تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 8
سلام سلام

بالاخره اومدم تا براتون پارت جدید این داستان رو بزارم

بفرمایید ادامـــــــــــــــــــه....

نظر یادتون نـــــره







"Part 8"




بعد قاشق من رو برداشت و زد تو بستنی و اماده ی شلیک بستنی شد.

منم فقط سرجام نشسته بودم و از خنده غش کرده بودم روی میز.

انقدر دور میز چرخیدن تا بالاخره خسته شدن و اخر ترمه قاشقی رو که پر از بستنی کرده بود

 رو با انگشتش کشید و بستنی رو به سمت کیهان نشونه گرفت.

ولی کیهان جا خالی داد و روهان از بخت بدش پشت سر کیهان ظاهر شد.....

منو ترمه و کیهان یه لحظه ساکت شدیم و سه تایی سرهامو رو چرخوندیم سمت روهان و با

چشمای گرد بهش نگاه کردیم....

یه تیکه بستنی به صورتش چسبید و بعد اروم اروم از روی صورتش لیز خورد و ریخت روی زمین.

همونطور که از عصبانیت اخماش توهم بود دستشو مشت کرد و چشماشو بست و روی هم 

فشار داد و نفسشو اروم اروم داد بیرون و بعد چشماشو باز کرد و یه طور ترسناک به ترمه

نگاه کرد و زیر لب با عصبایت غر غر کرد: ترمـــــــــــــــــه...!!!!!

و تنها کاری که ترمه کرد این بود که از خنده غش کنه روی میز اشپزخونه. با خندیدن ترمه

کیهان هم زد زیر خنده و فقط من بودم که داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که نخندم.

خم شدم و یه دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و گرفتم سمتش, با اخم نگام کردو دستمو

زد کنار بعد با قدما تند رفت سمت ترمه.

ترمه که روهانو دید که به سمتش میرفت خندید و سریع از جاش بلند شد و دویید و روهان هم

با عصبانیت دنبالش رفت و با همون لحن عصبی گفت: دستم بت برسه تیکه بزرگت گوشته ترمه!

ترمه بیشتر خندید و دور میز دویید و اینبار روهان هم دویید و بعد خندش گرفت. انقدر دوییدن و 

دوییدن تا جفتشون به نفس نفس افتادن.... منو کیهان هم فقط ایستاده بودیم و به این موش و

گربه نگاه میکردیم. کیهان که میخندید و منم گاهی لبخند میزدم.

روهان انقد دویید تا بالاخره به ترمه رسید و مچ دستشو گرفت و چرخوندش سمت خودش و ترمه

محکم رفت تو بقلش. روهان دوتا دستای ترمه رو گرفت و اورد بالا تو سینه ی خودش تا ترمه دیگه

تکون خوره.

ترمه همونطور که میخندید گفت: چقدر بستنی به اون صورت جذاب نداشتت میاد اقای تخس!

روهان خندید و لبشو گاز گرفت و همونطور که تو صورت ترمه ذل زده بود گفت:

این زبونت اخر کار دستت میده اردک زشت!!

ترمه چشماشو واسش گرد کرد و ابروهاشو داد بالا: عه؟؟ نه بابا! مثلا چکار؟؟؟ تو جرات داری کاری

کنی مگه؟؟

روهان خندید و گفت: خودت بگو چکارت کنم!

ترمه پشت چشمی نازک کرد: به داشتن همچین دختر عمه ای افتخار کن! کار دیگه ای که ازت بر

نمیاد! بی مصرف!

روهان چشماشو بست و بیشتر خندید: یه حالی ازت بگیرم.....ترمه....

ترمه زبونشو دراورد: مگه دلت میاد؟

کیهان هم از فرصت سو استفاده کرد و پرید تو حرفاشون: نه والا! مگه ادم دلش میاد عشقشو

اذیت کنه؟

و بعد نیشخند زد.

 روهان و ترمه چشماشونو تو حدقه چرخوندن و به کیهان نگاه کردن و هم زمان گفتن:

کیهــــــــــان!!!!

کیهان خندید و شونه هاشو داد بالا: مگه دروغ میگم!!!!

روهان خندید و یکی از دستای ترمه رو ول کرد و با دستش که حالا ازاد بود جعبه ی دستمال کاغذی

رو از روی میز برداشت و پرت کرد سمت کیهان و کیهان هم همونطور که میخندید جا خالی داد و کنار

من ایستاد.

ترمه که تو همین مدت کوتاه سعی داشت از دست روهان خلاص شه داشت دست و پا میزد که روهان

باز دو دستی گرفتش و ابروهاشو داد بالا: هی خانوم,کجا کجا؟ شما که شجاع بودی!

ترمه خودشو نباخت و گفت: هستم!

روهان ابروهاشو بهم نزدیک کرد و چشماشو ریز کرد: پس چرا میخوای در بری؟ وایسا حالا....

ترمه جواب داد: روهان...بند کفشت بازه!

روهان خندید: قدیمی شده. بعدی.

ترمه چند ثانیه ساکت شد و دید دیگه هیچ راهی واسه فرار نداره...یهو یه لبخند شیطون زد و گفت:

مطمئنی؟

و قبل از اینکه به روهان فرصت حرف زدن بده دستشو گاز گرفت.

روهان اخی گفت و دستای ترمه رو ول کرد.

ترمه همونطور که میخندید زبونشو دراورد و گفت: فعلا که من یه حالی از تو گرفتم!

روهان سرشو تکون داد و همونطور که میخندید رفت سمت سینک ظرف شویی تا صورتشو بشوره

و همزمان گفت: حالا دارم واست...

ترمه دستشو زد به کمرش: دیدمت همین الان....!

روهان که صورتش رو شسته بود داشت دنبال جعبه ی دستمال کاغذی میگشت که ترمه حوله رو از

اون طرف اشپزخونه پرت کرد و خورد تو صورت روهان. روهان خندید و از روی صورتش برش داشت و 

گفت: دستم بت نرسه ترمه...دستم بت نرسه!

ترمه خندید: صورتتو خشک کن بابا.... همش حرف میزنی عمل که نمیکنی!

خلاصه گذشت و روهان صورتشو خشک کرد و برگشتیم توی حال پیش بقیه و قبل از اینکه بفهمم ساعت

12 شد.

همه کم کم داشت میرفتن....همه رفته بودیم توی حیاط تا بدرقشون کنیم و باهاشون خدافظی کنیم.

مادرجون و پدرجون نیومدن چون خسته بودن..

مامان و بابا گرفتار خدافظی با عمو محمد و زن عمو فاطمه بودن, منو ترمه و روهان و کیهان و ماکان هم 

گرفتار خدافظی بودیم. ماکان سریع خدافظی کرد تا بره توی ماشین بشینه چون سردش بود.

موندیم منو ترمه و کیهان و روهان.

روهان بی توجه از کنارم رد شد و رو به روی ترمه ایستاد و گفت: سوار ماشین شو ترمه. سرده. سرما

میخوری.

ترمه سر تکون داد: باشه بابا بزار خدافظیمو کنم....حالا هی ادای ادمای خوبو درمیاره واسه من! انگار عمه

ی من بودم تا دو دقه پیش میخواست بزنه لهم کنه!

روهان خندید و چشماش گرد شد: خوبه انگشتمم بهت نزدم!!!

کیهان بازم برای کرم ریزی پرید وسط: معلومه...خب جلو همه زشته بزار یه جای خلوت روهان جان.

و روهان و ترمه بازم بهش چشم غره رفتن. و تنها کاری که من میتونستم بکنم این بود که به ترمه و

روهان نگاه کنم...چقدر روهان به فکر ترمه بود...چقدر مواظبش بود....چقدر باهم خوب بودن...

صمیمی بودن....روهان بهش اهمیت میداد....

ولی همچنان از من متنفر بود...ینی میشد یه روزم با من مثل ترمه رفتار کنه؟ مهربون شه؟ میشه...؟

نفسمو اروم دادم بیرون و همونطور بهشون ذل زده بودم. ترمه سریع خدافظی کرد و بعد دویید سوار 

ماشین شد.... روهان هم طوری رفتار کرد که انگار من وجود ندارم و از کنارم رد شد و رفت تا با بقیه خدافظی

کنه.

سرمو انداختم پایین و یه لحظه یادم رفت که کیهان هنوز رو به روم ایستاده.

دستشو جلوی صورتم تکون داد و بعد نگاش کردم و با لبخند بامزش رو به رو شدم.

سعی کردم لبخند بزنم ولی خب موفق نشدم و انگار فهمید که تو دلم چی میگذره و ناراحتم.

دفتر و خودکارم که تو دستم بود رو ازم گرفت و گرفتار نوشتن یه چیزایی شد...چند دیقه ای گذشت و بعد

دفترو داد دستم و گفت: بعدا بخونش...خیلی خوش گذشت...خوشحالم اومدی تو خانوادمون. شبت بخیر

گل گلی.

با کلمه ی اخری که گفت ناخوداگاه یه لبخند زدم و زیر لب گفتم: شب بخیر....

و کیهان دست تکون داد و رفت.

باز خوبه کیهان و ترمه رو دارم...خوبه که باهام مهربونن...برعکس روهان...

بعد از خدافظی با همه مامان و بابا رفتن داخل خونه و من و روهان هم پشت سرشون رفتیم.

با مادر جون و پدرجون خدافظی کردیم و بعدش هم رفتیم بالا. رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم و 

صورتمو شستم و داشتم میرفتم سمت تختم که دراز بکشم که یادم افتاد کیهان واسم یه چیزی توی

دفترم نوشته بود. دفترچه رو برداشتم و روی تختم نشستم و بازش کردم....

"اگه بخوای اونطوری بهشون ذل بزنی و حسرت بخوری ناراحت میشم. اینجوری فقط خودتو اذیت میکنی.

روهان و ترمه همیشه انقدر صمیمی بودن و میمونن....یکم به روهان فرصت بده,مطمئنم رفتارش با تو بهتر

میشه. تا اون موقع اگه چیزی خواستی یا جایی خواستی بری من هستم :) البته میدونم دایی و زندایی

 چیزی واست کم نمیزارن.ولی اگه چیزی لازم داشتی بگو و اصلا خجالت مجالت نکش. نمیخوام دیگه ناراحت

 باشیا....بازم خوش اومدی گل گلی ~"

یه لبخند زدم و به دفترم چشم دختم....چه جمله های قشنگی..چقدر خوبه ادم بدونه واسه یکی مهمه....یکی 

هست که بهش اهمیت بده...واسش ارزش قائل باشه....

" تا اون موقع اگه چیزی خواستی من هستم" ......

" اگه جایی خواستی بری من هستم" .....

" بازم خوش اومدی گل گلی" ....

چقدر ای پسر خوب بود! درست همونطور که مامان میگفت... خیلی پسر خوبیه...اقای پسرعمه ی کوچک.

دفترمو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.... 

خوبه ترمه و کیهان هستن....خوبه مادرجون و پدرجون هستن...خوبه مامان و بابا هستن....حتی وجود روهان

هم خوبه...ناشکری نمیکنم...همه چیز خوبه.

چشمامو بستم و باز کردم و ساعت 9:30 صبح بود.

دست و صورتم رو شستم و لباسم رو عوض کردم و یه دستی به موهام کشیدم و ریختمشون دورم.

از اتاقم اومدم بیرون و رفتم توی راهرو. هوا سرد بود...دستامو دور خودم پیچیدم....

پرده های در بالکن کنار زده شده بود و باعث میشد نور خورشید بیاد داخل راهرو یکم هوا رو گرمتر کنه.

اروم رفتم توی اشپزخونه....کسی نبود....

توی حال رو گشتم.... کسی نبود.... حتی اتاق مامان و بابا هم رفتم اما کسی نبود...

نه. انگار رفته بودن جایی. شاید رفتن پیش مادرجون؟ روهانم رفته؟

اروم رفتم سمت در اتاقش و در زدم و منتظر شدم درو باز کنه. 

چند دیقه گذشت و درو باز کرد. یه شلوار مشکی پاش بود و یه تیشرت خاکستری رنگ. موهاش هم بهم ریخته بود.

ینی تازه بیدار شده؟

چشماش پف کرده بود. منو که دید ابروهاش طبق معمول بهم گره خورد و گفت: چی میخوای؟

سریع دفترمو در اوردم و نوشتم: مامان و بابا خونه نیستن....میدونی کجان؟

جملمو خوند و سریع گفت: رفتن خرید.

و بعد محکم درو بست و من موندم پشت در.....

یه لبخند زدم و نفسمو دادم بیرون و سرمو انداختم پایین....

باز خوبه حداقل جوابمو داد....

راهمو چرخوندم و رفتم توی حال و یه گشتی زدم....تو خونه یه دور زدم و اینور و اونور رو نگاه کردم..جاهایی که

دیروز وقت کرده بودم ببینم رو نگاه کردم و دیگه خوب سوراخ و گوشه های خونه رو بلد بودم...

یه چیزی که نظرمو جلب کرد دری بود که ته راهرو ورودی بود. به جز دری که به راه پله ها باز میشد و از 

اونجا میرفتیم توی حیاط, ته راهرو, رو به روی در ورودی یه در دیگه بود که نمیدونستم به کجا باز میشد.

اروم رفتم سمتش و پشتش ایستادم....

یه در چوبی بود که مشخص بود قدمیه....وسطش قاب های شیشه ای داشت و راه پله ای که پشت

این در بود رو از پشت شیشه های که رو در بود میشد دید....بالای در هم مثل درهای خونه های قدیمی بود...

یه شکل نیم دایره داشت که توش شیشه های رنگی اریب اریب داشت...یه در خوشکلی....

دستمو روش کشیدم...خاک به خورد در رفته بود...اروم دستگیره رو فشار دادم اما باز نشد....

قفل بود....دلم میخواست بدونم راه پله ای که پشت این در بود به کجا باز میشد.... پایین راه پله ها یه نور

کمی دیده میشد....ینی چیه؟

سرمو تکون دادمو از اونجایی که خیلی حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم برم پایین پیش مادرجون.

مامان و بابا که نیستن...روهانم که باهام صحبت نمیکنه...پس کی بهتر از مادرجون؟

یه پلیور بافتنی پوشیدم چون خیلی سرد بود. بعد از پله ها رفتم پایین و و اروم در ورودی خونه ی مادر جون

اینارو باز کردم و یه سرک کشیدم...کسی توی حال نبود...

اروم رفتم داخل و درو بستم و مژده خانوم اومد توی حل و بهم سلام کرد و بعد گرفتار کنار زدن پرده های

بزرگ خونه شد....خونه که تاریک بود حالا روشن شد و نور خوب خونه رو روشن کرد....

اروم اروم همونطور که دور و برم رو نگاه میکردم و خونه رو برانداز میکردم رفتم پیش مژده خانوم و تو دفترچم

نوشتم: مژده خانوم مادرجون کجاست؟

بعد از خوندنش به اشپزخونه اشاره کرد و منم یه لبخند زدم و سرمو به علامت مرسی یه تکون دادم و بعد

رفتم توی اشپزخونه.

مادرجون و پدرجون پشت میز صبحونه نشسته بودن و داشتن صبحونه میخوردن...مادرجون وقتی منو دید

یه لبخند رو لبش اومد و عینکش رو روی چشمش تکون داد و چاییش که تو دستش بود رو گذاشت روی

میز و با لبخند بهم گفت: سلام خورشید خانوم. صبحت بخیر.

لبخند زدم و زیر لب گفتم: سلام.

پدرجون بهم اشاره کرد که کنارش بشینم. رفتم و همونطور که گفت روی صندلی کنارش نشستم و با

لبخند یکی از دستاشو اروم روی کمرم کشید: سلام نوه ی فرفری....صبحت بخیر.

خندیدم...نوه ی فرفری! دقت کردین هرکی به یه اسم مو صدا میکنه؟ 

گل گلی.... فرفری....خورشید خانوم... دوست دارم! حس خوبی بهم میده...

پدرجون موهامو ناز کرد:

 دیشب وقت نشد زیاد باهات صحبت کنم...گرفتار خوش گذرونی با وروجک بودی. ترمه رو میگم....

سرمو تکون دادم و پدرجون ادامه داد: خوش اومدی عزیزم...

لبخند زدم و زیر لب یه مرسی گفتم و مادرجون ازم پرسید که چای میخورم؟ و بعد از اینکه جوابش رو 

دادم پدرجون واسم چای ریخت و منم محو نگاه کردنش شدم....

دیشب وقت نشد درست براندازش کنم.... قد بلند بود ولی قامتش خم شده بود...

هعـــــی....کاش میشد ادما پیر نشن....

موهاش همه سفید رنگ شده بود و پوست گندمی رنگش حسابی چروک افتاده بود. چشمای ریز خوش رنگش

تو گودی صورتش فرو رفته بود...چشماش ادم رو جذب میکرد... یه رنگ بین خاکستری و قهوه ای داشت...

تیله ای بودن....یادمه دیشب که نگاهش کردم چشماش این رنگی نبود...شایدم اشتباه میکردم. 

نمیدونم...یه چیز دیگه که خیلی بامزش میکرد سیبیلاش بود که اونم سفید شده بود.

یه شلوار قهوه ای رنگ با یه پلیور کرمی رنگ پوشیده بود که روش لوزی ها قهوه ای رنگ داشت.

کلا صورت مهربونی هم داشت. واقعا هم مهربون بود....

مادرجون ازم پرسید: چرا تنها اومدی عزیزم؟

دفترم رو دراوردم و نوشتم: مامان و بابا رفته بودن خرید....روهان هم....

یکم مکث کردم و فکر کردم...نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت راجب اخلاق و رفتار روهان چیزی نگو...با اینکه

شاید خودشون میدونستن روهان چجوری برخورد میکنه بازم خودکارمو تو دستم چرخوندم و بعد از یکم

فکر کردن نوشتم: روهان هم خواب بود... تنها حوصلم سر رفت گفتم بیام پیشتون.

مادرجون جملمو خوند و بعد رو به پدرجون گفت: روهان خوابه...ستاره و محسن هم بیرون..واسه همین

 اومده پیش ما تنها نباشه.

پدرجون سری تکون داد و بعد از اینکه صبحونه خوردیم رفتیم و باهم خونه رو گشتیم و گوشه موشه های 

خونه رو نشونم داد...عجب خونه ی بزرگی بود...دکور باحالی هم داشت...کلا همه چیز این خونه و خانواده

جالب بود...

خدایا شکرت.... 


(این عکس واسه اینه که راحت تر طبقه ی پایین رو تجسم کنین)



سه تا اتاق داشت که همه تو راهروی پشتی سالن اصلی پشت سرهم قرار گرفته بودن. تو راهروی رو به روی

اتاقا اشپزخونه بود و جلوی اشپزخونه که در واقع میشد رو به روی در ورودی حال بود که یه کتاب خونه ی

خیلی بلند داشت و تا سقف رسیده بود...خیلی جالب بود.... یه نردبون چوبی کوتاه هم داشت واسه کتابایی

که اون بالا بالا ها بودن.... یکم اون طرف تر دست شویی و حمام بود و رو به روشون هم سالن خونه بود...

یه دست مبل مجلسی ازون گنده ها تو سالن چیده شده بود و تلویزیون هم اونجا بود.... چندتا گلدون

بزرگ هم کنار پنجره ی بیضی شکل سالن چیده شده بود.... قاب های بزرگ و کوچیک یکی از دیوار های

سالن رو پوشونده بودن....

از بالای دیوار تا پایینش میرسیدن.... عکس های جور واجور...

ایستادم و بهشون چشم دوختم.... عکس های کیهان...روهان...ترمه....ماکان...عمه ها و عمو محمد...

مامان و بابا.... مادرجون و پدرجون... و یه دختری که نمیشناختمش اما حدس میزدم دختر عمو محمد باشه,

نغمه.

عکس از بچگی های نوه ها بود تا الان که بزرگ شده بودن...عکس های دسته جمعی....

با کل خانواده....یا نوه ها با هم.... عمه ها و عمو و مامان و بابا با مادرجون و پدرجون...

دلم میخواست ساعت بشینم و نگاشون کنم....

ولی بیشتر دلم میخواست منم تو این قاب ها باشم...








اینم از این پارت...امیدوارم خوشتون اومده باشه

ببخشید که دیر شد, واقعا گرفتار بودم...

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ یکشنبه 11 بهمن 1394 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه