تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 10
سلام سلامـــــــــــ

بعد از یه غیبت طولانی برگشتـــم ببخشید سرم خیلی شلوغ بود

بفرمایید ادامــــه

نظر فرامـــوش نشه ها...









" Part 10 "



اروم سرمو تکون دادم و به کیهان نگاه کردم و سعی کردم دیگه با روهان چشم تو چشم نشم که یهو

از جاش بلند شد و با عصبانیت از میز دور شد...

دستام شروع به لرزیدن کرد و قلبم شروع به تند زدن....

همه نگاها دنبال روهان رفت, کیهان , ماکان و ترمه. تنها کسی که از ترس به زمین ذل زده بود و هیچ تکونی

نمیخورد من بودم....

ترمه چشماشو چرخوند و از جاش بلند شد: میرم ببینم این چه مرگشه! 

 بعد اونم از ما دور شد.....

انگشتامو بهم فشار دادم و سعی کردم ترس و دلهرم رو روی دستم خالی کنم...لبمو گاز گرفتم و نفسمو

فوت کردم....

کیهان سرشو خم کرد تا بتونه صورتم رو ببینه. با یه حالت گیج روی صورتش گفت: تنس خوبی؟

سریع سرمو تکون دادم و کیهان دستش رو گذاشت روی بازوم و گفت: نترس چیزی نیست. روهان همین

طوریه...الان میاد.

میدونستم....میدونستم اینجوری میشه.... نباید میومدم....







" روهان "

هه.... اولش که میاد توی این خونه.... بعدش عزیز دل همه میشه.... بعدش براش کلی خرید میکنن و 

چیزای گرون میخرن... بعدش ماشین به نامش میشه.... بعدشم که براش گوشی اخرین مدل میخرن!

دیگه چجوری میتونست جامو بگیره؟! دختره ی ....

گوشیش رو از تو کیفش درمیاره و جلوی من حسابی نشونش میده... که چی؟ مال خودمو به رخ خودم

میکشی؟ ینی الان مثلا میخوای گوشیتو به کیهان نشون بدی؟ یا حرص منو در بیاری؟

اصلا کی گفت تو بیای اینجا؟! چرا خودتو دعوت کردی؟! کی گفته توهم میتونی جزئی از جمع ما باشی؟

با حرص نگاش کردم و بعد از جام بلند شدم و با قدمای محکم و با عصبانیت از میز دور شدم...

محکم نفسمو فوت کردم و همونطور که لبمو گاز میگرفتم رفتم سمت سرویس بهداشتی کافی شاپ.

جلوی اینه ایستادم و دوتا دستامو به روشویی تکیه دادم و با اخم خودمو تو اینه نگاه کردم...

باز لبمو گاز گرفتم و چشمامو بستم....

ببین یه دختره نیم وجبی چجوری اعصاب منو بهم میریزه!!!

شیر ابو با عصبانیت باز کردم و بازم چند ثانیه به اینه ذل زدم و بعد خم شدم و تو دوتا دستام اب ریختم و

محکم زدم به صورتم....

روهان بیخیال! ارزششو نداره که انقدر اعصاب خودتو بهم بریزی!

ولی نمیشد....خونم به جوش اومده بود! نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.... حرص تموم وجودمو گرفته بود...

مشتمو کوبیدم روی روشویی و همون لحظه بود که ترمه اومد داخل سرویس بهداشتی....

نگاش کردم و یکی از ابروهامو دادم بالا: خیلی شجاع شدی که سرتو میندازی پایین و میای تو دست شویی

مردونه ترمه خانوم!

چشماشو چرخوند: من بیشتر نگران رفتار بچگانه ی توام تا شجاعت خودم اقای خودشیفته!

سرمو تکون دادم: ترمه تو دیگه شروع نکن! از بابام حسابی از این حرفا شنیدم دیگه از تو نمیخوام بشنوم...

ترمه سرشو تکون داد و اومد نزدیک تر: ولی متاسفانه باید بشنوی! این چه رفتاریه؟! ینی تو خودت گوشی 

نداری؟! یا ندید پدیدی؟ این همه سال مگه چیزی واست کم گذاشتن که الان به تنس حسودی میکنی؟بابا

چرا نمیفهمی....از بهزیستی اومده!

با اخم سرمو تکون دادم: دقیقا! از بهزیستی اومده! واسه همینه که بین ما جایی نداره!

ترمه نفسشو فوت کرد: روهان! منظورم این نبود!!! منطورم اینه که....

پریدم تو حرفش: میدونم منظورت چیه!

اخم کرد: وقتی دارم حرف میزنم نپر تو حــ...

عصبانی بودم...حوصله نداشتم...ترمه هم داشت پیله میکرد... با بی حوصلگی گفتم:

ترمه...حوصله ندارم بس کن! اصلا کی به تو گفت زنگ بزنی به کیهان بره دنبال تنس؟

بیشتر اخم کرد: چی؟ چرا چرت و پرت بلغور میکنی؟

چشمامو ریز کردم: ترمه خودتو نزن به اون راه! وقتی یه بار؛دوبار؛ سه بار گفتی باهامون بیاد گفتم نه باید

گوش بدی! دلیلی نداره زنگ بزنی به کیهان بهش بگی بیاد دنبال تنس!

بهم ذل زد و بعد لبشو گاز گرفت: من بهش زنگ نزدم. قبل از اینکه اون حرفای مسخرت از دهنت بیان بیرون

اول مزه مزشون کن! وقتی از هیچی خبر نداری الکی چرندیات نباف بهم! همش فک میکنی همه چیو میدونی

و فقط تویی و تویی و تو! خودخواهِ خودشیفته!

و بعد با عصبانیت پشتش رو به من کرد و از دست شویی رفت بیرون...

من که تازه فهمیده بودم کار ترمه نبوده حسابی گیج شده بودم...

زبونمو تو دهنم چرخوندم و لبامو تر کردم و سرمو تکون دادم و بعد صداش کردم: ترمه صب کن! ترمه!

و بعد دنبالش رفتم. 

زودتر از من به میز رسید و سر جاش نشست... یه نفس عمیق کشیدم و بدون این که چیزی بگم منم 

نشستم. ترمه پشتش رو به من کرد و گرفتار صحبت کردن با ماکان شد...

اه! همه چیز داره دست به دست هم میده تا روزم خراب شه!







" تنسگل "


روهان برگشت....به لطف ترمه....نمیدونم ترمه چی بهش گفت اما چند دقه بعد ترمه برگشت و گشت سرش

هم روهان اومد....

جفتشون سرجاشون نشستن و من همچنان تو شک بودم...

کیهان که میخواست حواسمو پرت کنه خم شد سمتم و داشت کار کردن با گوشی رو بهم یاد میداد...

تمام مدت به کیهان نگاه میکردم و جرات نداشتم حتی یه سانت سرمو تکون بدم و به روهان نگاه بندازم.

اخه من که کاری به کارش ندارم! ینی انقد جاشو تنگ میکنم؟! اووووف....

کیهان شماره ی خودش و ماکان و ترمه و پدرجون رو واسم وارد کرد و یکم کار با گوشی رو بهم یاد داد.

کم کم سفارش هامون رو واسمون اوردن و شروع کردیم به خوردن نوشیدنی هامون...

داشتم تو گوشیم رو میگشتم که متوجه شدم کیهان شماره ی روهان رو واسم وارد نکرده...

همونطور که نوشیدنیم رو تو دست چپم گرفته بودم با دست راستم خودکارو گرفتم و توی دفترم نوشتم:

شماره ی روهان رو برام وارد نمیکنی؟

جملمو خوند و یکم ابروهاشو بهم گره زد و بعد خندید. بعد خودکار رو ازم گرفت و اونم با همون حالت

 توی دفترم نوشت: واسه چی میخوای؟ مگه نمیبینی چجوری باهات رفتار میکنه؟

یه نفس عمیق کشیدم و نوشتم: میدونم....ولی روهان داداشمه.

کیهان چند ثانیه به جملم چشم دوخت و بعد یه لبخند کوچولو زد و نگام کرد, منم فقط با تعجب نگاش کردم.

گفت: گوشیتو بده برات وارد کنم.

خلاصه شماره ی روهان هم واسم وارد کرد و بعد ترمه اومد پیشم و ازم خواست باهم بریم پیش تابلویی که

دم در بود و ماهم روی کاغ یادداشت ها خاطره بنویسیم. منم با خوشحالی قبول کردم و کیف و موبایلم رو

گذاشتم و نوشیدنیم رو برداشتم و با ترمه باهم رفتیم.







" روهان "


هنوز کفری بودم..هنوز عصبانی بودم...عصبانیتمم رو ترمه خالی کردم حالا باید بعدا کلیم نازشو بکشم....

اگه کار ترمه نبود پس کار کی بود؟ کیهان....؟ یا مامان....؟

اخه چرا نمیتونم از دست این دختر خلاص شم! چرا باید همش برنامه هامو خراب کنه؟! چرا هرجا میرم

میاد؟! از یه طرف میندازمش بیرون از یه طرف دیگه همه پاسش میدن داخل! کی وقت کردن هماهنگ

کنن که اینم بیاد؟!! کیهان هم که از خدا خواسته...اه!

حداقل اگه تو خونه باید تحملش کنم بزارین بیرون از خونه دیگه از دستش راحت باشم!!! اوووووف!

بازم یه نگاه بهش انداختم...بازم با کیهان سرگرم شده بود و بازم اون گوشیش رو از کیفش اورد بیرون...

خوبه...خوبه!! اخه این ندید پدید رو چه به گوشی؟!

همه توجه ها سمتشه! فقط کم مونده من محو شم!

از ترس دیگه جرات نداشت نگام کنه....خب حقم داره.... ترسو! سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت

باشم و خودمو با یه چیز دیگه سرگرم کنم.... اینجوری راحت ترم...

پیش خدمت اومد و سفارشامون رو اورد و شروع کردیم به خوردن چیز میزایی که سفارش داده بودیم...

یکمی از نوشیدنیم خوردم و بعد چرخیدم سمت ترمه و صداش زدم: ترمه...

حتی سرش رو برنگردوند نگام کنه, فقط با گوشه ی چشمش نگام کرد و با یه لحن عصبی گفت: چیه.

اروم نفسمو دادم بیرون و اروم گفتم هیچی.

نوشیدنیم رو گذاشتم روی میز و به صندلی تکیه دادم و ارنجم رو به دسته ی صندلی تکیه دادم و دستمو

مشت کردم و سرمو بهش تکیه دادم و به تنس و کیهان ذل زدم.

ترمه فسشو فوت کرد و چرخید سمتم و نزدیکم شد و یکی از ابروهاشو داد بالا و نزدیک صورتم گفت:

چیه؟ باز که مثل برج زهرماری! ببخشیدم خوب چیزیه ها...ادم گند که میزنه جمش میکنه...میدونی؟

با گوشه ی چشمم بهش نگاه کردم و بازم به تنس نگاه کردم و چیزی نگفتم....

لباشو جمع کرد: اگه من میدونستم از این خودخواه بودنت چی نصیبت میشه خیلی خوب میشد! اصلا

چرا اینجوری ذل میزنی به تنس؟ چکار به تو داره؟! با کیهان اومده....اگه با تو اومده بود که....

بعد چشماشو چرخوند و از جاش بلند شد و با تنسگل رفتن سمت تابلویی که کنار در کافی شاپ بود.

نوشیدنیم رو برداشتم و یه قلوپ خوردم و باز گذاشتمش روی میز و به ترمه و تنس که اون طرف کافی شاپ بودن

ذل زدم...گرفتار خندیدن بودن...

کیهان دفتر تنسگل رو از روی میز برداشت و یکی از ورقه هاش رو کند و مچالش کرد و شوتش کرد سمت من.

خورد به قفسه ی سینم و افتاد روی پام, خندیدم: این چیه؟

یه لبخند زد: مدرک مظلومییت خواهرت.

ابروهامو دادم بالا و کاغذ رو باز کردم و یکم صافو صوفش کردم...

" شماره ی روهان رو برام وارد نمیکنی؟ "

" واسه چی میخوای؟ مگه نمیبینی چجوری باهات رفتار میکنه؟ "

" میدونم... ولی روهان داداشمه. "

داداشمه...دا...دا...شمه....

هه! یه پورخند زدم و کاغذو مچاله کردم و شوتش کردم سمت کیهان.

کیهان بازم شروع به حرف زدن کر: بابا انقد باهاش بد نباش دیگه ببین بعد از این رفتارات بازم بهت

 میگه داداش!

زبونمو چرخوندم و لبمو خیس کردم: چقدرم که واسه من مهمه!

بعد سرمو چرخوندم سمت پنجره و به خیابون ذل زدم....

چرا همه دوسش دارن؟! چرا همه بهش اهمیت میدن؟! چرا چرا چرا!!!

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم و موقع رفتن شد..همه کلی کیک و نوشیدنی خورده بودیم و

 حالا به صندلی هامون تکیه داده بودم....

تنسگل همچنان از ترس سرشو پایین انداخته بود و بهم نگاه نمیکرد...

کیهان یهو گفت: خب دیگه...حساب کنیم بریم خونه هامون....امشب مهمون روهان!

و بعد خودش و ترمه و ماکان خندیدن.

من که هنوز از حضور تنس عصبانی بودم با بی حوصلگی گفتم: هرکی دنگ خودش رو حساب کنه.

 من فقط واسه  ترمه حساب میکنم.

ماکان به صندلی تکیه داد و یکی از ابروهاش رو داد بالا و با یه نیشخند گفت:

پس اگه قرار باشه هرکی دنگ خودشو حساب کنه....کی واسه تنس حساب میکنه...؟

همه با نگرانی بهم نگاه کردن...ولی من فقط به تنس نگاه میکردم که با ترس و نگرانی به لبای

 ماکان چشم دوخته بود.

یهو ترمه و کیهان باهم گفتن: من!

ماکان بازم با نیشخند ادامه داد: چه سوالی کردما....خب معلومه داداشش واسش حساب 

میکنه...مگه نه روهان؟

ترمه و کیهان سراشون رو چرخوند سمتم و منتظر شدن حرف بزنم تنس هم با ترس و لرز 

بهم نگاه میکرد....

سرمو کج کردم و یکی از ابروهامو دادم بالا: چرا من باید واسش حساب کنم؟ مگه من چه

 نسبتی باهاش دارم؟

ترمه چشماشو گرد کرد و بهم نگاه کرد: روهانننن....!

کیهان من من کرد: من...من حساب میکنم! تنسگل با من اومده...مهمون منه...

سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم: هرکاری دوست دارین بکنین. به من ربطی نداره.

بعد به سمت پیشخوان کافی شاپ حرکت کردم, تنسگل پشت سرم از جاش بلند شد و

 دنبالم اومد.

بدون اینکه بهش توجه کنم به راهم ادامه دادم تا اینکه انقدر قدم هاش رو تند کرد که بهم

 رسید و اروم بازوم رو گرفت.

چرخیدم سمتش و همونطور که اخم کرده بودم به صورتش نگاه کردم و ترس رو توی اون

 چشمای عجیبش دیدم...

اب دهنشو قورت دادو اروم بازوم رو ول کرد و سریع دفترش رو بالا اورد و شروع به نوشتن کرد و

 چد ثانیه بعد دفترو گرفت سمت من و با یه صورت نگران منتظر شد من بخونمش....

" من یه مقدار پول دارم..... اونارو میدم به تو. میدونم دوست نداری واسه منم حساب کنی...

ولی حداقل یه جوری رفتار کن انگار اینکارو کردی..."

و بعد از تو کیفش پولاش رو اورد بیرون و گرفت سمت من.

پوزخند زدم, چقدر این دختر پررو و موزیه! میخواد خودش رو جای خواهرم بزاره! فکر کرده محتاج

 پولشم یا چی؟!

داره پول خودمو به رخ خودم میکشه؟! دختره ی ندید پدید...

بار اوله چشمش به چهارتا ده تومنی میخوره دست و پاشو گم کرده  و میخواد بگه من پول دارم!

 چه انتظاراتی هم داره! که پولو ازش بگیرم و یه جور رفتار کنم که انگار خودم براش حساب کردم!

لبمو گاز گرفتم و با عصبانیت بهش نگاه کردم....

چندباری پلک زد و پولاروی گذاشت توی دستم و زیر لب گفت: لطفا...

به اون چشمای مظلوم عجیب غریبش نگاه کردم و بعد دفترش که تو دستم بود رو ول کردم

 و محکم خورد زمین.

چند ثانیه ای بهم نگاه کرد و بعد خم شد که دفترشو برداره. منم روی زانوهام خم شدم و

 یکی از ارنج هامو به زانوم تکیه دادم و سرمو کج کردم و نگاش کردم, سرش رو اورد بالا و با ترس

 و تعجب با یه صورت گیج بهم نگاه کرد.

یه لبخند بهش زدم و پولاش رو انداختم جلوی پاش و بعد از جام بلند شدم و بی توجه بهش

 رفتم سمت پیشخوان....








ایم از این پارت....

امیدوارم خوشتون اومده باشه و منتظر نظراتون هستم

بچه ها من دارم یکی دو روز میرم مسافرت و برف بازی ( جاتون خالی)

 و فک نکنم این اخر هفته بتونم براتون اپ کنم

اما هرموقه بتونم قول میدم بیام و پارت جدید رو بزارم....

تا موقعی که برگردم, خدافــــظ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ سه شنبه 27 بهمن 1394 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه