تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 11
سلامــــــــــــــ دوستان

بالاخره برگشــــتم و بازم بابت تاخیرم معذرت مـــــیخوام

قسمت یازدهم داســـــــــتان رو اوردم....

برای خوندنش تشریف ببرین ادامـــــــــــه....

نظر فرامــــــــــوش نشه









" Part 11 "



چندباری پلک زد و پولاروی گذاشت توی دستم و زیر لب گفت: لطفا...

به اون چشمای مظلوم عجیب غریبش نگاه کردم و بعد دفترش که تو دستم بود رو ول کردم

 و محکم خورد زمین.

چند ثانیه ای بهم نگاه کرد و بعد خم شد که دفترشو برداره. منم روی زانوهام خم شدم و

 یکی از ارنج هامو به زانوم تکیه دادم و سرمو کج کردم و نگاش کردم, سرش رو اورد بالا و

 با ترس و تعجب با یه صورت گیج بهم نگاه کرد.

یه لبخند بهش زدم و پولاش رو انداختم جلوی پاش و بعد از جام بلند شدم و بی توجه بهش

 رفتم سمت پیشخوان....

بعد  از اینکه کارم پشت پشخوان تمام باز به سمت میز حرکت کردم و باز هم این

دفه بی توجه به تنس از کنارش رد شدم,هنوز روی زمین خم شده بود و داشت

پولارو جمع میکرد...

رفتم سمت بچه ها و رو بهشون گفتم: من امشبو واسه همه حساب کردم, دفه

ی دیگه نوبت شماست!

ترمه یکم اخم کرد: تنسگل کو؟ با تو اومد....

همونطور که رو به ترمه ایستاده بودم بدون اینکه بچرخم با انگشتم به پشت سرم

اشاره کردم و یه نیشخند زدم:

پولاشو به رخم کشید,مم ریختمشون جلوی پاش. داره جمعشون میکنه....

اخمای ترمه بیشتر شد و یکم جا به جا شد که تس رو درست ببینه, بعد همونطور

که اخماش بهم گره خورده بود لبشو گاز گرفت و رو به من گفت: تو مریضی!

یکی از ابروهامو دادم بالا و سرمو کج کردم و با تعجب نگاش کردم, ادامه داد:

چرا خودتو میزنی به اون راه؟ ادای ادمای مظلومو در نیار! اونی که مظلومه اونه,نه

تو! اینکه اینجوری اذیتش میکنی واست لذت بخشه؟!

یه پوزخند زدم: وای....ترمه چقدر باهوش شدی!!

اونم یه پوزخند زد و با تعجب نگام کرد: واقعا واست لذت بخشه؟!

چشمامو واسش گرد کردم و با جدیت گفتم: اره خیلی. لذت بخشه!

یه لبخند زد: تا امروز نمیدوستم تا این حد عقده ای هستی...

بعد از کنارم رد شد و بهم تنه زد و رفت طرف تنسگل.

پشت سرش ماکان رفت و بعد کیهان م با یه صورت ناراحت بهم گاه کرد و با چشم

بهم اشاره کرد که بریم و بعد خودش هم رفت پیشت ترمه,ماکان و تنس.

دوتا دستامو کردم توی جیبم و چند ثانیه ای به رو به رو ذل زدم و نفسمو فوت کردم.

چرا ترمه انقد طرفداریشو میکنه؟ چرا نسبت بهش انقد حساسه؟ یا من زیادی تند

رفتم که همچین واکنشی نشون داد....؟

زبونمو توی دهنم چرخوندم و بعد حرکت کردم سمت بچه ها.

ترمه رو به روی تنس ایستاده بود و مدام سوال میپرسید...

" خوبی؟"

" مطمئنی حالت خوبه؟"

" دستمال کاغذی میخوای؟"

" اصلا به حرفا و کاراش توجه نکن....خودم هواتو دارم."

و تنها کاری که تنس میکرد این بود که فقط لبخند بزنه و سرشو تکون بده....

عجب! همچنان میخنده! چطوری توی هر شرایطی میخنده؟! هیچ غروری نداره؟!

حس بدی پیدا نمیکنه؟! این دیگه چه موجودیه!؟

چشمامو روی هم فشار دادم و نفسمو با حرص فوت کردم و کنارشون ایستادم:

بریم؟

کیهان نفسشو داد بیرون: بریم.

از کافی شاپ زدیم بیرون, داشتم میرفتم سمت ماشین و تنسگل هم پشت سرم

دنبالم میومد....

یه لحظه متوجه شدم که ترمه داره اونوری میره, صداش کردم: ترمه کجا؟ ماشین

اینجاست....

با یه لحن سرد جوابمو داد: م با کیهان میرم. 

و بعد بدون اینکه حرفی بزنه یا خدافظی کنه سوار ماشین کیهان اینا شد و محکم

درو کوبید بهم.

لبامو روی هم فشار دادم و چند باری سرمو عقب جلو کردم که معنیه "خیله خب"

رو میداد.

کیهان و ماکان اومدن سمتم و بعد از اینکه با تس خدافظی کردن با منم خدافظی

کرد و سوار ماشینشون شدن.

چرخیدم و به تنس نگاه کردم که کنار ماشین ایستاده بود و بهم خیره شده بود...

تو چرا باهاشون نرفتی پس.... اه....

ریموت رو زدم و در باز شد. سوار شدم و تنس هم صندلی پشت نشست.

بدون اینکه حتی بهم نگاه کنیم حرکت کردیم و رسیدیم خونه.

ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم و پشت سرم هم تنس پیاده شد و رفتیم توی

خونه. تا در ورودی رو باز کردم مامان سریع از توی حال اومد پیشم و با شوق و

ذوق گفت: سلام روهان! چطور بود؟؟ خوش گذشت؟

چند ثانیه بهش نگاه کردم و نفسمو دادم بیرون: بله! به لطف دخترتون خیلی خوش

گذشت!

بعد از کنارش رد شدم و به سمت اتاقم راه افتادم.





" تنسگل "


 خیلی چیز زیادی خواستم؟ مگه چی خواستم که اینطوری میکنه؟ چرا باهام اینجوری

میکنه؟ کی اخلاقش بهتر میشه؟ کی بالاخره با اومدن من کنار میاد؟ اخه مگه من

چه هیزم تری بهش فروختم؟ چه کار اشتباهی کردم؟ یا فقط حضورمه که اذیتش

میکنه....؟

هــــــــــــــــوف....

بعد از اینکه توی کافی شاپ جلوی همه خردم کرد,سوار ماشین شدیم که برگردیم

خونه. از اونجایی که خیلی ازش میترسیدم وقتی بهم نگاه کرد و متوجه شد که بهش

خیره شدم,سریع نگاهمو ازش گرفتم و سوار ماشین شدم صنلی پشت هم نشستم,

اونم بدون اینکه واکنشی نشون بده فقط رانندگی کرد.

رسیدیم خونه و زودتر از من پیاده شد و رفت توی خونه و پشت سرش منم رفتم.

مامان رو که دیدم لبخند زدم ولی با نگرانی نگاهم کرد: چیزی شده؟؟!

ینی روهان چیزی گفته...؟ ینی گفته تو کافی شاپ چی گذشت؟ یا قیافه ی من داره

زار میزنه؟؟

خودمو زدم به اون راه و با تعجب سرمو تکون دادم که معنی نه رو میداد...

مامان بازم تکرار کرد: تنس اگه اتقاقی افتاده بگو....راستشو بگو....

چند ثانیه به مامان نگاه کردم و بعد دفتر و خودکارمو از توی کیفم دراوردم:

نه مامان چیزی نشده....

نفسشو فوت کرد: پس چرا روهان اونطوری بود....

بعد سرشو تکون داد و یه لبخند زوری زد و یه دست به کمرم کشید: 

برو لباساتو عوض کن و یه ابی به سر و صورتت بزن بعد برو توی اشپزخونه شام بخور.

ما خوردیم ولی برای تو و روهان کنار گذاشتم.

سرمو تکون دادم و یه لبخند زدم و راه افتادم سمت اتاقم,لباسامو عوض کردم و رفتم

که صورتم رو بشورم,وقتی داشتم صورتم رو اب میزدم تمام صحنه ها باز از جلوی

چشمام رد شد....

اخم کردناش..... خیره شدناش.... عصبانی شدناش.... و اون کارش که حسابی

خردم کرد....

ینی چرا اونطوری کرد؟ چرا وقتی پول رو بهش دادم قبول نکرد اما بعد واسه همه حساب

کرد؟ چرا حتی دلش نمیخواست نقش هم بازی کنه....؟ ینی انقد سخته؟

چرا تحمل من انقد باید سخت باشه...؟

یه نفس عمیق کشیدم و رفتم توی اشپزخونه و چشمم به میز افتاد.

یه میز چوبیه عسلی رنگ چهارنفره بود.

مامان دوتا لیوان روی میز گذاشته بود و یه بطری نوشابه هم کنار لیوانا,توی دوتا ظرف

کشک بادمجون ریخته بود و دو طرف میز رو به روی هم گذاشته بود و کنار هر کدوم از

ظرفا یه قاشق چنگال هم بود, نمک و فلفل و سبزی و نون هم وسط میز بود.

شستم پشت میز و دفتر و خودکارم رو گذاشتم روی میز و شروع به خوردن کردم.

تو تمام ده دقه ای که توی اشپزخونه بودم روهان پیداش نبود....

نمیدونم نمیخواست با من سر یه میز بشینه.... یا گشنش نبود...

که احتمالا همون گزینه ی اوله..

نمیخواسته منو تحمل کنه.

اهی کشیدم و ظرفای کثیفم رو جمع کردم و چیدم توی سینک ظرفشویی و بعد یه

کاغذ از دفترم جدا کردم و نوشتم: مرسی مامان.

یه قلب هم کنارش کشیدم و گذاشتمش روی میز اشپزخونه.

میخواستم از اشپزخونه برم بیرون که یهو برگشتم و باز به ظرف غذای روهان خیره شدم.

لبامو روی هم فشار دادم.... چرا تنس؟ مگه خردت نکرد؟ مگه انقد باهات بدرفتار نیس؟

پس چرا تو خوبی؟ چرا تو باهاش خوبی؟ و چرا الان داری به این فکر میکنی که شامش 

رو براش ببری؟؟

نفسمو دادم بیرون و دفتر و خودکارم رو گذاشتم توی جیبم و یه چرخی توی اشپزخونه

زدم تا یه سینی پیدا کردم.

یه لیوان نوشابه ریختم و کشک بادمجون و نون و قاشق رو گذاشتم توی سینی و بعد راه

افتادم سمت اتاقش.

به در اتاقش که رسیدم چند ثانیه ای ایستادم و مکث کردم....

میترسیدم.... از رفتارش....اخماش...از واکنشش....

ولی با اینکه میترسیدم ولی در زدم و چند ثانیه بعد وارد اتاقش شدم.

روهان پشتش به من بود و سرکمدش بود, با شنیدن صدای در چرخید و همزمان گفت:

بلــــه....

ولی وقتی منو دید....

وقتی منو دید بازم اخم کرد و اون اخمای ترسناکش روی پشیونیش نقش بست!

بازم....

با اخم اومد طرفم و با عصبانیت گفت: چرا سرتو میندازی پایین و میای تو اتاق من؟!

چند ثانیه به سینی ای که توی دستم بود نگاه کردم و بعد گذاشتمش روی میزی که اون

سمت اتاقش بود و سریع دفترمو دراوردم و نوشتم: شامت رو اوردم.

دفترمو نگاه کرد و با عصبانیت جواب داد: اگه شام میخواستم خودم میومدم تو اشپزخونه!

از کی تاحالا تو تو فکر منی؟

سرمو انداختم پایین و نوشتم: فکر کردم شاید نخوای با من سر یه میز بشینی....

سرشو کج کرد و یکم گردش رو خم کرد تا صورتم رو ببینه و یکی از ابروهاش رو داد بالا

و همونطور که اون لبخد ترسناکش روی لبش بود گفت:

نه....خوشم اومد! خیلی باهوشی! باریکلا!

لبامو روی هم فشار دادم و چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم....

اومد نزدیک تر و بهم خیره شد و ادامه داد:

تو که انقدر باهوشی با خودت فکر نکردی وقتی باهات سر یه میز نمیشینم پس دلمم 

نمیخواد بیای توی اتاقم؟؟

بغض کردم ولی جلوی اشکامو گرفتم,نوشتم: میخوام یه چیزی بپرسم....

بازم رو گرفت و چرخوندم سمت در و گفت: من با تو حرفی ندارم.

هنوز دستش رو بازم بود که با اون یکی دستم دستش رو فشار دادم و زدمش کنار

و باز چرخیدم سمتمش....

نمیدونم با خودم چی فکر کردم که همچین کاری کردم.... اگه باز بلایی سرم بیاره چی؟

خدید و با چشمای گرد گفت: شجاع شدی!

دوباره سریع نوشتم: به سوالام جواب بده.

چشماشو بست و نفسشو فوت کرد و بعد از باز کردن چشماش با جفت دستاش

بازوهام رو گرفت و با عصبانیت گفت:

همین الان از اتاقم برو بیرون تا بلایی سرت نیاوردم!

خب مسلما ترسیده بودم,قلبم تند تند میزد, کف دستم عرق کرده بود و تن میلرزید...

ولی ایستادم....باید میپرسیدم...باید میفهمیدم...

باید میفهمیدم که گناه من چیه و دلیل این رفتاراش چیه...

ایستادم و بهش خیره شدم و تکون نخوردم,بازو هام رو ول کرد:

خیله خب....اگه تو نمیری من میرم!

بعد خواست بره سمت در که ایستادم جلوش. رفت سمت راست و خواست رد شه ولی

بازم ایستادم جلوش,رفت سمت چپ ولی من بازم سریع ایستادم جلوش.

کلافه شد و چشماشو بست و لبشو گا کرفت و بعد نگام کرد و با کلافگی گفت:

چیه!

بالاخره راضی شد....سریع تو دفترم نوشتم:

من چکار کردم که این رفتارو باهام میکنی؟ چرا انقد ازم متنفری؟ چرا حضورم انقد اذیتت

میکنه؟ من کاری کردم؟

پوزخندی زد: چیه نکنه دوست داری ابجی صداش کنم و از اومدنت خوشحال شم؟ باید

دوستت داشته باشم؟؟ یه روزه اومدی ولی هنوز نیومده همه چیز رو بهم ریختی!

بعضم بیشتر شد و گلوم درد گرفت...اشکام همچنان توی چشمام چمع شده بود....

با دستای لرزون نوشتم: چکار کردم...؟ چکار کردم که انقد عصبانی هستی؟

و بعد با چشمای پر از اشکم به چشمای عصبیش خیره شدم....

با عصبانیت جواب داد: چکار کردی؟ چکار نکردی!!! ماشینو به نامت زدن! ماشینی که

باید مال من میشد!! نرسیده یه گوشی صاحب شدی! لباسای گرون! پول تو جیبی!

دیگه چی میخوای بشه؟!

میخوای اینارو ببینم و خوشحال باشم؟؟! از همه مهمتر اینکه جامو تنگ کردی! پیش 

همه عزیز شدی!! داری جای منو میگیری!! دیگه کسی به من توجه نمیکنه! تو لیاقت

خانواده ی مارو نداری! تو یه دختر ......

به اینجا که رسید اشکام ریختن و سرمو انداختم پایین که دیگه حرکت لب هاش رو 

نبینم و نفهمم چی میگه...

چون نمیخواستم بیشتر از این قلبم بشکنه....

سریع دستشو با عصبانیت زد زیر چونم و با چشمای عصبیش نگام کرد:

نگام کن!! وقتی سوال میپرسی تا تهشو گوش بده! چیه؟ میخوای از واقعیت فرار کنی؟

ببین تو هرکاریم کنی بی پدر و مادری....یکی که از بهزیستی اومده! تو بین ما جا نداری!

من نمیتونم قبولت کنم میفهمی؟! با بدبخت بیچاره ها مشکل دارم!!!

همونطور که چونم رو محکم با دستش گرفته بود تا به صورتش نگاه کنم اشکام بیشتر 

ریختن و دیگه جلوشون رو گرفتن واقعا سخت شده بود....

با عصبانیت محکم دستشو زدم کنار و همونطور که اشکام سر میخوردن روی لپام پشتم

 رو کردم به روهان و دوییدم سمت در اتاقش و رفتم بیرون و محکم درو کوبیدم بهم....







اینم از این پارت

منتظر نظراتتون هستــــم ^_^




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 10 اسفند 1394 ] [ 11:15 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه