تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 2
اینم از قسمت دوم...

امیدوارم خوشتون بیاد







"Part 2"

از  اتاقم زدم بیرون...

بابام صدام کرد ولی بدون اینکه توجه کنم از پله ها اومدم پایین و یه راست رفتم تو اشپزخونه که با کسی

رو به رو نشم. گلنار خانوم تو اشپزخونه نبود....رفتم سر یخچال و یه سیب سبز برداشتم و رفتم سمت

سینک که بشورمش. استین هامو زدم بالا و داشتم سیب رو میشستم که یه دفه یکی دوتا دستاش 

رو گذاشت روی شونه هام. سرمو چرخوندم و شایان دیدم که بهم ذل زده بود و لبخند میزد:

چطوری؟

دوباره سرم رو چرخوندم و شیر اب رو بستم. نفسمو فوت کردم: خوبم....

و بعد از در اشپزخونه که به حیاط پشتی باز میشد رفتم بیرون توی حیاط. یه باد خورد به صورتم و یکم

لرزم گرفت. شایان پشت سرم اومد و همونطور که لبخند میزد کتش رو در اورد و انداخت روی شونه هام:

اره مشخصه خیلی خوبی!

و بعد خندید و شروع کردیم به راه رفتن توی حیاط. یه گاز از سیبم زدم و به شایان نگاه کردم:

شال و کلاه کردی....کجا میری؟

دستاشو کرد تو جیبش و شیطون خندید: پیش خانومم.

یکی از ابرهامو دادم بالا و خندیدم: نمیدونستم زن داری!

خندید: الان دارم اعتراف میکنم دیگه....

دستمو مشت کردمو اروم زدم به بازوش: واسه همین انقد تیپ زدی شیطون؟

خندید: باید برای خانوممون خوشتیپ باشیم دیگه...

یه گاز دیگه از سیبم زدم و گفتم: خوش بحال خانومت!

یه شلوار مشکی تنگ پوشیده بود با یه پلیور بافتنی خاکستری. کتش که حالا روی شونه های من

بود مشکی و بلند بود و تا پایین دکمه میخورد,یقه ی کتش هم هفتی بود. یه شال گردن جیگری هم

دور گردنش انداخته بود و شل و ول بسته بودش. بیشتر میشه گفت انداخته بود روی شونه هاش

تا گردنش! یه دونه از اون کفش گنده هاشم پوشیده بود که خاکی رنگ بود. موهاشم مثل همیشه

زده بود بالا.

کتش رو دراوردم و گرفتم طرفش: بیا,برو سر قرارت دیرت نشه.

لبخند زد و دستشو گذاشت روی کمرم و فشارم داد سمت خودش و موهامو بوسید:

قوربون عروسک خودم برم که انقدربه فکر داداشششه.

لبخند زدم و سرمو اوردم بالا و نگاش کردم: ولی باید یه روز منو ببری ببینمشا...

خندید: اگه خواهر شوهر بازی در نمیاری باشه میبرم!

اخم کردم: شایـــــــان!

خندید:باشـــــــــــــــه....

از تو بقلش اومدم بیرون,کتش رو پوشید و گفت: من دیگه میرم. توهم زود برو داخل,سرده.سرما

میخوری. سری تکون دادم و شایان رفت.

نشستم رو تابی که توی حیاطمون بود و شروع کردم به تاب خوردن...

یه دفه چشمم به استخر افتاد. استخری که وقتی بچه بودیم با شیما و شایان دورش میدوییدیم

و بازی میکردیم...یاد حرص خوردنای مامان که میگفت "حیاط به این بزرگی!اخه چرا دور استخر

بازی میکنید!!!؟"

و خنده های بابا که در جواب مامان میگفت "لیلا بزار بازی کنن!"

یاد جیغ زدنای خودم وقتی شایان اذیتم میکرد و میخواست هلم بده تو استخر...یاد خندیدنای

شیما....یاد اون روزای خوب افتادم... از تو فکرو خیالاتم اومدم بیرون و به استخر نگاه کردم,

اب توش بود. مطمئنا الان ابش یخ بود! بلند شدم و اروم رفتم سمت استخر....اروم روی زانو

هام خم شدم و به استخر ذل زدم....

تموم خاطراتم باز زنده شدن....دوباره چشمام پر از اشک شد...دوباره قلبم درد گرفت...

بازم خودم رو مقصر میدونستم که دیگه شیما بین ما نیست.... همونطور که روی زانوهام

خم شده بودم اشکام روی صورت سفیدم قل خوردن...خیلی دردناک بود...من شیما رو

میخواستم!

سردم شد....احساس کردم دست و پاهام داره از درد شل میشه....باد میومد...

یه دفه یه باد تند وزید,چشمامو بستم....سیبم از دستم افتاد توی استخر....

با صدای افتادن سیب توی اب به خودم اومدم و به سیب نگاه کردم.

دستم رو دراز کردم که از توی استخر برش دارم,نمیخواستم بخورمش,اما میخواستم

از توی اب درش بیارم...

دستمو دراز کرده بودم که یه دفه صدای ارسلانو شنیدم که دم در اشپزخونه ایستاده بود 

و میگفت: شعله تکون نخور!

سرمو چرخوندم و نگاهش کردم و قیافم اینطوری شد -__- 

اول سریع با دستام اشکامو پاک کردم و بعد اروم دستامو گذاشتم روی زانوهام و با

فشار دستم بهشون بلند شدم و همونجا کنار استخر ایستادم.

ارسلان دویید طرفم و همونطور که نفس نفس میزد گفت:

هیچ میدونی اون اب چقدر سرده؟! دختر دیوونه شدی؟! اگه خودتو بندازی تو اون اب

منجمد میشی!

دستمو کردم توی موهام و از توی صورتم زدمشون کنار و دادمشون بالا و بعد دست

به سینه رو به روش ایستادم: هـــه....هنوز اونقدر دیوونه نشدم که خودکشی کنم

اقای روان شناس...

یکم اخم کرد: پس داشتی چکار میکردی؟

بدون اینکه جوابشو بدم راهمو کج کردم و به سمت تاب حرکت کردم که بشینم روش.

ارسلان پشت سرم اومد و بازوم رو گرفت: میگم چکار داشتی میکردی!

سرمو چرخوندم و با اخم نگاش کردم و محکم دستمو کشیدم و بازم به راهم ادامه

دادم. این دفه عصبانی شد و اومد جلوم ایستاد و بازوم رو گرفت و یکم فشار داد

و  ذل زد به صورتم و  با یه لحن عصبی گفت: شعله با توام!

چند ثانیه هیجی نگفتم و فقط به صورتش خیره شدم. بعد پامو بلند کردم و محکم

کوبوندم رو کفشش!

اخی گفت و دستمو ول کرد و خم شد تا ببینه چه بلایی سر پاش اوردم.

دست به سینه ایستادم و ذل زدم بهش. سرش رو اورد بالا و نگام کرد و گفت:

بدبخت اون کسی که شوهر تو شه! یه دعوا کنین پسره رو له میکنی!

یه پوزخند زدم: تو نگران خودت باش اقای دکتر روان شناس ارسلان مهدوی.

دلیلی نمیبینم واسه هرکاری که میکنم بهت جواب بدم! انقدم به من پیله نکن...

دوباره نگاهم کرد و با یه لحن مظلوم گفت: من فقط نگرانتم شعله...

چشمامو تو حدقه چرخوندم و تو دلم اداشو در اوردم... " من فقط نگرانتم بلا بلا!"

و بعد نفسمو دادم بیرون: میگم که...نگران من نباش. داشتم سعی میکردم

سیبمو بردارم. پس انقد بزرگش نکن!

بعد راهمو کشیدم و به سمت در اشپزخونه حرکت کردم.

سرش رو چرخوند و به سیب توی استخر نگاه کرد و بعد هم بلند شد و دنبال من راه

افتاد. یکم قدم هام رو تند تر کردم که بهم نرسه, چون دیگه واقعا حوصلشو نداشتم.

در اشپزخونه رو باز کردم و با مامانم رو به رو شدم. گفت:

ارسلان اومد پیش تو؟ صداش کن بگو باباش داره میره...

و بعد قبل از اینکه بهم فرصت بده چیزی بگم از اشپزخونه رفت بیرون.

چشمامو بستم و نفسمو محکم دادم بیرون و تو دلم گفتم: اخه چرا منننن!!!

بعد چرخیدم سمت در اشپزخونه تا بهش بگم که دارن میرن که یه دفه خودش جلوم

ظاهر شد و با اون لبخند بزرگش گفت: خودم شنیدم.

نگاش کردم و با خودم گفتم چقدم خوشحاله... 

و بعد بدون اینکه چیزی بگم راه افتادم. صداشو شنیدم که میگفت: شعله ببخشید!

اما اصلا توجه نکردم. رفتم تو اتاقمو درو بستم.... رفتم توی سرویس بهداشتی اتاقم.

میخواستم حموم کنم... رفتم داخل حموم و اب رو باز کردم و گذاشتم وانم پر شه.

بعد در حموم رو قفل کردم و رفتم داخل. هنوز 20 دقیقه نگذشته بود و من تازه داشتم

توی وان استراحت میکردم که صدای تق تق در شنیدم.

مامانم پشت در حموم بود: شعله اونجایی؟

جواب دادم: اره مامان....

ادامه داد: خب زود حموم کن و بیا بیرون,تا یه ساعت دیگه داریم میریم خونه ی عمو

سهراب اینا. شام دعوتمون کرده.

نفسمو دادم بیرون و زیر لب گفتم: اینا که تازه اینجا بودن...دیگه شام چیه؟!

مامانم یه بار دیگه در زد: باشه مامان؟

سرمو به وان تکیه دادم و چشمامو بستم و اروم گفتم: چشم مامان...

***************
نیم ساعت گذشته بودم و داشتم موهامو خشک میکردم. خیلی کار سخت و کسل

کننده ای بود! مخصوصا با اون همه مو....معمولا همه ی کاراش یه ساعت طول میکشید.

اما این دفه زیاد وقت نداشتم و مجبور شدم سریع سرهم بندیش کنم چون میخواستیم بریم

خونه ی دمم....

اصلا حوصله نداشتم...به ساعت نگاه کردم,ساعت 9 بود. موهامو خشک کردم و رفتم سمت

کمدم و درش رو باز کردم. لباسامو زدم اینور و اونور و یکی از توش کشیدم بیرون.

یه شلوار چسبون خاکی رنگ پوشیدم با یه لباس استین بلند یقه اسکی ضخیم که قهوه ای رنگ

 بود. یه بارونیه قهوه ای رنگ پوشیدم که کلاه بزرگی داشت و دور کلاهش خز داشت.

نیم بوت قهوه ایمم پام کردم و بعد رفتم جلوی اینه. موهامو دم اسبی بستم و چتری هامم ریختم

سمت چپ و اصلا هم به خودم زحمت ندادم ارایش کنم. اصلا مگه کجا میخوایم بریم؟

یه کیف فسقلی از تو کمد کشیدم بیرون و گوشیمو گذاشتم توش و داشتم شالم رو سرم 

میکردم که مامانم درو باز کرد: بریم؟

سری تکون دادم: بریم....

***************
یه ساعت بود رسیده بودیم و همگی دور هم توی حال نشسته بودیم...

مامان و بابا و عمو سهراب گرفتار صحبت کردن بودن.

منم نشسته بودم و به زمین ذل زده بودم.

ارسلان تمام مدت داشت منو نگاه میکرد! با اینکه نگاهش نکردم,اما سنگینی نگاهش رو حس 

میکردم.تو فکرو خیالاتم خودم غرق بودم....اونقدری که دیگه صدای مامان و بابا و عمو سهراب رو

نمیشنیدم....تو فکر شیما....تو فکر زندگیم...بازم دلم گرفت...این دل لعنتیم شیما رو میخواست.

خیلی دلتنگش بودم,خیلی....

نزدیک بود گریم بگیره...ینی گرفت,چشمام پر ازاشک شدن و نزدیک بود بازم اشکام بریزه که یه دفه

عمو سهراب صدام کرد و از تو فکرو خیالاتم کشیده شدم بیرون.

با یه لبخند مصنوعی نگاهش کردم و داشتم تمام سعیمو میکردم که اشکام نریزه.

اونم با یه لبخند نگاهم کرد: عمو جون مستخدممون میز شام رو چیده...بریم شام بخوریم تا سرد

نشده...از دهن میوفته.

و بعد همه از روی صندلی هامون بلند شدیم. همونطور که لبخند مصنوعیم رو لبم بود سری تکون

دادم و گفتم: میرم دستمو بشورم.

عمو سهراب به نشونه ی تایید سرشو تکون داد: فقط سرویس بهداشتی پایین مشکل داره. یکی از

لوله هاش مشکل پیدا کرده. از سرویس بالا استفاده کن.

سرمو تکون دادم و سریع رفتم طبقه ی بالا.... دست شویی سمت راست راه روی طبقه ی بالا بود.

دقیقا ته راه رو.... داشتم میرفتم سمتش که یه دفه چشمم افتاد به پیانوی ارسلان.

یه پیانوی قهوه ای که به دیوار وصل بود... رفتم و کنارش وایسادم.

کلی خاک روش بود...معلوم بود خیلی وقته بهش دست نزدن...دقیقا میدونم چند ساله دست نخوردست.

نشستم روی صندلیش و دستم رو کشیدم روش....خاک بلند شد.... دستامو گذاشتم روی پیانو و اروم

شروع کردم به فشار دادن کلید ها....صداش کهنه شده بود....دیگه عمرشو کرده بود...

این ساز لعنتی منو یاد شیما مینداخت...یاد اون روز....اصلا تمام این اتفاقا واسه این بود که من میخواستم

این تیکه چوب لعنتیو بخرم! اینکه الان شیما نیست...بخاطر این سازه....

بازم اشک تو چشمام جمع شد.... اونقدر اشک تو چشمام جمع شده بود که دیگه تار میدیدم.

چشمامو بستم و اروم سرمو گذاشتم روی کلیدهای پیانو و اشکام ریختن روی کلیدهای خاک خورده...

یه دفه با صدای ارسلان بلند شدم و بهش نگاه کردم. همونطور که لبخند میزد گفت:

فکر کردم پیانو رو گذاشتی کنار....

بعد با دستاش اروم اشکامو پاک کرد و همونطور که با دستاش صورتمو قاب کرده بود گفت: خوب نیست

بخاطر شیما ساز مورد علاقتو بزاری کنار....

چند لحظه ی اول غرق صورتش شده بودم...اما بعد تازه متوجه ی حرفاش شدم....

اخم کردم و محکم دستشو پس زدم: ببین کی داره درباره ی کنار گذاشتن ساز صحبت میکنه!

بعد با عصبانیت اشکامو پاک کردم و با ادامه دادم: نکنه اون منم که بعد از مرگ مامانم پیانو رو گذاشتم

کنار؟!

لبخندش پاک شد....ناراحت شد....خیلی هم ناراحت.

تند رفتم,میدونم. ولی اینطوری حرف زدنش واقعا عصبیم میکرد! اخه هنوز روان شناس نشده بود!

هنوز تو دوره ی طرحش بود! اما وانمود میکرد همه چیزو میدونه....همه چیز راجب من و احساسات

من....

از جاش بلند شد....دیگه لبخند رو صورتش نبود. دیگه هیچ حالتی رو صورتش نبود....نمیدونم عصبی

بود یا ناراحت....فقط بدون اینکه چیزی بگه رفت....

منم یه راست رفتم توی سرویس بهداشتی و دست صورتم رو شستم و رفتم پیش بقیه.

همه سر میز بودن. نشستم,ارسلان هم رو به رو نشسته بود.

همه شروع به خوردن کردن و من فقط به ظرفم ذل زده بودم....مامان و بابا به هم نگاه کردن و بعد

به من....منتظر بودن یه چیزی بخورم. اما من حتی به سوپ هم لب نزدم.

بالاخره عمو سهراب به حرف اومد: شعله یه چیزی بخور....حالت خوبه؟ چرا چیزی نمیخوری؟

یه لبخند محو زدم: اشتها ندارم عمو....

_ انگار حالت زیاد خوب نیست...

_فقط یکم بی حوصلم...

اتفاقا هیچیم نبود....البته به غیر از درد و مشکلات و گریه هام...منظورم اینه که مریض نبودم.

بابام خوب میدونست دارم چکار میکنم....

"لج"

عمو سهراب دادمه داد: خب برو تو اتاق ارسلان یکم بخواب....بهتر شی. ها؟

سرمو تکون دادم و بلند شدم و با یه ببخشید از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم طبقه ی بالا توی

اتاق ارسلان. یه اتاق با سرویس خواب سفید... اروم روی تختش نشستم و موهامو باز کردم.

سرمو گذاشتم روی بالشت و چشمامو بستم. بازم رفتم تو فکر شیما....

خودمم دیگه از دست خودم خسته شده بودم....اینکه 24 ساعت فقط به شیما فک میکردم...

اینکه همش گریه میکردم....اینکه 11 سال گذشته بود و من هنوز با این موضوع کنار نیومده بودم.

بازم گریم گرفت.... اه لعنتی! از این اشکا هم خسته شده بودم! فقط بلد بودن بریزن....

اروم چشمامو بستم و گذاشتم دوستای همیشگیم قل بخورن روی صورتم...

نیم ساعت گذشته بود و چشمام تازه داشت گرم میشد که یه دفه یه دست رو روی صورتم احساس

کردم. ارسلان بود که داشت اشکامو که دیگه حالا روی صورتم خشک شده بودنو پاک میکرد...

چشمامو باز نکردم و تکون نخوردم....اونم به نوازش کردنش ادامه داد....

انگار نه انگار همین الان دعوامون شد....نمیدونم این پسر غرور نداشت؟ چرا هرکاری میکردم....

هر چیزی میگفتم...ازم دور نمیشد؟ چرا هیچ چیزی اذیتش نمیکرد؟ چرا هرکاری میکردم که ازم دور

بشه بیشتر نزدیک تر میشد؟ هووووف...

بدون اینکه چشمامو باز کنم مچ دستشو گرفتم.

ترسید و گفت: هیــــــــــــــــن! بیداری؟!

چشمامو باز کردم و نگاش کردم و با یه لحن سرد گفتم: دستتو بردار.

سرشو تکون داد و اروم دستشو کشید عقب: چرا چیزی نخوردی؟

_ میل نداشتم.

_ به من دروغ نگو....میدونم گشنته...

" به من دروغ نگو!" چــــــچچ... اصلا تو کی هستی که بخوام بهت دروغم بگم... چه خودشو تحویل

میگیره... گفتم: هرجور دوست داری فک کن....

_ شعله....

چیزی نگفتم... بازم تکرار کرد: شعله گوش میدی؟

درجوابش فقط گفتم: هــــــــــــمم

_ معذرت میخوام...

_ بابت؟

_ بابت رفتار عصرم....

_ واسم مهم نیست...

_ اما واسه من مهمه.

چیزی نگفتم و روم رو کردم اونور. از روی تخت بلند شد و گفت: دارین میرین...پاشو.

از روی تخت بلند شدم و نفسمو فوت کردم و زیر لب گفتم: بالاخره....

نمیدونم چجوری اما صدامو شنید و گفت: انقد تحمل من برات سخته؟

توجهی نکردم و گرفتار بستن موهام شدم... داشتم میرفتم سمت در اتاق که بازوم رو گرفت:

جواب سوالمو ندادی...

بازوم رو کشیدم: فک کنم خودت جوابشو بدونی.

بعد از اتاق رفتم بیرون. با عمو سهراب خدافظی کردیم و برگشتیم خونه. شایان هم برگشته بود.

با لبخند اومد سمتم: خوش گذشت؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم: فوق العـــــــاده بود!

همون لحظه بابام صدام کرد. میدونستم راجب چی میخواد صحبت کنه. واسه همین گفتم: خستم.

و بعد از پله ها رفتم بالا. شایان برگشت و به بابا نگاه کرد و یه ابروشو داد بالا و بعد سرشو تکون داد

که معنی "چشه؟" ی خودمون رو میداد. بابا سری تکون داد و نفسشو فوت کرد...

رفتم توی اتاق و سریع لباسامو عوض کردم. بعد اروم رفتم سمت دیوار شیشه ای اتاقم و به حیاط ذل

زدم...بیرون باد میومد و برگای درختا داشتن کف حیاط میرقصیدن...اروم موهامو باز کردم و ریختمشون

دورم. یکی در زد....و قبل از اینکه بتونم بپرسم کیه اومد داخل. شایان بود. اومد کنارم اینستاد و همونطور

که لبخند میزد گفت: چه خبر؟ نگاش کردم: خبرا که دست شماست. خندید: دست من؟

سرمو تکون دادم: عروس خانومو میگم...چطور بود؟ بازم خندید: اهـــا اون...خوب بود. سلام میرسونه.

_ خوش گذشت؟

_ خوب بود. تو چی؟ به تو خوش گذشت خونه ی عمو سهراب؟

_ اگه با ارسلان وقت گذروندن خوش گذرونی محسوب میشه, اره خوش گذشت.

خندید و دستشو دورم حلقه کرد: دیوونه....بگو ببینم چته.

سرمو تکون دادم: چیزیم نیست.

یه لبخند محو زد: دروغگو هم که شدی...

چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین. خندید و یه دفه دو دستی بقلم کرد و از روی زمین بلندم کرد:

میگی یا از تو بالکن بندازمت پایین!؟ دوتا دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکم بهش چسبیدم

و با ترس گفتم: شایان توروخدا....

در بالکن رو باز کرد و ایستاد تو بالکن و همونطور که میخندید گفت: میگی یا بندازمت؟

یه باد سرد خورد به صورتم,شایانو محکم تر بقل کردم: شایان! میترسم! توروخدا بزارم زمین!

خندید: پس نمیگـــــی... و یکم رفت جلوتر. لباسشو تو دستم گرفتم و تو مشتم مچالش کردم و

این دفه محکمتر از قبل بهش چسبیدم: میگم میگم! فقط بریم داخل!

خندید و برگشت تو اتاق و گذاشتم زمین. با اخم نگاش کردم و بعد یکی از دستامو مشت کردم

و کوبیدم به قفسه ی سینش. خندید: آخ چقد درد گرفت!

لبامو جمع کردم و اخمامو توهم کشیدم: بی مزه! تو خودت میدونی من چقد از ارتفاع میترسم!

بازم خندید: بگو چته عروسک من....

اخه چجوری همیشه میخندید؟ چجوری همیشه لبخند میزد؟ همیشه شاد بود؟ هووووف...

دلم برای خندیدن..برای شاد بودن تنگ شده...خدا میدونه چند وقته نخندیدم... همونطور که

به صورتش ذل زده بودم چشمام پر از اشک شد. لبخندش از رو صورتش پاک شد و صورتش 

نگران شد: شعله...؟!  چیزی نگفتم و. فقط سرمو انداختم پایین. بقلم کرد: ببخشید...اگه میدونستم

انقد میترسی اینکارو نمیکردم بخدا...  بغضم ترکید... خندمم گرفته بود...نمیدونست دارم به حال

خودم گریه میکنم... دستشو زد زیر چونم: شعله چرا گریه میکنی؟ واقعا نمیدونستم چی بگم بهش

کلی حرف داشتم....میخواستم با یکی حرف بزنم اما کی؟ با مامان نمیتونستم حرف بزنم چون مطمئن

بودم اونم میزنه زیر گریه...میدونستم اونم خودش کلی غم داره که قایمشون میکنه....با بابا هم که دیگه

قهر کرده بودم یه جورایی... الان فقط میموند شایان. شایان همیشه به حرفام گوش میداد ولی من زیاد

باهاش دردودل نمیکردم. اما الان دیگه نمیتونستم... فقط بقلش کردم و سرمو فرو بردم تو قفسه ی سینش

و شروع کردم به هق هق کردن. کلی گریه کردم...اما بعدش اروم شدم. نگام کرد: خالی شدی؟

همونطور که دماغم پف کرده بود و صدام گرفته بود گفتم: هــــمم...

نشوندم رو تخت: خب....حالا بگو چته.

دماغمو کشیدم بالا و گفتم: حرف زیاد دارم...

پایین تخت نشست,رو به روی من: وقت دارم. بگو.

اهی کشیدم و گفتم: خسته شدم....

_ از چی؟

_ از خودم...از اینکه 24 ساعته به فکر شیمام...اینکه همش گریه میکنم...اینکه نمیخندم...

این که مجبور کاری که بابا میگه رو بکنم...

_ کدوم کار؟

 _ شرکت...اصرار داره منم مثل تو توی شرکت کار کنم...

یه لبخند زد: محض اطلاعتون من...

ادامشو خودم گفتم: وکیل هستم. بله میدونم.

خندید: خب چرا دوست نداری تو شرکت کار کنی؟

_ محیطشو دوست ندارم...از اونجا خوشم نمیاد...مخصوصا اینکه ممکنه ارسلانم اونجا ببینم. 

من دوست دارم تو مهد کودک کار کنم...دلم میخواد پیش بچه ها باشم.

_ بخاطر شیما؟

_ نه....ینی یه جورایی اره...من بچه هارو دوست دارم...حداقل حالا که شیما نیست

 پیش بچه های دیگه باشم.

دوتا دستامو گرفت: ببین عروسک...اینکه الان شیما اینجا نیست تقصیر تو نیست...این حرفیه که من و

 مامان و بابا همیشه بهت میگیم. اصلا تقصیر تو نیست. اون فقط یه تصادف بود. تو نباید انقد خودتو عذاب

 بدی! 11 سال گذشته و من ندیدم تو مثل قبل بخندی و خوشحال باشی. نباید خودتو مقصر بدونی. نباید

 پیانوتو میزاشتی کنار...

_ مطمئنی تقصیر من نیست؟

اخماشو توهم کشید: تازه بهش پی بردی؟!

خندم گرفت,اونم خندید: چقد دلم واسه این خندیدنات تنگ شده بود..

سرمو تکون دادم: خودمم دلم تنگ شده بود....

_ از امروز دیگه گریه نکن...دیگه ناراحت نباش...مثل قبل بخند مثل قبل خوشحال باش. برو بیرون,

خوش بگذرون. میدونم سخته...یه دفه ای حل نمیشه...اما حداقل سعی کن. میدونم بهتر میشی...

باشه؟

نفسمو فوت کردم: سعیمو میکنم ولی...

پرید تو حرفم: نه! اما و ولی و چون و چرا نداریم.

یه لبخند زدم و سرمو تکون دادم که ینی باشه. اونم لبخند زد: حالا شد....منم بابا حرف میزنم ببینم میتونم 

راضیش کنم واسه مهدکودک.... لبخندم بزرگتر شد و شایان رو بقل کردم: مرسی...

نگام کرد و ناخوداگاه خندید: میدونستی شعله ی خوشحال از شعله ی افسرده خیلی خوشکلتره؟

خندیدم و چیزی نگفتم. از جلوم بلند شد و موهامو بوسید: بخواب. دیر وقته. منم میرم بابارو راضی کنم.

بعد همونطور که از اتاق میرفت بیرون چراغو خاموش کرد.

اتاقم تاریک شد....فقط نور چراغ های توی حیاط از لای پرده های اتاقم میومد داخل. 

یه نفس عمیق کشیدم و روی تخت دراز کشیدم و به حیاط ذل زدم. احساس سبکی میکردم...

حالا که با شایان حرف زده بودم احساس بهتری داشتم. یکم به حرفاش فک کردم....شاید راست

میگفت؟ شاید تقصیر من نبود...نمیدونم....ولی ار فردا...از فردا سعی میکنم شعله ی قبلی باشم.

 همونی که همیشه میخندید,همونی که خوشحال بود. بسه هرچی گریه کردم....

**************
با صدای رعد و برق از خواب پریدم. اتاقم تاریک بود....واسه همین نمیدونستم الان شبه؟ روزه؟ عصره؟

از رو تختم بلند شدم و سویی شرتمو رو پوشیدم,یکم سردم بود. صدای نم نم بارون میومد و صدای رعد

و برق....رفتم سمت شیشه ی اتاقم و پرده رو کشیدم کنار. نور اومد توی اتاقمو باعث شد یکم چشمامو

جمع کنم. بیرون رو نگاه کردم,کف حیاط یکم خیس بود...هوا هم ابریه ابری بود....اسمون خاکستری شده

بود. خیلی این هوا رو دوست داشتم,چون شبیه خودم بود. رفتم جلوی اینه و یه دستی به موهام کشیدم و

بعد از شستن دست و صورتم از پله ها رفتم پایین. یه سکوت محکم پا برجا بود...هیچکی هم توی حال نبود.

ساعت بزرگ توی حال ساعت 6 رو نشون میداد...حتما همه خوابن.... رفتم توی اشپزخونه,گلنار خانوم اومده

بود. سلام کردم: گلنار خانوم صبح به این زودی اینجا چکار میکنین؟

لبخند زد: کار زیاد هست.... چیزی بیارم براتون بخورین؟

رفتم سر یخچال و یه سیب برداشتم و همونطور که میشستمش گفتم: نه ممنون.

کلا من علاقه ی خاصی به سیب داشتم,اونم سبزش. در پشتی اشپزخونه رو باز کردم و رفتم توی حیاط.

گلنار خانوم صدام زد: شعله جان چتر بدم بهت؟ خیس میشی...

لبخند زدم: نه....خوبه....میخوام احساسش کنم.

شروع کردم به راه رفتن توی حیاط و قطره های بارون میرختن روی صورتم...هوا خوب بود...نمیدونم به طرز

عجیبی انگار همه چیز خوب بود...انگار بعد از مدت ها حس خوبی داشتم... خود به خود یه لبخند اومد رو لبم.

چقد لبخند خوب بود.... یه گاز از سیبم زدم و داشتم به راه رفتنم ادمه میدادم که یه دفه دوتا دست اومد روی

چشمام. خندیدم و با اون دستم که سیب توش نبود دستارو کشیدم پایین,شایان بود.

از پشت بقلم کرد: سحر خیز شدی عروسک! 

چرخیدم و رو به روش ایستادم: با صدای رعدو برق از خواب پریدم.

_ خب تو این بارون اومدی تو حیاط چکار؟

لبخند زدم و به اسمون نگاه کردم: اومدم هوا بخورم....

خندید و یه ابروشو داد بالا: افتاب از کدوم طرف درومده؟ امروز همش میخندی؟

خندیدم: افتاب هنوز در نیومده....فعلا که هوا ابریه....ولی به زودی در میاد.

دستشو دورم حلقه کرد: خوشحالم میبینم اینجوری میخندی. بیا بریم داخل سرما میخوری.

رفتیم داخل خونه و وسط حال بودیم که یه دفه یه جیزی به ذهنم رسید و گفتم: شایان....میشه ماشینتو

واسه یه ساعت بهم قرض بدی؟

خندید: چی تو فکرته؟ چشمات برق میزنه!

یکم خندیدم: میخوام برم پیش شیما.

لبخندش پاک شد: شعله....

سرمو تکون دادم: نه قول میدم گریه نکنم...فقط میخوام باهاش حرف بزنم

سری تکون داد و سوییچ ماشینشو از روی اوپن برداشت و گرفت طرفم: بیا...مواظب باش مثه ماشین خودت

داغونش نکنی...

اخم کردم و با مشت زدم به بازوش: شایــــــان!!!

خندید: شوخی کردم شوخی  کردم....برو. مواظب خودتم باش, گریه هم نکنیا.

لبخند زدم و سوییچو ازش گرفتم و داشتم میرفتم سمت در حال که یه دفه صدام زد:شعله!

برگشتم و نگاش کردم: هـــمم؟

همونطور که میخندید به سر تا پام اشاره کرد: اینجوری میخوای بری؟

به خودم نگاه کردم,یه شلوار ورزشی خاکستری پام بود و یه سویی شرت بنفش پوشیده بودم و موهامم

باز دورم! خندم گرفت!

شایان بازم خندید: دختر اینجوری بری که زندانت میکنن!

خندیدم و سیبم رو براش پرت کردم: بگیر,من برم لباس بپوشم.

خندیدو سیبی که براش پرت کرده بودم رو گرفت. بعد از شال و کلاه کردن و خدافظی با شایان سوار ماشین

شدم و حرکت کردم. قطره های بارون اروم میخورد به شیشه...چقدر این هوا خوب بود...اروم شیشه رو 

کشیدم پایین و گذاشتم یکم باد بیاد داخل....خیابونا زیاد شلوغ نبود, واسه همین زود رسیدم. بعد از یه

مدت صحبت کردن با شیما برگشتم خونه. وقتی رسیدم ساعت 9:30 / 10 بود. رفتم توی خونه و دیدم

بساط صبحونه روی میز پهنه و مامان و بابا و شایان هم نشستن و گرفتار خوردن صبحونن.

بدون اینکه به بابا نگاه کنم سوییچ رو گذاشتم روی اوپن و گفتم سلام.

مامانم لبخند زد: صبح بخیر عزیزم...کجا بودی؟

همونطور که میرفتم سمت پله ها گفتم: پیش شیما...

بابام به حرف اومد: صبحونه نمیخوری؟

خیلی اروم گفتم: میل ندارم.

رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباسم جلوی اینه نشستم. فک کنم بابا دیگه تاحالا فهمیده باهاش قهرم.

چیه خب....لوس نیستم ولی نمیخوام توی شرکتش کار کنم...مخصوصا اینکه اگه اونجا باشم

دمم میخواد همش بهم پیله کنه. یکم دور خودم چرخیدم تا ساعت 11 شد. حوصلم سر رفته بود

 واسه همین تصمیم گرفتم بعد از مدتها نقاشی بکشم.

رنگهامو از توی کشو اوردم بیرون و  گذاشتم روی میزم. قلمو هام رو هم برداشتم.... بومم کجا بود؟ 

توی کتاب خونه؟ از پله ها رفتم پایین و مامانم صدا زدم: مامان....؟

صدام تو خونه پخش شد: مامـــــاااااااان......  جوابی نیومد. گلنار خانومو صدا زدم ولی بازم صدایی نیومد.

بابا و شایانم رفته بودن سرکاراشون. گلنار خانومم لابد خریدی جایی بود...ولی مامان کجا بود؟ چرا همه انقد 

بی خبر رفته بودن بیرون؟رفتم توی کتاب خونه و بومم رو پیدا کردم و بردم توی اشپزخونه. یه لیوان اب

 هم اماده کردم و داشتم از اشپزخونه میرفتم بیرون که یادداشت مامانو روی در یخچال دیدم: 

عروسکم من کلاس داشتم,گلنار خانوم واست صبحونه اماده کرده توی یخچاله. بخورش حتما.

 از دیشب چیزی نخوردی.  - مامان

نفسمو فوت کردم و یادداشت رو برداشتم و در یخچالو باز کردم و بدون اینکه نوجهی به صبحونه ی توی یخچال

بکنم یه لیوان اب خوردم و بعد رفتم بالا تا بقیه ی وسایلامو بیارم و برم توی حیاط نقاشی بکشم. بارونم دیگه

قطع شده بود. رنگ هارو از توی اتاقم برداشتم و داشتم میرفتم سمت پله ها که برم پایین که چشمم به در

اتاق کناریم افتاد. یه در که خیلی وقت بود باز نشده بود....یه در که پشتش وسایل خاک خورده بود...

اتاقی که دیگه جرات نمیکردم برم توش,چون میترسیدم خاطراتم با شیما باز زنده بشه...

اتاقی که اون پیانو لعنتی توش بود.....همونطور که رنگام تو دستم بود اروم رفتم سمت در...خیلی اروم بهش

نزدیک شدم...اول خوب بررسیش کردم...رو دسته ی در حسابی خاک نشسته بود...چون خیلی 

وقت بود کسی پشت این در نرفته بود. اب دهنمو قورت دادم و چشمامو بستم....با خودم گفتم

 حالا که داری سعی میکنی خوب بشی و دوباره شعله ی سابق بشی از پس این در هم باید بر بیای

این فقط یه دره...نه بیشتر! پشت این در جز وسایل خاک خورده چیزی نیست...چیزی نیست که

 بخوای ازش بترسی...هیچ کس تو اون اتاق نیست شعله.هیچ اتفاقی هم نمیوفته.... نفسمو 

اروم فوت کردم و دستم رو گذاشتم رو دسته ی در...چند ثانیه مکث کردم و

یکم به دستم فشار اوردم.... داشتم باز میکردم که یه دفه صدای زنگ در اومد " دینگ دینگ"

از صدای زنگ در ترسیدم و جا خوردم و یه قدم رفتم عقب و رنگام از دستم افتاد. چشمامو بستم و

 نفسمو فوت کردم و بعد خم شدم و رنگامو برداشتم و بدون اینکه بازم به اون در نگاه کنم از پله ها

 رفتم پایین. یعنی کی میتونه باشه؟ گلنار خانوم,مامان,بابا و شایان که کلید دارن....

رفتم جلوی ایفون و ارسلانو دیدم. چشمامو توی حدقه چرخوندم و درو باز کردم. با یه لبخند بزرگ وارد

 حال شد و سلام کرد: چطوری راپونزل؟ در حال رو بستم و دست به سینه رو به روش ایستادم: 

شایان و بابا خونه نیستن,چکار داری؟

همونطور که میخندید گفت: جواب سلام واجبه ها....

اووووف...نگاه کن کی میخواد به من ادب یاد بده! بازم چشمامو تو حدقه چرخوندم و رفتم سمت

 اشپزخونه: من میرم تو حیاط. هرکاری داری انجام بده و زود برو.

بازم شروع کرد به مسخره بازی: یه چایی....یه قهوه...بابا حداقل یه لیوان اب به مهمون بده!

برگشتم و نگاش کردم: از کی تا حالا تو این خونه مهمون شدی؟

خندید: مهمون که نیستم,خونه ی خودمه....ولی خب! دلیل نمیشه انقد بی محلی کنه که...

نفسمو محکم دادم بیرون: رو نیست که! سنگ پا قزوینه!

بعد رنگارو از روی اوپن برداشتم و به سمت اشپزخونه راه افتادم. صداشو میشنیدم که میگفت:

خیله خب حالا....چایی نمیدی دیگه قهرم نکن راپونزل! اومدم واسه بابات یه سری پوشه از کتابخونه

 بردارم. در اشپزخونه رو باز کردم: هرکاری داری انجام بده و سریع برو.

بعد رفتم توی حیاط و گرفتار نقاشیم شدم..... بعد از چند دقیقه ارسلان اومد دم در اشپزخونه و صدام زد:

شعله من دارم میرم,کاری باری نداری؟ بدون اینکه برگردم و نگاش کنم گفتم: خدافظ.

بدون اینکه چیزی بگه رفت. منم اونقدر غرق نقاشی کشیدن شده بودم که نفهمیدم کی ظهر شد!

 همه برگشته بودن خونه و وقت ناهار بود. مامان و شایان کلی اصرار کردن که ناهار بخورم,اما الکی

 گفتم که وقتی خونه نبودن چیزی خوردم و الان سیرم, بعدشم به بهونه ی خستگی رفتم توی اتاقم.

 هنوز با بابام قهر بودم, فهمیده بود واسه همینه که غذا نمیخورم. اما چرا کاری نمیکرد؟ هووووف.... 

روی تختم دراز کشیده بودم و توحال خودم بودم که یه دفه در اتاقم باز شد. خودم زدم به خواب و سریع

 چشمامو بستم,اخه اصلا حوصله ی حرف زدن نداشتم.شایان بود,نگام کرد: شعله خوابی؟ ناهارم که

 نخوردی....مامان داشت گریه میکرد. میگفت شعله 2 روزه غذا نمیخوره.

اما من اصلا تکون نخوردم,حتی چشمامو بازم نکردم. شایان نشست گوشه ی تخت و ادامه داد: شعله

 میدونم خواب نیستی...چرا غذا نمیخوری؟ داری خودتو از بین میبری! مامان و بابا هم خیلی نگرانن...

اگه دلیل غذا نخوردنت باباست و اون موضوع کار,من با بابا حرف زد.....  اما مامان صداش زد: 

شایان! گوشیت زنگ میزنه! 

از روی تخت بلند شد: حرفام نصفه موند....ولی یکم غذا بخور.... و بعد رفت بیرون.

نفسمو فوت کردم و تو دلم گفتم: یعنی با بابا حرف زده؟ یعنی بابا راضی شده؟ میتونم برم تو مهدکودک؟!

تو فکروخیالاتم بودم که با صدای قرقر شکمم به خودم اومدم. گشنم بود...خب هر کی بود گشنش میشد!

 خیلی وقت بود چیزی نخورده بودم. کاش میشد برم سر یخچال و یواشکی یه چیزی بخورم! ولی نه...اگه

 گلنار خانوم ببینتم به مامان میگه. اصلا تا موقعی که بابا نیاد سراغم هیچی نمیخورم! واسمم مهم نیست.

 ولی گشنگیم سخته ها....یه جورایی سر گیجه گرفته بودم...اخه امروز فقط یه لیوان اب و دو گاز سیب

 خورده بودم. بی حال بودم... همین باعث شد چشمامو روهم بزارم و بخوابم. چشمامو که باز کردم ساعت

 6 عصر بود. با یه سردرد و سرگیجه ی بدجور از جام پاشدم. از پله ها رفتم پایین. سرم بدجور درد میکرد و

 چشمام سیاهی میرفت... توی حال مامانو دیدم که گرفتار تلفن حرف زدن بود,احتمالا با خانوم متوکلی,

مدیر اموزشگاه. تا منو دید گوشی رو از کنار گوشش اورد پایین و دستش رو گذاشت روش که صدا نره اونور

و گفت: بیدار شدی مامان؟ برو یه چیزی بخور که تا یکی دو ساعت دیگه بابا و عمو سهراب اینا میان....

موهامو از توی چشمام زدم کنار و همونطور که چشمامو محکم روی هم فشار میدادم تو دلم گفتم: اخه

 چرا هر روز باید بیان اینجا!؟ نه با اومدنشون مشکل ندارم....مشکلم ارسلانه...خیلی پیله بود...اه!

برگشتم تو اتاقم و یه دستی به سرو روم کشیدم,مامان بازم کلی التماس کرد غذا بخورم اما بازم

 چیزی نخوردم.خلاصه خودمو سرگرم کردم تا ساعت 8 شد و عمو سهراب و اقای دم من تشریف

 اوردن. حالم خوب نبود.... هر دقیقه که میگذشت احساس میکردم حالم بدتر میشه....سرم

 سنگین تر میشد و باز نگه داشتن چشمام سخت تر. معدم میسوخت.

یه روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بودم! سرگیجم بیشتر میشد....اما بازم دلم نمیخواست

 چیزی بخورم.تو اتاقم بودم که گلنار خانوم اومد صدام کرد: شعله جان باباتون گفتن بیام صداتون کنم

 برین توی حیاط. میخوان راجب یه چیزی صحبت کنن. خواستن شما هم باشین.

سری تکون دادم و گلنار خانوم رفت. یعنی چی میخواد بگه که منم حتما باید باشم؟! سرمو تکون دادم و

 از اتاقم زدم بیرون.دیگه راه رفتنم داشت سخت میشد...به سختی میتونستم روی پاهام وایسم.

 خودمم نمیدونم اون همه پله رو چجوری اومدم پایین! اخه سرم بدجور گیج میرفت... دستم رو به 

نرده های پله گرفتم تا نیوفتم...به سختی خودمو به در اشپزخونه رسوندمو چندبار پلک زدم و چشمامو

 بهم فشار دادم تا جلومو واضح ببینم.... چرا همه چیز داشت تار میشد؟ یه بار دیگه چشمامو

بستم و باز کردم و از در اشپزخونه رفتم تو حیاط. مامان,شایان,بابا,عمو سهراب و ارسلانو میدیدم که

 روی صندلی ها نشسته بودن و چایی میخوردن. منتظر من بودن.... راه فتادم اما دیگه واقعا نمیتونستم

 راه برم... اخه این چه موضوعی بود که منم حتما باید میفهمیدم؟ اه... همونطور که داشتم خودم غر غر

 میکردم احساس کردم که دیگه نمیتونم راه برم...دیگه نمیتونم صاف وایسم....یه دفه سرم درد گرفت 

و همه جا سیاه شد.... همه چیز تاریک شد و صدا ها قطع شد...




اینم از این قسمت....

دیگه ببخشید اگه کسل کننده بود, سعی کردم به جای هیجانیش برسه

البته چون شخصیت اصلی این داستان افسردست داستان هم مثل خودش میشه دیگه...

غمگین 

درهر حال امیدوارم خوشتون اومده باشه و منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 10 تیر 1394 ] [ 06:23 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه