تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 12
سلام به همگی

برگشتم, با تاخیر بسیار ببخشید....گرفتار بودم وحشتناک

ولی دیگه مدرسه هم تعطیل شد و عید هم که نزدیـــک

پس زود به زود اپ میکنم, قول

بفرمایید ادامــــه

و نظر فراموش نشـــــه








" Part 12 "




سریع دستشو با عصبانیت زد زیر چونم و با چشمای عصبیش نگام کرد:

نگام کن!! وقتی سوال میپرسی تا تهشو گوش بده! چیه؟ میخوای از واقعیت فرار کنی؟

ببین تو هرکاریم کنی بی پدر و مادری....یکی که از بهزیستی اومده تو بین ما جا نداری!

من نمیتونم قبولت کنم میفهمی؟! با بدبخت بیچاره ها مشکل دارم!!!

همونطور که چونم رو محکم با دستش گرفته بود تا به صورتش نگاه کنم اشکام بیشتر 

ریختن و دیگه جلوشون رو گرفتن واقعا سخت شده بود....

با عصبانیت محکم دستشو زدم کنار و همونطور که اشکام سر میخوردن روی لپام پشتم

 رو کردم به روهان و دوییدم سمت در اتاقش و رفتم بیرون و محکم درو کوبیدم بهم....





" روهان "



محکم دستمو که زیر چونش بود رو زد کار و همونطور که گریه میکرد از اتاقم دویید بیرون.

بازم زد زیر گریه...وقتی گریه میکرد اعصابم بهم میریخت! اون چشمای عجیب غریبش رنگ

خون میشد و اشک توش جمع میشد و مظلومیت ازش میبارید....

با اینکه ذره ای واسم ارزش نداشت ولی وقتی گریه میکرد بدجور عصبی میشدم و یه جوری

انگار عذاب وجدان میگرفتم....

ولی باورم نمیشد این تنس همون تنس باشه! انگار نسبت به دیروز خیلی شجاع تر شده

بود...

ازم میترسید! حتی تا چند ساعت پیش جرات نمیکرد تو چشمام نگاه کنه! اونوقت میاد 

همچین دست منو میزنه کنار انگار کیه!

اصلا چقدر جرات پیدا کرده که میاد تو اتاق من؟ نترسیده باز بلایی سرش بیارم؟!

که میخواد واسم شام بیاره.....از کی تا حالا انقدر به فکر منه؟ فکر کرده اینطوری میتونه

خودشو تو دلم جا کنه؟ کور خونده.....

دختره ی پررو تازه داره خودشو نشون میده...حتی نتونست دو روز جلو خودشو بگیره!

مشخص شد چجور ادمیه.....کاش مامان و بابا هم این چیزارو میدیدن و انقدر طرفداریش

رو میکردن!

غیر از مامان و بابا,ترمه و کیهان هم که به من نزدیک بودن  حالا طرفداری اونو میکنن...

چرا؟

چرا گول مظلوم نمایی هاشو میخورن....؟! 








" تنسگل "



همونطور که اشکام میریختن اومدم توی اتاق خودم و درو بستم و پشت در نشستم و

زانوهام رو بقل کردم و سرمو بین زانوهام قایم کردم....

قلبم خیلی شکسته بود...

" با بدبخت بیچاره ها مشکل دارم..."

" هرکاری هم کنی بازم یه دختر بی پدر و مادری"

" یکی که از بهزیستی اومده!"

" بین ما جا نداری.... "

" میخوای از واقعیت فرار کنی؟ "

همش حرفاش یادم میومد و هی باعث میشد اشکام بیشتر بریزن....

میدونم که من از بهزیستی اومدم....میدوم که پدر و مادری دارم....میدونم در مقابل زندگی

ای که روهان همیشه داشته من یه بیچاره محسوب میشم....ولی حتما باید همیشه اینو

بهم گوش زد کنه؟ همش باید به رخم بکشه که اون همیشه یه خانواده ی خوب داشته و 

من نداشتم؟

همش باید همه ی گذشته ی تلخم رو بیاره جلوی چشمام؟

چرا نمیتونه خوشحالیمو ببینه؟ چرا نمیتونه تحملم کنه وقتی کوچیکترین کاری هم نکردم؟



****************


چشمامو باز کردم.....صبح شده بود.

یکم توی تختم وول خوردم و بعد از جام بلند شدم,یکم کش و قوس به خودم دادم و یه خمیازه

کشیدم,چشمم به قاب عکس خودم و مهتاب افتاد که روی میزم بود..

از روی میز برش داشتم و بهش خیره شدم...

سه روزه...سه روز گذشته از موقعی که از بهزیستی اومدم بیرون....دلم برای مهتاب یه ذره

شده....نمیدونم الان چه حسی داره....فقط امیدوارم مو ببخشه که اینجوری بی سر و صدا

رفتم و تنهاش گذاشتم.....

نفسمو دادم بیرون و به ساعت نگاه کردم....ساعت 9:30 رو نشون میداد....

رفتم سمت در اتاقم که برم بیرون و برم دست شویی که یهو چشمم به یادداشتی که روی

در بود افتاد.

از این کاغذ رگی کوچولوئا که روش یادداشت مینویسن روی در اتاقم چسبیده بود. 

از روی در کندمش و نگاش کردم:

" صبحت بخیر دختر خوشکلم. وقتی بیدار شی ما خونه نیستیم,روهان که مدرسست, بابا

هم بانکه,مم اومدم کارای مدرستو راست و ریز کنم که از فردا بری مدرسه و عقب نمونی.

همه چیز توی یخچال هست اگه گشنت شد عزیزم.... ظهر میبنمت تنسگلم :)

لبخندی زدم و یادداشت مامان رو مثل نامه ای که کیهان واسم نوشته بود گذاشتم لای

دفتر خاطراتم و بعد رفتم و یه ابی به سر و صورتم زدم و برگشتم توی اتاقم و لباسامو عوض

کردم.

یه جوراب شلواری یشمی رنگ پوشیدم با یه سارافون خاکستری و یه زیر سارافونی همرنگ

جوراب شلواریم. یه دستی به موهام کشیدم و ریختمشون دورم و بعد گوشیم رو گذاشتم

روی حالت ویبره و با دفترچه و خودکارم گذاشتمشون توی جیب سارافونم و از اتاقم زدم بیرون.

وارد اشپزخونه شدم و یه لیوان برداشتم و واسه خودم شیرکاکائو ریختم و یه سیب هم از

توی یخچال برداشتم و یه گاز گنده زدم و بعد از اینکه حسابی سیر شدم از اشپزخونه اومدم

بیرون. یه گشتی توی خونه زدم و داشتم توی حال واسه خودم قدم میزدم که یهو چشمم

به البومایی که بالای شومینه چیده شده بود افتاد. رفتم طرفشون و یکیش رو شانسی 

کشیدم بیرون و اروم بازش کردم و با عکسای بچگی روهان مواجه شدم....

شروع کردم به ورق زدن البوم....چقد بانمک بود!!!

مثل همین الانش چشمای کشیده ی براقی داشت.... نمیدونم چرا اما انگار برق چشاش

دست ادمو میبرید.....

موهای قهوه ای رنگش روشن تر از الان بود....زیادم مو نداشت....

صورتش گرد و تپلی بود....برعکس الان که کشیدست...

و اون موقه صورتش مهربون تر بود....لبخند زده بود.... چیزی که تاحالا ندیدم جلو روی من

بزنه....

یهو حرفای دیشب یادم اومد و لبخندم محو شد و البومو بستم و اروم گذاشتمش سر جاش.

راه افتادم سمت اتاقش و درو باز کردم و اروم رفتم داخل و تازه فرصت کردم یه نگاه درست

و حسابی به اتاقش بندازم....

دیوارای اتاقش سفید رنگ بود با یه چیزای ریز ریز مشکی که وقتی از جلو نگاهشون کردم

متوجه شدم نت های موسیقیه.

سرویس خوابش مشکی بود...

از در که وارد میشدی رو به رو یه کمد مشکی رگ بود که دوتا در داشت و پایینش سه چهار

تا کشو بود.

سمت چپ اتاق یه میز تحریر بود که اوم مشکی رگ بود و کلی خرت و پرت روش ریخته بود, 

رو به روش هم یه صندلی چرخدار سفید بود که روش کلی لباس تلنبار شده بود...

بالای میز تحریرش ی کتاب خونه توی دیوار کار گذاشته شده بود که قابش مشکی و قفسه

های توش سفید رنگ بودن و پر کتاب بود و به قفسه ها کلی کاغذ یادداشت های رنگی

چسبیده بود...

داداش فراموشکار؟ یا خیلی دقیق؟ یا از اونا که همه کاراشون با برنامس؟

نمیدونم.....

یکم اونور تر از میزش یه میز کوچولوی سفید رنگ بود و روش پرنتر بود و قفسه ی زیرش با

کاغذ اچار پر شده بود.....

اون طرف تر, روی دیوار یه تخته چوب حدودا بزرگ مشکی رگ بود که روش کلی عکسای

کوچولوی سیاه و سفید با پونز وصل شده بود.....

رفتم جلوتر و به عکسا نگاه کردم.....

عکسای روهان بود...با ترمه,کیهان,ماکان,مامان,بابا,عمه ها و عمو محمد, مادر جو و پدر جون

و دوستاش....

پس با پرینتر از این کارای بامزه هم میشه کرد؟ میشه منم یه روز بیام توی این عکسا روهان؟

میشه....؟

کنار در اتاقش درست مثل اتاق من یه در بود که به دست شویی میخورد.

سمت راست اتاق تختش دیده میشد که اونم مشکی رگ بود و پتو بالشتش سفید رنگ بودن

و حسابی بهم ریخته بودن... تختش درست زیر پنجره ی دایره ای شکل خونه بود.

کنار تختش یه میز عسلی بود که روش یه چراغ خواب بود و قسمت زیریه میز یه ساعت رو میزی

سفید رنگ بود.

یکم بعد از میز یه اینه ی قدی بیضی شکل روی دیوار وصل شده بود و کنارش یه میز با پایه های

بلند که سفید رنگ بود گذاشته شده بود روش که میشد شونه و ژل مو و از این خرت و پرتا رو

دید.

اروم نشستم روی تختش و بازم حرفای دیشبش یادم اومد....اهی کشیدم و دفترچه و خودکار

و گوشیم رو دراوردم و به صفحه ی گوشیم نگاه کردم...

ساعت 10:20 دقه بود.....نمیدونم چرا یهو دفترچم رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم:

" اقای داداش....داداش خان....داداش روهان.... نه.... من حتی نمیتونم داداش صدات کنم,مگه

نه؟ تازه فهمیدم چرا انقد ازم متنفری...ولی باور کن دست من نیست...

این چیزایی که داره اتفاق میوفته همش تصادفیه...من هیچ وقت نمیخواستم اعصابتو بهم بریزم

یا جاتو بگیرم....حتی نمیدونستم ماشین رو بنامم زدن, و هنوزم نمیدونم دلیل این کار مامان و 

بابا چیه, ولی باور کن اگه میتونستم حتما جلوشون رو میگرفتم چون این ماشین مال من

نیست, مال توئه راست میگی. سهم توئه.

میدونم مامان و بابا خیلی تو خرج افتادن و واسم چیزای گردون خریدن و بهم پول تو جیبی دادن

و یه گوشی برام خریدن ولی روهان من هیچقوقت اینارو ازشون نخواستم....

میدونم با اومدنم همه توجه هارو به خودم جلب کردم, اینم دست خودم نیست, چکار کنم؟

تو خودت گفتی من یه دختر بی پدر و مادرم, خب مسلما وقتی بیام تو یه خانواده ی جدید تا

یه مدت, که امیدوارم زیاد طولانی نشه چون نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم, همه ی توجه ها

به منه...

باور کن قصد اذیت کردنت رو ندارم....میدونم من ازب بهزیستی اومدم,میدونم من پدر و مادر 

ندارم, میدونم در مقابل تو من یه بدخت بیچاره به حساب میام, همه اینارو میدونم ولی چرا باید

هر دفه که حرف میزنیم اینارو بیاری جلوی چشمام؟

چرا هی گذشته ی تلخم رو به رخم میکشی؟ تو که همیشه تو رفاه و اسایش بزرگ شدی,

چرا نمیتونی یکم از این اسایشت رو با من تقسیم کنی؟

نه, نه خانوادم یادمه,نه تاریخ تولدمو میدونم و نه فامیلم رو.... من هیچکی نیستم روهان,تو

راست میگی....

ولی اگه انقدر به خودت مغروری و ادعات میشه تو کمکم کن که کسی باشم....

بزار حالا که این فرصت رو دارم زنداگیم رو از اول بسازم, بزار خواهرت باشم....

من قول میدم دیگه باعث عصبانیتت نشم, تو هم داداشم باش....باهام مهربون باش...

خیلی زیاده؟ "







" روهان "



ساعت 2 بود و رسیده بودم خونه. از در که وارد شدم بلد سلام کردم و صدای مامان رو 

شنیدم:

روهان! مامان یه دقه بیا اینجا توی اشپزخونه.....

با شنیدن صدای مامان راهمو کج کردم و رفتم توی اشپزخونه.

مامان پای گاز بود, چرخید و با دیدنم لبخند زد:

سلام به پسر خوشکلم.

خندیدم و کیفم رو از روی کولم انداختم روی زمین و یکی از صندلی های میز اشپزخونه

رو کشیدم و نشستم روش و همونطور که واسه خودم از توی پارچ اب یه لیوان اب میریختم

با خنده گفتم:

مامان پسرا بیشتر ترجیح میدن جذاب باشن تا خوشکل.

مامانم خندید و اونم  نشست رو به روم و گفت:

خب....اقای جذاب...یه کاری واست دارم و مطمئنم نه نمیگی.

ابرومو دادم بالا و گفتم: تا چی باشه!

و بعد شروع کردم به خوردن اب که باشیدن صدای مامان که میگفت

" میخوام صبحا تنس رو برسونی مدرسه و ظهرا هم با هم برگردین خونه "

هرچی اب تو دهنم بود رو تف کردم و گفتم: چی؟!!

مامانم اخمی کرد و اب رو از روی خودش پاک کرد: اه روهان! خیسم کردی! این چه کاریه؟!

همونطور که چشمام گرد شده بود گفتم:

ببخشید! اخه فک کردم یه لحظه شنیدم که گفتین صبحا تنسو برسونم مدرسه و ظهرم

باهم برگردیم!

مامان سرشو تکون داد و با گیجی گفت: منم دقیقا همینو گفتم.

اخم کردم: مامـــ.....

قبل از اینکه فرصت کنم حرفمو بزنم شروع به حرف زدن کرد:

ببین, مدرسشون دو خیابون بالاتر از مدرسه ی شماست, صبحا که با مترو میری تنس هم

باهات میاد, بعد تا دم در مدرسشو ببرش و بعد ظهرم برو دنبالش و باهم سوار مترو شین 

و بیاین خونه.

بعد یه کاغذ کوچولو از توی جیبش در اورد و گذاشت روی میز: اینم ادرس مدرسشونه.

چشمام گرد شد: مامان!!!!

مامان چند تانیه ای چشماشو روی هم گذاشت و بعد بازشون کرد: روهان....

چشمامو تو حدقه چرخوندم و کاغذ رو از روی میز برداشتم و از جام بلند شدم و همونطور

که کیفم رو میزدم سر کولم گفتم: تا بابا بیاد و ناهار بخوریم من میرم یه دوش بگیرم.

و بعد به سمت اتاقم حرکت کردم....کیفم رو گذاشتم یه گوشه و داشتم لباسام رو در

میاوردم که متوجه یه کاغذ روی میزم شدم....

اخم کردم و برش داشتم و شروع به خوندن کردم.....

" من هیچکی نیستم روهان,تو راست میگی....

ولی اگه انقدر به خودت مغروری و ادعات میشه تو کمکم کن که کسی باشم...."

با خودش فکر کرده اگه مظلوم نمایی کنه و واسم نامه بنویسه دلم واسش میسوزه؟

فکر کرده با التماس کردن به عنوان خواهرم قبولش میکنم؟ 

گناه های خودش رو میندازه گردن بقیه تا بگه هیچ تقصیری نداره!

منو چی فرض کرده؟

چشمامو چرخوندم و کاغذ رو انداختم روی کوه لباسایی که روی صندلیم بود...

لابد بعدشم میخواد بره به مامان و بابا بگه روهان با من بد رفتاری میکنه...

لباسای بیرونیم رو دراوردم و راه افتادم سمت حموم....




*********************



از حموم اومده بودم بیرون و لباس پوشیده بودم و گرفتار خشک کردن موهام بودم که مامان

با یه لحن عصبی صدام کرد: روهااااان! بیا اینجا ببینم!!!

یکم از طرز حرف زدنش تعجب کردم....چیزی شده؟ انگار عصبی بود.....

گفتم: الان میام مامان.....

موهامو خشک کردم و رفتم توی حال. بابا هم کنارش روی مبل نشسته بود و هردو

اخم کرده بودن. 

با گیجی پرسیدم: بله....؟ چیزی شده؟

مامان از جاش بلند شد و یه کاغذ رو گرفت جلوم: این چیه روهان؟!! رفته بودم توی اتاقت که

لباس کثیفاتو جمع کنم و اینو دیدم!







" تنسگل "



 توی اتاقم بودم و داشتم فرم مدرسم که مامان واسم اورده بود رو اویزون میکردم. خاکستری

رنگ بود و سر استین ها و جیب هاش چهارخونه بود. مامان کتاب هام رو هم گرفته بود و قرار

بود از فردا برم مدرسه....خوشحال بودم که میرم مدرسه ولی از اینکه دیگه مهتابی در کار

نبود میترسیدم....نمیخواستم تنها باشم.... چکار باید میکردم؟

نفسمو فوت کردم و فرمم رو توی کمدم اویزون کردم و کتابام رو روی میز چیدم و از اتاقم اومدم

بیرون و به سمت اشپزخونه  حرکت کردم. میخواستم برم پیش مامان..... که یهو دیدم مامان

و بابا و روهان سه تایی تو حال رو به روی هم ایستادن و هر سه دارن با اخم بهم نگاه میکنن....

چد قدم رفتم عقب تر و پشت چهار چوب در ایستادم چون فکر میکردم دارن راجب یه چیز مهم

حرف میزنن و اگه میخواستن منم صدا میکردن...

یواشکی نگاه کردم...چیشده؟! چرا عصبین؟!

" روهان این چه وضعشه؟! "

" مگه نگفتم این بچه بازیارو تموم کن؟! "

درست نمیفهمیدم چی شده....درست صورت بابا رو نمیدیدم واسه همین همه ی جمله هاش

رو متوجه نمیشدم ولی معلوم بود داره داد میزنه و روهان رو دعوا میکنه....

" معلوم نیست چی بهش گفتی که اینارو نوشته!! "

" بدبخت بیچاره؟! بی پدر و مادر؟! روهان احساساتت کجا رفته؟!هیچ میدونی بعد از این حرفانت

چه حسی بهش دست داده؟! "

چشمام گرد شد...بابا اینارو از کجا میدونه؟!! و همون لحظه بود که چشمم به کاغذی که توی

دست بابا بود افتاد و فهمیدم نامه ای که نوشته بودم رو دیده.....

" اون خواهرته میفهمی؟! از الان وظیفته مثل یه برادر باهاش رفتار کنی!"

روهان که تمام مدت ساکت ایستاده بود و فقط اخم کرده بود بالاخره به حرف اومد....

" من با گدای تو خیابون مثه یه خواهر رفتار نمیکنم!"

 و همون جا بود که بابا عصبی شد و دستش رو اورد بالا و  یه سیلی محکم خوابوند تو گوش 

روهان....








اینم از این پااااارت

منتظرتونمــــــ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ پنجشنبه 20 اسفند 1394 ] [ 09:45 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه