تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 15
سلام به همگــــــــــــی

تعطیلات چطوره؟؟؟

براتون قسمـــــت پونزدهم رو اوردم~

برای خوندنش تشریـــف ببرید ادامـــــــــه

نظر فراموش نشـــــــــــه






" Part 15 "



خلاصه رسیدم به مترو و روهان رو دیدم که جلوی مترو ایستاده بود و منتظر بود درش

 باز شه, بزور خودم رو بهش رسوندم و همونطور که فس نفس میزدم کنارش ایستادم.

یه نیم نگاهی بهم انداخت و بعد دستش رو اورد بالا و به ساعتش نگاه کرد و رو به

 من گفت:

دیر کردی....ساعت از 1 گذشته......

لبمو گاز گرفتم و نگاش کردم و زیر لب گفتم: ببخشید...

و بعد در مترو باز شد و رفتیم داخل.






"روهان "


دلم میخواست این دفه خودش گم شه, که دیگه چیزی گردن من نباشه,که دیگه تقصیر

من نباشه.

بهش گفتم خودش از مدرسه بیاد تا ایستگاه که شاید راهو گم کنه یا بازم بین مردم گم

شه.....

یه حسم میخواست تنسگل نباشه و یه حسم یکم نگرانش بود....

باورم نمیشد نگرانشم....منی که ازش تنفر داشتم...حالا نگرانشم؟

تا میومدم با خودم بگم بزار گم شه اون چشمای مظلومش یادم میومد و دلم نگران میشد.

همش زیر سر اون چشمای لعنتیش بود....

اینی که امروز نتونستم ولش کنم, اینی که الا در ایستگاه منتظرش ایستادم، همش زیر

سر اون چشماست....

نمیدونم چرا چشماشو که میبینم جادو میشم...انار ازشون غم میباره و اصلا نمیشه

دربرابرشون مقاومت کرد....!

مگرنه من کسی نبودم که بخوام به تنس اهمیت بدم.

فقط نمیدونم چرا تا میخواستم یه کاری کنم چشماش یادم میومد و منصرف میشدم...

هووووف....

کارت کشیده بودم و از مانع رد شده بودم و به در ورودی ایستگاه تکیه داده بودم و

منتظر بودم ببینم کی میاد، ساعتم رو نگاه کردم، 1 رو نشون میداد....

چند ثانیه ای نگذشته بود که دیدمش که وارد سالن ایستگاه میشد.

بدو بدو به سمت دستگاه کارتخوان حرکت میکرد و داشت توی کیفش دنبال یه چیزی

میگشت که یهو محکم خورد به یه پسره که روبه روش بود و تمام کتابایی که توی دستش

بود افتاد زمین. 

یه خمی به ابرو دادم و دست به سینه ایستادم و فقط از دور نگاش کردم.

هردوشون خم شدن تا کتابارو بردارن....همش پسره و هم تنسگل.

صورت پسره رو نمیدیدم...پشتش به من بود, ولی تنس رو میدیدم و قیافش داشت 

میگفت که مضطربه...

کتاباشو برداشت و یکی رو هم پسره برداشت و شروع کرد به اذیت کردنش...

چشمامو توی حدقه چرخوندم ولی همچنان ایستادم و نگاشون کردم....

تنس اخمی کرد و کتابو از تو دست پسره کشید بیرون و بعد با قدمای تند به سمت

دستگاه کارت خوان راه افتاد....

نه خوبه....میتونی گلیمتو از اب بکشی بیرون....افرین....

پسره همچنان دنبالش میومد.... و یه چیزایی هم میگفت!

احمق! نمیدونه تنسگل کر و لاله....

یهو اسمشو صدا زد! به به... ستاره خانوم چشمتون روشن.... دختر گلتون نیومده

یکی رو واسه خودش جور کرد....

این پسره اسم تنس رو از کجا میدونه؟!

نفسمو دادم بیرون و دیدم که تنس کارت کشید و از مانع رد شد، راهمو کج کردم و به

سمت ایستگاه مترو حرکت کردم که باز صدای پسره رو شنیدم....

" به جون بابک کاریت ندارم فقط میخوام...."

چرخیدم و نگاش کردم....

بابک دیگه کدوم خریه؟! چه خبره؟! جریان چیه؟!

یکم دورتر ایستادم که یه وقت تنس منو نبینه و نفهمه تمام مدت میپاییدمش....

ترسیده بود....پسره رو به روش ایستاده بود و راشو بسته بود....

اه پس این نگهبانای تو مترو کجان؟! چرا هیچکی نمیره سراغ پسره؟

میدونستم الان گریش میگیره...اشکش دم مشکش بود....

چشمامو بستم و زیر لب گفتم: عوضی....

و داشتم راهمو کج میکردم که برم سراغ پسره که دیدم تنس محکم پاشو لگد کرد

و کتابشو کوبید بهش و هلش داد اونور و بعد با قدمای تند به سمت ایستگاه حرکت

کرد.

سریع چرخیدم و راهمو عوض کردم و تند تد وارد ایستگاه شدم که یه وقت متوجه 

شه تمام مدت اونجا بودم....جلوی مترو ایستادم و منتظر شدم....

خودشو رسوند بهم و نفس نفس زنون کنارم ایستاد, به روی خودم نیاوردم چی شده

و به ساعتم نگاه کردم و بعد رو بهش گفتم: دیر کردی...ساعت از 1 گذشته....

رنگش پریده بود....عرق روی پیشونیش نشسته بودم و نفس نفس میزد...

ینی انقدر ترسیده؟!

شاید باید میرفتم کمکش.... شایدم نه.

زیر لب یه ببخشید گفت و بعد در مترو باز شد و همه شروع کردن به هل دادن هم...







" تنسگل "


در باز شد و همه همدیگه رو هل دادن که برن داخل مترو و تو همین بین از روهان

جدا شدم...گمش کردم....

رفتم داخل مترو و یکم اینور و اونورم رو نگاه کردم و وقتی دیدم نمیتونم پیداش کنم

فقط دنبال یه جا گشتم که بشینم...

یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم روش....

بعد چشممو چرخوندم تا روهان رو پیدا کنم...نکنه باز گمش کنم؟!

وای....

انقدر این ور و اون ور رو نگاه کردم تا بالاخره دیدمش...

یه ردیف اونور تر از من، روی اولین صندلی کنار میله ی مترو نشسته بود.

اونم داشت دور و برش رو نگاه میکرد....

یه لبخند اومد روی لبم....ینی داره دنبال من میگرده؟

یهو سرشو چرخوند منو دید، چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم...

یکم دورشو نگاه کرد و وقتی دید جا نیست که بخواد منو کنار خودش جا بده

رو بهم گفت: بشین....

سرمو تکون دادم و به صندلیم تکیه دادم....

داشت دنبالم میگشت...بازم مثل احمقا با خودم خندیدم....

داشتم فکرو خیال میکردم و مترو هم داشت حرکت میکرد و درش داشت بسته میشد

که یهو همون پسره سریع خودش رو رسوند و از لای در رد شد و اومد داخل!

چشمام گرد شد! اومد و درست رو به روی من ایستاد و دستشو به میله های بالای

مترو گرفت...

اب دهمو قورت دادم....نگام کرد و واسم دست تکون داد! چشمام گردتر شد و سرمو

انداختم پایی و یواشکی به روهان نگاه کردم... حواسش نبود....

اگه میدید چه فکری با خودش میکرد؟؟!

وای خدا....چه دردسری شد واسم این پسره....

نگاش کردم...هنوز داشت بهم نگاه میکرد و نیشش باز بود و ادامس میجویید....

سرمو انداختم پایین و یواشکی نگاش کردم...تازه وقت کرده بودم اسکنش کنم...

صورت بیضی شکلی داشت و چونش گرد بود، لب های کشیده ولی همزمان

قلوه ای داشت که صورتی رنگ بودن،بینیش قلمی و کشیده بود ولی نوکش گرد

و قلقلی بود، چشمای گرد سبز رنگی داشت.....سبزش خیلی خوشکل بود...


(رنگ چشمای اقای مزاحم)




موهاش قهوه ای رنگ بود, نه صافه صاف و نه مجعد بودن....یه حالت خاصی داشت

و بلند بود و زیر کلاه مشکیش که کجکی گذاشته بودش روی سرش قایم شده بودن.

پوست سفیدی داشت و یه تار مو هم روی صورتش نبود.

از طرز لباس پوشیدنش میشد فهمید نوجوونه و هم سن و سالای خودمونه....

یه پلیور سفید پوشیده بود و روش یه سوییت شرت با چهار خونه های ریز سفید و

مشکی...درست مثل صفحه ی شطرنج.

کلاهشم که گفتم مشکی رگ بود و کج روی سرش گذاشته بود, شلوار مشکی

پاش بود و یه شال گرد هم دورش پیچیده بود.

قیافه ی بامزه ای داشت....ولی هیچ علاقه ای نداشتم باهاش ارتباط برقرار کنم.

معلوم بود خیلی شر و شیطونه...نمیخواستم واسم دردسر بسازه....

کاش یه صندلی کنار روهان خالی میشد که برم پیشش بشینم...

همش میترسیدم...پ

پسره بهم خیره شده بود و با چشمای خوشحالش نگام میکرد. زیر نظر گرفته بودم.

میترسیدم....فقط سرمو انداخته بودم پایین و با انگشتام ور میرفتم و سعی میکردم

تا جای ممکن با پسره چشم تو شم نشم.

همونطور سرم رو پایین گرفته بودم تا اینکه حس کردم یکی زد رو شونم، سرمو بالا

گرفتم و روهان رو دیدم. با سرش به در مترو اشاره کرد و منظورش این بود که باید 

پیاده شیم.

از جام بلند شدم و اروم نزدیک روهان شدم....

پسره هم داشت دنبالم میومد! ترسیدم و چشمام گرد شد....

چرا باز داره دنبالم میاد؟ نکنه باز میخواد کاری کنه؟!

اروم رفتم و پشت روهان ایستادم و در واقع پشتش قایم شدم....

روهان با گوشه ی چشمش بهم نگاه کرد و بعد هم به پسره یه نیم نگاهی

انداخت و بدون اینکه چیزی بگه راه افتاد....مم سریع پشت سرش رفتم...

پسره هم داشت میومد و انگار یه چیزی میخواست بگه اما قبل از اینکه فرصت کنه

حرف بزنه منو روهان از مترو رفتیم بیرون....




***********************



ساعت 4 بود و ناهار خورده بودم و پشت میزم نشسته بودم و گرفتار حل کردن تمرینام

بودم....ولی فکرم یه جای دیگه بود.....

اول اینکه روهان بازم سر میز نیومد و ناهار نخورد....کاشکی میشد غذاشو ببرم توی

اتاقش اما میترسیدم بازم عصبانی شه....

دوم اینکه چرا امروز رفتارش اینطوری بود....؟ چرا بداخلاق نبود...؟

و سوم اینکه کی با مامان و بابا اشتی میکنه؟ بعد از ناهار دیدم که بابا رفت توی اتاقش.

ینی باهم صحبت کردن و اشتی کردن؟ هوووف.....خدا کنه....

دفترمو بستم و رفتم یه دوش بگیرم. اخه مامان گفت امشب خونه ی عمه مهرناز اینا

دعوتیم. ینی خونه ی ترمه اینا :) اولین مهمونیم با خانوادم....چه خوب :)

دوش گرفتم و لباس گوشیدم و یه حوله دور موهام پیچیدم و رفتم پیش مامان توی 

حال و توی دفترم نوشتم: مامان سشوار کجاست؟

جواب داد: توی اتاق روهانه...زود موهاتو خشک کن که سرما نخوری عزیزم. هوا سرده.

سری تکون دادم و همونطور که میرفتم سمت اتاق روهان حولم رو از سرم باز کردم و حالا

دیگه از سیم تلفنام اب قطره قطره میچکید....

همونطور که حولم دستم بود اروم در زدم و یواش درو باز کردم...

روهان خواب بود...سعی کردم اروم برم توی اتاق که یه وقت بیدارش نکنم. یکم دور و برم

رو نگاه کردم تا سشوارو پیدا کنم...بالاخره رو میزی که کنار اینه ی قدیش بود دیدمش و 

یواش برش داشتم....خواستم برم بیرون که یهو چشمم به میز عسلی ای که کنار تختش

بود افتاد....نامم روش بود...

همون نامه ای که واسش نوشته بودم و باعث شد بابا دعواش کنه....

اروم خم شدم و برش داشتم.... و بعد به روهان نگاه کردم که اروم خوابیده بود....

چرا نگهش داشته....؟ چرا مچالش نکرده...مثل بقیه ی یادداشتایی که بهش میدم؟

چرا بالای تختش گذاشتتش...؟ مگه همین نامه نبود که باعث شد بابا بزنتش....؟

پس...چرا نگهش داشته....؟

همونطور به روهان چشم دوخته بودم و قطره های اب از موهام روی نامه میریخت...

یهو چشماشو باز کرد و ترسیدم و جا خوردم!

یه قدم رفتم عقب....انقدر ترسیدم که قلبم شروع کرد به تند تند زدن!!

بیدارش کردم؟! یا اصلا خواب نبود؟!

اب دهنمو قورت دادم و نگاش کردم.....

به حرف اومد و ابروهاشو توهم کشید و از صورتش میتونستم بفهمم عصبی شده:

چرا اومدی تو اتاقم؟! چی میخوای؟!

بعد از جاش بلند شد و اومد رو به روم ایستاد و ادامه داد:

مگه نگفتم خوشم نمیاد بیای تو اتاقم؟! چرا نمیفهمی؟!

و بعد چشمش به نامه ی توی دستم افتاد که حالا نقطه نقطه خیس شده بود....

بازم ادامه داد: چرا به وسایلم دست میزنی؟!

ترسیدم.....

روهان تو که تا امروز ظهر خوب بودی....چرا یهو باز.....

حرفاش رشته ی افکارمو پاره کرد: چرا تا یه ذره بهت رو میدم پروو میشی؟

و بعد نامه رو از تو دستم کشید....

دستام شروع به لرزیدن کرد... فقط نگاش کردم....

بازم با عصبانیت ادامه داد: میگم تو اتاقم چی میخوای!؟ 

اروم سشوارو گرفتم بالا که ببینتش....

ولی همچنان با عصبانیت جواب داد: خب! سشوارو برداشتی حالا برو! چرا وایسادی

ذل زدی به من؟!

اب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم و عقب عقب رفتم و بعد سریع از اتاقش

دوییدم بیرون....

درو بستم و به دیوار تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم....

چرا باز اینطوری کرد...؟ چرا باز یهو عصبی شد...؟ ینی بخاطر اون نامه بود؟

یا من بازم کاری کردم؟!

اهی کشیدم و برگشتم تو اتاقم....

موهامو خشک کردم و یکم دیگه تمرین حل کردم تا ایکه ساعت 8 شد و وقت رفتن.

همه اماده بودیم و منتظر روهان توی حال روی مبلا شسته بودیم که اماده بشه تا

بریم خونه ی عمه جان اینا....

روهان تازه از کلاس اومده بود و واسه همین منتظر بودیم یه ابی به صورتش بزنه

و لباساشو عوض کنه که بعدش بریم...

من یه پلیور بافتنی با خطای عمودی پوشیده بودم که کرمی رنگ بود, یه شلوار کرمی

هم پوشیده بودم و روی پلیورم یه پالتو پوشیده بودم. موهامو دم اسبی بسته بودم

و چتری هام رو یه طرف ریخته بودم که حالا موهام زیر شالم قایم شده بودن.

یه رژ لب هلویی هم زده بودم و گردنبندی که مامان واسم خریده بود و شکل گل

بود رو انداخته بودم گردنم.

روهان بالاخره از اتاقش اومد بیرون....

یه پلیور ابی نفتی پوشیده بود و زیرش هم یه پیزهن سفید که یقه هاش از زیر پلیور

معلوم بودن. یه شلوار مشکی پاش بود و یه کاپشن مشکی هم پوشیده بود.

اومد توی حال و رو به ما گفت" بریم.

من و مامان و بابا از جامون بلند شدیم و دیدم که روهان و بابا جلوتر از من و مامان

راه افتادن و شروع کردن به صحبت کردن باهم....

یه نفس عمیق کشیدم...ینی اشتی کردن؟








" روهان "


در باز شد و عمه مهرناز با صورت همیشه خندونش اومد استقبالمون....

با همون لبخندش گفت: سلام عزیزم! خوش اومدی!

سلام کردم و رفتم داخل.... بوی غذا تموم خونه رو برداشته بود...

به به.... چه شود! امشب قراره تا خرخره از غذاهای چرب و چیلیه عمه جون بخوریم.

با عمو افشین هم سلام کردم و بعد کاپشنم رو دراوردم و اویزون کردم.

خلاصه همه اومدن داخل....

رو به عمه گفتم: عمه ترمه کو؟؟

همونطور که توی اشپزخونه با مامانم گرفتار صحبت کردن شده بود گفت:

تو اتاقشه....فردا نمایشگاه دارن تو مدرسه....کلی کار ریخته سرش.داره طرح میزنه.

سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقش....

بدون اینکه در بزنم اروم درو باز کردم و بعد سرمو از لای در بردم داخل و گفتم:

خانوم وقت دارین؟

کف اتاقش یه سفره ی بزرگ پهن کرده بود و روش کلی مقوا و چسب و رنگ و قلمو

بود و خودش هم وسطشون نشسته بود و گرفتار طرح زدن بود...

سرشو اورد بالا و یه نگاه بهم انداخت و چشماشو چرخوند و باز به کارش ادامه داد.

اوه اوه....اصن یادم نبود ترمه قهره!

از اون روز تو کافی شاپ دیگه باهام حرف نمیزنه....

درو کامل باز کردم و رفتم داخل و درو پشت سرم بستم، رفتم کنارش و روی زانوهام

خم شدم و با یه لحن شیطون گفتم: اِهِم.

ولی بازم نگام نکرد! یه خمی به ابروم دادم و بازوشو با دستم هل دادم: هوی!

سرشو اورد بالا و گام کرد و چشماشو واسم گرد کرد و انگشت اشارشو گرفت

سمتم: ها! خوب بلدم حرصتو درارم! نه؟

چشمامو چرخوندم: سوسول خانوم چشونه؟

ابروهاشو داد بالا: دیگ به دیگ میگه روت سیاه! نگا کن کی به من میگه سوسول!

چشمامو گرد کردم واسش: سیر به سیر میگه بوت میاد! نکنه منم که قهر کردم؟!

پوزخند زد و نفسشو داد بیرون و بازم با چشمای گرد گفت: نکنه منم که بخاطر اومدن

تنسگل زانوی غم بغل گرفتم؟!

از کنارش بلند شدم و دست به سینه ایستادم و ابروهامو دادم بالا و یه طرف دیگه رو

نگاه کردم و گفتم: اون موضوش جداس.

ترمه هم از جاش بلند شد و دست به سینه رو به روم ایستاد: اصلا هم جدا نیست!

تو همیشه یه تک فرزند لوس و نازنازو بودی!

یکی از ابروهامو دادم بالا و چشمامو ریز کردم و یکم خم شدم سمتش: 

تو هم خودت تک فرزندی سوسول خانوم! واسه من جانماز اب نکش!

لباشو غنچه کرد و همچان دست به سینه ایستاد: باشه. اصلا من سوسول.

حالا سوسول خان با سوسول خانوم چکار دارن؟!

یه لبخند زدم ولی سریع لبامو روی هم فشار دادم، خم شدم سمتش و اروم تو

گوشش گفتم:

سوسول خان اومده واسه اشتی با سوسول خانوم.

چشماشو بست و دستشو گذاشت روی صورتم و فشار داد و هلم داد اونور:

کور خوندی.

دستشو زدم کار و چشمامو چرخوندم: ترمه لوس نشو!

نشست و گرفتار کاراش شد: برو بیرون حوصله ندارم.

یه نچ گفتم و نفسمو دادم بیرون....

از ناز کشیدن و منت کشی متنفر بودم...ولی ترمه فرق داشت :)

دلم میخواست اذیتش کنم و دلم میخواست اونم متقابلا همین کارو کنه.

وقتی نبود و قهر میکرد انگار یه چیزی کم بود....

با اینکه میدونستم چرا قهره خودم رو زدم به اون راه و همونطور که بالا سرش 

ایستاده بودم با کلافگی گفتم: حالا میشه بگی چرا قهری سوسول خانوم؟

محل نکرد....حتی جوابمم نداد! 

لامصب این دختر خوب میدونه چطوری حرص منو دراره! خیلی خوب میشناسه منو..

دوباره صداش زدم: هوی کلاغ!

همونطور که پالت و قلموش دستش بود از جاش بلند شد و با اخم بهم نگاه کرد:

ینی تو نمیدونی؟!

یه نیشخند زدم و جفت ابروهامو دادم بالا و همزمان گفتم: نچ.

اومد نزدیکم و رو به روم ایستاد و چشماشو ریز کرد و یه لبخند مصنوعی زد:

اخی....چقدم که تو مظلومی! که نمیدونی...ها؟

بعد یهو دستشو زد توی پالت رنگش و مالید به صورتم!!!

بعد با خنده گفت: حالا فک کن شاید یادت بیاد!

چشمام گرد شد و داد زدم: ترمه!!!!!

لبشو گاز گرفت: اخ!! چقدرم که صورتی بهت میاد عزیزم....

صورتی؟!!!! عصبانی شدم و چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم:

خودتو مرده فرض کن!

تو اتاق دویید و زبونشو واسم دراورد: یادت نمیاد نه؟ سرم داد زدی، پریدی تو

حرفم و چیزی که اصلا تقصیر به من نبود رو انداختی گردن من! تازه معذرت خواهی

هم نکردی! حلا میگی یادت نیس؟!

منم دنبالش دوییدم و رفتم طرفش و گرفتمش و چسبوندمش به دیوار و خودمم رو به 

روش ایستادم. همونطور که اخم کرده بودم نگاش کردم، دیگه هیچ راه فراری نداشت.

فقط به دیوار تکیه داده بود و به من نگاه میکرد.

یه نیشخند زد: از نزدیک که نگاه میکنم میبینم چقد صورتیس بیشترم بهت میاد....

این زبونش!!! بگیرم زبونشو ببرما!!

خندم گرفت و لبامو روی هم فشار دادم و یه طرف دیگه رو نگاه کردم و خودش هم 

خندش گرفت.

یکی از دستامو به دیوار تکیه دادم و خم شدم نزدیکش و اروم نفسمو دادم بیرون و 

گفتم: ترمه خانوم.

سرشو تکون داد و چشماشو بست و یه لبخند پیروز مندانه زد: گوش میدم.

خدیدم و سرمو تکون دادم...از دست این! اخر میزن لهش میکنم!!! 

دو طرف لپاشو با دستم گرفتم و فشار دادم طوری که لباش مثل ماهی جمع شد.

چشماشو باز کرد و با تعجب نگام کرد و بعدش اخم کرد و همونطور که لباشو بهم

فشار داده بودم شروع کرد غر زد:

هوووی....ریهاااان! چوکار میکانی!!! این لوبه ها.... کندوشششش!

(هوی... روهان!!! چکار میکنی!!این لبه ها! کندیش!)


از طرز حرف زدنش خندم گرفت و چند ثانیه گاش کردم و بعد یه لبخند زدم:

معذرت میخوام.









اینم از این پارت امیدوارم خوشتون بیاد

منتظر نظراتون هستم....




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ چهارشنبه 11 فروردین 1395 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه