تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 17
سلام سلام!

بعد از یه مدت خیلی طولانی برگشتم!

معذرت میخوام....مدرسست و امتحاناش دیگه

برای خوند این پارت بفرمایــــــــــــــد ادامه...

نظر فراموش نشـــه....








" Part 17 "




یکمی بلند شدم و ارنجمو به تخت تیکه دادم و دستمو زدم زیر چونم، یکی از ابروهامو

دادم بالا و اون رو یکی رو پایین و بعد خندیدم: خواهرته خواهرته! چیشده واسه من

عاقل شدی؟ بدو برو ببینم جوجه اردک زشت! تو هنوز خودت کوچولویی بعد منو نصیحت

میکنی؟ 

و بعد یه بالشت پرت کردم سمتش و جیغ زد و بعد دوتایی خندیدیم...






" تنسگل "


ساعت 12:50 دقه بود, رسیده بودم استگاه مترو و داشتم از توی سالن اصلی رد 

میشدم که برم سمت دستگاه کارت خوان و کارت بکشم و بعدم برم توی ایستگاه 

منتظر روهان بشینم....

امروز یکم تند تر اومدم که زود برسم و مثل دیروز دیر نکنم که یه وقت روهان عصبی یا 

ناراحت نشه....

داشتم راه میرفتم که یهو همون پسر دیروزی جلوم ظاهر شد! دستاشو کرد توی

 جیبش و یکم خم شد تا صورتمو واضح ببینه, درست مثل دیروز. 

چشمام گرد شد و یه قدم رفتم عقب... وای خدا! باز این؟! حالا چکار کنم؟! چجوری
 
از دستش فرار کنم؟!

باز ادامس توی دهنش بود و مدام دهنشو تا ته باز میکرد و میبست و ادامسشو

 میجویید.یه کلاه سبز تیره روی سرش بود و یه لباس خاکستری پوشیده بود با یه

 سوییت شرت سبز تیره روش، شلوارش هم مشکی بود، یه کیف هم سر کولش بود.

همونطور که نیشش تا بناگوش باز بود گفت: خوبی تنسگل؟

چند ثانیه بهش نگاه کردم و بعد راهمو کج کردم ولی بازم اومد و جلوم ایستاد:

صب کن صب کن! جونِ هرکی دوست داری فرار نکن....

دوباره راهمو کج کردم و رفتم یه سمت دیگه...اما بازم اومد و جلوم ایستاد! ای بابا!!!

چه پیله ایه این!!

دستش رو برد توی جیبش و یه پاکت اورد بیرون و با خنده گرفت سمتم:

اینو بگیر، واسه توئه.

یه گاه به پاکتی که توی دستش بود انداختم و خواستم برم یه طرف دیگه که باز 

جلومو گرفت! دستشو گرفت جلوم، بهم دست نزد ولی یه جوری دستشو سپر

 کرد که نرم....

بازم گفت: اگه ازم بگیریش دیگه کاریت ندارم....قول!

و بعد با چشمای براق و خندونش بهم نگاه کرد. چشمامو بستم و نفسمو فوت 

کردم و بازمم خواستم ازش دور شم اما ول کن نبود! جلوم ایستاد و این دفه 

همونطور که میخندید یکی از بروهاشو داد بالا:

 ببین اگه ازم نگیریش داد و هوار میکنما....به جونِ بابک!

چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم! بابا تو دیگه کی هستی؟! این چرا 

اینجوری بود؟! خل! اصلا تو اون نامه چی بود....اصلا چرا این پسره پیله کرده به من؟!

داشتم فکر میکردم که باز گفت: نمیگیری نه؟؟ باشه خودت خواستی!

و بعد خندید و دهنش رو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن...صداش رو نمیشنیدم

 اما متوجه شدم که به گفته ی خودش و حرکات صورتش، داره داد میزنه.

گفت: ای بابا!!! ایها الناس! اخه من از ای خوشکل خانوم خوشم اومده باید چکار کنم؟!

 کیو باید ببینم؟!

لبم رو گاز گرفتم و با تعجب به دور و برم نگاه کردم، همه داشتن به ما نگاه میکردن!

وای خدا چقدر زشت شد! لبمو بیشتر گاز گرفتم و نگاش کردم....

با خنده گفت: هنوز وقت داری بگیریشا....

اما من فقط نگاش کردم واسه همینم ادامه داد: خیله خب نگیر....

بابا این چرا باور نمیکنه من دلم پیشش گیره؟! یکی بیاد بهش بگه!!

دیگه اوضاع داشت خیلی بد میشد....همه داشتن نگامون میکردن!!! قلبم تند تند میزد...

نمیدونستم چکار کنم که ساکت شه! چشمامو بستم و چند ثانیه روی هم فشار دادم و

 بعد باز کردم و سریع نامه رو از توی دستش کشیدم! فقط میخواستم ساکت شه و 

مثل اینکه ین تنها راهش بود!

نامه رو که گرفتم با یه لبخند شیطون نگام کرد: اخه وقتی از همون اول میتونی این کارو

بکنی چرا لج میکنی خانومِ خوشکل؟





" روهان "


رفتم طرفشون، همون پسره بود که دیروز داشت تنس رو اذیت میکرد.

با یه لحن جدی و عصبی گفتم: چه خبره؟!

. بعد به پسره نگاه گردم و بعد به تنسگل. با نگرانی بهم نگاه کرد و چشمم به پاکتی

که توی دستش بود افتاد....به پسره یه نگاه انداختم و یه چشم غره بهش رفتم و

بعد به تنس گفتم: راه بیوفت.

بعد خودم حرکت کردم و تنس هم پشت سرم اومد....داشتیم نزدیک دستگاه کارت

خوان میشدیم که یهو ایستادم و چرخیدم سمت تنس، با تعجب نگام کرد، نفسمو فوت

کردم و با یه لحن جدی گفتم: میشناسیش؟

با نگرانی سرشو تکون داد...پس اگه نمیشناستش چرا افتاده دنبالش و هی اذیتش

میکنه؟!

یه بار دیگه گفتم: تنسگل راست بگو.

ولی باز هم با نگرانی سرشو تکون داد....یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: خیله خب...

همین جا باش الان میام...

به ساعت نگاه کردم، هنوز 5/6 دقه ای وقت بود....رفتم سمت بوفه ای که توی سالن

بود و گفتم: اقا یه رانی لطفا.

و بعد همونطور که منتظر بودم فروشنده واسم رانی بیاره چرخیدم و به تنس نگاه کردم،

سرجاش ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود و به کفشاش ذل زده بود.

چرخیدم سمت فروشنده: یکی دیگه هم لطف کنین....

رانی هارو گرفتم، یکیش رو گذاشتم توی جیبم و اون یکی رو گرفتم توی دستم و رفتم

سمتش. صاف ایستاد و نگام کرد، رانی رو باز کردم و گرفتم سمتش، اول به رانی نگاه

کرد و بعد به من و بعد از چد ثانیه یه لبخند روی لباش نشست و با خوشحالی ازم گرفتش.

نگاهمو ازش گرفتم و راه افتادم.... اگه نمیشناستش پس چرا پسره اسمشو میدونه؟

چرا هی دنبالش میاد؟ اون پاکت نامه چی بود؟ چرا اسمشو میدونه ولی نمیدونه کر و

لاله؟ جریان چیه؟






" تنسگل "



داشتم تمرینام رو حل میکردم که به مشکل برخوردم. هرکار میکردم نمیتونستم حلش کنم!

به ساعت نگاه کردم, 8 بود دفتر ریاضی و دفتر یادداشتمو با یه خودکار برداشتم و رفتم توی

حال پیش مامان. یکم که نوازشم کرد توی دفترم نوشتم:

توی تمرینام به مشکل برخوردم. بنظرت اگه از روهان کمک بخوام مزاحمش شدم؟

یه لبخند زد و موهامو ناز کرد: نه عزیزم این چه حرفیه!

نوشتم: پس بپرسم؟

مامان با خوشحالی سرشو تکون داد. از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقش. در زدم 

و یکم منتظر شدم, درو باز کرد و همونطور که توی چهارچوب در ایستاده بود بدون هیچ حالتی

توی صورتش نگام کرد. دفترم رو اوردم بالا و کنار همون تمرینی که نمیتونستم حل کنم 

نوشتم: واسم حل میکنی؟ بلد نیستم...

چشمشو روی جملم چرخوند ولی بعدش محکم درو بست! حتی جوابمم نداد....

اهی کشیدم...باز اینطوری شد....رچا تا میرسیم خونه اخلاقش یهو عوض میشه؟

چرا بیرون از خونه اونجوریه و توی خونه بداخلاق؟ چرااااا؟!

چرا انقد این ادم مجهوله؟ اصلا نمیشه فهمیدش...نمیتونم بفهمم کیه...هردفه یه جوره!

انگار یه روهانه...با چدتا شخصیت! شخصیت های مختلف....

روهانِ شماره 1 : روهانی که توی خونه میبینم، یه روهان بداخلاقِ حسودِ عصبیِ تخسِ

مغرور که ازم متنفره و چشم دیدنمو نداره و دلش میخواد هرچی زودتر از زندگیش برم یا

هرچقدر میتونم ازش دور بشم....

هووووف....

برگشتم توی اتاقم و یه کاغذ یادداشت برداشتم و سوالم رو روش نوشتم و زیرش نوشتم

" حلش میکنی لطفا؟ " و باز رفتم دم در اتاق روهان و چسبوندمش روی در اتاقش.

از کجا معلوم؟ شاید واسم حلش کرد.... رفتم سر کیفم و خواستم برنامم رو بزارم توش

که یهو چشمم به پاکتی که پسره بهم داده بود افتاد....بابک؟ اسمش این بود؟

اروم از توی کیفم اوردمش بیرون و نشستم روی تختم....

چند ثانیه ای بهش ذل زدم و اینور اونورش کردم و تو دستم چرخوندمش...

چرا این پسره افتاده دنبالم....ها؟ واسه چی واسم نامه نوشته؟ 

چون تاحالا همچین تجربه ای نداشتم گیج شده بودم....اخه مگه میشه یه نفر یکی رو

تو خیابون ببینه و بدون هیچ شناختی خوشش بیاد؟

نفسمو اروم دادم بیرون و در پاکت رو باز کردم و نامه رو کشیدم بیرون...

نامه با خودکار مشکی خیلی تمیز و مرتب نوشته شده بود....چه خوش خط! 

همیشه فکر میکردم دست خط پسرا خرچنگ قورباقست....ولی انگار اشتباه میکردم...

" سلام خانومِ خوشکل :) یا بهتره بگم خانومِ فراری؟! :) من هنوز نمیفهمم تو چرا از من

فرار میکنی؟ اخه من که کاریت نداریم! فقط دلم میخواد وقتی میای ایستگاه انقد ندویی

و ازم فرار نکنی، سرتم بالا بگیری تا بتونم صورتتو ببینم! همین! اون موقه منم فقط میشینم

و واسه چند دقه هم که شده سیر نگات میکنم...نمیخورمت که! فقط نگات میکنم...قول! :)

اخه خیلی نازی....تا حالا این حجم از خوشکلی رو یک جا ندیدم....جدی میگم! میدونم حالا

فکر میکنی میخوام باهات لاس بزنم....ولی نه بخدا راست میگم :) اخه به من مظلوم میاد

لاس زدن؟؟ :) عه راستی خودمو معرفی نکردم نه؟ بابکم....بابکِ بردیا. 18 سالمه...هممم

همین دیگه...فک نکنم چیز دیگه ای بخوای راجبم بدونی...اخه بنظر میاد اصلا واست مهم

نیستم...چون همش ازم فرار میکنی و اصلا باهام حرف نمیزنی میگم....چرا خدایی؟! خیلی

ساکتی...تاحالا صداتو نشنیدم.... و معلومه که خیلی دلم میخواد بشنوم! فک کنم توهم هم

سن و سالای خودمی نه؟ اخه دیدم فرم مدرسه تنت بود...حتما مدرست همون دور و اطرافه.

حالا مدرستم بعدا پیدا میکنم.... :) همین دیگه....فک کنم دیگه متوجه شدی که ازت خوشم 

اومده...ببخشید که نامم از اون رمانتیک و عاشقانه هایی که انتظار داشتی نبود...من تا همین

حد بلدم عشقولانه حرف بزنم.... اینم شمارمه اگه خواستی زنگ بزن :) میدونم نمیزنی....

ولی خب! :) خدافظ تنسگل خانوم ~ "

یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم...ولی نمیشد...قلبم تند تند میزد...ترسیده

بودم! من تاحالا همچین چیزیو تجربه نکرده بودم! نمیدونستم باید چکار کنم....دوباره چشمم رو

جمله هاش چرخید....

 " مدرستم پیدا میکنم..."

 " تاحالا صدات رو نشنیدم...."

" خیلی دلم میخواد بشنوم...."

" حتما مدرست همین دور و اطرافه...."

اگه بفهمه....اگه بفهمه چکار کنم؟! اگه بفهمه که مدرسم کجاست...و بفهمه که من...

کر و لالم...کارم تمومه....












بخاطر غیبتم معذرت میخوام بچه ها....من امسال امتحان نهایی

دارم و واقعا نمیدونم کی میتونم باز اپ کنم! ولی مطمعن باشید 

اپ میکنم! ینی وب رو به حال خودش ول نمیکنم و برم....فقط

نمیدونم کی

بابت کوتاه بودن این پارت هم معذرت میخوام، چشمام بدجور 

میسوزه و اصلا نمیتونم بیشتر تایپ کنم....

امیدوارم خوشتون اومده باشه




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 ] [ 10:12 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه