تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 22
سلاااااام! بالاخره اومدم!

پایان امتحانات رو به دبیرستانی های عزیز تبریک و شروع امتحانات رو به دانشجو های عزیز تسلیت میگم

بالاخره میتونم با خیال راحت واستون پست بزارم! این پست هم برای جبران غیبتم یکم طولانی شد

برای خوندنش بفرمایــــــــــید ادامـــــــــه

نظر فرامــــــــــــــوش نشه.......





" Part 22 "




بغضم ترکید و اشکام بیشتر و بیشتر شدن....

دستم رو گذاشتم روی دهنم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم....

نفسم رو کشیدم داخل و حس کردم قلبم یه لحظه ایستاد...

نفسم رو محکم دادم بیرون و قلبم هزار تیکه شد....

تموم اون تفکرات شیرینی که تو ذهنم ازش ساخته بودم همش خیالات

مزخرف خودم بود....

نه منو پذیرفته....نه به بودنم عادت کرده.... نه از روی دلسوزی کاری میکنه.

هنوزم ازم متنفره.....

درست.... همون قدری که من الان ازش متفرم.

از شدت گریه نفس هام به شماره افتاده بود...قطع نمیشدن....اشکامو میگم.

باورم نمیشد....

همونطور که گریه میکردم راه افتادم و از کنار خودش و دوستاش رد شدم و 

دوییدم و دور شدم...

نمیخواستم حتی صورتش رو ببینم....قلبم اتیش گرفته بود. فقط تا میتونستم

با سرعت دوییدم سمت ایستگاه...

واقعا من چه انتظاری از روهان داشتم؟ فکر میکردم با اغوش باز ازم استقبال

میکنه....که خب اشتباه محض بود!

باورم نمیشه فقط بخاطر ابرو یا هر چیز دیگه ای که خودش اسمش رو میذاشت 

یه جور وانمود کرد انگار منو نمیشناسه....

ینی انقدر از وجود من خجالت میکشید که حتی نمیخواست دوستاش از وجود

من باخبر شن؟ قلبم بیشتر از این نمیتونست بکشنه....

از این بیشتر نمیتونستم خرد بشم....له تر نمیتونستم بشم....

تقصیر خودمه که انتظاراتم رو بردم بالا....تقصیر منه که راجب روهان جور دیگه ای

فکر کرده بودم....

هرچی داره سرم میاد تقصیر خودمه.....

همونطور که گریه میکردم بدون اینکه پشت سرم رو نگاه کنم فقط به راهم ادامه

میدادم و از بین مردم رد میشدم تا به ایستگاه برسم....

مردم با تعجب نگاهم میکردن ولی دیگه هیچی واسم مهم نبود...

انقدر ناراحت بودم و قلبم شکسته بود که دیگه توانایی اینکه به اینجور چیزا اهمیت

بدم رو نداشتم.....

اشکام بند نمیومد....نفسام هنوز بریده بریده بود و قلبم همچنان تند میزد...

رسیدم به ایستگاه و داشتم میرفتم که کارت بکشم که تو همین هیرو ویری بابک

جلوم ظاهر شد....

صورتم رو که دید چشماش گرد شد و با نگرانی جلوم ایستاد و دستش رو که 

به دسته ی کیفش گرفته بود رو ول کرد و کیفش از روی کولش افتاد زمین.

سرم رو انداختم پایین و طبق معمول سرش رو خم کرد تا صورتم رو ببینه. بعد با

نگرانی گفت: تنسگل چیشده؟! چرا گریه میکنی؟! حالت بده؟! میخوای واست

اب بگیرم؟! چرا انقدر پریشونی؟!

توروخدا تو دیگه ولم کن....الان حال ندارم باهات سر و کله بزنم....

با دستم پسش زدم و همونطور که اشکام رو محکم پاک میکردم رفتم سمت

کارت خوان و با دستای لرزون کارت کشیدم و بعد راه افتادم سمت ایستگاه اصلی.

به نزدیک ترین صندلی خالی که رسیدم خودمو انداختم روش و کیفم رو ول

کردم و افتاد کنار پام روی زمین....دست و پاهام بی جون شده بودن....

لبامو روی هم فشار دادم و بازم حرفای روهان یادم اومد و اشکام بیشتر شدن...

خانومی که کنارم نشسته بود با تعجب بهم نگاه میکرد و بهم خیره شده بود...

نفسم رو کشیدم داخل و صورتم رو تو دستام فرو بردم و قایمش کردم...

همه داشتن بهم نگاه میکردن و این حالم رو بدتر میکرد....

دستم رو که برداشتم بابک رو رو به روم دیدم....

رو زانوهاش خم شد بود و کیفش رو کنار کیف من انداخته بود رو زمین و با 

نگرانی بهم خیره شده بود...یه بطری اب هم دستش بود....

با همون چشمای نگرانش گفت: چیشده تنسگل...؟ ها؟ چرا گریه میکنــ....

و بعد چشمام پر از اشک شد و همه چیز تار شد و دیگه متوجه نشدم چی گفت...

با پلک زدنام اشکام سر خوردن و باز صورتش رو دیدم....

بطری اب رو گرفت سمتم و بازم با همون حالت نگران گفت: حالت خوبه؟!

چیزیت شده؟!

اروم دستم رو بردم سمت بطری اب و همونطور که نفسم رو به زور میکشیدم

داخل و دستام میلرزید بطری اب رو ازش گرفتم....

بطری توی دستام میلرزید....اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم...

یه نفس عمیق کشید و لباشو با زبونش تر کرد: کسی چیزی بهت گفته؟

با این جملش بازم چشمام پر از اشک شد و جمله های روهان یادم اومد...

انگشتای دستم سست شد و بطری اب از دستم افتاد و بازم اشکام سرازیر

شدن....

یکم عصبانی شد: دِ خب حرف بزن!!! دیوونم کردی!!!

نگامو ازش گرفتم و یکی از دستام رو گذاشتم روی صورتم...

تو دیگه چی میگی....توروخدا ولم کن....تو دیگه دست از سرم بردار....

گلوم میسوخت....قلبم درد میکرد....حالم اصلا خوب نبود...حس میکردم

الاناست که بمیرم....

فقط دلم میخواست برسم خونه....

از لای انگشتای دستم دست بابک رو دیدم که داشت میومد سمت صورتم...

نمیدونم میخواست چکار کنه چون قبل از اینکه فرصت که بهم دست بزنه یکی

محکم دستشو پس زد و هلش داد اونور....

سرم رو که اوردم بالا روهان رو دیدم....رو به روم زانو زد و با چشمای نگران

و ترسیدش نگام کرد....داشت دستش رو میاورد نزدیک صورتم که اشکام رو

پاک کنه که با عصبانیت دستش رو پس زدم و با چشمای عصبانی نگاش

کردم.
واقعا روت میشه اینجوری تو صورتم نگاه کنی؟! هیچ درکی از واژه ی خجالت

و شرم نداری؟!

برای چند ثانیه دهنش وا موند و انگار دست و پاش رو گم کرد...

اب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت: ببین تنس منــ....

خم شدم و کیفم رو از روی زمین برداشتم و بعد از روی صندلی بلند شدم

و نزاشتم به حرفش ادامه بده....

همون لحظه متوجه اومدن مترو شدم و بی توجه بهش سوار مترو شدم...

نمیخواستم هیچی بشنوم....دلیل بهونه هاش واسم ذره ای ارزش نداشت.

هیچی دیگه مهم نبود...





" روهان "


واقعا نمیدونم چرا اون کارو کردم، چرا اون حرفو زدم! نمیدونم!

انگار اون لحظه انقدر از یهویی ظاهر شدنش هول شده بودم و دست و پام رو

گم کرده بودم که اصلا هیچی دست خودم نبودم! انگار از کنترل خارج شده بودم...

فقط بدون اینکه فکر کنم دهنم رو وا کردم و هرچی به دهنم اومد گفتم...

گند زدی روهان....خردش کردی....

اه لعنتی!

خودمم فهمیدم چه گندی زدم ولی الان واسه جمع کردنش خیلی دیر بود....

چیزی که بیشتر حرصم رو در میاورد این بود که چیزی نگفت....فقط همونطور که

 گریه میکرد دور شد....

همیشه این کار رو میکرد! حرصم رو در میاورد! از خودش دفاع نمیکرد! هیچ وقت!

فقط خیره میشد و نگاه میکرد تا حقش رو بزارن کف دستش! هیچ واکنشی 

نشون نمیداد! همیشه ساکت میموند! میریخت تو خودش یا با اشک فقط

بهت خیره میشد تا هرکاری دوست داری بکنی!

این مظلومیتش خیلی حرصم میداد.... با اینکاراش حسابی بهم میریختم و 

عصبی میشدم....

همونطور نگاش میکردم که با گریه فقط میدویید و دور میشد....

لبامو روی هم فشار دادم و فقط نگاهش کردم....

دوستم با ارنجش زد به بازوم: روهان معلومه حواست کجاست؟

مگه قرار نبود بعد از مدرسه بریــ....

بی توجه بهش حرفش رو قطع کردم و رو به بچه ها هول هولکی گفتم:

راستش من الان یادم اومد خونه یکاری دارم باید برم. خدافظ.

و بعد بدون اینکه منتظر واکنششون بشم فقط دوییدم. دوییدم تا بهش برسم...

چیکار کنم؟چی بهش بگم؟چجوری کارمو توجیح کنم؟ چجوری از دلش درارم؟

میدونم....عجیبه. اینکه اهمیت میدم واستون عجیبه.

ولی اره. همینه. اهمیت میدم.

یه ماه گذشته و هرچقدر هم بخوام نمیتونم پنهون کنم که بهش عادت کردم.

به بودنش...به لبخنداش....کاراش....شیطونی هاش....مهربونی هاش....

خودش!

نمیگم از بودنش راضیم! هنوزم عصبیم! هنوزم با اومدنش کنار نیومدم...

ولی بهش عادت کردم....

از همه ی اینا که بگذریم کارم خیلی زشت بود...و خودم اینو میدونستم.

میدونم که خیلی بدجور خرابکاری کردم...از خرابکاری هم بیشتر.

این کارم بازی با غرور و احساساتِ یه ادم بود...

واسه همین بود که دوییدم.

اما او خیلی زودتر از من به ایستگاه مترو رسیده بود....

اون قدر تد دوبیدم که نفس هام به شماره افتاده بود.. از شدت نفس

نفس زدن قفسه ی سینم بالا و پایین میرفت و قلبم تند تر از همیشه 

میزد. حتی نفهمیدم چطوری خودم رو به اینجا رسوندم و از بین مردم

رد شدم!

با دست پاچگی کارت کشیدم و بعد دوییدم توی ایستگاه اصلی...

همونطور که نفس نفس میزدم ایستادم و دور و برم رو نگاه کردم و 

اب دهنم رو قورت دادم.

تنس رو دیدم که روی یکی از صندلی ها نشسته بود و دستش روی

صورتش بود و همچنان داشت گریه میکرد....

ولی چیزی که اعصابم رو بهم میریخت این بود که اون بابکِ لعنتی

جلوش نشسته بود و داشت دستش رو میبرد سمتش!

دوییدم و خودم رو بهشون رسودم و محکم دست بابک رو پس زدم 

و بعد با پام هلش دادم اونور و یه چشم غره بهش رفتم.

خودم اروم جلوی تنسگل زانو زدم و نگاش کردم....

چشماش کاسه ی خون شده بود....قلبم گرفت....حال و روزش رو

که دیدم یه شک بزرگ بهم وارد شد....

دهنم وا مونده بود...من همچین بلایی سرش اوردم؟

چد ثانیه فقط با بهت نگاهش کردم و بعد دستم رو بردم سمت صورتش

و خواستم اشکاش رو پاک کنم که محکم دستم رو زد کنار و با چشمای

عصبیش نگاهم کرد....

چشمایی که تاحالا اینجوری ندیده بودمشون...

او تیله های قندقی رنگش هیچ وقت انقدر خشمگین و عصبی نشده

بودن....انتظارش رو نداشتم....

اب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ببین تنس منــ....

اما قبل از اینکه بتونم جملم رو کامل کنم با عصبانیت کیفش رو که

روی زمین افتاده بود برداشت و از جلوم بلند شد.

نفسم رو فوت کردم و منم بلند شدم و متوجه مترو شدم که دیگه

حالا رسیده بود و تنسگل تند تند به سمتش میدویید....

خواستم برم سمت مترو که یهو یادم اومد بابک هنوز اونجا ایستاده.

برگشتم و با سردی تمام نگاهش کردم، اوم با عصبانیت رو به روم 

ایستاده بود و فقط با حرص به من و تنسگل که حالا داشت دور میشد

نگاه میکرد. بهش نزدیک شدم و یه دست یه شونش کشیدم و لباسش

رو صافو صوف کردم، جفت ابروهام رو دادم بالا و با یه لحن جدی گفتم:

دیگه دور و برش نبینمت.

و بعد بدون اینکه منتظر عکس العملش بشم سوار مترو شدم.

با دست پاچگی دور و برم رو نگاه کردم و دنبال تنس گشتم...

دیدمش که گوشه ی مترو نشسته بود و به یه نقطه خیره شده 

بود و اروم اشک میریخت....

تنم به لرزه افتاد....روهان چکار کردی....

اخه چطوری باید ارومش کنم؟ حتی دیگه تو روم نگاه نمیکرد...

حس میکردم از درون شکسته....

خیلی ازش دور بودم، جا نبود که کنارش بشینم....

فقط میتونستم از دور نگاهش کنم.

مترو که ایستاد تا جنبیدم و خواستم بهش برسم زودتر از من از لا

به لای جمعیت رد شد و از مترو خارج شد.

سریعتر از من توی سالن ایستگاه دویید و منم دنبالش دوییدم.

میدیدمش که همونطور که اشک میریزه جمعیت توی سالن رو

کنار میزنه و فقط میخواد ازم دور شه....

عقب افتادم و هرچی سعی میکردم بهش نمیرسیدم....سالن خیلی

شلوغ پلوغ بود.

با هزار زور و زحمت از ایستگاه اومدم بیرون و اونور خیابون دیدمش که

داشت با قدمای تند به سمت خونه میرفت.

منم دوییدم و از خیابون رد شدم و بالاخره دم در خونه وقتی که داشت

زنگ مادر جون اینارو میزد گیرش اوردم.... امروز مامان و بابا خونه نبودن

و واسه یه کاری که نمیدونم چی بود رفته بودن بیرون. کلا این چند روز

اخیر همش بیرون بودن و کسی هم نمیدونست چرا.

بازوش رو گرفت و سعی کردم اروم بچرخونمش سمت خودم اما حتی

روش رو برنگردوند که نگاهم کنه...

در که باز شد دستش رو کشید و بازم به راهش ادامه داد....

مکث کردم و لبام رو روی هم فشار دادم....

حالا باید چکار کنم؟ حتی بهم نگاهم نمیکنه....چطوری باید از دلش درارم؟

اخه چرا همچین حرفی زدی روهان!؟

نفسم رو دادم بیرون و باز دنبالش رفتم و وارد خونه شدم ولی قبل از 

اینکه بتونم بهش برسم رفت توی اتاقش و هم در اتاق و هم در حمام

رو قفل کرد که به هیچ عنوان بهش دسترسی نداشته باشم...

پشت در گیر افتادم..دوتا دستام رو گذاشتم روی در و چشمامو بستم...

کاش حداقل در زدن فاییده داشت....کاش صدا زدن فاییده داشت!

ای بار اول بود که واقعا دلم میخواست بتونه بشنوه تا حرفام رو گوش

کنه و بتونه حرف بزنه که بتونم باهاش صحبت کنم و از دلش در بیارم...

وقتی دیدم اونجا ایستادن بی فایدست اروم رفتم سمت اتاقم و کیفم

رو محکم پرت کردم گوشه ی اتاق و با عصبانیت کتم رو در اوردم و

پرتش کردم روی تخت و نشستم روی تخت.

ارنج هام رو به زانوهام تکیه دادم و صورتم رو توی دستام فرو بردم و

نفسم رو محکم توش فوت کردم...

دستام رو کشیدم روی صورتم و بعد همه ی انگشتام رو گذاشتم روی

لبام و یه نفس عمیق کشیدم....حالا باید چکار میکردم؟

میدونم کارم زشت بود....ولی واقعا اون لحظه چی باید میگفتم؟

چی باید به دوستام میگفتم؟ اگه کس دیگه ای تو موقعیت من قرار

میگرفت چکار میکرد؟ چی میگفت؟ من چی باید میگفتم؟

میگفتم خواهرمه که بعد از 18 سال ظاهر شده؟ یا باید میگفتم 

خواهر گمشدمه؟ یا خواهر ناتنی؟

یا واقعیت رو.....؟ اینکه از بهزیستی اومده بود؟

ولی بعد چه فکری راجبم میکردن؟ راجب من و خانوادم؟

چی میگفتن؟ حتی فکر کردن بهش اعصابم رو بهم میریخت....

تو افکارم غرق شده بودم که یهو یه صدا باعث شد حواسم

جمع شه....

صدا قفل در که باز شد و بعد صدای چرخ که روی زمین کشیده

میشد....

سریع از جام بلند شدم و تنس رو دیدم....

درست همون لباسای کهنه ای که روز اول پوشیده بود تنش

بود....همون کفشا...و همون چمدون....که داشت رو زمین میکشیدش.

داشت میرفت....داشت میرفت سمت در حال.

چشمام گرد شد ولی اون کوچکترین توجهی هم بهم نکرد.

با عصبانیت دوییدم سمتش و جلوش ایستادم و با چشمای گرد

و ترسیده گفتم: چکار میکنی؟

نگام نکرد....بازم بی توجه بهم از کنار رد شد که باز ایستادم جلوش

و این دفه با عصبانیت نگاش کردم و داد زدم: دِ منو نگاه کن لعنتی!

اینجوری که بی توجهی میکرد کفرم در میومد....نمیتونستم بی توجهی

کردناش رو تحمل کنم! اتیش میگرفتم!

بازوش رو گرفتم و محکم تکونش دادم و با عصبانیت گفتم:

میگم منو نگاه کن!!!

بازم سرش رو نچرخوند طرفم....فقط چشماش رو چرخوند سمت

من و با سردی تمام نگاهم کرد....

چشماش هنوزم پر از اشک بود و صورتش خیس بود....

میدونستم بغض کرده و الان میزنه زیر گریه....و خوب میدونستم

تحملش دیدنش رو تو این سر و وضع نداشتم....

خودمم حال و روز خوبی نداشتم....عصبانیتم با ناراحتی قاطی شده بود و

قلبم تند میزد و کف دستم یخ شده بود....

گفتم: کجا میری...؟ 

با عصبانیت بازوش رو از تو دستم کشید و بازم سعی کرد از کنارم

رد شه و بره ولی این دفه محکمتر چرخوندمش سمت خودم و داد

زدم: با توام!

این دفه ایستاد....اروم دسته ی چمدونش رو ول کرد و بالاخره سرش

رو اورد بالا و گاهم کرد و اشکاش سرازیر شدن...

با دیدن اشکاش قلبم تند تر زد....نفسم رو که بریده بریده شده بود

کشیدم داخل و اروم گفتم: کجا میری....

چد ثانیه نگاهم کرد وبعد همونطور که اشکاش میریختن دستش رو

 برد توی جیبش و دفترچه و خودکار رو در اورد و با دستای لرزونش

صفحه هارو ورق زد و همونطور که میلرزید نوشت:

باید بمونم؟! بنظرت بعد از این کارت باید اینجا بمونم؟! یه ماه گذشته

و تو هرکاری خواستی کردی!! بی توجهی کردی، زدی، جلوی همه سکه

ی یه پولم کردی، اذیتم کردی،تحقیرم کردی،همه چیزت رو به رخم کشیدی،

خردم کردی، لهم کردی! هیچی نگفتم! صدام در نیومد! هردفه ساکت موندم

و فقط نگاهت کردم و هر دفه تو بدتر و بدتر کردی!

ولی دیگه خسته شدم میفهمی؟! خسته شدم! قلبم دیگه به درد اومده!

دیگه تحمل ندارم روهان، دیگه صبر ندارم! این کارت رو نمیتونم تحمل کنم!

نمیتونم فقط نگاهت کنم و بازم مثل همیشه بگم اشکال نداره یکم که بگذره

درست میشه! خرد شدم له شدم! جلوی همه تیکه تیکم کردی!

چطوری بمونم؟!!! میخوام برم! میخوام برم همونجایی که بودم! میخوام

برم بهزیستی تا هم تورو هم خودمو راحت کنم!!

و بعد اشکاش بیشتر ریختن و بغضش ترکید و شروع کرد به هق هق کردن.

لبامو روی هم فشار دادم و منم بغض کردم...انقدر حرفاش ناراحتم کرد

و بهم شک وارد کرد که منم از شدت ناراحتی بغض کردم.....

همونطور که دستاش بیشتر میلرزید و کل بدنش بخاطر هق هق کردن به

لرزه افتاده بود نوشت:

میگفتی از توی خیابون پیدام کردین! میگفتی یه بدبخت بیچاره بودم! گدا بودم!

میگفتی بچه ی سر راهی بودم! میگفتی از بهزیستی اومدم! هرچی میگفتی

انقدر خردم نمیکرد!!! انقدر که وانمود کردی نمیشناسیم لهم نمیکرد!!

ینی انقدر باعث ابرو ریزی میشم برات؟!!! اگه اره پس چرا نمیزاری برم؟!

چرا جلوم رو میگیری؟! چجوری باید بمونم و تحملت کنم؟!! صبرم تموم شده!

قلبم تیکه تیکه شده! ازت متنفرم!!!! متنفرم!!!

و بعد همونطوری که هق هق میکرد دفترچش رو با عصبانیت پرت کرد و محکم

اشکاش رو با دستاش پاک کرد....

اب دهنم رو قورت دادم و گلوم سوخت....چونم شروع به لرزیدن کرد و هرکار

کردم نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم....

چند قطره اشک از چشمام ریخت و سریع پاکشون کردم و بینیم رو کشیدم

بالا و بهش خیره شدم....

جمله هاش قلبم رو به درد اورد....واقعا از کارایی که کردم شرمنده شدم...

فقط نگاهش کردم و بازم چند قطره اشک روی لپام سر خورد....

چی باید میگفتم؟ حق داشت....راست میگفت....حق داشت ازم متنفر

باشه....بازم اشکاش ریختن و هنوزم داشت با عصبانیت نگام میکرد.

محکم دستش رو توی جیبش فرو برد و دستکش هایی که واسش خریده

بودم رو بیرون اورد و با عصبانیت پرتشون کرد تو قفسه ی سینم و بازم

بهم خیره شد....دیگه روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم....

نگامو از گرفتم و بازم رفت سمت چمدونش و دستش رو گرفت و دنبال خودش

کشید و از کنارم رد شد....چندتا قدم برداشت و داشت میرفت سمت در

که دوییدم سمتش و بازم بازوش رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم و 

همونطوری که هنوز اشک تو چشمام بود اروم گفتم: نرو....

با اون چشمای تیله ایش بهم خیره شد و فقط نگام کرد و بینیش رو کشید

بالا....

دوباره با صدای گرفته تکرار کردم: نرو....دارم میگم نرو!

اروم دسته ی چمدون رو ول کرد و بازهم ساکت موند و فقط نگاه کرد...

چشمامو بستم و نفسم رو اروم دادم بیرون و بهش نزدیکتر شدم و هلش

دادم تو بقلم.....








امیدوارم خوشتون اومده باشه  ببخشید اگه خیلی طولانی شد دیگه....

منتظر نظراتتونم~~~~




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 12:08 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه