تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 21
سلام سلام!

من اومدم و بالاخره میتونم بگم که امتحانام رو به اتمامه 

فقط دوتای دیگه مونده و بعدش در خدمتتونم کل تابستون

و کلی هم ایده های خوب واستون دارم که همه رو بزودی پیاده میکنم ~~

برای خوندن این پارت برین ادامــــــــــــه

نظر فراموش نشـــه






 Part 21" "


روی میزش دنبال دستکشا گشتم....اما نبود...

در کشو رو کشیدم و اونجا دیدمشون...

برشون داشتم و یه راست انداختمشون توی سطل زباله ای که کنار میز بود.

تنسگل حالا با چشمای گرد و متعجب بهم خیره شده بود....

نگاش کردم و چند بار پلک زدم و بعد دستکشهایی که خریده بودم رو گذاشتم

روی میز و یه نفس عمیق کشیدم:

دیگه اونارو دستت نکن....اینارو دستت کن...

نگاش از رو من چرخید رو دستکشها....اروم دستش رو برد سمتشون و برشون

داشت و گاهشون کرد و با انگشتاش لمسشون کرد.....

یه جوری نگاشون میکرد...با بهت...و تعجب.... 

انگار باورش نمیشد همچین خریتی کردم و واسش دستکش خریدم...

اره خب خریت دیگه! اخه چه لزومی داشت من دستکش بخرم واسش؟!

چمیدونم والا.... میگم از کنترلم خارجه میگید نه!

 گذاشتشون روی میز و دفترچش رو باز کرد و برام نوشت:

تو اینارو خریدی؟

و بعد با چشمای خوشحال و براقش نگام کرد. 

چند باری پلک زدم و بعد زبونمو تو دهنم چرخوندم و سرمو تکون دادم:

نه. مامان خریده، داد بدم بهت.

یکم نگام کرد و بعد لبخند زد و سرشو تکون داد.

ابروهامو دادم بالا و همونطور که دستام توی جیبم بود از اتاقش اومدم بیرون.

حتی یه تشکرم نکرد! زرشک!

البته منم نگفتم من خریدم....پس چیزی از من کم نمیشه.

به سمت اتاقم حرکت کردم و هنوز به در اتاق نرسیده بودم که گوشیم توی

جیبم لرزید. درش اوردم و دیدم که برام پیام اومده...

بازش کردم...

 "تنسگل" :

" مرسی~"








* 1 ماه بعد *   " تنسگل "



یه ماه گذشته بود از اون روزی که زندگیم عوض شد. از روزی که مامان و بابا و 

روهان وارد زندگیم شدن و از بهزیستی اومدم بیرون....

یه ماه بود که زندگی جدید داشتم، یه خانواده داشتم، یه سقف بالا سر داشتم...

امیدوارم تعجب کنین وقتی بگم هنوز همه چیز واسم تازگی داره. انگار این زندگی

جدید شیرینم حالا حالاها واسم عادی و تکراری نمیشه. 

هنوزم مثل روزای اول ذوق و هیجان دارم و وقتی به داشته هام فکر میکنم دلم

میلرزه....

تو این یه ماه گذشته خیلی چیزا عوض رشده بود، نسبت به روزای اول.

عمو محمد و بعد هم عمه مهرنوش دعوتمون کردن خونشون و کامل باهاشون

اشنا شدم. چندباری هم با ترمه و عمه مهرناز رفتیم خرید و بیرون خوش گذرونی.

با مامان هم همینطور!

و باید بگم که مامان و بابا حالا زبان اشاره رو یاد گرفته بودن و خیلی راحت میتونستم

باهاشون صحبت کنم و این خیلی خوشحالم میکرد!

تو این یه ماه به ترمه خیلی نزدیک شده بودم....مثه نزدیکیه من و مهتاب!

البته بگمم که چقدر دلم واسه مهتاب تنگ شده ها....

با کیهان هم همینطور! و همینطور مادرجون!

خیلی باهم میخندیدیم....باهاشون خوش میگذشت....اصلا حس نمیکردم که با اونا

فرق دارم....

ولی بیشتر از همه به مامان نزدیک شده بودم...

واقعا نمیدونم چجوری بگم ولی مامان داشتن بهترین حس دنیاس!

راجب خیلی چیزا باهم حرف میزدیم و میخندیدیم....باهم میرفتیم خرید...بیرون...

اشپزی میکردیم....تلویزیون میدیدیم....همه چیز خوب بود!

خوشحال بودم که همچین مامانی نصیبم شده...

مامان و بابای واقعیم.....

اگه میشنوین....

باید بگم که خوشحالم که منو ول کردین و رفتین....

خب...لابد حالا میپرسین پس روهان چی؟ روهان چیشد؟ اون توی این یه ماه چه

تغییری کرده؟ 

ینی شما داستان زندگی منو بخاطر روهان میخونید فقط مگه نه!؟ :)

چون میدونم خیلی مشتاقین پس میگم. روهان هم بهتر شده....

نمیگم عالیه و یه داداش ایده ال و همه چیز تمومه، نه!

هنوزم بد اخلاقی میکنه، اما گاهی هم مهربون میشه. خیلی مهربون. البته بگم که

سعی میکنه زیاد اون روی مهربونش رو نشونم نده ولی خب موفق نمیشه.

میتوم بگم مهربونیاش بیشتر از بداخلاقیاشه...و خب این خیلی واسم ارزش

داره! حس میکنم دیگه با اومدنم کنار اومده و دیگه منو پذیرفته. شایدم هنوز از روی

ترحم و دلسوزیه که اینجوری رفتار میکنه.

درهر حال من خوشحالم....همه چیز عالیه. زندگیمو دوست دارم.

مامان بابام رو دوست دارم.

اره بابا....داداشمم دوست دارم :)

الانم که دستم رو زدم زیر چونم و تو فکر و خیالاتم غرق شدم و بهش خیره شدم

هم کنارم نشسته و داره باهام ریاضی کار میکنه. اخه امتحان دارم....

البته مثلا داره کار میکنه...چون من که حواسم نیست :)

با ته مداد نوکیش زد به پیشونیم تا حواسم رو جمع کنم، چشمامو روی هم فشار 

دادم و پیشونیم رو با اگشتام فشار دادم و توی همون حالت نگاهش کردم.

همونطور که نگام میکرد با اخم گفت: حواست کجاست؟ من واسه کی دارم تمرین

حل میکنم پس؟!

نگاش کردم و با دیدن قیافه ی اخمو و کلافش خندم گرفت.

گفته بودم دیگه وقتی اخم میکنه مثل قبل ازش نمیترسم؟

یه شلوار مشکی رنگ پوشیده بود با یه لباس استین بلند خاکستری رنگ که استین

هاش تا روی کف دستش میرسید. موهاش رو برخلاف همیشه زده بود پایین

و عینک مربعی مشکی رنگش رو هم زده بود.

میگفت دکتر گفته موقه ی مطالعه باید عینک بزنه.

وقتی دید خندیدم و همچنان دارم نگاش میکنم چشماشو تو حدقه چرخوند و مداد نوکی

رو فرو کرد رو لپم و سرم رو چرخوند سمت دفتر و بازم به حل کردن تمرینا ادامه داد...

راستی....یادم رفت بگم!!!

یکی از شخصیت هایی که ممکنه بهش علاقمند باشین رو جا گذاشتم....

بابک رو میگم.

اگه کنجکاوین بدونین هنوز دنبالم میاد باید بگم که اره. میاد.

هنوز ول کنم نشده....بازم چدباری واسم گل اورد و باز هم سعی کرد مدرسم رو یاد

بگیره ولی من بازم یه جوری پیچوندمش و خلاصه خطر از بیخ گوشم گذشت!

هوف....

سرم رو چرخوندم تا حواسمو جمع کنم و تمرینا رو نگاه کنم....اخه فردا امتحان داشتم.

و کی بهتر از روهان که معلمم شه؟ :)





****************




ساعت 12:30 ظهر بود....هوا خیلی سرد بود و اصلا خورشید دیده نمیشد.

بازم پشت ابرا قایم شده بود و زمین حالا پوشیده از برف بود....همه جا سفید بود!

تاحالا شهرو اینجوری ندیده بودم....نه اینکه برف ندیده باشما....نه!

دیدم...اما فقط از پشت شیشه ی اتاق بهزیستی....و همون خیابونایی که واسه

به مدرسه رسیدن طی میکردیم....

ولی حالا میتونستم یه قسمت بزرگ از شهر رو اینجوری سفیدپوش ببینم.

خیلی دوسش داشتم....انگار عروس شده بود.

این روزا زودتعر تعطیلمون میکردن چون بعد از امتحان دادن میتونستیم بریم خونه.

الانم امتحان داده بودیم و تعطیل شده بودیم. همونطور که دستکش هایی که روهان

واسم خریده بود رو دستم کرده بودم زیپ کاپشم رو کشیدم بالا و کلاهش رو 

انداختم روی سرم و دستامو کردم توی جیبم و راه افتادم...

خیلی زود بود که از الان برم توی ایستگاه بشینم.... از طرفی هم دلم نمیخواست

بابک بازم سر و کلش پیدا شه و بهم پیله کنه و از همون قبیل جریانات....

واسه همین تصمیم گرفتم برم مدرسه ی روهان اینا و اونجا منتظرش باشم که وقتی

تعطیل شد باهم بریم ایستگاه.

راه افتادم سمت مدرسشو و چند دقه بعد رسیدم. حیاط مدرسه خالی بود...

لابد همه سر کلاسن.

روی یکی از نیمکت های حیاط نشستم و منتظر شدم...

با کفشم برفایی که روی زمین بود رو زمین بود رو جا به جا کردم و یکم خودم رو 

باهاشون سرگرم کردم....

چقدر سرد بود!!! نوک دماغم قرمز شده بود و بند انگشتام میسوخت!

یهو دیدم در ورودی ساختمون مدرسه باز شد و کلی دانش اموز اومدن بیرون.

بالاخره زنگ خورد!

بلند شدم و کنار پله های در ورودی ایستادم و منتظر روهان شدم...

هنوز نیومده بود.

ی عالمه پسر از جلوم رد میشدن و بعضی اشون برمیگشتن و منو چپ چپ نگاه 

میکردن و پچ پچ میکردن....

بالاخره روهان اومد بیرون ولی متوجه من نشد، با یه گروه از دوستاش داشتن

میرفتن سمت در حیاط و میخندیدن و حرف میزدن.

با خوشحالی دوییدم سمتش و اروم از پشت زدم روی شونش.

برگشت و نگام کرد و رنگش پرید و چشماش گرد شدن....

همزمان با روهان دوست هاشم چرخیدن و همونطور که هنوز لبخند رو لبشون

 بود به من نگاه کردن.

روهان هنوز با تعجب نگام میکرد و چشماش گرد شده بود....

هیچیم نمیگفت و فقط به سختی اب دهنش رو قورت میداد....

چرا؟ چش بود؟ چیشده؟

همچنان با لبخند نگاش کردم و منتعظر شدم بگه بیا بریم....

ولی به جایی که خودش حرفی بزنه یکی از دوستاش به حرف اومد:

روهان این کیه؟ میشناسیش؟

یه نفس عمیق کشید و دهنش رو باز کرد....چند ثانیه ای بهم خیره شد و

بعد نگاشو ازم گرفت و چدباری پلک زد و گفت: نه....میشناسم....

چیزی که دیدم رو باور نمیکردم...چی گفت؟

" نه....نمیشناسم" ؟ 

اخمام بهم گره خورد و فقط تو چشماش خیره شدم....این دیگه چجور شوخی ای

بود؟

دستام اروم شروع به لرزیدن کرد....کل بدنم به لرزه افتاد....

قلبم شروع به تند تند زدن کرد....جریان چیه؟ ینی چی؟ چرا روهان اینطوری میکنه؟

دوستش ادامه داد: اخه انگار منتظر تو بوده....

روهان بازم چند ثانیه نگام کرد و لباشو تر کرد:

نه نمیشاسمش....حتما اشتباه گرفته...بیاین بریم....

و بعد چرخید و بازوهای دوستاش رو کشید و اروم اروم ازم دور شد....

قلبم....قلبم تیر کشید....احساس میکردم یه چاقو با قدرت تمام توش فرو رفته...

تند میزد....خیلی تند. اونقدر که تپشش رو از روی لباسم میشد دید....

دستام و بدنم از شدت ناراحتی به لرزه افتاده بود....

گلوم از شدت بغض میسوخت و نفس هام به شماره افتاده بودن....

چشمام پر از اشک شده بود. حتی جلوم رو درست نمیدیدم!

لپای سردم حالا داغ کرده بودن...

اب دهنم رو قورت دادم و اشکام سرازیر شدن روی لپم....

حرکت لباس بازم تداعی شد...

" حتما اشتباه گرفته "   " نمیشناسم " .....

نکنه واقعا اشتباه گرفتم؟! اون روهانی که من میشناختم نمیتونست انقد

سنگ دل و بی احساس باشه!

خودش توی این یه ماه اینو بهم ثابت کرده بود....

چجوری توست تو چشمام ذل بزنه و بگه منو نمیشناسه....؟

نکنه از شدت سرما قیافم عوض شده؟ نکنه بخاطر کلاهم درست صورتم رو

ندیده؟ نکنه چون عینک نزده درست منو ندیده؟

نکنه....

نکنه اینا همش بهونه هاییه که خودم دارم میسازم و نکنه ای وجود نداره....

نکنه.....

از عمد اینجوری گفت....

بغضم ترکید و اشکام بیشتر و بیشتر شدن....

دستم رو گذاشتم روی دهم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم....

نفسم رو کشیدم داخل و حس کردم قلبم یه لحظه ایستاد...

نفسم رو محکم دادم بیرون و قلبم هزار تیکه شد....

تموم اون تفکرات شیرینی که تو ذهنم ازش ساخته بودم همش خیالات

مزخرف خودم بود....

نه منو پذیرفته....نه به بودنم عادت کرده.... نه از روی دلسوزی کاری میکنه.

هنوزم ازم متنفره.....

درست.... همون قدری که من الان ازش متفرم.










بابت کوتاه بودن این پارت معذرت میخوام

هنوز وقت نکردم بیشتر بنویسم.

منتظر نظراتتون هستـــــم




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ 11:35 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه