تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 19
سلام سلام!

با پارت جدید داستان اومدم!

بفرمایــــــــــد ادامه و نظــــــــر فراموش نشه






" Part 19 "





سری تکون دادم و ظرف کیک رو برداشتم و گفتم: یه تیکه دیگه هم بزار تو ظرف بده من...

با تعجب نگام کرد: کارد بخوره اون شکمت!!! چندتا میخوای مگه؟!

با تعجب نگاش کردم: چـ...چی؟

با چشماش به ظرف تو دستم اشاره کرد: همونو کوفت کن دیگه!

گیج و ویج به ظرف توی دستم نگاه کردم و بعد تازه دوهزاریم افتاد کیهان چی میگه...

نگاش کردم و گفتم: یه تیکه ببر واسه خودم...

و بعد ارومتر گفتم: این واسه تنسگله....

چاقو رو گذاشت روی میز و با چشمای گرد بهم نگاه کرد. منم با تعجب نگاش کردم و من

من کردم: چـ...چیه؟

یهو کیهان شروع کرد به دست زدن: نه...خوبه! تحولاتی در تو میبینم! شدی از اون داداش

مهربونا!

چشمامو تو حدقه چرخوندم: انقدر چرندیات بهم نباف....زود یه تیکه کیک ببر گشنمه.

خندید و شروع کرد به بریدن کیک....

واسه همین چیزاست که جلوی بقیه باهاش بدرفتاری میکنم دیگه...تا یه چیزی میشه

سریع بزرگش میکنن! خوبه حالا یه کیکه...نه بیشتر!

یه تیکه کیک دیگه هم برداشتم و راه افتادم سمت سالن، تنس همچنان روی مبل نشسته

بود و دوتا دستاشو روی دسته ی مبل روی هم گذاشته بود و پاهاشو روی مبل تو شکمش

جمع کرده بود و داشت فیلم میدید.... 

چیزی هم میفهمید؟ چقدر میتونست لب خونی کنه مگه؟

اروم نشستم کنارش، متوجهم که شد صاف نشست و نگام کرد.

یکم نگاش کردم و بعد ظرف رو گرفتم سمتش. به ظرف توی دستم نگاه کرد و بعد به خودم

خیره شد.... چند ثانیه هیچ واکنشی نشون نداد و بعد خم شد که دفترچه و خودکارش

رو از روی میز برداره ، ولی نزاشتم. با همون دستی که بشقاب کیک توش بود جلوش رو

گرفتم تا خم نشه، بازم برگشت و نگام کرد.

گفتم: اره، واسه خودته.

بعد بازم ظرفو گرفتم سمتش. لبشو گاز گرفت و یه لبخند زد و درحالی که چشماش از

خوشحالی برق میزد بشقاب رو ازم گرفت و زیر لب گفت: مرسی...

و بعد به مبل تکیه داد و شروع کرد به خوردن کیک.

چند دقه که گذشت یکم سرمو چرخوندم و نگاش کرد، متوجهم که شد اونم نگام کرد.

با انگشتم بهش اشاره کردم که بیاد نزدیکتر، یه خمی به ابروش داد و بعد لباشو تر کرد و

بهم نزدیک شد، طوری که چشماش چند سانتیم بودن....

قشنگ میتونستم چشماشو از نزدیک ببینم....چه رنگ عجیب غریبی، هنوز واسم تازگی 

داشت...هنوز بعد از این همه مدت بهشون عادت نکرده بودم... 

اینا چشم بودن.... یا تیله های فندقیِ براق؟ تاحالا انقدر از نزدیک نگاهشون نکرده بودم.

خدایی اینا چی داشتن که منو کنترل میکردن؟ انگار مظلومیت توشون موج میزد....

محو نگاه کردن چشماش بودم که چند باری پلک زد و از هپروت کشیدم بیرون.

به خودم اومدم و منم پلک زدم و چند ثانیه پایینو نگاه کردم و بعد بازم نگاهش کردم و 

بعد گفتم: دفه ی دیگه میخوای جای بری خبر بده.

نگاهش از روی چشمام چرخید روی لبام تا بفهمه چی میگم، وقتی متوجه حرفم شد

بازم به چشمام نگاه کرد و یه لبخند کوچولو زد و بدون اینکه چیزی زیر لب بگه به مبل

تکیه داد و گرفتار خوردن کیک و ور رفتن با موبایلش شد...

دوتا ابروهامو دادم بالا و گیج نگاش کردم و بعد سری تکون دادم و به مبل تکیه دادم و

منم مشغول خوردن کیک شدم...چرا هیچ واکنشی نشون نداد؟!

کیهان برگشت تو سالن و برای خودش و ماکان کیک اورد و همه گرفتار خوردن کیک

شدیم تا اینکه گوشیم تو جیبم لرزید.

از جیبم کشیدمش بیرون, تو واتس اپم یه پیام اومده بود، شمارش ناشناس بود 

ولی از متنش میشد فهمید کیه. نوشته بود: نگرانت کردم؟

سرم رو چرخوندم و نگاش کردم و یه لبخند کوچولوی شیطون تحویلم داد.

بازم به صفحه ی گوشیم نگاه کردم و یکی از ابروهامو دادم بالا و نوشتم: نه.

خوندش و شروع کرد به تایپ کردن....تو همین بین شمارشو سیو کردم....

" تنسگل "

جواب داد: پس اگه نگران نشدی، چرا میگی دفه ی دیگه خبر بدم؟

چشمم رو روی جملش چرخوندم و خندم گرفت! چقدر شیطون شده!!!

لبامو روی هم فشار دادم و یه طرف دیگه رو نگاه کردم تا خندیدنم رو نبینه..... همونطور 

که میخندیدم با دوتا از انگشتام پیشونیم رو خاروندم و بعد نگاش کردم، اونم خندید.

سرمو تکون دادم و گوشیم رو گذاشتم کنار و گرفتار خوردن کیک شدم....









" تنسگل "



ساعت نزدیک هفت صبح بود و داشتم پیاده میرفتم سمت مدرسه...هوا حسابی 

سرد شده بود و دماغم قرمز شده بود، ها کردم و یکم شال گردنم رو کشیدم بالاتر

که روی دماغم رو بپوشونه، زیپ کاپشنم رو کشیدم بالا و سریع دستامو کردم تو

جیب کاپشنم تا یخ نزنم....

تو فاصله ی یه خیابونیه مدرسه بودم که متوجه شدم یکی داره دنبالم میکنه...

کی بود؟ سر صبحی کی داشت منو دنبال میکرد؟! ترسیدم....

ضربان قلبم رفت بالا و کف دستم شروع کرد به عرق کردن و نفسام به شماره افتاد.

از ترس حتی میترسیدم پشت سرمو نگاه کنم!

فقط سعی کردم زنده بمونم و به راهم ادامه بدم... روهان کجایی....

همونطور به راهم ادامه دادم تا اینکه طرف یهو پرید جلوم!

قلبم از ترس واسه یه لحظه ایستاد! بیشتر ترسیدم! میخواستم تا جون داشتم جیغ

بزنم ولی کو صدا؟!!!!

ناخوداگاه دوتا دستامو گذاشتم روی صورتم و یه قدم رفتم عقب! داشتم نفس نفس

میزدم....یکی از انگشتامو جا به جا کردم و از لاش رو به روم رو نگاه کردم و وقتی

قیافه ی بابک رو دیدم اروم دستامو از روی صورتم اوردم پایین و یه نفس عمیق کشیدم....

چشمامو بستم و دستمو گذاشتم روی قلبم....نزدیک بود سکته کنم!

خوشحالم که کس دیگه ای نبود.... به بابک اعتماد نداشتم، نه! اما بهتر از یه غریبه

بود....حداقل میدوستم بهم صدمه نمیزنه...

اومد جلوتر و همونطور که نفس نفس میزد با یه حالت نگران گفت: ترسوندمت؟

فقط مات و مبهوت نگاهش کردم... ینی از واکنشم معلوم نیست تا مرز مرگ رفتم

و برگشتم؟!

با خجالت یه لبخند زد: ببخشید....حالا چرا صدات میکنم نمی ایستی؟! سه ساعته

دارم صدات میکنم....

چند باری پلک زدم و فقط نگاهش کردم.... صداتو نمیشنوم....اگه میشنیدم هم مطمئن

باش نمی ایستادم....معلوم نیست از کجا داره دنبالم میاد....

اها راستی...دنبال... تازه یادم اومد که فکر کنم چرا دنبالم اومده؟!

و قبل از اینکه بتونم جوابی برای سوالم پیدا کنم خودش جوابم رو داد:

اومدم مدرستو پیدا کنم....

کارم تمومه... همه چیز رو میفهمه.... و بعدش معلوم نیست چی میشه....اگه بلایی

سرم بیاره....

انگشتامو بهم فشار دادم و فقط بهش خیره شدم....

اخه مگه تو درس و مدرسه نداری؟ مگه زندگی نداری؟ چرا نمیری پی کارت؟! هان؟!

حالا باید چکار کنم؟ چکار کنم که نفهمه من کر و لالم؟ این چه بلاییه که داره سرم میاد؟!

محکم نفسمو فوت کردم و از اعماق وجودم ارزو کردم که ای کاش روهان اینجا بود

و از دست بابک خلاصم میکرد....

بازم ادامه داد: گلِ رو دوست داشتی مگه نه؟ از تو مترو دیدم که چجوری نگاش میکردی.

بی توجه بهش سرم رو چرخوندم و به خیابونی که مدرسمون میرفت نگاه کردم و اهی

کشیدم و راهمو عوض کردم....اونم شروع کرد دنبالم اومدن و یه چیزایی هم میگفت...

ولی اصلا علاقه ای نداشتم بدونم چی میگه.... ترسیده بودم... از اینکه همه چیز رو

بفهمه.... اون موقست که من میشم یه موجود ضعیف و اون میشه یکی که میتونه از

این ضعف من نهایت استفاده رو بکنه....

رفتم و رفتم...بدون ایکه بدونم راهی که دارم میرم به کجا میرسونتم....

ولی ول کن نبود...اگار واقعا میخواست بفهمه کجا مدرسه میرم...

اخه مدرسه ی من چه به درد تو میخوره ها؟ میخوای بیای در مدرسه و بازم برام دردسر

بشی؟اووووف....

اونقدر رفتم تا به یه پارک رسیدم....

روی یکی از صندلی هاش نشستم و در کمال تعجب بابک هم اون سر صندلی نشست!

چشمامو روی هم فشار دادم.... وای! برو...توروخدا برو...دیرم میشه! به اندازه ی کافی

دیرم شده...

نگاش کردم و اونم همونطور که اون سمت صندلی نشسته بود بهم یه لبخند شیطون زد:

تا کی میخوای اینجا بشینی؟ مدرسه نمیری؟

بدون هیچ حالتی توی صورتم گاش کردم....چند ثانیه بهش خیره شدم و بعد نگاهمو ازش

گرفتم و به رو به رو ذل زدم...امیدوارم زود خسته شی و بری پی کارت....

یه مدت خیلی طولانی گذشت....نمیدونم چقدر، اخه ساعت نداشتم!

بابک همچنان روی صندلی نشسته بود و از جاش تکون نمیخورد.... دلم مثل سیر و سرکه

میجوشید ولی نمیتونستم از جام تکون بخورم....میدونستم معلم الان سر کلاسه و کلی هم

درس داده...اون وقت من کجام؟ تو یه پارک... شستم رو یه صندلی...کنارِ یه... کنارِ یه...

یه دیوونه! اوووف....

این کارم واسم دردسر بزرگی میشه....ولی اگه برم مدرسه و بابک مدرسم رو یاد بگیره

دردسرش بزرگتره. 

نمیدونم خودش مدرسه نداشت؟ یا تعطیل بود؟ یا مدرسش واسش مهم نبود؟!

داشتم یخ میزدم...خیلی سردم بود...داشتم میلرزیدم...دماغم قرمز شده بود و نوک

انگشتام رو حس نمیکردم و فین فینم داشت راه میوفتاد ولی بازم از جام تکون نخوردم....

بالاخره....بالاخره از جاش بلند شد....یه نفس راحت کشیدم، خدایا شکرت!

اومد جلوم و روی زانوهاش خم شد و باهام چشم تو چشم شد.... لپای بی روحش

از شدت سرما قرمز شده بود و نوک دماغش هم همینطور.... به چشماش خیره شدم...

ولی از حق نگذریم...چشماش خیلی قشنگ بودن....

یه لبخند مظلوم زد: تسلیم.... داری یخ میزنی....نمیخوام بخاطر من انقد اینجا بشینی

که منجمد شی.

همونطور که لبخند میزد لباشو روی هم فشار داد و سرشو انداخت پایین و بعد بازم نگام کرد:

ولی خیلی سرسختی تنسگل...یکم با دل ما راه بیا. فکر نمیکردم انقدر زرنگ باشی که

بخاطر اینکه مدرستو یاد نگیرم یه ساعت تموم توی پارک بشینی....خیلی عاقلی...

اب دهنمو قورت دادم و همچنان بهش خیره شدم....

ادامه داد: حرف که نمیزنی....نگامم که نمیکنی...همشم از دستم فرار میکنی، نه گل ازم

میگیری نه نامه....حالا هم که اومدم مدرست رو یاد بگیرم که از دور نگات کنم، مدرسه هم

نمیری. و بعد خندید و ادامه داد: تو دیگه کی هستی؟

بعد دستکش هاش رو از توی دستش کشید بیرون و اروم گذاشتشون روی پام: بکن دستت

یخ نزنی.... من میرم، ولی این رسمش نبود.

و بعد یه نیمچه لبخند زدد و کیفش رو روی کولش جا به جا کرد و بدون اینکه پشت سرش

رو نگاه کنه رفت....

یه نفس عمیق کشیدم... حرفاش دگرگونم کرد....پسر بدی به نظر نمیومد....ولی من که

نمیتونستم همینطوری بهش اعتماد کنم...حتی بچه ها میدونستن که بدون هیچ شناختی

نمیشه به یه غریبه اعتماد کرد.

هنوز درک نکرده بودم که چرا انقدر دنبال منه و چی توی من دیده؟!

همه چیز واسم عجیب بود...چون هیچ کدومشون رو تاحالا تجربه نکرده بودم.

به دستکش هاش که حالا روی پاهام بودن نگاه کردم و بهشون خیره شدم....

حتی دستکش هاش رو هم واسم گذاشت! بابک تو دیگه کی هستی؟

نفسم رو دادم بیرون و دور و برم رو نگاه کردم تا مطمئن شم رفته، بعد دستکش هارو دستم

کردم و راه افتادم.

مطمئن بودم با این همه تاخیر معلم سر کلاس راهم نمیده، واسه همین یه راست رفتم

دفتر. بعد از اینکه ناظم کلی دعوام کرد و گفت به خانوادم اطلاع میده فرستادم کلاس...

تمام روز رو داشتم فکر میکردم که اگه مامان و بابا بفهمن یه ساعت دیرتر رفتم مدرسه

چه فکری راجبم میکنن.... بابک ببین چه دردسری شدی واسم....









" روهان "


ظهر تا رسیدیم خونه مامان با نگرانی اومد طرفمون و سریع گفت: تنس مامان کجا بودی؟!

یکم اخم کردم...ینی چی کجا بودی؟! جریان چیه؟!

به تنس نگاه کردم...فقط با نگرانی به مامان ذل زده بود و هیچ واکنشی نشون نمیداد....

میدیدم که انگشتاشو محکم به هم فشار میده...مضطرب بود.

مامان باز ادامه داد: عزیزم....بهم بگو کجا بود...مدیرت بهم گفت که یه ساعت دیر رفتی مدرسه.

بهم بگو چرا. بگو کجا بودی....

یه ساعت دیرتر رفته؟ چه دلیلی داشته؟ بازم به تنس نگاه کردم...حالا دیگه بغض کرده بود.

اما همچنان ساکت بود...

مامان یه نفس عمیق کشید و چشماشو بست و باز کرد: تنسگل باید بهم بگی کجا بودی....

میدونستم الان اشکش در میاد....ینی کجا رفته بود....

مامان بازم خواست حرف بزنه که ناخوداگاه گفتم: مامان....

با نگرانی نگام کرد و منتظر شد حرف بزم....

لبمو تر کردم و بعد یه نفس عمیق کشیدم: امروز صبح....

مامان گفت: خب...امروز صبح چی؟

نفسمو فوت کردم: امروز صبح من.....













اینم از این پارت....

بچه ها من دیگه میرم تو کتابام غرق شم تا 16 خرداد

دعا کنین شهریوری نشم

امیدوارم خوشتون اومده باشه و منتظر نظراتتون هستم

تا خرداد خدانگهــــــــــــدار




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه