تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 13
سلام همگـــــــــــــــی

پارت جدید رو براتون اوردم...

برای خوندنش برید ادامــــــــــــه

نظر فراموش نشــــه









" Part 13 "



چشمام گرد شد...بابا اینارو از کجا میدونه؟!! و همون لحظه بود که چشمم به کاغذی

 که توی دست بابا بود افتاد و فهمیدم نامه ای که نوشته بودم رو دیده.....

" اون خواهرته میفهمی؟! از الان وظیفته مثل یه برادر باهاش رفتار کنی!"

روهان که تمام مدت ساکت ایستاده بود و فقط اخم کرده بود بالاخره به حرف اومد....

" من با گدای تو خیابون مثه یه خواهر رفتار نمیکنم!"

 و همون جا بود که بابا عصبی شد و دستش رو اورد بالا و  یه سیلی محکم خوابوند

 تو گوش روهان....

چیزی که دیدمو باور نمیکردم.....چشمام گرد شد و قلبم شروع به تند زدن کرد و کف

دستم خیس شد و یخ کرد....دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و ناخوداگاه اشک تو چشمام

حلق زد....

دو سه قدم رفتم عقب تر و به دیوار تکیه دادم و سعی کردم اب دهنمو قورت بدم...

ینی واقعا...واقعا بابا روهان رو زد...؟ اونم....بخاطر من؟

روهان راست میگفت....همش براش دردسر میسازم و نیومده زندگی رو براش سخت کردم..

ولی چجوری باید بهش بگم که همه ی این اتفاقا تصادفیه؟

قصد م از نوشتن اون نامه این نبود...نمیخواستم اینجوری شه....نمیخواستم تو دردسر

بندازمش....فقط میخواستم.....







" روهان "


باورم نمیشد...باورم نمیشد بابا اون کارو کرد....

بابا که تاحالا یه بار هم به من تو نگفته بود حالا بخاطر اون دختره ی گدا زد توی گوشم...

تو گوش پسر خودش...بخاطر بچه ی یه ادم دیگه....

باورم میشه...نمیشه.....

دستم رو گذاشتم روی صورتم و بعد به بابا نگاه کردم, هنوز با عصبانیت به من نگاه میکرد

و نفس نفس میزد و مامان هم با صورتی متعجب و نگران به ما دوتا ذل زده بود....

داشتم اتیش میگرفتم...نزدیک بود از عصبانیت منفجر شم....قبلم تند تند میزد....

نمیدونم از روی ناراحتی بود یا عصبانیت...دستم از شدت عصبانیت میلرزید....

ولی تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که دندونامو محکم روی هم فشار بدم...

چند ثانیه به بابا نگاه کردم و بعد دستمو از روی صورتم برداشتم و با نفس هایی که از

شدت عصبانیت بریده بریده شده بودن و حرفامو تیکه تیکه میکردن گفتم:

بابا....من پسرتونم...من بچتونم....من! نه اون.

و بعد پشتم رو به بابا کردم و با عصبانیت از حال رفتم به سمت اتاقم.

بابا دستی به صورتش کشید و نفسشو توی دستش فوت کرد و صدام کرد, انگار که از

کارش پشیمون شده باشه, اما بدون اینکه توجهی کنم فقط با سرعت به سمت اتاقم رفتم.

حالا دیگه یه لایه اشک توی چشمام حلقه زده بود و بغض گلومو گرفته بود....

نه...ادم نازک نارنجی ای نبودم, بی دلیل هم گریه نمیکردم...میشه گفت اصلا گریه نمیکردم.

ولی تحکل این واسم سخت بود....این که بابا بخاطر اون دختره دست رو من بلند کرد..

منی که پسر خودشم....

مشتمو فشار دادم و لبمو گاز گرفتم و هنوز چندتا قدم بیشتر نرفته بودم که تنس رو دیدم

که به دیوار راهرو تکیه داده بود و بی صدا اشک میریخت....

چد ثانیه نگاش کردم...پس توهم دیدی چیشد نه؟دلت خنک شد...؟ همینو میخواستی

مگه نه؟!

منو که دید جا خورد و یه تکونی به خودش داد و بازم با اون چشمای مظلومش بهم خیره شد

و به سختی اب دهنشو قورت داد. سریع از کنارش رد شدم و دنبالم اومد تا اینکه رسیدم به

اتاقم و رفتم داخل و داشتم درو میبستم ولی با دستش درو گرفت و یکم هلش داد و نزاشت

ببندمش...

با اون چشمای عجیب غریبه مظلوم که حالا مثل کاسه ی خون شده بود ام کرد....

میخواستم درو ببندم ولی نمیشد!

از یه طرف گه داشت اشکام خیلی واسم سخت شده بود ولی نمیخواستم تنس منو توی

این حال ببینه و از یه طرف چشمای گریونش نمیزاشت درو روش ببندم....مثل همیشه

چشماش اعصابم رو بهم میریخت....وقتی گریون بود....انگار ادمو جادو میکرد....

انگار چشماش همیشه داشت به ادم التماس میکردن!

درو باز کردم و گاش کردم, همونطور که اشکاش میریختن سریع دستشو برد توی جیبش که 

دفترچش رو دربیاره ولی مچ دستشو گرفتم و ابروهامو دادم بالا و یه نفس عمیق کشیدم

و اب دهنمو قورت دادم و بریده بریده گفتم: تنس....برو. فقط برو.....

و بعد اروم از جلوی در هلش دادم و درو بستم و قفل کردم و پشتش نشستم روی زمین.

زانوهامو بقل کردم و یه قطره اشک از چشمام ریخت....با عصبانیت پاکش کردم و هرچی

روی زمین دم دستمو بود رو پرت کردم و بعد سرمو بین زانوهام قایم کردم و اجازه دادم

اشکام بریزه....







" تنسگل "


دنبالش دوییدم اما اون تند تر از من راه میرفت....صورتش رو که دیدم قلبم هزار تیکه شد.

تاحالا روهانه مغرور و بداخلاق و از خود راضی رو اینطوری ندیده بودم....

ناراحتی از چشماش میبارید و احساس میکردم اشک تو چشمای عصبانیش جمع شده...

چشماش دیگه برق نمیزد..

رسیدم به در اتاقش و نزاشتم درو ببنده و جلوش رو گرفتم, با کمال تعجب درو باز کرد و

همونطور که توی چهارچوب در ایستاده بود نگام کرد....

چشماش قرمز شده بود و از طرز نفس کشیدنش میتونستم بگم بغض کرده....

توروخدا منو ببخش روهان...اصلا قصدم این نبود....!

اونم به چشمای گریونم ذل زد, از فرصت استفاده کردم و خواستم دفترچم رو دربیارم و

بگم ببخش....تو دردسر انداختمت...نمیخواستم....

ولی قبل از اینکه بتونم کاری کنم مچ دستمو گرفت, با تعجب گاهش کردم و یه نفس عمیق

کشید و بریده بریده گفت: تنس....برو.فقط برو....

و بعد اروم از جلوی در هلم داد و درو بست....

همونجا بود که بدجور زدم زیر گریه و بغضم ترکید....اشکام بیشتر و بیشتر سرازیر شدن....

دستمو گذاشتم جلوی دهنم و چشمامو محکم روی هم فشار دادم و اشکام بازم بیشتر ریختن...

چه اوضاعی شد....هق هقِ بدون صدا....

نه...نباید اینجوری میشد.....نباید!

مامان که تازه رسیده بود تو راهرو با دیدنم دویید طرفم با نگرانی گفت: چیشده؟!

فقط نگاهش کردم و بیشتر چشمامو روی هم فشار دادم....

مامان که هول شده بود بازم پرسید: روهان چیزی گفته؟!

سرمو تکون دادم و مامان بازم با نگرانی پرسید: پس چی؟!

اب دهنمو به سختی قورت دادم و زیر لب گفتم: ببخشید....

مامان یه نفس عمیق کشید و بقلم کرد و اروم موهامو ناز کرد....

سرمو توی قفسه ی سینش فرو بردم و بیشتر گریه کردم....

نباید اینجوری میشد....نمیخواستم اولین باری که صدام میکنه اینجوری و توی همچین شرایطی

باشه...قصدم از نوشتن اون نامه فقط نزدیک شدن به روهان بود نه چیز دیگه ای...

حالا بهش حق میدم...
راست میگفت که براش دردسر میسازم....

ولی چرا همه ی این اتفاقا باید بیوفته وقتی من همش سعی میکنم بهش هیچ ازاری نرسونم؟



******************************



ساعت 6 صبح بود...جلوی اینه ایستاده بودم و داشتم موهامو میبستم تا برم مدرسه،کتابامو

توی کیفم گذاشته بودم و فرمم رو پوشیده بودم و مامان هم یه سری خوراکی بهم داده بود که

توی مدرسه بخورم. دیشب اصلا تونستم بخوابم....

از شدت عاب وجدان تا خود صبح بیدار بودم و الان زیر چشمام گود افتاده بود....روهان از دیروز

از توی اتاقش بیرون نیومده بود....خیلی نگرانش بودم و همش خودمو سرزنش میکردم...

خدایا یکاری کن این روزای سختم زودی تموم شن....

اهی کشیدم و مقنعم رو سرم کردم و یه کاپشن روی مانتوم پوشیدم...اخه بیرون خیلی سرد

بود....

رفتم سمت کیفم و همونجور که میزدمش سر کولم به فکر فرو رفتم....

داشتم به مدرسه ی جدیدم فکر میکردم....مطمئا خیلی با مدرسه ی قبلیم فرق داره....

بزرگترین فرقش اینه که مهتابی در کار نیست....میترسم...میترسم تنها بمونم...

میترسم زنگ های تفریحم تنهایی سر شه.... و راستشو بگم از رو به رو شدن با ادمای جدید

هم میترسم....

درگیر فکر کردن به مدرسه بودم که یهو فکر روهان رشته ی افکارمو پاره کرد....

باز یاد این افتادم که از دیروز ظهر که اونجوری درو روم بست دیگه از اتاقش بیرون نیومد....

پس ینی تا الا هیچیم نخورده....؟ البته شاید نصفه شب رفته باشه سر یخچال....ولی بعید میدونم.

همونطور غرق فکر کردن بودم که یهو در اتاقم باز شد....روهان رو تو چهارچوب در دیدم....

اب دهنمو قورت دادم و با چشمای گرد نگاهش کردم، اینجا چکار میکرد؟! ینی باز میخواست

چکار کنه؟!

ترسیدم، ولی تکون نخوردم و فقط نگاهش کردم....

رنگش پریده بود و زیر چشماش گود افتاده بود و از لبای رنگ پریدش که همیشه قرمز بودن میشد

فهمید چیزی نخورده....

ولی با این حال به سر و وضعش رسیده بود.... موهاشو مثل همیشه زده بود بالا و پیچش داده بود.

یه شلوار جین سورمه ای با یه پلیور خاکستری پوشیده بود و روش یه کت مشکی بلند که تا زانوهاش

میرسید پوشیده بود و یه شالگردن خاکی رنگ هم دور گردنش بود. کیفش رو هم روی یکی

از شونه هاش انداخته بود.... همونطور نگاهش کردم تا بالاخره به حرف اومد:

چرا وایسادی منو نگاه میکنی؟ راه بیوفت...باید برسونمت مدرسه.

یکم جمله هاش رو واسه خودم تکرار کردم.... "باید برسونمت مدرسه..."

جدی گفت؟ ینی روهان میخواد منو برسونه مدرسه؟ انتظار داشتم بعد از اتفاق دیروز رفتارش خیلی

بد شه....ولی...داشت باهام صحبت میکرد!! و میخواست.....برسونتم مدرسه....

همچنان ایستاده بودم و نگاش میکردم، یکم ابروهاش رو توهم قفل کرد: بجنب دیگه!

به خودم و سریع از روی میزم دفترچه و خودکارم رو برداشتم و گذاشتم توی جیبم و بعد دنبالش راه

افتادم. از توی راهرو خارج شدیم تا به اشپزخونه رسیدیم.

روهان بدون اینکه به مامان و بابا که توی اشپزخونه نشسته بودن توجه کنه رد شد ولی من رفتم

توی اشپزخونه تا باهاشون خدافظی کنم و بعد دوباره دنبال روهان راه افتادم.

از در حیاط خارج شدیم و توی پیاده رو ایستادیم...

با چی میریم؟ اتوبوس....؟ تاکسی....؟ یا پیاده؟

روهان توی پیاده رو شروع به راه رفتن کرد و منم پشت سرش حرکت کردم و دنبالش کردم.

همونطور که راه میرفتم دور و برم رو نگاه میکردم....خوسحالم بودم بالاخره دارم تهرانو میبینم...

تاحالا شهرو از این زاویه ندیده بودم....از دید من تهران فقط به بهزیستی و  خیابونای ببینش تا 

مدرسه که همون نزدیکیا بود محدود میشد....غیر از اون تاحالا جایی نرفته بودم....

ولی حالا این فرصت رو داشتم که خوب با شهری که 16 سال توش زندگی کردم اشا شم....

خب دورم رو گاه کردم...درختای بلند دوطرف کوچه کاشته شده بودن و نور خورشید داشت کم کم

از بیشون دیده میشد....

ماشینا دو طرف پیاده رو پارک شده بودن و کلی ماشین دیگه هم در حال حرکت توی خیابون بودن.

و همینطور ادمای زیادی هم توی پیاده رو بودن.....

کلی مغازه رو میشد دید....نونوایی....سوپرمارکت....نوشت افزاری...نمایشگاه ماشین....

دلم میخواست کل روزو راه برم و تهرانو بگردم....ولی کاش جز دیدن میتونستم بشنوم....صداهارو.

صدای مایشنا....ادما....پرنده ها...و خیلی چیزای دیگه.

به خیابون اصلی رسیدیم و روهان جلوی خط عابر پیاده ایستاد و مم ایستادم و یواشکی نگاهش

کردم ببینم چکار میکنه. با گوشه ی چشمش بهم نگاه کرد که مطمئن شه هنوز پشت سرشم

و بعد دو طرف خیابون رو نگاه کرد و راه افتاد و منم پشتش رفتم. از خیابون رد شدیم و به اون طرف 

خیابون که رسیدیم به سمت یه پله که به زیرِ زمین میخورد رفت.....

پس با مترو میریم :)

لبخند زدم و دنبالش از پله ها رفتم پایین، خیلی شلوغ پلوغ بود....کلی ادم اونجا بود.

سعی کردم نزدیک روهان بمونم که گم نشم، اخه مردم هی از کنارم رد میشد و محکم میکوبیدن

بهم! تاحالا با همچین صحنه ای مواجه شده بودم....تند تند میدوییدن و به هم تنه میزدن....

به کجا چنین شتابان؟

فک کنم چون یه مدت خیلی طولانی فقط توی بهزیستی بودم اصلا راجب مردم این بیرون نمیدونم...

انگار که من یه عمر توی سیاه چال بودم و این مردم هم بیرونش....

سرمو تکون دادم و همچنان دبال روهان رفتم تا اینکه به یه جا رسیدم و روهان ایستاد و از توی جیبش

یه کارت دراورد و کارتو کشید تو دستگاه و بعد چرخید و نگام کرد و با دستش بهم اشاره کرد

که از بین مانعی که کنار دستگاه بود رد شم و برم اونطرف ایستگاه مترو. رد شدم و خودش هم

پشت سرم اومد و باز جلوتر از من حرکت کرد و راه رفتیم و رفتیم تا اینکه یهو شلوغ شد و یهو کلی

ادم ریخت دور و برم، دیگه نمیتونستم روهانو دنبال کنم....هرطرف میرفتم یکی جلوم ظاهر میشد

و هلم میداد که خودش بتونه رد شه و بره دنبال کارش....روهانو پیدا نمیکردم...

ادمایی که اطرافم بودن مدام هلم میداد و بین اون همه ادم گیر افتاده بودم....دور و برم رو نگاه کردم.

دیگه حتی نمیتونستم ببینمش! چکار کنم؟! وای خدا....بین این همه ادم چجوری پیداش کنم؟!

حتی نمیتونستم تکون بخورم! انقدر ادمای دورم زیاد بودن که حتی دورمو درست نمیدیدم!

ترسیده بودم.....کاشکی میتونستم صداش کم....

اگه نتونم پیداش کنم چی؟! 

سعی کردم خودمو از بین جمعیت بکشم بیرون که یهو......








اینم از این پــــارت منتظر نظراتتون هستمـــــ





طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ 06:33 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه