تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 14
سلام به همگی

سال نو رو با تاخیر به همتون تبریک میگم ، امیدوارم سال خوبی داشته باشین با کلی اتفاقای خوب

از تعطیلات هم اوج استفاده رو ببرین

پارت چهاردهم رو براتون اوردم،برای خوندنش تشریف ببرید ادامــــه

نظر فراموش نشـــــه












" Part 14 "




پشت سرم اومد و باز جلوتر از من حرکت کرد و راه رفتیم و رفتیم تا اینکه یهو شلوغ شد و

یهو کلی ادم ریخت دور و برم، دیگه نمیتونستم روهانو دنبال کنم....هرطرف میرفتم یکی جلوم

 ظاهر میشد و هلم میداد که خودش بتونه رد شه و بره دنبال کارش....روهانو پیدا نمیکردم...

ادمایی که اطرافم بودن مدام هلم میداد و بین اون همه ادم گیر افتاده بودم....دور و برم رو نگاه

 کردم.

دیگه حتی نمیتونستم ببینمش! چکار کنم؟! وای خدا....بین این همه ادم چجوری پیداش کنم؟!

حتی نمیتونستم تکون بخورم! انقدر ادمای دورم زیاد بودن که حتی دورمو درست نمیدیدم!

ترسیده بودم.....کاشکی میتونستم صداش کم....

اگه نتونم پیداش کنم چی؟! 

سعی کردم خودمو از بین جمعیت بکشم بیرون که یهو یکی محکم مچ دستمو گرفت و کشید.

 ترسیدم!

سریع سرمو چرخوندم سمتش و با چشمای گرد نگاش کردم و خواستم دستمو بکشم که صورت

 روهان رو دیدم.....

دلم اروم گرفت. داشتم از ترس میمردم..خوب شدم پیدام کرد!

همونطور که مچ دستمو گرفته بود گفت: اینجا خیلی شلوغه ، اگه نمیخوای گم شی ازم دور نشو.

و بعد کشیدم سمت خودش و همونطور که مچ دستمو گرفت بود راه افتاد....

همونطور که راه میرفتیم به مچ دستم نگاه میکردم... و به دست روهان که دورش حلقه 

شده بود..

یه لحظه انگار هرچی دور و برم بود محو شد و همه چیز از حرکت ایستاد...دیگه نه هیچی

 میدیدم نه حس میکردم....کل حواسم به دست روهان بود.... واقعا دستمو گرفته بود؟

باورم نمیشد...شما باورتون میشه؟!

غرق نگاه کردن دستش بودم که به مترو رسیدیم....یه لحظه نگاهم کرد و بعدش روش رو

 برگردوند و مچ دستمو ول کرد.

یه نفس عمیق کشیدم و با لبخند به دستم خیره شدم تا اینکه مترو رسید و درش باز شد 

و همه شروع  کردن به هل دادن همدیگه تا زود برن داخل مترو و یه صندلی پیدا کنن.

روهان باز مچ دستمو گرفت و دبال خودش کشید تا بین اون همه ادم له نشم و خدارو شکر

 زود رفتیم داخل.

جفتمون تونستیم روی صندلی بشینیم.... همونطور که کنارش نشسته بودم یواشکی

 نگاش کردم..

حواسش به من نبود....

چرا یهو اینجوری شد؟؟ چرا دیگه مثل قبل باهام بد نیست؟ ینی نامم روش تاثیر 

گذاشته....یا بخاطر کار بابا؟

مترو حرکت کرد و من غرق فکر کردن بودم که یهو یه خانوم میان سال رو دیدم که رو به

 روم ایستاده بود  و دستش رو به میله گرفته بود. سریع از جام بلند شدم و با لبخند به خانومه

 نگاه کردم و با دست به صندلی اشاره کردم و زیر لب گفتم: بفرمایید.

خانومه لبخندی زد و گفت: مرسی عزیزم.

و اروم نشست سر جام. کار روهان ایستادم و دستم رو به میله ای که کنار صندلیش بود

 گرفتم، روهان چند ثانیه نگام کرد و بعد چشماشو بست و نفسشو فوت کرد و از

 جاش بلند شد.

با تعجب نگاش کردم، سرشو تکون داد: بشین.

به صندلی نگاه کردم و بعد به روهان، سرمو تکون دادم که معنی نه رو میداد. 

اخم کرد: میگم بشین.

تو دلم خندیدم و اروم سر جاش نشستم. چند دقه که گذشت از توی کیفم کاغذ یادداشتای

 رنگیم رو اوردم بیرون و روی یکیش نوشتم:

مرسی. کم کم داشتم فک میکردم که بین اون همه ادم گم شدم.

و بعد کاغذ رو از بقیه ی کاغذ یادداشتا جدا کردم و چسبوندمش پشت دست روهان که 

باهاش میله ی کنار صندلی رو گرفته بود. بعد یه لبخند شیطون زدم و بدون اینکه به روهان

 گاه کنم سرجام نشستم.







" روهان "


نشسته بود روی صندلی و کیفش رو گذاشته بود روی پاش و داشت توی کاغذ یادداشت

 یه چیزایی مینوشت.... یواشکی بدون اینکه متوجه شه یه نگاه بهش انداختم، تا سرشو

 چرخوند طرفم منم سرمو چرخوندم و خودم رو زدم به اون راه. کاغذ رو چسبوند پشت دستم

 و بدون اینکه نگاهم کنه سر جاش نشست.

اروم دستم رو اوردم بالا و به کاغذ روش نگاه کردم و بعد از روی دستم جداش کردم و اروم

 خندیدم.

کاغذ رو گرفتم جلوم و نگاش کردم....

" مرسی. کم کم داشتم فکر میکردم که بین اون همه ادم گم شدم..."

نفسمو دادم بیرون و به کاغذ خیره شدم....

کاشکی میتونستم نقشمو عملی کنم...کاشکی میتونستم همونطور که برنامه ریخته بودم توی

 ایستگاه مترو بی همه ولش کنم تا گم شه....

کاشکی میتونستم از شرش خلاص شم و به یه زندگی عادی برگردم....یه زندگی که تنسی

 توش نیست.

ولی نتونستم....

وقتی صورت ترسیده و نگرانش رو دیدم....وقتی چشمای مظلومش رو دیدم.... وقتی دیدم

 بدجور ترسیده و راه به راه داره دنبال من میگرده....وقتی دیدم بین اون همه ادم داره له میشه

 و حتی توانایی اینم نداره که کسی رو صدا کنه....

نتونستم....نتونستم ولش کنم....

لبمو گاز گرفتم و یه بار دیگه نوشتش رو خوندم.... " مرسی... "

حتی نفهمید همش نقشه ی خودم بوده...حتی ازم تشکر هم کرد....

کاغذ رو توی دستم مچاله کردم و محکم توی مشتم فشارش دادم...باورم نمیشه میخواستم 

یه همچین بلایی سرش بیارم....

روهان چقدر ظالم شدی....به خودت بیا! تمومش کن....

چشمامو بستم و سرمو انداختم پایین. یه نفس عمیق کشیدم و کاغذ رو گذاشتم توی

 جیب کتم.





*******************




ساعت 6:45 دقه بود که از مترو پیاده شدیم و باز رفتیم توی خیابون. توی پیاده رو ایستادم

 و کاغذی که ادرس مدرسه ی تنس توش بود رو از توی کیفم اوردم بیرون، نگاش کردم و بعد

 راه افتادم.

یه نیم نگاهی به پشت سرم انداختم تا مطمئن شم داره دنبالم میاد.... بازم داشت روی

 کاغذ یادداشت یه چیزایی مینوشت....

رفتیم و از دوتا خیابون رد شدیم تا بالاخره به مدرسشو رسیدیم.

سرم رو بردم بالا و به تابلوی مدرسشو نگاه کردم.... " دبیرستان استثنائی "

نفسمو فوت کردم و چرخیدم سمت تس، با چشمای عجیب غریبش نگام کرد...

دستم رو کردم توی جیبم و کارت مترو رو در اوردم و گرفتم جلوش: مدرست که تموم شد 

برمیگردی ایستگاه مترو. کارت میکشی و از مانع رد میشی و روی صندلی های ایستگاه

 میشینی تا من بیام. اگه ساعت 1 اونجا نباشی ولت میکنم میرم، فهمیدی؟

سرشو تکون داد و کارت رو ازم گرفت. خواستم برگردم که پیاده برم مدرسه ی خودمون که

 با مدرسه ی تنس اینا دوتا خیابون فاصله داشت که یهو مچ دستمو گرفت، چرخیدم و با

 تعجب نگاش کردم ولی نمیدونم چرا مثل همیشه اخم نکردم...

دستش رو اروم اروم از روی مچ دستم اورد پایین و اروم انگشتامو از هم باز کرد و یه کاغذ

 گذاشت کف دستم. 

بعد دستمو ول کرد و بدون اینکه نگاهم کنه یا چیزی زیر لب بگه رفت تو مدرسه.

با تعجب به کاغذی که کف دستم گذاشته بود نگاه کردم... اروم بازش کردم و شروع کردم

 به خوندنش....

"معذرت میخوام، واسه اتفاقی که دیروز افتاد. نمیخواستم اونجوری شه ولی شد، قصدم

 فقط نزدیک شدن به تو بود ولی فک کنم با این کارم فقط باعث شدم ازم دورتر شی. 

معذرت میخوام. "

چند ثانیه نگاش کردم و بعد یه فس عمیق کشیدم و تو دستم مچالش کردم و گذاشتمش

 توی جیبم و راه افتادم.








" تنسگل "


پشت در مدرسه ایستادم و یواشکی نگاش کردم، کاغذی که بهش دادم رو خوند و مثل قبلی

 مچالش کرد....

ولی گذاشتش توی جیبش....

اروم به دیوار مدرسه تکیه دادم و چشمامو بستم و یه لبخند زدم....

اصلا واسم مهم نبود که مچالش کرد....خوندش! و نگهش داشت! هردورو.... 

این کاراش...این رفتارای امروزش....نمیدوم چرا انقدر خوشحالم میکرد؟ کاشکی همیشه اینطوری

 باشه...

وقتی اینطوریه...خیلی دوسش دارم :)







************************




ساعت 12:45 دقه بو و زگ خورده بود, کتابای کمک درسیم رو توی بقلم گرفته بودم و داشتم اروم

 توی پیاده رو میرفتم تا برسم به ایستگاه مترو. 

حرفای روهان تو ذهنم تکرار شد... 

" اگه ساعت 1 اونجا نباشی ولت میکنم میرم! فهمیدی؟ "

با خودم خندیدم و به راهم ادامه دادم. به خیابونی که مدرسم توش بود نگاه کردم....

شلغ پلوغ بود....کلی دانش اموز توی خیابون بود و کلی پدر و مادری که اومده بودن دنبال

 دختراشون.

کلی ماشین....سرویسای مدرسه....تازه بوی غذاهم پیچیده بود توی خیابون....حتما یه رستوران

 این دور و براس.

خورشید حالا کامل توی اسمون بود و گرماشو میشد کامل حس کرد, اگرچه برگای درختای پیاده

 رو گاهی روی ادم سایه مینداخت.....

یه نفس عمیق کشیدم و زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنم به ایستگاه رسیدم.

همونطور که میرفتم سمت دستگاه کارت خوان مترو، به ساعتی که توی ایستگاه وصل شده بود

 نگاه کردم.

 1 رو نشون میداد.... سریع دوییدم سمت مانع ها و دستگاه کارت خوان و همزمان کیف کولیم رو

 از پشت کشیدم جلو و یکی از زیپاش رو باز کردم و داشتم دنبال کارتی که روهان بهم داد

 میگشتم که یهو محکم خوردم به یکی و کتابام از دستم افتاد و پخش زمین شد!

جلوم رو نگاه کردم و با یه پسر جوون مواجه شدم, سریع یه نگاه به سرتا پاش انداختم و تو 

همون نگاه اول یه چیزی که توجهم رو جلب کرد چشماش بود, چشمای سبز رنگ داشت.

لبشو گاز گرفت و یه جور که انگار خجالت کشیده خندید و گفت: ببخشید!

چیزی نگفتم و نگامو ازش گرفتم و سریع خم شدم روی زانوهام که کتابامو جمع کنم, اونم رو

 به روی من خم شد و یه جورایی انگار میخواست کمکم کنه, چندتا از کتابام رو برداشت و

 یکیش رو هم اون برداشت, دیدم که خیره شده به جلد کتابم و داره اسمم رو میخونه. 

نفسمو دادم بیرون و سریع بلند شدم, اوم بلند شد, با یه حالت نگران نگاهش کردم ولی

 سعی کردم زیاد ترسو جلوه نکنم, اب دهنمو قورت دادم و دستمو دراز کردم سمتش که کتابمو

 بگیرم، یه نگاه دیگه بهم انداخت و من سریع سرمو انداختم پایین و  یواشکی نگاهش کردم، یه

 نیم چه لبخند روی لباش نشست. کتاب رو گرفت نزدیکم، دستم رو دراز کردم که بگیرمش که

 یهو کشیدش عقب!

اخم کردم و سرمو اوردم بالا و با چشمای گرد نگاهش کردم.

خندید و یکم سرشو کج کرد و ا خنده گفت: اها! حالا شد... چرا صورتتو قایم میکنی خب!

بعد یه ذره دیگه نگام کرد و سرشو تکون داد و لبشو با زبونش خیس کرد: اخخخخخ! چقد نازی تو!

هول شدم...قلبم داشت تند تد میزد، اخم کردم و دستمو دراز کردم و محکم کتابمو از توی

 دستش کشیدم و با قدما تند راه افتادم....

حس میکردم که داره دنبالم میاد، ولی جرات نمیکردم پشت سرمو نگاه کنم.

داشت دنبالم میومد و گاهی قدماش رو تند تر میکرد و بهم میرسید ، برای همین بود که

 بعضی وقتا صورتش رو میدیدم و متوجه میشدم داره یه چیزایی میگه....

" صبر کن بابا....."

" کاریت دارم که! "

و هی میخندید و باز دنالم میومد و ادامه میداد....

" بابا خوشکل خانوم یکم ارومتر راه برو! نمیخورمت که! "

" عـــه...یه دقه وایسا خب! "

" تنسگل خانوم...."

اه! لعنتی! اسممو فهمیده!! 

دوییدم و بالاخره به دستگاه کارت خوان رسیدم و سریع عجله ای کارتی که روهان

 بهم داده بود رو از توی کیفم دراوردم و کارت کشیدم و از مانع رد شدم و خدارو شکر

 بالاخره از شر پسره خلاص شدم!

 به اون طرف مانع که رسیدم کتابامو بقل گرفتم و چشمامو بستم و یه نفس عمیق

 کشیدم...

ولی وقتی چشمامو باز کردم باز پسره رو دیدم که رو به روم ایستاده بود و بازم نیشش

 تا بناگوش باز بود! با دیدنش جا خوردم و یه دقم رفتم عقب، چشمام گرد شد و قلبم باز

 شروع به تند تند زدن کرد...

فقط نگاش کردم، با یه خنده ی شیطون نگام کرد و گفت: چرا در میری؟! نمیخوام بخورمت که!

ترسیده بودم.. اگه اذیتم کنه چی؟ اگه بلایی سرم بیاره چی؟ اگه بفهمه کر و لالم چی؟

بیشترین ترسم از این بود....اینکه بفهمه نه میشنوم و نه میتونم حرف بزنم....

یاطوری دیگه قطه ضعفمو فهمیده بود و راحت میتوست اذیتم کنه...

هرچی باشه یه ادم کر و لال نسبت ه ادمای دیگه کمتر میتونه از خودش دفاع کنه و

 بیشتر هم ممکنه اسیب ببینه....

همونطور که به سختی اب دهنمو قورت میدادم بازم به ساعتی که توی ایستگاه وصل

 شده بود نگاه کردم.

ساعت 1:4 دقیقه.....

بازم حرف روها یادم اومد.... " اگه ساعت 1 نباشی...."

هم ترسیده بودم هم استرس داشتم....این پسره هم که ول ک نبود....

دیگه از ترس داشت تو چشمام اشک جمع میشد....

پسره باز خندید و دوتا دستاشو اورد بالا و به حالت "تسلیم" گرفت جلوم و گفت"

ترس نترس! به جون بابک کاریت دارم فقط میخوام.....

اه! بابک دیگه کیه؟! 

داشتم عصبانی میشدم...کتابامو محکمتر بقل کردم و اخم کردم و یه قدم رفتم جلو

، چشماش گرد شد و تعجب نگام کرد. نفسمو دادم بیرون و محکم پاشو لگد کردم، 

یه قدم رفت عقب و یه آخی گفت و یکم تلو تلو خورد و همونجا بود که محکم کتابامو

 کوبیدم بهش و بعد فقط دوییدم....

همونطور که به سمت متروها میدوییدم گاش کردم، هنوز همونجا ایستاده بود و 

همونطور که دستاش توی جیبش بود میخندید... دیوونه!

خلاصه رسیدم به مترو و روهان رو دیدم که جلوی مترو ایستاده بود و منتظر بود درش

 باز شه, بزور خودم رو بهش رسوندم و همونطور که فس نفس میزدم کنارش ایستادم.

یه نیم نگاهی بهم انداخت و بعد دستش رو اورد بالا و به ساعتش نگاه کرد و رو به

 من گفت:

دیر کردی....ساعت از 1 گذشته......










اینم از این پارت 

بچه ها اگه نظرات و بازدید بالا باشه زودتر پشت میزارم ^^

منتظرتونم




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ پنجشنبه 5 فروردین 1395 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه