تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 20
سلام!

بالاخره یه وقت پیدا کردم که بیام براتون پارت جدید بزارم

برای خوندنش بفرمایید ادامــــــــه...

نظر فراموش نشـــــــه






" Part 20 "






" روهان "


ظهر تا رسیدیم خونه مامان با نگرانی اومد طرفمون و سریع گفت: تنس مامان کجا بودی؟!

یکم اخم کردم...ینی چی کجا بودی؟! جریان چیه؟!

به تنس نگاه کردم...فقط با نگرانی به مامان ذل زده بود و هیچ واکنشی نشون نمیداد....

میدیدم که انگشتاشو محکم به هم فشار میده...مضطرب بود.

مامان باز ادامه داد: عزیزم....بهم بگو کجا بود...مدیرت بهم گفت که یه ساعت دیر رفتی مدرسه.

بهم بگو چرا. بگو کجا بودی....

یه ساعت دیرتر رفته؟ چه دلیلی داشته؟ بازم به تنس نگاه کردم...حالا دیگه بغض کرده بود.

اما همچنان ساکت بود...

مامان یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست و باز کرد: تنسگل باید بهم بگی کجا بودی....

میدونستم الان اشکش در میاد....ینی کجا رفته بود....

مامان بازم خواست حرف بزنه که ناخوداگاه گفتم: مامان....

با نگرانی نگام کرد و منتظر شد حرف بزم....

لبمو تر کردم و بعد یه نفس عمیق کشیدم: امروز صبح....

مامان گفت: خب...امروز صبح چی؟

نفسمو فوت کردم: امروز صبح من یکم دیرم شده بود واسه همین به تنس گفتم خودش تا

مدرسه تنها بره واسه همین راهو گم کرده بود و طول کشیده بود تا مدرسه رو پیدا کنه.

خودش واسم نوشت..وقتی داشتیم تو مترو میومدیم برام نوشت. دعواش نکن....تقصیر منه.

و بعد سرم رو انداختم پایین.... چکار کردم؟ من الان چکار کردم؟ این حجم از چرت و پرت 

گویی از من بعید بود....اصلا نمیدونم چرا همچین داستانی سرهم کردم و خواستم تو دردسر

نیوفته! از تو دردسر افتادن نجاتش دادم ولی به قیمت تو دردسر افتادن خودم....

اصلا این من بودم؟! گند زدی روهان... اقای روهان معتمد...

چه بلایی داره سرت میاد؟! اصلا انگار دیگه کنترل خودم داشت از دستم در میرفت!

انگار اومدن تنسگل دیگه عادی شده بود.... و انگار قبولش کرده بودم.

همونطور که سرم رو انداخته بودم پایین با گوشه ی چشمم بهش نگاه کردم، بهم خیره 

شده بود..... مامان به تنس نگاه کرد و یه نفس عمیق کشید:

ترسوندیم عزیزم....برو لباستو عوض کن و بیا ناهار بخور....

و بعد به من نگاه کرد و با عصبانیت گفت: و تو روهان! بعد از ناهار باهات کار دارم! لباساتو

عوض کن و بیا ناهار بخور.

و بعد رفت توی اشپزخونه....چشمامو بستم و لبم رو گاز گرفتم و رفتم توی اتاقم.





*************************




بعد از ناهار مامان کلی غر زد...راجب اینکه چرا مواظب تنس نیستم و اون توی این شهر

غریبه و اگه گم میشد و چی و کلی چیز دیگه.....

بالاخره تونستم از کنار مامان پاشم و فرار کنم.....

همچنان داشتم فکر میکردم که اون یه ساعتو کجا بوده و چرا دیر رفته مدرسه؟

خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود....داشتم میرفتم سمت اتاقم ولی یهو راهمو کج کردم و

رفتم سمت در اتاقش....باید میفهمیدم کجا بوده...

در زدم، بعد یکم اخم کردم... اصلا چرا در میزنم؟! اون که نمیشنوه!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و اروم درو باز کردم...روی تختش دراز کشیده بود و به سقف

شیروونی اتاقش خیره شده بود. وقتی منو دید هول کرد و سریع بلند شد و شست و با

چشمای گرد و متعجب گاهم کرد. اروم سری تکون دادم که ینی منم و بعد درو پشت سرم

بستم و اروم اروم رفتم سمتش. همونطور ک با ترس و گرانی بهم نگاه میکرد اب دهنش رو

قورت داد....چرا انقدر ترسیده بود؟ خیلی هول کرده بود....

حتما ی کاری کرده که الان انقد ترسیده....مطمئنا میدونه میخوام راجب چی حرف بزم و

واسه همین انقد هول کرده. بالا سرش کار تخت ایستادم و چند ثانیه نگاهش کردم و اونم 

فقط نگاهم کرد، یه نفس عمیق کشیدم و اروم نشستم کنارش روی تخت، با نگرانی و ترسی

که توی چشماش بود بهم خیره شد تا اینکه گفتم: باید بهم بگی کجا بودی.

چندباری پلک زد و فسش رو کشید داخل و لبشو گاز گرفت و فقط نگاهم کرد.

حتی تکون نخورد که دفترچش رو بیاره که واسم چیزی بنویسه...

نمیدونم نفهمید چی گفتم یا خودشو زد به اون راه؟

با جدیت نگاهش کردم و این دفه اخم کردم: با توام.

با ترس بهم نگاه کرد و شروع به لرزیدن کرد، ترس تو چشماش موج میزد....

ادامه دادم: میگم باید بهم بگی صبح کجا بودی.

همونطور که میلرزید سرش رو به معنی نه تکون داد، چشمام گرد شد و دوتا ابروهامو دادم 

بالا و گفتم: نه؟

بازم سرشو تکون داد که معنی نه رو میداد....

نمیدونم چرا نمیخواست حرف بزنه؟ اصلا نمیدونستم چرا انقدر ترسیده؟! داره میلرزه...

یه نفس عمیق کشیدم و چهار زانو نشستم روی تختش و سعی کردم با ارامش باهاش صحبت

کنم چون خشونت جواب نمیداد....بالاخره باید بهم میگفت کجا بود....باید میفهمیدم چرا

خودمو تو دردسر انداختم...کدوم کارشو ماسمالی کردم.....

نگاش کردم و گفتم: چرا نمیخوای بهم بگی؟ 

چند ثانیه بهم نگاه کرد و بعد به پتوی روی تختش چشم دوخت...نفسشو داد بیرون و بالاخره

بلد شد و از روی میز دفترچش رو برداشت و خودکارش رو اورد.

نشست کنارم و دفترچش رو ورق زد و به یه صفحه ی خالی رسید. خودکارو گرفت دستش

و همونطور که دستاش از شدت ترس میلرزید نوشت: 

چون نمیخوام مامان چیزی بفهمه و تو راجبم فکر بدی کنی....

فکر بد؟ من اصلا راجب تو فکر نمیکنم! نمیدونم چرا فک میکنی انقدر مهم شدی که بخوام

راجب فکر هم بکنـــ.....

خیله خب! اره! اره! فکر میکنم! مچمو گرفتی..... من راجبت فکر میکنم....

دیگه نمیتونم مثل قبل نسبت بهت بی تفاوت باشم و خودمم نمیدونم چرا! نمیدونم چرا

انقدر سریع به اومدنت عادت کردم و حالا راجبت فکر هم میکنم....و راستشو بگم....

گاهی نگرانت هم میشم...

انگار یه باری روی دوشم...یا چمیدونم! اصلا نمیدونم از کی حسم نسبت بهت عوض شده

ولی خب...شد دیگه....

هرچقدر م کم، ولی دیگه اون حس قبلی نبود...دیگه اون تنفر قبلی رو نداشتم.

گفتم: چرا فک میکنی به مامان میگم؟ اگه قرار بود چیزی بگم ظهر همه چیزو گردن نمیگرفتم.

با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و بعد از چند ثانیه نوشت: نمیخوام راجبم فکر بدی بکنی.

و بعد دفتر رو گرفت سمتم و  همونطور که بغض کرده بود و اشک تو چشماش جمع شده

بود بهم نگاه کرد، گرفتار خوندن جملش شدم و حواسم به صورتش نبود...

ولی حدس میزدم چشماش کاسه ی خون شده باش...

اروم جمله رو خوندم و حین خوندن جمله سعی کردم خودم رو واسه مواجه شدن با چشمای

پر از اشکش که از کنترل خارجم میکرد اماده کنم....

سرم رو بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم....

چشماش پر از اشک بود...باز این چشمای لعنتی! بازهم اون اشکا!

ینی انقدر طرز فکر من واسش مهمه؟! 

اشکاش داشت عصبیم میکرد...اعصبام رو میریخت بهم....وقتی اینجوری میشد انگار دیگه

خودم نبودم....گریه که میکرد میریختم بهم و فقط دلم میخواست یه جوری جلوی گریه کردنش

رو بگیرم....نمیدونم اگار قلبم رو به لرزه مینداخت....چشمای تیله ایش...و اون اشکاش...

سعی کردم عصبی نشم و خودم رو کنترل کنم...چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و

بعد چشمامو باز کردم و اروم گفتم: ببین....ببین هرکاری میکنی فقط گریه نکن....

همونطور که اشک چشماشو گرفته بود و چونش کم کم داشت میلرزید واسم نوشت:

چرا....؟ مگه مهمه؟

و بعد بازم هم با همون صورت مظلومش نگاهم کرد....

صورتش رو که دیدم....وقتی دیدم اونجوری بغض کرده و چشماش پر از اشک شده... چونش

که اونجوری میلرزید....دیگه داشتم از کنترل خارج میشدم....

نمیتونستم دربرابر چشماش مقاومت کنم....جملشو خوندم.... "چرا...؟ مگه مهمه؟"

دستم رو مشت کردم و لبام رو روی هم فشار دادم و با عصبانیت نگاهش کردم:

چرا!؟ چرا؟!! چون وقتی اینجوری گریه میکنی کنترل منو میگیری دستت!

همونطور که ب لبام چشم دوخته بود تا متوجه جمله هام بشه، بغضش رو قورت داد و 

بعد به چشمام خیره شد و بعد یه قطره اشک چکید روی لپ ای صورتیش.....

ولی هیچ تکونی نخورد...هیچ واکنشی نشون نداد و فقط بهم خیره شد و بعد از

چند ثانیه اشکای بیشتری روی گونه هاش جاری شدن.....

قلبم شروع به تند تند زدن کرد، چرا؟ نمیدونم. شاید چون داشت گریه میکرد، و 

شاید چون دلیل گریه کردنش من بودم.... و چون....

خب چون چشماش....چون چشماش ادمو جادو میکرد...

نمیدونم چرا، واقعا نمیدونم چرا ولی ناخوداگاه دوتا دستم رو بردم سمت صورتش و صورتش

رو با دستام قاب گرفتم و اروم با انگشت شصتم اشکایی که روی لپش ریخته بود رو پاک

کردم و اب دهنمو قورت دادم و اروم گفتم: ببی...گریه نکن.... من نه به مامان میگم، نه فکر

بدی راجبت میکنم...

بعد اروم دستامو از روی صورتش اوردم پایین و بهش نگاه کردم. همچنان داشت نگاهم میکرد

ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد....فایده نداشت....

نمیخواست حرف بزنه....نفسم رو فوت کردم و سرم رو انداختم پایین و به انگشتام خیره

شدم....

اصلا چیشد که اینا رفت سمت صورتش؟! حتی خودمم نفهمیدم....

گرفتار نگاه کردن دستام بودم که خودکار رو برداشت و شروع به نوشتن کرد...

بالاخره به حرف اومد! سرم رو کج کردم و به دفترچش خیره شدم....نوشتنش که تموم شد

دفتر رو گذاشت جلوم و به پتوی رو تخت خیره شد....

دفترچه رو برداشتم و جمله هاش رو خوندم.... یه طومار نوشته بود که تهش این بود:

" فکر کردم اگه مدرسم رو پیدا کنه و بفهمه که کر و لالم راحت میتونه اذیتم کنه. واسه

همین نرفتم مدرسه...."

ابروهامو دادم بالا و لبامو جمع کردم... عجب حرکتی زد....تازه داشتم پی میبردم که این

دختر چقدر عاقله....باورم نمیشد همچین چیزی به ذهنش رسیده باشه...

با اینکه یه نقطه ضعف بزرگ  داشت و خیلیا با همین یه دونه نقطه ضعفش میتونستن

کلی اذیتش کنن ولی خوب بلد بود گلیمشو از اب بکشه بیرون... واقعا تعجب کردم.

دفتر رو گذشتم روی تخت و به تنس نگاه کردم، سرش پایین بود و داشت ا انگشتاش

ور میرفت. از شدت خجالت تو روم هم نگاه نمیکرد....

انگشت اشارم رو زدم زیر چونش و سرش رو اورد بالا و با چشمای غمگین و خجالت زده

نگاهم کرد. دستم رو کشیدم عقب و با اینکه نمیخواستم تاییدش کنم ولی گفتم:

کار درستی کردی.....نمیخواد ناراحت باشی.

چند ثانیه به چشمام نگاه کرد و وقتی دلش اروم گرفت بازم نگاهشو ازم گرفت.

دفترم رو برداشتم و ورقی که توش ماجرای امروز رو نوشت بود جدا کردم، با تعجب نگام کرد.

همونطور که توی دستم مچالش میکردم گفتم: این موضوع همین امروز تموم میشه و یه

راست میره تو سطل زباله....

از جام بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت سطل زباله ای که کنار میزش بود رو به

تنس گفتم: نه مامان میفهمه......نه من فکر بدی میکنم...

بعد کاغذ رو انداختم توی سطل و بهش نگاه کردم....داشت نگاهم میکرد ولی دیگه اون

ناراحتی تو چشماش نبود..... انگار حالا دلش اروم گرفته بود.

داشتم برمیگشتم سمت تختش که یه جفت دستکش مشکی رنگ مردونه رو روی میز

تحریرش دیدم.... برش داشتم و یکم با اخم نگاهش کردم و توی دستم چرخوندمش....

این چیه؟ مردونست....مامان که ازینا واسه تنس نمیخره....

همونطور که تو دستم بود رو بهش گفتم: اینا چیه؟

ساکت موند...بازم دفترش رو برنداشت که جوابم رو بده...یکم دیگه به دستکش ها

نگاه کردم و گفتم: اینارم اون بهت داده؟

چندباری پلک زد و بعد سرشو تکون داد. یه نفس عمیق کشیدم و اروم انداختمشون

روی میز و درحالی که سر تکون میدادم رفتم سمت تختش.

اروم نشستم روش و به تنس نگاه کردم:

همونطور که گفتم این جریان رفت توی سطل زباله و نه مامان میفهمه و نه من فکری

راجبت میکنم، ولی!

ولی رو که گفتم با توجه بیشتری بهم نگاه کرد. مکث کردم و گفتم: به شرط اینکه

اتفاقایی که اینجا افتاد هم بی خودمون دوتا بمونه.

یکم اخم کرد و ابروی سمت راستش رو داد بالا و ابروی سمت چپش رو داد پایین 

که مطمئنا معنی " کدوم اتفاقا؟" رو میداد.

چشمامو یکم روی هم فشار دادم....وای خدایا چقدر خجالت اور....

نفسمو دادم بیرون و گفتم: گریه های تو و دستای من.

و بعد جفت دستامو اوردم بالا و کف دستامو نشونش دادم.

یکم نگام کرد و بعد یه لبخند شیطون زد. خودمم خندم گرفته بود ولی لبامو روی هم

فشار دادم و به زورم اخم کردم و گفتم: نخند جدیم!

همونطور که سعی میکرد لبخندشو با فشار دادن لباش روی هم قایم کنه سر تکون

داد. منم همونطور که اخم زورکیم روی پیشونیم بود گفتم: خوبه.

 وبعد از جام بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت در اتاقش یواشکی خندیدم.




************************



ساعت 7 بود و کلاسم تموم شده بود و از اموزشگا اومده بودم بیرون.

هوا ابری بود و اسمون خاکستری....زمین هم خیس بود و بوی خاک خیس میومد.

انگار وقتی سر کلاس بودم یه نم نمکی بارون زده بود....

هوا سرد بود و ها که میکردم بخار میومد بیرون....

خیابونا و پیاده رو ها حسابی شلوغ بود.....

همونطور که توی پیاده رو راه میرفتم چشمم به یه مغازه ی بافتنی افتاد و رفتم

داخل. یکم دور و برم رو نگاه کردم و بعد رو به فروشنده گفتم:

خسته نباشین...دستکش دخترونه هم دارید؟

با لبخند جواب داد: بله. چه رنگی باشه؟ چه طرحی باشه؟

لبامو خیس کردم: نمیدونم....دخترا چجوری دوست دارن؟ صورتی....از همین چیزا

دیگه....صورتی باشه....

بعد خندیدم. خانومه هم خندید و برام یه جفت دستکش صورتی چرک اورد که روش

گلای ریز شیری رنگ داشت و گفت:

اینو میپسندین؟

یکم اینور اونورش کردم و گفتم: اره. ممنون.

بعد از ایکه حساب کردم از مغازه زدم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه.

وقتی رسیدم ساعت 8 بود...لباسامو عوض کردم و یه ابی به سر و روم زدم و 

بعد رفتم توی اشپزخونه. همونطور که در یخچال رو باز کرده بودم و دنبال خوراکی

میگشتم به مامان که پای گاز ایستاده بود گفتم: مامان.....تنسگل توی اتاقشه؟

و بعد یه سیب برداشتم و در یخچالو بستم.

مامان برگشت و با تعجب نگاهم کرد و گفت: اره....واسه چی میپرسی؟

دوتا ابروهامو دادم بالا و یه گاز از سیبم زدم: هیچی. همینجوری.

مامان یکم ابروهاشو به هم گره زد: ینی باور کنم؟

دستم رو توی هوا تکون دادم و همونطور که از اشپزخونه میومدم بیرون گفتم:

چیو باور کنی مامان! یه سوال بود!

برگشتم توی اتاقم...سیبم رو که خوردم دستکش رو برداشتم و رفتم سمت

اتاقش و بازم در زدم....یادم رفت نمیشنوه....

اروم در اتاقشو باز کردم، پشتش به من بود و پشت میز تحریرش نشسته بود

و داشت درس میخوند....

اروم رفتم سمت میزش و کنارش ایستادم. دستکش هارو پشتم قایم کرده بودم.

متوجهم که شد یکم ترسید و با تعجب نگام کرد و بعد سری تکون داد که معنی

 "سلام " رو میداد.

منم سری تکون دادم و روی میزش دنبال دستکشا گشتم....اما نبود...

کشو رو کشیدم و اونجا دیدمشون...

برشون داشتم و یه راست انداختمشون توی سطل زباله ای که کنار میز بود.

تنسگل حالا با چشمای گرد و متعجب بهم خیره شده بود....

نگاش کردم و چند بار پلک زدم و بعد دستکشهایی که خریده بودم رو گذاشتم

روی میز و یه نفس عمیق کشیدم:

دیگه اونارو دستت نکن....اینارو دستت کن....








اینم این پارت....

برای جواب ندادن کامنت ها هم معذرت میخوام بعد از امتحانات

همه رو با حوصله جواب میدم

امیدوارم خوشتون اومده باشه 




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 3 خرداد 1395 ] [ 10:33 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه