و با خنده گفت: جون من؟

خندیدم و موهاشو بهم ریختم: اگه دختر خوبی باشی.

لباشو جمع کرد و بعد زبونش رو در اورد و دویید سمت کیهان. منم به سمت

نیمکت حرکت کردم و همزمان مکالمه ی کیهان و ترمه رو میشنیدم....

_ ترمه پس چرا نیومد؟

_ گفت سرش درد میکنه.

_ دروغ میگه بابا! هر دفه یه بهونه داره! کلا دیگه با ما حال نمیکنه!

_ دروغ نمیگه. روهان به من دروغ نمیگه.

_ نه بابا! جون من؟

_ جون تو!

و بعد جفتشون خندیدن....

نشستم روی صندلی کنار تنس....نگام نکرد. بازم دست گذاشته بود روی 

نقطه ضعفم و داشت بهم بی توجهی میکرد...

به دست های سفید و ظریفِ کوچولوش نگاه کردم که دیگه دستکش

نداشتن....دستکش های خودم رو در اوردم و اروم مچ دستش رو گرفتم

و دستکش خودم رو اروم دستش کردم. 

چند لحظه به دستاش خیره شد و بعد مچ دستش رو از توی دستم کشید

و بازم به رو به رو نگاه کرد.

لبامو روی هم فشار دادم و گوشیم رو در اوردم و بهش پیام دادم:

برو باهاشون بازی کن.

وقتی لرزش ی گوشی رو حس کرد گوشیش رو از جیبش اورد بیرون و پیامم

رو دید ولی جواب نداد. بازم پیام دادم:

انقدر به من بی توجهی نکن.

گوشیش رو برداشت و این دفه شروع به تایپ کردن کرد

_  از کی تا حالا توجه من مهم شده واست

_ از دیروز. میدونم حرفم خیلی کلیشه ای بنظر میرسه...ولی همینه.

_ خیلی. خیلی کلیشه ایه.

_ یادداشتم رو دیدی مگه نه؟

_ فرقی هم داره؟

_ معذرت میخوام...

_ واقعا فک کردی با معذرت خواهی همه چیز حل میشه؟ با معذرت خواهی

میتونم مغزم رو گول بزم ولی با قلبم چکار کنم؟ با قلبم که هزار تیکه شده

چکار کنم؟ اون با معذرت میخوام درست نمیشه روهان.

_ باور کن قصد نداشتم اون حرف رو بزنم! انقدر از یهویی دیدنت توی مدرسه

هول شده بودم که اصلا نفهمیدم چی گفتم! شاید اگه از قبل بهم گفته بودی

میای اونجا اینطوری نمیشد....

_ حالا داری تقصیرارو میندازی گردن من؟

_ اینطوری نیست....باور کن دست خودم نبود. بدون اینکه فکر کنم هرچی به

دهنم رسید رو گفتم...ببخشید.

_ اگه میدونستی میام چه فرقی داشت؟ میخواستی قایمم کنی؟ یا قبل از

اینکه دوستات منو ببینن از اونجا دورم کنی؟ چون مطمئنم کار دیگه ای ازت

بر نمیاد....

_ حق داری ازم متنفر باشی...

_ هستم.

و بعد مکالممون به همین تلخی تموم شد....






* دو روز بعد *   " تنسگل "


یکی دو روز از اون ماجرا گذشته بود. نمیفهمیدم چجوری روزارو شب و شبارو

روز میکنم....هر طرف رو نگاه میکردم صورت روهان رو میدیدم و جمله هاش

واسم تکرار میشد... و هر دفه قلبم بیشتر میشکست.

این دفه مثل قبلیا نبود...هرکاری میکردم نمیتونستم مثل دفه های قبل این

کارشو فراموش کنم. تو این دو روزی که گذشت اصلا صحبت نکردیم...

نه من طرفش رفتم و نه اون دیگه سراغ من اومد. کلا سعی کردیم چند روزی

از هم دور باشیم تا همه چیز بهتر شه ولی واسه من که چیزی عوض نشد...

مامان مدام ازم میپرسید چرا تو خودمم و چیزی نمیگم...یا چرا با روهان حرف

نمیزنم...میگفت شما دوتا یه چیزیتون هست! دائما ازم میخواست اگه چیزی

شده بهش بگم...

ولی حرف زدن نه تنها چیزی رو بهتر نمیکرد بلکه باز هم باعث میشد

اتفاقای بدِ اون روز یادم بیاد و واسم تکرار شه....

انقدر ناراحت بودم که حتی اینکه روهان بقلم کرد و ازم خواست نرم هیچ

ارزشی نداشت واسم. هیچ حسی نداشتم. دیگه مهم نبود.

ولی میدونم اگه چند روز قبل اینکار رو میکرد خیلی برام با ارزش میبود...

با خودم میگفتم اینکه بهم گفته نرو واسم ارزش نداره....

ولی نمیدونم چرا موندم؟ چرا موندم و نرفتم؟

شاید چون....

نمیدونم...شاید چون روهان داشت گریه میکرد.... و شاید چون منم مثل

روهان طاقت دیدن اشکاش رو نداشتم....

سخت بود...هضم کرد کاراش و فراموش کردن حرفاش واسم سخت بود.

با اینکه ازم معذرت خواهی کرده بود اما ذره ای از ناراحتیم کم شد.

انگار حرفاش مثل یه زخم عمیق که خوب میشه ولی جاش میمونه واسم

باقی مونده بود... 



********************


ظهر بود و هوا افتابی.... داشتم اروم اروم از مدرسه میرفتم ایستگاه.

همچنان حالم گرفته بود... همونطور که قدم میزدم دستام رو توی جیبم

فرو برده بودم و به کفشام ذل زده بودم که جاشون روی برفای روی زمین

میموند...

یهو چشمم به یه جفت کفش که روبه روم بودن افتاد و سرم رو اوردم بالا

 و بابک رو دیدم.

ولی این دفه بدون اینکه خودم رو ازش قایم کنم یا سرم رو بندازم پایین

و بدووام فقط به صورتش ذل زدم. 

حتی حال نداشتم فکر کنم نکنه که وقتی اینجا تو خیابون پیدام کرده نکنه

راه مدرسم رو هم یاد گرفته.... انقدر حالم گرفته بود که حتی حوصله ی 

فکر کردن به بابک و کاراش رو نداشتم....

اونم چند ثانیه نگام کرد و بعد یه پوزخند زد: چرا فرار نمیکنی پس؟ 

را صورتت رو ازم قایم نمیکنی؟ ها؟

یکم اخم کردم و نگاش کردم...این روانی نیست؟

تا دیروز بهم میگفت سرتو بالا بگیر و بزار خوب نگات کنم...

حالا میگه چرا قایم نمیکنی خودتو....

چشمام رو روی هم گذاشتم و به نشونه ی تاسف سری تکون دادم و از

کنارش رد شدم.

بازم دنبالم کرد: اون روز چرا گریه میکردی؟

بازم با بی توجهی از کنارش رد شدم و اومد رو به روم ایستاد و این بار

با صورت جدی تر گفت: نمیخوای حرف بزنی؟ نمیخوای جوابم رو بدی؟

بازم از کنارش رد شدم ولی یهو بازوم رو گرفت و محکم کشید طرف خودش

و دنبال خودش من رو کشوند! هر چی تقلا کردم نتونستم خودمو از شرش

خلاص کنم....







" روهان "


حرف نمیزد....نه با من نه با هیچ کس....دو روزی بود که بدجوری تو خودش

بود...همش توی اتاقش بود و خیلی کم از اتاقش میومد بیرون. حتی سعی

نمیکرد با زبان اشاره با مامان و بابا حرف بزنه....فقط در جواب بهشون سر

تکون میداد یا لبخند میزد...

لبخند؟ لبخند چیه....میدونم از داخل داشت گریه میکرد....

دفترچش رو هم اصلا استفاده نمیکرد....کلا کز کرده بود توی اتاقش.

نمیدونستم چجوری باید همه چیز رو درست میکردم....

انگار اوضاع بدتر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم. ولی دیگه چکار باید میکردم؟

کارایی که هیچ وقت فکرش رو نمیکردم انجام بدم انجام دادم!

بقلش کردم....! ازش خواستم نره....! ازش معذرت خواهی کردم!

دیگه چجوری باید اوضاع رو درست میکردم؟!

از یه طرف عذاب واجدانم و از یه طرف دیگه مامانم داشت بهم فشار میاورد...

مدام میپرسید چی شده....و من واقعا نمیدونستم چی باید بگم؟




******************



ظهر بود و داشتم از مدرسه میرفتم سمت ایستگاه.  این دو روزی که گذشته بود

فقط توی مترو میتونستم درست و حسابی ببینمش....چون خونه که بودیم همش

توی اتاقش بود و سعی میکرد باهام رو در رو نشه....

به ایستگاه که رسیدم نزدیک ساعت 1 بود. تنسگل هنوز نرسیده بود....

عجیبه...همیشه زودتر از من اینجا بود!

نشستم و منتظر شدم.... 5 دقه که گذشت نگران شدم...

چیشد؟ کجا موند...؟!
10
 دقه گذشت و پیداش نشد! اثری ازش نبود! 

هزارتا فکر و خیال از تو سرم رد شد....ینی راه رو گم کرده؟!

نکنه حالش بد شده؟! نکنه بلایی سرش اومده؟! 

انقدر نگران شدم که دیگه طاقت نیاوردم و از ایستگاه زدم بیرون...

کل خیابونی که بین مدرسشون و ایستگاه مترو بود رو دوییدم و گشتم!

نبود!!! کسی هم ندیده بودش!

مطمئن بودم جای دیگه نمیره! از اون دخترای سرخود نبود که بی اجازه یا

بی خبر جایی بره.... نکنه بازم رفته مدرسه دنبالم؟

امکان نداشت...بعد از اتفاق اون روز امکان نداشت بره اونجا.

ولی بازم برای اطمینان رفتم مدرسمون ولی اونجا هم نبود.

نکنه....نکنه برگشته بهزیستی؟!

نه....نه. اگه میخواست بره همون روز میرفت....ولی موند!

انقدر فکرای بد به سرم زده بود که داشتم از نگرانی میمردم!

داشتم دیوونه میشدم! کجا بود؟! خیلی هول شده بودم! اگه بلایی

سرش بیاد چکار کنم؟! با کلی استرس و ترس و دلهره به سمت ایستگاه

حرکت کردم...گفتم نکنه الان اونجا باشه و من الکی نگران شده باشم!

قلبم تند تند میزد و داشتم با تمام توانم میدوویدم سمت ایستگاه که یهو

متوجه صدای داد و بیدادی که از بن بست تنگ و باریک کنار ایستگاه میومد

شدم....

رفتم توی کوچه و تنسگل و بابک رو اونجا دیدم....










اینم از این پارت  ببخشید کم بود دیـــگه....گفتید زود اپ کنم من همین قد

نوشته بودم منتظر نظراتتونم ^^




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 08:42 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه