تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 9
سلام دوستای خوبم

دهه ی فجر رو به همتون تبریک میگم و همتون رو به خوندن پارت نهم داستان دعوت میکنم

تشریف ببرید ادامـــــــــــــــــه

نظر فراموش نشـــــه








" Part 9 "



قاب های بزرگ و کوچیک یکی از دیوار های

سالن رو پوشونده بودن....

از بالای دیوار تا پایینش میرسیدن.... عکس های جور واجور...

ایستادم و بهشون چشم دوختم.... عکس های کیهان...روهان...ترمه....ماکان...عمه ها و عمو محمد...

مامان و بابا.... مادرجون و پدرجون... و یه دختری که نمیشناختمش اما حدس میزدم دختر عمو محمد باشه,

نغمه.

عکس از بچگی های نوه ها بود تا الان که بزرگ شده بودن...عکس های دسته جمعی....

با کل خانواده....یا نوه ها با هم.... عمه ها و عمو و مامان و بابا با مادرجون و پدرجون...

دلم میخواست ساعت بشینم و نگاشون کنم....

ولی بیشتر دلم میخواست منم تو این قاب ها باشم...
ُّ



"روهان "

ساعت 7 عصر بود , حموم رفته بودم و حالا جلوی اینه گرفتار مرتب کردن موهام بودم. ژل رو برداشتم

و یکم زدم به موهام و یه پیچ و تابی بهش دادم و زدمش بالا. بعد شروع کردم به عوض کردن لباسام.

یه شلوار خاکستری رنگ پوشیدم با یه لباس استین بلند سفید و یه کت سورمه ای روش. یکم استین

هامو زدم بالا و یه ساعت مشکی انداختم دستم و داشتم جوراب میپوشیدم که گوشیم زنگ زدو

" اردک زشت " 

اسمشو که دیدم خندیدم و گوشی رو برداشتم: الو؟

_ الو روهان؟

خدیدم: جونم اردک زشت.

_ ایش! اردک خودتی! مسخره!

بازم خندیدم: بلـــــه؟

با همو لحن عصبیش گفت: کی تشریفتون فرما میشه اقای خودشیفته؟

_ مگه اماده ای؟

_ بله! سه ساعته منتظر شمام.

_ اخه از بس همیشه طولش میدی گفتم حتما اماده نیستی...!

_ عـــه!! من کی طولش دادم؟! چرند نگو!

_ والا! انگار شاهزادت با اسب سفید میخواد بیاد دنبالت که اقدر طولش میدی!

_ الان خواستی بگی خودت شاهزاده ای یا من پرنسسم؟

خندیدم: هیچ کدوم. خواستم بگم سه ساعت پشت اون میز ارایش نکی چون هر کاری هم بکنی بازم

اردک زشتی!

کفری شد: روهااااااان! اصن قطع میکنم! نمیام!

و داشت قطع میکرد که گفتم: باشه بابا! قهر نکن! ناز نازو! ته تغاری هستی دیگه....لوست کردن!

_ اره تا چشات دراد!

با خنده سرمو تکون دادم: 20 دقه دیگه اونجام. رسیدم زنگ میزنم.

با عصبانیت گفت: خدافظ!

و قبل از اینکه فرصت بده چیزی بگم قطع کرد. گوشی رو از کنار گوشم برداشتم و به صفحه ی گوشیم

 نگاه کردم و خندیدم. بعد داشتم جوراب میپوشیدم که مامان در زد و اومد داخل اتاق: کجا میری روهان؟

همونطور که جوراب میپوشیدم به مامان نگاه کردم: داریم با بچه ها میریم بیرون.

_ ماشینو میبری؟

- اره. به بابا هم گفتم.

_ خب صبر کن به تنسم بگم اماده شه باهاتون بیاد. تنهایی حوصلش سر میره.

_ نه مادر من! چی چی بیاد؟ من مسئولیت دختر شمارو قبول نمیکنم! اصلا هم حوصلشو ندارم! بچه داری

هم بلد نیستم!

_ بچه داری چیه روهان! تنس 16 سالشه!

از جام بلند شدم و گوشی و کارت اعتباریمو برداشتم  و گفتم:

مامان من اون دختره رو با خودم هیچ جا نمیبرم.

_ اون دختره نه روهان! خواهرت!

_ اون خواهر من نیست. جایی هم نمیبرمش. ترمه هم کلی اصرار کرد بیارمش ولی امکان نداره.

_ باز به ترمه! از تو که بخاری بلند نمیشه!

سرمو تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون و کلید ماشین رو از تو جا کلیدی بالای جا کفشی برداشتم و بلند 

گفتم: خدافظ.





" تنسگل "

تو اتاقم بودم و گرفتار نوشتن خاطراتم توی یه دفتر خوشکل که مامان اسم خریده بود شده بودم....

 امروز با خانواده ی جدیدم اشنا شدم...."

"ترمه .... کیهان .... ماکان ......"

ترمه همسن منه و گرافیک میخونه...ماکان 20 سالشه و دانشگاه میره.... کیهان 17 سالشه و

 معماری میخونه....روهان هم که 18 سالشه و مثل خودم ریاضی میخونه....

بعد رفتم سراغ دفترچم که کیهان توش واسم نامه نوشته بود و کاغذش رو کندم و گذاشتم لای دفترم.

همون لحظه مامان اومد توی اتاق و همونطور که ی لبخند شیطون رو لبش بود گفت: تنس بیا اینجا یه دقه.

با تعجب از جام بلند شدم و رفتم سمت مامان و منتظر شدم بگه چیشده.

با خنده گفت: ترمه و کیهان و روهان و ماکان دارن میرن بیرون. روهان الان رفت , من زنگ زدم کیهان سر 

راهش بیاد دنبالت.

خندیدم و دفترچم رو برداشتم و وشتم: مزاحمشون نیستم؟

جواب داد: نه عزیزم! مزاحم چرا؟ تازه کیهان خیلی هم خوشحال شد. بیا کم کم اماده شو که میاد الانا.

خدیدم و سرم تکون دادم. مامان لباسامو واسم اماده کرد و کمکم کرد یکم ارایش کم و بعد رفت بیرون

و من شروع کردم به پوشیدن لباسام. یه شلوار مشکی پوشیدم با یه بارونی سبز لجنی که کلاه داشت و 

دورتا دور کلاهش خز کرمی و قهوه ای داشت. موهام رو بالا بستم و چتری هام رو ریختم سمت چپ و 

جورابم رو پوشیدم و کیفی که مامان واسم گذاشته بود رو زدم سر کولم. 

مامان باز اومد داخل اتاق و یه گوشی گرفت سمتم: تنسگل اینو واسه تو خریدم. اگه کاری داشتی

 میتونی بهمون پیام بدی. شماره ی من و بابا توشه. 

و بعد یکم هم پول بهم داد: اینم ببر که اگه یه وقت لازم شد دست خالی نباشی.

به پولا و گوشی نگاه کردم و بعد به مامان و تو دفترچم وشتم: مامان چرا انقدر زحمت کشیدین؟!

 من پول لازم ندارم که...چیزی نمیخوام!

مامان لبخندی زد: شاید لازم شد عزیزم. باشه پیشت. سریع شالتو بپوش که الان کیهان میاد.

و بعد یه دست به صورتم کشید و رفت بیرون.

بازم به گوشی و پولا نگاه کردم و یه لبخند زدم: مرسی مامان...

نفسمو فوت کردم و گذاشتمشون توی کیف مشکی رنگ کوچولوم و یه طرفه انداختمش و شالم رو 

سرم کردم و داشتم میومد بیرون که کیهان اومد داخل اتاقم.

با دیدنش لبخند زدم و براش دست تکون دادم.

 اومد طرفم و با لبخند گفت: سلام گل گلی! چطوررررری؟

خندیدم و زیر لب گفتم: خوبم.

ابروهاشو داد بالا و با خنده گفت: تیپ زدی...کلک!

خندیدم و به خودم یه نگاه انداختم و بعد به کیهان نگاه کردم. یه شلوار جین پوشیده بود با یه
 
پیرهن استین بلند سفید و یه کاپشن خردلی رنگ که کلاهم داشت روش پوشیده بود. یدونه

 از اون کفش گنده ها هم رنگ کاپشنش پاش بود.

یه لبخند شیطون زدمو بهش اشاره کردم و ابروهامو دادم بالا که ینی "توهم تیپ زدی!"

خندید: جدی؟

سرمو تکون دادم و گفت:مگر ایکه تو بم بگی خوشتیپ! بقیه که بی بخارن!

بعد دوتایی خندیدم. کفشمو از توی کمد برداشتم و توی دستم گرفتم و باهم از اتاق اومدیم بیرون.

با مامان خدافظی کردیم و از در خونه رفتیم بیرون. خم شدم که کفشمو بپوشم و کیفم از روی کولم

 افتاد.

خواستم برش دارم که کیهن برش داشت و گت: میگیرمش. تو کفش بپوش.

لبخند زدم و کفشمو پوشیدم و بعد صاف ایستادم. کیهان کیفو داد دستم: بریم؟

کیفم رو زدم سر کولم و سرمو تکون دادم. رفتیم و از در حیاط رد شدیم و به ماشینشون که اونور خیابون

 پارک شده بود رسیدیم.

کیهان با لبخد در ماشینو برام باز کرد, یه لبخند زدم و نگاش کردم و زیر لب گفتم مرسی.

همونطور که لبخند میزد ابروهاشو داد بالا و سرشو کج کرد و گفت: خواهش میکنم.

خلاصه سوار شدم و صندلی پشت نشستم و کیهان هم خودش جلو نشست کنار ماکان که پشت فرمون

بود. ماکان سرش رو چرخوند و و نگام کرد و چد ثانیه چیزی نگفت و فقط به صورتم ذل زد, بعد یهو لبخند زد

و گفت: سلام.

بعد از ایکه حسابی گیج و ویج و با تعجب نگاش کردم سرمو تکون دادم و زیر لب گفتم: سلام.

کیهان همونطور که صندلی جلو نشسته بود برگشت پشت و با همون لبخندش گفت: بریم؟

یه لبخند زدمو سرمو تکون دادم.

رسیدیم به کافی شاپی که قرار بود بریم. از ماشین پیاده شدیم و وارد کافی شاپ شدیم.

از در که وارد شدیم حسابی کافی شاپ رو برانداز کردم... یه کافی شاپ خیلی بزرگ و میشه گفت

حدودا تاریک بود و بوی قهوه همه جارو پر کرده بود....

کلی دستگاه قهوه سازی و شیرینی های جور واجور پشت پیشخوان کافی شاپ بود... لامپ هایی که 

قوری شکل بودن و رنگای مختلفی داشتن از سقف کافی شاپ اویزون شده بودن و یکم کافی شاپ

رو از تو حالت تاریکی در میاوردن.... یه طرف کافی شاپ کامل شیشه بود و میشد از ونجا خیابون رو دید.

یه سری میز و صندلی هم کنارش چیده شده بود. اون طرف تر یه تخته سیاه خیلی بزرگ روی دیوار

وصل شده بود که با گچ های رنگی روش نقاشی کشیده بودن و یه چیزایی هم نوشته بودن...

کنار در ورودی یه تابلوی حدودا بزرگ بود که کلی کاغذ یادداشت رنگی رنگی روش چسبیده بود و کلی

چیز میز روشون نوشته شده بود. 

یه پله هم گوشه ی کافی شاپ بود که به طبقه ی بالا راه داشت و گلدون های کوچولوی رنگی رنگی

تو راه پلش چیده شده بود.

یکم چشمامو چرخوندم و دنبال روهان گشتم...اخه مامان گفته بود اون و ترمه هم اینجان....

داشتم میگشتم که کیهان با انگشتش به یه نقطه اشاره کرد, نوک انگشتش رو دنبال کردم و روهان و 

ترمه رو دیدم که پشت یه میز گرد, کنار پنجره ی بزرگ کافی شاپ نشسته بودن.

ترمه رو که دیدم یه لبخند زدم...ایول...چه خوبه که ترمه هم هست :)

رفتیم و به میزی که پشتش نشسته بودن نزدیک شدیم,کیها روهان رو صدا زد و روهان که پشتش به ما

 بود همونطور که لبخد میزد چرخید و وقتی منو دید لبخندش رو لبش ماسید....

چند ثانیه بدون هیچ حالتی روی صورتش فقط بهم ذل زد و بعد بدون اینکه چیزی بگه چرخید و باز پشتش 

رو به ما کرد.

لبامو روی هم فشار دادم و چیزی نگفتم. ترمه که سرش تو گوشیش بود,گوشیش رو گذاشت کنار و تازه

منو دید که با کیهان و ماکان اومدم و یه لبخند بزرگ رو لبش نقش بست و با خوشحالی و شوق و ذوق

واسم دست تکون داد. منم لبخند زدم و دست تکون دادم.

رفتیم و ماهم نشستیم. روهان با اخم از جاش بلند شد و جاش رو عوض کرد و رفت کنار ترمه نشست.

ماکان هم اونطرف روهان نشست. من و کیهان هم رو به روی روهان و ترمه,کنار هم نشستیم.

یه لحظه یه نگاه به روهان انداختم و باز هم با اخمای ترسناکش روبه رو شدم....

به صندلیش تکیه داده بود و دوتا دستاش رو روی دسته های صندلی گذاشته بود, یکم سرش رو به 

سمت پایین خم کرده بود و ابروهای قهوه ای رنگش بهم گره خورده بودن.... 

محکم نفس میکشید و با عصبانیت به من نگاه میکرد....داشت با اون نگاهش قورتم میداد....

تا صورتش رو دیدم سریع نگاهمو ازش گرفتم و سرم رو انداختم پایین.

ماکان و ترمه سرگرم حرف زدن شدن و کیهان هم به روهان که با عصبانیت به من ذل زده بود نگاه میکرد.

خواست جو رو عوض کنه واسه همین اروم با ارنجش زد به دستم, سرم رو اوردم بالا و نگاش کردم, زیر

لب گفت: کجایی؟ ول کن روهانو...تو با من اومدی.

سرمو تکون دادم و یه لبخند کوچولو زدم. منو کیهان هم باهم سرگرم شدیم و ترمه و روهان و کیهان هم

گرم حرف زد شدن و میشه گفت روهان هم از تو حالت عصبی یکمی خارج شد....

پیش خدمت اومد و سفارش گرفت, کیهان هم گفت خودش واسم کلی چیز میز خوشمزه سفارش میده

و بهش اعتماد کنم.

خلاصه پیش خدمت سفارش هامون رو گرفت و رفت.

دفترچم رو دراوردم و توش نوشتم: برام شماره ی خودت رو وارد گوشیم میکنی؟

 و بعد دفترو دادم دستش و از توی کیفم گوشیم رو دراوردم و گرفتم طرفش.

وقتی گوشیم رو دراوردم یه لحظه چشمم به روهان افتاد که با حرص و عصبانیت به گوشیم نگاه میکرد

و لباشو بهم فشار میداد....

ترسیدم...خواستم گوشیم رو بکشم عقب و بزارم توی کیفم که کیهان ازم گرفتش و با خنده گفت: موبایل

خریدی! مبارک باشـــــه!!!! به به....

یه بار دیگه به روهان نگاه کردم و بعد همونطور که دستم میلرزید تو دفترم نوشتم: مامان واسم خریده...

کیهان سرشو تکون داد: دست زندایی ستاره درد نکنه! بیا شماره هارو واست وارد کنم...

اروم سرمو تکون دادم و به کیهان نگاه کردم و سعی کردم دیگه با روهان چشم تو چشم نشم که یهو

از جاش بلند شد و با عصبانیت از میز دور شد...

دستام شروع به لرزیدن کرد و قلبم شروع به تند زدن....

همه نگاها دنبال روهان رفت, کیهان , ماکان و ترمه. تنها کسی که از ترس به زمین ذل زده بود و هیچ تکونی

نمیخورد من بودم....

ترمه چشماشو چرخوند و از جاش بلند شد: میرم ببینم این چه مرگشه! 

 بعد اونم از ما دور شد.....

انگشتامو بهم فشار دادم و سعی کردم ترس و دلهرم رو روی دستم خالی کنم...لبمو گاز گرفتم و نفسمو

فوت کردم....

کیهان سرشو خم کرد تا بتونه صورتم رو ببینه. با یه حالت گیج روی صورتش گفت: تنس خوبی؟

سریع سرمو تکون دادم و کیهان دستش رو گذاشت روی بازوم و گفت: نترس چیزی نیست. روهان همین

طوریه...الان میاد.

میدونستم....میدونستم اینجوری میشه.... نباید میومدم....









اینم از پارت نهم امیدوارم خوشتون اومده باشه

منتظر نظراتون هستم مثل همیشه

ببخشید اگه کم بود




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ 10:31 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه