تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 18
سلام به همه ی دوستای خوبم

مدرسم رو به اتمامه و دیگه باید برم تو کتابام غرق بشم متاسفانه

واسه همین گفتم تا وقت دارم یه حالی بهتون بدم هاهاهاها

برای خوندن این پارت بفرمایــــــــــــد ادامه....

و مثل همیــــشه نظر فراموش نشــــــــه








" Part 18 "




دوباره چشمم رو

جمله هاش چرخید....

 " مدرستم پیدا میکنم..."

 " تاحالا صدات رو نشنیدم...."

" خیلی دلم میخواد بشنوم...."

" حتما مدرست همین دور و اطرافه...."

اگه بفهمه....اگه بفهمه چکار کنم؟! اگه بفهمه که مدرسم کجاست...

و بفهمه که من... کر و لالم...کارم تمومه... 

خیلی ترسیده بودم....نمیخواستم بیشتر از این دنبالم بیاد....از اون جایی


که تاحالا از این جور چیزارو تجربه نکرده بودم احتیاج داشتم راجب این موضوع

با یکی حرف بزنم....ولی کی؟

روهان که چشم دیدنمو نداره.... به مامان هم نمیتونم بگم...نمیخوام راجبم 

فکر بدی بکنه....ترمه میمونه....ولی بنظرم به اونم نباید بگم...نمیدونم چرا 

بنظرم یه سری چیزا باید تو خونه بمونه...و این موضوع یکی از اون چیزاست.

اهی کشیدم و سریع پاکت نامه رو جمو جور کردم و گذاشتمش توی کشوی 

میز تحریرم. بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم، خواستم ببینم روهان کاغذه رو

دیده یا نه....

و وقتی در اتاقمو باز کردم چیزی که دیدمو باور نمیکردم....

روی در اتاقم یه کاغذ یادداشت درست مثل ماله خودم بود و حل تمرین ریاضیم

روش نوشته شده بود....

بهش خیره شدم.... حلش کرد؟ برای من...حلش کرد!

پس این دست خط روهان بود....؟ 

یه لبخند زدم...یه لبخند خیلی بزرگ و بعد اروم کاغذ رو از روی در اتاقم جدا کردم

و همونطور که بهش خیره شده بودم تو فکرو خیالاتم غرق شدم...

بازم یه شخصیت دیگه از اقای مجهول خان...

روهان شماره 2: داداشی که یواشکی دور از چشم بقیه مهربونه، این روهانه فقط 

بین من و خودش اتفاق میوفتاد، فقط وقتی تنها بودیم. انگار دلش نمیخواست کسی

جز من این شخصیتش رو ببینه...نمیدونم چرا؟ این روهانه یه جوری بود....انگار دلش

واسم میسوخت....خیلی هم ه! ولی یه ذره اون تهِ تهِ دلش نگرانم بود....اما انگار

نمیخواست به روم بیاره، چون هنوز از یهویی اومدنم عصبانی بود. شایدم ته دلش با

اومدن من کنار اومده بود فقط نمیخواست قبولش کنه....شاید داشت خودشو گول

میزد...یا شایدم میخواست همچنان اعتراضش رو نسبت به اومدن من به مامان و بابا

نشون بده و واسه همین وقتی تنها بودیم باهام خوب بود و وقتی پیش بقیه بودیم

یه روهانِ بداخلاق میشد.....

محو نگاه کردن کاغذ یادداشت بودم که در اتاقش رو باز کرد و اومد بیرو, نگاش کردم

و یه لبخند زدم, نگام کرد و چند ثانیه ای بهم خیره شد و بعد بدون اینکه چیزی بگه

و بدون هیچ حالتی توی صورتش فقط رفت.....






**********************





ساعت نزدیک 1 بود و داشتم تو ایستگاه مترو راه میرفتم. روهان رو نمیدیدم....

لابد هنوز نرسیده.... 

همونطور که راه میرفتم یواشکی دور و برم رو نگاه کردم.... ینی اومده؟ باز داره 

دنبالم میاد؟ یاد نامش افتادم...بابک رو میگم.....

چرخیدم و یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کردم.... نیست؟ 

یکم دیگه سرمو چرخوندم....نه... مثل اینکه نیست. اخیش!

یه نفس عمیق کشیدم و سرمو چرخوندم که به راهم ادامه بدم و بعله....

جلوم ظاهر شد! 

صاف جلوم ایستاده بود و جفت دستاشو پشتش قایم کرده بود و لبخند میزد.

اخه یهو از کجا ظاهر میشه؟! این که همین الان نبودش!! چرا یهویی ظاهر میشه؟

طبق معمول اون لبخند شیطونش رو نشونم داد و رو به روم ایستاد و چند ثانیه ای

نگام کرد و بعد گفت: سلام خانومِ خوشکل.

دلم هُری ریخت و سریع سرمو انداختم پایین و یواشکی زیرزیرکی طوری که نفهمه

نگاش کردم....

خدید و باز سرشو خم کرد تا صورتمو ببینه، هردفه همین کارو میکرد و هردفه هم

من صورتمو ازش قایم میکردم....

یکم دیگه نکام کرد و بعد اروم دستشو از پشت اورد جلو و شاخه گای که تو دستش

بود گرفت طرفم....

چشمام گرد شد و اول به شاخه گل نگاه کردم و بعد به خودش.....

واسه من بود؟ واسم...گل خریده بود؟

درک نمیکردم....اخه چرا باید از من خوشش بیاد؟ چرا بدون هیچ شناختی از من

 خوشش میاد و انقدر هم پافشاری میکنه؟ خدایا....چرا مردم این شهر انقدر 

عجیبن؟

با اینکه تموم عمرم رو توی همین شهر زندگی میکردم اما هیچی راجب مردم و

 فرهنگ و رفتارشون نمیدونم....چون همیشه توی اون سیاه چال بودم! بهزیستی

 رو میگم...

یکم دیگه خم شد و بازم گردنشو کج کرد و یه طور خیلی بامزه ای نگام کرد و گفت:

ازم نمیگیری؟

با تعجب نگاش کردم و اروم لبمو گاز گرفتم، دور  برم رو نگاه کردم....خیلیا بهمون

 خیره شده بودن...یه سریا لبخند میزدن، یه سریا اخم کرده بودن، یه سریا پچ پچ 

میکردن و یه سریا هم فقط نگاهمون میکردن....

نفسام به شماره افتاده بود...هول کرده بودم....

سرمو اداختم پایین و راهمو کج کردم و قدمام رو تند تر کردم و فقط رفتم. با اینکه 

میدونستم بهم میرسه ولی بازم سعی کردم تند تند راه برم که بهم نرسه.... 

این پسره دیگه داشت واسم دردسر میشد....اگه روهان بازم ببینتش چی؟ 

چه فکری راجب خودش میکنه؟ 

اون دفه دیدش بس نبود...این دفه هم ببینه دیگه خیلی قشنگ میشه! 

کلی فکرای عجیب غریب با خودش میکنه.... اگه به مامان بگه چکار کنم؟

وای خدا....کاشکی فقط واسه یه لحظه میتونستم باهاش حرف بزنم و بگم

 بابک توروخدا دنبالم نیا! میدونستم ول کن نبود.....

یه ساعت بزرگی که توی سالن اصلی ایستگاه وصل بود نگاه کردم....هنوز وقت

 داشتم.  سریع کارت کشیدم و از مانع رد شدم و از ترس رو به رو شدن با بابک

 پشت سرمم رو هم نگاه نکردم...نمیدونم چیشد.....رفت...نرفت...

رسید...نرسید؟

بدو بدو روی یکی از صندلی های ایستگاه نشستم و کیفم رو از روی کولم در

 اوردم و گذاشتم روی پام و یه نفس عمیق کشیدم...صورتمو بین دستام قایم کردم

 و نفسمو توش فوت کردم... اخه این چه دردسری بود.... چرا این پسره یهو ظاهر شد؟ 

اصلا چرا یهویی از من خوشش اومد؟

مطمئنم اگه بفهمه من کر و لالم بیخیالم میشه....اینجوری میتونم ردش کنم بره...

ولی از کجا معلوم از همین نقطه ضعفم استفاده نکنه؟ از کجا معلوم اذیتم نکنه؟ 

من که نمیشناسمش....

با اینکه بی خطر بنظر میاد ولی از کجا معلوم ادم درستی باشه؟

فقط دلم نمیخواست بازم روهان این صحنه هارو ببینه....نمیخواستم فکرای بدی

 راجبم بکنه.

به اندازه ی کافی بهم بدبین بود....نمیخواستم همه چیز از این بدتر شه....

دستم رو از روی صورتم برداشتم و بازم نفسمو اروم دادم بیرون و سمت راستم رو نگاه

 کردم که ببینم روهان اومده یا نه و یهو شاخه گلِ بابک رو روی صندلیه کناریم دیدم....

با تعجب نگاهش کردم و یه خمی به ابروم دادم.... 

اروم دستمو دراز کردم سمتش و برش داشتم و بهش خیره شدم.... 

تو ...چطوری اومدی ایجا؟

هاج و واج دور و برم رو نگاه کردم...بابک رو نمیدیدم.... پس خود بابک کو؟

یه بار دیگه به شاخه گل نگاه کردم و باز سرمو اوردم بالا و بابک رو توی مترو پشت

 شیشه دیدم که همونطور که لبخند میزد نگاهم میکرد....

گیج نگاهش کردم و همون لحظه در مترو بسته شد و مترو حرکت کرد و بابک هم

 یه نیمچه لبخند زد و سرشو انداخت پایین و بعد ازم دور شد.....

کی وقت کرد بیاد اینجا و گله رو بزاره کنارم؟ و انقد سریع هم سوار مترو شه؟!

چجوری انقدر تند میدوئه؟

باز به گل خیره شدم و محو نگاه کردنش بودم که روهان زد رو شونم، سرم رو بردم

 بالا و نگاهش کردم و با سر اشاره کرد که پاشم تا بریم سوار مترو شیم.

چد لحظه ای به گلی که توی دستم بود نگاه کرد....اما کوچکترین واکنشی

 نشون نداد....

چرا هیچی نگفت؟ حالا چه فکری با خودش میکنه؟ 

اون روز که نامه....امروزم که گل مطمئنا فکرای خوبی با خودش نمیکنه....

منتظر بودم یه چیزی بگه ولی هیچی نگفت و فقط به سمت مترو حرکت کرد!






*************************





عصر بود....هوا بازم ابری بود و قطره های بارون اروم اروم میخوردن به پنجره ی 

گرد اتاقم....

اسمون خاکستری شده بود.... حال و هوای امروز مثل هر روز توی بهزیستی بود....

انگار اونجا که بودم همیشه هوا ابری بود و همه چیز سرد و بی روح و دپرس بود....

روی تختم دراز کشیده بودم و کتابم توی دستم بود و داشتم درس میخوندم که مامان

اومد تو و خیلی سریع اومد نزدیک تختم, هول بود , انگار عجله داشت.

بدو بدو بهم گفت: عزیزم من و بابا داریم کلاس زبان اشاره خب؟ یکمی دیرمون شده. 

روهان هم داره میره کلاس کنکور...تا ساعت 9 هممون بر میگردیم. مواظب خودت باش

 باشه؟ اگه گشنت شد هم همه چیز تو یخچال هست. مادر جون و پدر جون هم پایینن

 اگه خواستی برو پیششون فقط لباس گرم بپوش هوا خیلی سرده خب؟ 

بعد موهامو بوسید و برام دست تکون داد و با عجله رفت بیرون.

یه لبخند زدم و منم دست تکون دادم. یکم دیگه درس خوندم و بعد رفتم سر کمدم که

 لباسامو عوض کنم و یه سر برم پایین پیش مادر جون اینا....

یه شلوار چسبون مشکی پوشیدم با یه بافت مشکی رنگ که بلند بود و تا روی رونم

 میرسید.

یکم استیناشو تا زدم و بعد موهامو بالا بستم و گوشیم رو گذاشتم روی حالت ویبره و

 گذاشتمش توی جیبم. دفترچه و خودکارمو هم برداشتم و بعد رفتم پایین.

همچنان داشت بارون میومد واسه همین دوییدم که خیس نشم....

رفتم توی سالن و کیهان و ماکان رو پیش مادرجون دیدم!

ماکان روی مبل کنار پنجره دراز کشیده بود و هندزفری هاش توی گوشش بود و سرش

 تو گوشیش بود, کیهان و مادر جون هم کنار هم نشسته بودن و بگو بخند میکردن.

از دیدن کیهان خوشحال شدم و یه لبخند اومد رو لبام. وقتی دیدم اونم خندید و برام

 دست تکون داد. با خوشحالی رفتم پیششون و اروم کنار پای مادرجون روی زمین

 کنار مبل نشستم.

مادرجون با خوشحالی نگام کرد و عینک بامزشو روی صورتش جا به جا کرد:

عه! اومدی عزیزم؟ میخواستم الان زنگ بزنم به مامانت بگم بفرستت پایین. من و

 مهرنوش داریم میریم دکتر, این وروجک تنها میموند.

اروم دست مادرجون رو گرفتم و با نگرانی نگاش کردم....دکتر؟ دکتر چرا؟ مگه مادرجون

 مریضه؟ چیزی شده؟!

کیهان که تموم مدت به من ذل زده بود اروم زد به دست مادرجون و گفت:

مادر جوووون! ترسوندیش! نگا چه مظلومانه داره نگات میکنه!

مادرجون با تعجب نگام کرد و گفت: اره؟؟

اروم لبمو گاز گرفتم و همچنان با نگرانی به مادر جون نگاه کردم. دستی به موهام کشید:

عزیزم....خورشید من! نگران نباش! چیزیم نیست که....حالم خوبه خوبه. حالا هم پیش

 بچه ها باش...منو عمه جونت تا ساعت 9 برمیگردیم....

بعد بلند شد تا بره و اماده بشه.

کیهان دستم رو گرفت و بلندم کرد و کنارش روی مبل نشستم. با خنده گفت: چطوری؟

دفترچم رو باز کردم: مرسی خوبم. تو خوبی؟

سری تکون داد: منم خوبم.

نوشتم: مامانت کجاست؟ اقا جون چی؟

جواب داد: مامانم تو اشپزخونست....اقا جونم یه سر رفته بیرون. کار داشت.

سرمو تکون دادم و نوشتم: اها...خواستم باهاشون یه سلامی بکنم...

و بعد دفترم رو گرفتم سمت کیهان که جملمو بخونه که دیدم با لبخند ذل زده بهم.

یه خمی به ابروهام دادم و بعد خندیدم و سرمو تکون دادم که معنیه " چیه؟ "

رو میداد.

خندید و یکی از ابروهاشو داد بالا: دارم فکر میکنم که تو چرا انقد خوشکلی.

خندیدم و گونه هام داغ کرد و اروم سرمو انداختم پایین و بعد تو دفترم نوشتم:

منم دارم فکر میکنم که تو چرا انقدر راجب من اغراق میکنی.

خندید و سرشو تکون داد و جفت ابروهاشو داد بالا و با خنده گفت: نه بخدا!!!

چشمامو بستم و سرمو تکون دادم که معنی "چرا!" رو میداد.

بیشتر خندید و اروم زد به بازوم و بعد منم خندیدم.

همون لحظه عمه مهرنوش و مادرجون از رو به روی سالن رد شدن و خدافظی کردن.

منم سری تکون دادم و عمه مهرنوشم فقط در جواب سری تکون داد.

کیهان رو به من گفت: گوشیت رو اوردی؟

سرمو تکون دادم و از توی جیبم درش اوردم و گرفتم سمتش.

ازم گرفتش و گفت: میخوام یه سری چیزا یادت بدم...مثلا کار با برنامه های گوشی

 و اینترنت و این چیزا.... راستی روهان کجاست؟

تو دفترم نوشتم: کلاس داشت...

و همونطور که داشتم مینوشتم یاد دیروز افتادم که جواب تمرینمو برام چسبوند 

روی در اتاقم. کیهان باز شروع به حرف زدن کرد: این روهانم کشت مارو با این

 کلاسای کنکورش! اخرشم رتبش یکی مونده به اخر میشه من میدونم.

بعد جفتمون خندیدم.

ادامه داد: خب ببین...اینترنت خیلی چیز خوبیه....باهاش میتونی خیلی کارا بکنی. 

اپلیکیشن ها هم همینطور. با اونا راحت تر میتونی با بقیه در ارتباط باشی و دیگه

 شارژ پولیه گوشیت هم تموم نمیشه.

با یه حالت گیج نگاش کردم و با خنده تو دفترم نوشتم: اپلی.... چی چی؟

خندید: همون معنی برنامه رو مبده.... زبانت خوبه؟

یکی از ابروهامو دادم بالا و یه سری تکون دادم. خندید و ادامه داد: خب ببین...

از اینجا وارد قسمت وای فای میشی....اینا وای فای هاییه که این دور و اطرافه...

هر خونه وای فای خودش رو داره و وقتی بهش وصل شی میتونی از اینترنت 

استفاده کنی. ولی خب رمز داره و از اونجایی که من رمز وای فای روهان رو قاپیدم

 الان رو وصل میکنم بهش. خب.....الان اینترنتت وصل شد.... حالا یه سری برنامه

 روی گوشیت هست که اگه فعالشون کنی میتونی بدون اینکه شارژی از گوشیت 

کم شه با بقیه صحبت کنی.

یا میتونی زندگی روزانت و کلی عکس رو با مردم در میون بزاری....تو صفحه های

 مجازی. فک نکنم چیزی راجبشون شنیده باشی، ولی خب کم کم یادت میدم،

 مهم نیست.

بعد یکم دیگه با گوشیم ور رفت و ادامه داد: ببین...این واتس اپ ئه. یه برنامه ی

 مسیجینگه. باید تو هرکدوم از این برنامه ها یه پروفایل و اکانت واسه خودت درست

 کنی و بعدش مجانی میشه ازشون استفاده کرد. الان من برای تک تک برنامه هات

 یه اکانت ساختم...خب حالا اینجارو نگا....از اینجا میتونی مثلا به من پیام بدی....

 جملتو مینوسی و اینو میزنی و بعدش پیامت واسه من میاد. هر موقه هم این بالا 

نوشته باش انلاین ینی من هم همون لحظه توی واتس اپم هستم. الانم میارمت

 توی گروهمون که باهامون حرف بزنی....

اها .... ببین...زده You Joined The Group.

ینی الان عضو گروهمونی....حالا یه چیزی بنویس و بفرست....

و بعد با لبخند گوشی رو داد دستم..یکم نگاش کردم و بعد نوشتم: سلام.

و بعد فرستادمش و همون لحظه ترمه نوشت: واااای سلام تنس!!!

منو کیهان به هم نگاه کردیم و خندیدم.

ماکان که روی مبل اونور تر نشست بود هندزفری هاش رو از توی گوشش دراورد و رو به

کیهان گفت: ببین دختردایی جان اومـــ....

و بعد منو دید و جفت ابروهاشو داد بالا و یه نیشخند زد و یه سری تکون داد و گفت:

سلام....تنس خانوم. 

چند لحظه به چشمای ترسناکش خیره شدم و بعد اروم سری تکون دادم و زیر لب

 سلامی کردم.

اومد و روی مبل کناریم نشست: میبینم که وارد دنیای مجازی شدی و .... بعله!

یه لبخند زوری زدم و به کیهان اشاره کردم.... نمیدونم چرا دور و بر ماکان اصلا راحت

 نبودم.

نمیدونم.ازش میترسیدم....یه جوری ترسناکی بود....مخصوصا چشماش....









" روهان "


برگشتم خونه ولی خونه تاریک تاریک بود و هیچکی هم تو خونه نبود...سکوت مطلق!

 بارون هم که میومد....خونه قشنگ مثه شهر مرده ها شده بود....

باز من یه دقه پامو از خونه گذاشتم بیرون و همه غیبشون زد!

میدونستم مامان و بابا بیرونن....ولی تنس کجا بود؟ مامان نگفت قراره اونم ببرن...

اروم کیفم رو گذاشتم روی مبل و رفتم سمت در اتاقش....خیلی یواش در اتاقش رو

باز کردم و از لای در یواشکی تو اتاقشو نگاه کردم....نبود...

تو اشپزخونه هم نبود...چراغای پذیرایی هم که خاموش بود...پس کجا رفته؟

رفته پایین پیش مادرجون؟

رفتم توی اشپزخونه و همونطور که یه لیوان اب واسه خودم میریختم تلفن رو از روی

میز اشپزخونه برداشتم و شماره ی پایین رو گرفتم...

دوتا بوق خورد و یکی گوشی رو برداشت.

گفتم: الو؟

_ الو؟

با تعجب گفتم: عه کیهان تویی؟ پایین چکار میکنی؟

_ اومدم دزدی مثلا! خب اومدم خونه ی مادرجون!

خندیدم: زهرمار.... خوبی؟

_ خوبم تو چطوری خرخون؟

_ من؟ خرخون؟

_ ینی تاحالا کلاس کنکور نبودی...من رفته بودم کلاس!

_ خب حالا....میگم...

_ ها؟

_ تنسگل اونجاست....؟

_ اره این جاست.... بیا پایین توهم.

_ باشه. تازه رسیدم...بزار لباسامو عوض کنم یه چیزی بخورم میام.

_ نه شکمتو پر نکن.... اقاجون یه یکی شکلاتی بزرگ خریده بیا اونو بزنیم تو رگ.

_ نخور اومدم!

و بعد گوشی رو قطع کردم.....یه ابی به صورتم زدم و یه شلوار مشکی پوشیدم

و یه لباس استین بلند قهوه ای روش....استیناشو زدم بالا و بعد هم بدو بدو رفتم

پایین.

ماکان توی سالن روی مبل دراز کشیده بود تلویزیون میدید و تنسگل هم چندتا مبل

 اونور تر نشسته بود و اونم داشت مثل ماکان فیلم میدید....

رفتم سمت ماکان و همونطور که خوابیده بود باهاش دست دادم و بعد راه افتادم....

تنس که منو دید صاف نشست و سرشو تکون داد و زیر لب گفت " سلام"

منم فقط اروم سرمو تکون دادم و بعد رفتم توی اشپزخونه.

کیهان گرفتار بریدن کیک بود....رفتم پیشش و اروم شونه هاش رو فشار دادم:

 مگه نگفتم نخور تا بیام!

چرخید و نگام کرد: بابا دارم میبرم!

خندیدم: چطوری؟

همونطور که کیک رو میبرید انگشتش رو که شکلاتی شده بود کرد توی دهنش و 

بعد گفتم: خوبم چه خبر؟

سری تکون دادم: هیچی...اقا جون کجاس؟

یه تیکه کیک رو جدا کرد و گذاشت توی ظرف: رفت تو اتاقش...

سری تکون دادم و ظرف کیک رو برداشتم و گفتم: یه تیکه دیگه هم بزار تو ظرف

 بده من...

با تعجب نگام کرد: کارد بخوره اون شکمت!!! چندتا میخوای مگه؟!

با تعجب نگاش کردم: چـ...چی؟

با چشماش به ظرف تو دستم اشاره کرد: همونو کوفت کن دیگه!

گیج و ویج به ظرف توی دستم نگاه کردم و بعد تازه دوهزاریم افتاد کیهان چی میگه...

نگاش کردم و گفتم: یه تیکه ببر واسه خودم...

و بعد ارومتر گفتم: این واسه تنسگله....











اینم از این پارتــــ جبران پارت قبلی دیگه گفتم طولانی بنویسم...

امیدوارم خوشتون اومده باشه منتظر نظراتتون هستم....





طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه