تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 16
سلام سلام!

با پارت جدید اومدم!!!

برای خوندنش بفرمایید ادامه و نظر فراموش نشه ~~








" Part 16 "



دو طرف لپاشو با دستم گرفتم و فشار دادم طوری که لباش مثل ماهی جمع شد.

چشماشو باز کرد و با تعجب نگام کرد و بعدش اخم کرد و همونطور که لباشو بهم

فشار داده بودم شروع کرد غر زد:

هوووی....ریهاااان! چوکار میکانی!!! این لوبه ها.... کندوشششش!

(هوی... روهان!!! چکار میکنی!!این لبه ها! کندیش!)


از طرز حرف زدنش خندم گرفت و چند ثانیه گاش کردم و بعد یه لبخند زدم:

معذرت میخوام.

چشماش برق زد و ابروهاشو داد بالا و همونطور که لپاشو فشار میدادم گفت"

اگو نبوخشم چوووو؟ (اگه نبخشم چی؟)

لباشو ول کردم و خندیدم و ابروهامو دادم بالا:

ترمه ینی یه روز اگه لج نکنی دنیا مثه بهشته! منتهی تو کلا تنظیمات کارخونت

رو لج و لجبازی تنظیم شده!

زبونشو دراورد واسم و یکم هلم داد: برو بیرون...میخوام لباسمو عوض کنم!

خندیدم و سر تکون دادم و رفتم بیرون.







" تنسگل "

با عمه مهرناز روبوسی کردیم و بعد رفتیم داخل. کنار مامان روی مبل نشستم

و غرق نگاه کردن خونه شدم...نمیدونستم یه اپارتمانم میتونه انقدر بزرگ و مجلل

باشه!

از در که وارد شدیم رو به رومون دو دست مبلمان خیلی شیک و سلطنتی بود و

یه تلویزیون خیلی بزرگ که بی شک میتونم بگم هم قد من بود اونطرف مبلمانشون

گذاشته شده بود. لوستر های کریستالی بزرگ گردون قیمت از سقف اویزون شده بود

و سرامیک های زمین از شدت تمیزی برق میزدن.

از اوپن اشپزخونه میشد داخلش رو دید....یخچال و فریزر بزرگ...کابینت های گرون

قیمت....یه میز غذاخوری خیلی بزرگ هم وسطش بود....

اون طرف تر هم یه راهرو بود که احتمالا به اتاقاشون راه داشت.

چه خونه ی شیکی.... ماشینشون هم اون شب دیدم....ازون گنده ها بود....

معلوم بود خیلی گرونه....

خونشون از خونه ی ما یکم کوچیکتر بود ولی خیلی مجلل تر بود....نمیدونستم انقدر

پولدارن! اون طور که معلوم بود کیهان اینا هم خیلی وضعشون خوب بود...از مدل ماشین

شون میشد فهمید....حتی عمو محمو هم ماشینش از مال ما مدل بالاتر بودوووو

پس اگه همه خانواده انقد پولدارن و وضع اقاجونم انقد خوبه که یه کاخ داره....

چرا ما با همشون فرق داریم....؟ 

نه! ناشکری نمیکنم...فقط کنکجاوم بدونم چرا زندگی ما انقد سادست و زندگی اونا

انقد مجلل؟ کلی سوال تو ذهنم داشتم....

عمه جون بهم چایی و شیرینی تعارف کرد و بعد با مامان رفتن توی اشپزخونه.

بابا و عمو افشین هم گرفتار حرف زدن شدن.

یه تیکه از شیرینیم خوردم و بعد محو نگاه کردن دور و برم شدم...چند دقه ای 

تنها نشستم تا اینکه ترمه اومد و از پشت دوتا دستاشو گذاشت روی شونم و

سرشو اورد جلو و با لبخند خوشکلش که باعث میشد گونه هاش برجسته تر شن

نگام کرد.

سرمو چرخوندم و نگاش کردم و یه لبخند زدم و زیر لب گفتم: سلام!!!

دستمو گرفت و کشید: بیا بریم توی اتاقم!

و بعد از کنار روهان رد شدیم و رفتیم توی اتاقش. عجب اتاق خوشکلی....

از اونا که حتی توی خوابمم نمیدیدم....سرویس خواب بنفش داشت...اتاقش مثل

اتاق شاهزاده ها بود....همه چیز زیادی خوشکل بود...نمیتونستم ازش چشم 

بردارم.....

نشستیم روی تختش و یه البوم اورد و شروع کردیم به دیدن عکسای بچگیش!

عزیزم....! خیلی ناز بود. مثل گوله ی برف! ادم دلش میخواست درسته قورتش

بده.... تو خیلی از عکسا روهانم بود.

کاشکی منم یه داداش داشتم که اینجوری باهاش عکس بگیرم....که مواظبم

باشه...که باهام مهربون باشه...هِــــی....

یهو چشمای ترمه برق زد و دفترو بست و با خوشحالی گفت: عه راستی!

بیا اینجا یه چیزی دارم واست!

و بعد دستمو گرفت و بلندم کرد و کشوندم جلوی اینه ی قدی ای که روی در

کمدش وصل شده بود و از توی کمد دو دست لباس اورد بیرون و با کلی شوق

و ذوق گفت:

مامانم عصر رفته بود خرید، واسه من و تو پیرهنای یه شکل خرید! نگاش کن!

و بعد با خوشحال دادش دستم....

وای خدا.....چقدر ناز بود! واسه من خریده بود؟ عمه مهرناز واسه من پیرهن

خریده بود؟ اخه چرا یه ادم باید انقدر مهربون باشه...

نمیتونستم ازش چشم بردارم...خیلی دوست داشتنی بود!

یه پیره سورمه ای بود که تا بالای زانوم میرسید. تا کمر تنگ بود و از کمر به

پایین پف پفی میشد، استین های کوتاه پفی داشت و توش خال خال های

کرمی رنگ بود. یه جوراب شلواری مشکی هم همراهمش بود....

به ترمه نگاه کردم و همونطور که لباس توی دستم بود بقلش کردم.

خندید و اونم با خوشحالی دستاشو دورم حلقه کرد و محکم فشار داد و بعد

نگام کرد:

دوسش داری؟

یه لبخند بزرگ زدم و سر تکون دادم و زیر لب گفتم: خیلی!

اونم یه لبخند شیطون زد: بیا بپوشیمشون!

چشمام گرد شد و با تعجب نگاش کردم و دستمو کشید: بدو بدو!








" روهان "



دوتایی از کنارم رد شدن و رفتن توی اتاق ترمه. رفتم و به اوپن اشپزخونه تکیه

دادم و وقتی دیدم مامان و عمه گرفتار چیدن میز و صحبت کردنن از فرصت 

استفاده کردم و خیلی یواشکی دستم رو بردم تو دیسی که سیب زمینی 

سرخ کرده ها توش چیده شده بود و اروم چندتایی برداشتم و ناخونک زدم.

یهو عمه چرخید و دیدم یه چشم غره بهم رفت: ناخونک نزن بچه!

خندیدم: عمه دوتا دونه که اشکال نداره!

عمه سری تکون داد و بازم گرفتار حرف زدن با مامان شد.... منم گرفتار خوردن

سیب زمینی....

حرفای مامان رو میشندیم....

" اره مهرناز یه سری کلاس هست که زبان اشاره رو یاد میدن؛ منو محسنم میریم"

وای اگه بدونی چقدر دوست داشتنیه!"

" خیلی مودبه...و حرف گوش کن! اصلا نمیشه حس کرد ک پدر و مادر بالای سرش

نبوده!"

" به خدا از وقتی اومده حالم خیلی خوبه...حس میکنم جوون تر شدم"

" مشکل که نه....مشکلمون روهانه..."

" مهرناز فکر نمیکردم اینجوری برخورد کنه....خیلی بد باهاش رفتار میکنه!"

" اگه یکم بهتر شه باهاش همه چی خوب میشه...."

" نمیدونم چرا روهان مثل بچه ها رفتار میکنه..."

نفسمو دادم بیرون و روی مبل نشستم و سرمو انداختم پایین....مامان خیلی 

خوشحال بنظر میرسید....تو تمام جملاتش میشد خوشحالیش رو نسبت

به اومدن تنسگل حس کرد....به جز جمله هایی که من توش بودم...

تنس واسش روز به روز عزیزتر میشد.... و من روز به روز محوتر....

عمه صدام کرد و از تو افکارم کشیدم بیرون: روهان عمه میری اون دوتا وروجک

رو صدا کنی بیان شام بخورن؟

یه نفس عمیق کشیدم و از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق ترمه. دستمو

اوردم بالا که در بزنم که در خودش باز شد و ترمه و تنس اون سمت در ظاهر شدن.

ترمه با خوشحالی و چشمای براقش گفت: خوشکل شدیم؟؟

به سرتا پاشون نگاه کردم، لباسای یه شکل سورمه ای پوشیده بودن. همش 

خودش و هم تنسگل. یه نیم نگاه به تنس انداختم که حالا موهای فرفری طلاییشو

 باز کرده بود و ریخته بود روی شونه هاش. چشماش از خوشحالی برق میزدن

و یه لبخند کوچولو روی لباش بود. لپای تپلیش باز گل انداخته بود و قرمز شده بود.

چد ثانیه نگام کرد و وقتی دید دارم نگاش میکنم سرشو انداخت پایین و نگاشو

ازم گرفت.

رو به ترمه گفتم: نه. تو هرکاریم کنی بازم کلاغ زشتی.

لبخندش محو شد و یکی از پاهاشو جلوی من کوبید رو زمین و یه تنه بهم زد

و لباشو جمع کرد، یه جوری انگار میخواست بهم بگه بکش کنار.

همونطور که اخم کرده بود گفت: خیلی هم خوشکلم! چشم نداری ببینی!

و بعد دست تنس رو گرفت و باهم از کنارم رد شدن و رفتن توی اشپزخونه پیش

مامان و عمه که لباساشون رو نشون بدن.

خندیدم و منم رفتم توی اشپزخونه و همه سر میز نشستیم و شروع کردیم به

شام خوردن.

حواسم به تنس بود....تمام مدت لبخند میزد و خوشحالی از چشماش میبارید...

انقد خوشحالی؟ یه مهمونی و یه لباس نو انقد خوشحالت میکنه؟

یاد ظهر افتادم که باز اونجوری ترسوندمش و از اتاقم رفت بیرون....

اصلا نمیدونم چرا اون نامه رو نگه داشتم؟ و چرا جزئی از اموالم دونستمش؟

چرا وقتی بهش دست زد عصبانی شدم؟ چرا کاغذ یادداشتایی که بهم داده

رو نگه داشتم؟ چرا؟ چرا روز به روز بیشتر بهش اهمیت میدم؟

چرا داره واسم مهم میشه...؟

چرا دارم به اومدنش عادت میکنم....؟

نه. اصلا هم مهم نیست. اصلا واسم مهم نیست. 

تنها حسی که بهش دارم تنفره. تموم شد و رفت!

شام خوردیم و تنس رو دیدم که بعد از شام رفت سراغ عمه و یه کاغذ یادداشت

بهش داد که مطمئنا واسه تشکر بود. همه توجه ها پیش تنسگل بود...

حالا دیگه غیر از مامان و بابا، ترمه و عمه و عمو افشین هم داشتن راجب اون حرف

میزدن. همه توی حال نشسته بودن و چای و شیرینی میخوردن و راجب تنس حرف

میزدن. تنس و ترمه هم باهم مشغول بودن.

احساس میکردم اضافیم...جو رو دوست نداشتم....

نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم....اعصابم رو بهم میریخت.

واسه همین به بهونه ی خستگی و سردرد رفتم توی اتاق ترمه و بدون اینکه چراغا

رو روشن کنم روی تختش دراز کشیدم، دوتا دستامو زدم زیر سرم و از پنچره ی 

اتاقش به بیرون خیره شدم....نفسمو دادم بیرون و چشمامو بستم....

اخه چرا زندگیم انقد پیچیده شد یهویی؟

ربع ساعتی گذشته بود و چشمام داشت گرم میشد، ولی هنوز بیدار بودم و به

پنجره ذل زده بودم و به اتفاقای این چند روز اخیر فک میکردم.

به رفتارای خودم....رفتارای مامان و بابا.... و تنسگل.

در اتاق خیلی یواش باز شد، ترمه بود، میدونستم.

از طرز پاورچین پاورچین راه رفتنش مینتونستم بفهمم.... فکر میکرد متوجه اومدنش

نشدم، ولی خب شدم :)

یهو خودش رو انداخت روی تخت و گفت: پخخخخخخخ!

همونطور که دستام زیر سرم بود و به پنجره نگاه میکردم گفتم: ترسوندیم....

لباشو جمع کرد" اه! از کجا فهمیدی؟!

چیزی نگفتم و باز ادامه داد: چیه تو خودتی؟

یکم سرمو تکون دادم: هیچی. امروز تا ساعت 8 کلاس بودم، خستم.

دراز کشید کنارم و از اونجایی که تختش دو نفره بود راحت جاش شد:

یه جور رفتار نکن انگار من هیچی راجبت نمیدونم. یه چیزیت هست. خستگی رو

بهونه نکن سوسول خان.

سرم رو یکم چرخوندم و نگاش کردم و باز به پنجره خیره شدم: چه فرقی میکنه...

توهم مثل بقیه حرفامو نمیفهمی....

خندید: اگه فقط یه نفر تو این دیا تورو بفهمه، اون یه نفر منم.

نگاش کردم و خندیدم و بعد به سقف اتاقش خیره شدم: خسته شدم ترمه.

یه نفس عمیق کشید و اونم دستاشو زد زیر سرش و مثل من به سقف خیره شد:

از چی؟

_ از این وضعیت.

_ چی اذیتت میکنه؟

_ قول میدی وقتی بهت گفتم بهم نگی سوسول خان یا بچه ننه یا لوس؟

 لحت حرف زدنش شیطون شد: قول نمیدم ولی بگو.

خندیدم: خیلی چیزا....تقریبا میشه گفت این چند روز اخیر، همه چیز! 

_ مثلا چی؟ توضیحات بیشتر لطفا...

_ هر چیزی که راجب تنسگل باشه....میدونی چیه...همه همش به اون

توجه میکنن، الان مرکز توجه هاست و میدونم تا یه مدت طولانی دیگه هم

میمونه، این واسم سخته! چون این وضعیتی که اون الان توشهه ، تمام عمر مال

من بوده...و حالا اون با اومدنش تغییرش داده...همه همش میگن تنس خوبی؟

تنس حالت خوبه؟ تنس چیزی نمیخوای؟ تنس چیزی لازم نداری؟ چیزی کم نداری؟

تس راحتی؟ تنس اینو میخوای؟ اونو میخوای؟ همه همش نگرانشن...یه وقت

ناراحت نشه، یه وقت دلش نگیره، یه وقت گریه نکنه....

همه چیز براش فراهمه؟ چیزی کم نداره؟ کاش روهان بهتر شه، کاش روهان درست

رفتار کنه، کاش روهان باهاش مهربون باشه...

ولی هیچکی نمیگه روهان چی....روهان راحته؟ روهان راضیه؟ روهان از این وضعیت

خوشحاله؟ از اینکه اصلا بهش توجه نمیکنن دلش نمیگیره؟ از ایکه بدون خواستن

نظر اون یکی رو اوردن که خواهرش باشه ناراحت نیست؟ روهان حالش خوبه؟

از اومدن تنس خوشحاله؟ هیچکی به من اهمیت نمیده ترمه...

همش هم انتظار دارن مثل خواهرم باهاش رفتار کنم در صورتی که هیچکی از

من نپرسید خواهر میخوام یا نه!

_ ینی دلت خواهر نمیخواد؟!

_ معلومه که نه!

_ چرا نه؟؟

_ چون دلم نمیخواد کسی جامو تنگ کنه.

_ حسودِ خودخواه!

_ اخه مامان بابام به جز من چی کم داشتن؟؟

_ ینی واقعا دلت یه خواهر نمیخواد؟

_ نه....نمیدونم...شایدم اره...میخواست...چون همیشه تنها بودم....

_ خب پس چته الان؟! یه خواهر داری دیگه!

_ گفتم خواهر میخوام ولی نه اینطوریشو!

_ چطوریشو؟

_ ناتنیشو....

_ ینی تنها مشکلت اینه که تنس خواهر تنیست نیست؟! روهان تو باید افتخار

کنی که مامان و بابات یکی رو به فرزندی قبول کردن!

_ ناتنی بودنش فقط یکی از مشکلاتشه...

_ میفهمی که مامانت دیگه نمیتونه بچه دار شه، مگه نه؟ خب وقتی دلش یه دختر

میخواد چکار باید بکنه دقیقا؟ به فکر اونم باش....

نفسمو فوت کردم: شاید اگه قبلش به من میگفت انقدر عصبی نمیشدم....

_ میشدی. میدونم.

_ اخه چرا باید یه ادم کر و لالو انتخاب کنن؟!

_ روها دست خودش که نبوده مادر زادیه!

_ ولی مامان میتونست یکی دیگه رو انتخاب کنه!

_ ینی بعدش حل بود دیگه؟؟

_ نه.

_ خب دیگه مشکل کجاس؟

_ بابا ماشینو به نامش کرده....

_ چرا؟

_ چمیدونم....! یکی از قوانین کوفتیه بهزیستیه واسه به فرزندی قبول کردنه...

_ خب؟

با تعجب نگاش کردم: خب؟!!! 

_ میدونم چشمت دنبال اون ماشین بود.

_ میدونی و انقدر راحت میگی خب؟!

_ خب بابات یه بهترشو واست میگیره...

_ ینی تو بابامو نمیشناسی؟ نمیدونی چقدر رو مستقل بودن حساسه؟ نمیدونی

همش دوست داره روی پای خودش وایسه و از هیچکی کمک نگیره؟! اگه اینجوری

بود که اقاجون تا الان واسمون 10 تا ماشین خریده بود....ولی بابا نمیزاره. میگه ادم

باید رو پای خودش وایسه و نباید به بقیه متکی باشه...میگه مگه پدر و مادر ادم تا

کی میتونن دست و بال ادمو بگیرن و از همین حرفا.... با حقوقیم که بابام میگیره...

حالا حالاها نمیشه یه ماشین جدید خرید....

لباشو بهم فشار داد: خب....اگه از قانونای بهزیستی....پس اینم دست تنس نیست.

میدونی دیگه؟

اهی کشیدم: میدونم....

_ پس باهاش مهربون باش. تقصیر اون نیست که مامانت انتخابش کردخ، تقصیر اون

نیست که ماشینو به نامش زدن و تقصیر اون نیست که همه بهش توجه میکنن.

ولی تو داری همه چیو میندازی گردن اون وقتی اینجوری باهاش بدرفتاری میکنی.

اروم نفسمو دادم بیرون: میدونم. دست خودم نیست...نمیتونم تحملش کنم...ترمه

حالم خیلی بده.

یه لبخند محو زد و سرش رو کج کرد و نگام کرد: یه جوری حرف نزن که دلم واست

بسوزه....

یه چشم غره بهش رفتم و خندیدم: خودت میدونی بدم میاد کسی واسم دلسوزی

کنه.

با یه لحن شیطون جواب داد: میدونم. ولی من کسی نیستم.

خندیدم و نگاش کردم:  ینی چی؟

ابروهاشو داد بالا و به سقف گاه کرد و با یه لبخند با اعتماد به نفس تمام گفت:

من ترمم. با بقیه فرق دارم.

زدم زیر خنده و هلش دادم و از روی تخت افتاد پایین.

جیغ زد و با کلافگی از روی زمین بلند شد و نشست و یکی از بالشتایی که افتاده

بود روی زمین رو شوت کرد سمتم و با اخم گفت: روانی!

خندیدم و دستمو گرفتم جلوی صورتم و بالشت افتاد اونطرف. 

دوباره اومد و روی تخت نشست:

همیشه واسم سوال بوده چرا با بقیه ی دخترای فامیلتون اینجوری نیستی؟ چرا

پیش اونا ساکتی و باهاشون حرف نمیزنی؟ و فقط با من خوبی؟

یه خمی به ابروهام دادم: چرا واقعا؟ چرا به یه ادم دیوونه انقد اعتماد دارم که

همه ی حرفامو بهش میگم؟؟!

اخم کرد و یه بالشت دیگه پرت کرد سمتم.

خندیدم: ینی اگه با بقیه هم خوب باشم حسودی نمیکنی؟

چشماشو بست و سری تکون داد و یه لبخند کوچولو زد: میکنم.

_ پس چرا ازم میخوای با تنس مهربون باشم؟

_ چون اون خواهرته.

یکمی بلند شدم و ارنجمو به تخت تیکه دادم و دستمو زدم زیر چونم، یکی از ابروهامو

دادم بالا و اون رو یکی رو پایین و بعد خندیدم: خواهرته خواهرته! چیشده واسه من

عاقل شدی؟ بدو برو ببینم جوجه اردک زشت! تو هنوز خودت کوچولویی بعد منو نصیحت

میکنی؟ 

و بعد یه بالشت پرت کردم سمتش و جیغ زد و بعد دوتایی خندیدیم....









اینم از این پارت ~

بابت تاخیر ببخشید ، منتظر نظراتتون هستم ^^




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 24 فروردین 1395 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه