تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 7
سلام دوستان

با پارت جدید داستان در خدمتتونم 

برای خوندنش بریــــن ادامـــــه....

نظر فراموش نشه







 "Part 7"




ترمه اومد تِلِپی کنار من نشست و با اون لحن شیطون همشگیش گفت: درچه حالی اقای تک فرزند؟ از 

وضعیتت لذت میبری یا نه؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم و چیزی نگفتم....بازم ادامه داد:

اخی....چشم نداری ببینی به دختر بیچاره توجه میشه نه؟ عخـــی عخـــــی....

چشمامو واسش گرد کردم و خواستم یه چیزی بهش بگم که بابا اهمی گفت و باعث شد همه سرا 

بچرخه سمت اون.....

چند ثانیه همه ساکت موند و بعد بابا شروع کرد به صحبت کردن:

حالا  که همه اومدین و دور هم جمعیم گفتم حرفامو بزنم....ما امروز تنسگل رو به فرزندی قبول کردیم.

ینی از امروز جزئی از خانواده ی ماست. از همتون خواهش میکنم مثل عضوی از خانواده باهاش رفتار

کنین....نمیخوام احساس کنه بین ما جایی نداره و غریبست. باهاش مهربون باشین....

همونطور که گفته بودم بهتون تنسگل کر و لال ئه...ماهم قراره یه سری کلاس بریم که راحت تر بتونیم

باهاش ارتباط برقرار کنیم. جا داره از مامان و بابا هم تشکر کنم که من و ستاره رو حمایت کردن که 

تنس رو به فرزندی قبول کنیم....همین...حرفی ندارم...امیدوارم زود باهم صمیمی شین که هم شما

و هم تنس احساس راحتی کنین.

و بعد بابا ساکت شد.

همه همچنان ساکت بودن تا اینکه مادر جون سکوت رو شکست: خب...یکی مژده خانوم رو صدا کنه

بگه لطفا برامون میوه و شیرینی و چای بیاره...این نوه ی جدید منم بفرستین اینور کار دارم باهاش...





"تنسگل"


ساکت نشسته بودم و چیزی نمیگفتم و فقط اعضا خانواده ی جدیدم رو نگاه میکردم....مامان اروم بهم

اشاره کرد که برم پیش خانوم میان سالی که اون طرف سالن نشسته بود. اب دهنمو قورت دادم و اروم

از جام بلند شدم و همونطور که خودکار و دفترم تو دستم بود رفتم سمتش و کنارش نشستم.

اول نگاهمو یه بار دیگه تو اتاق چرخوندم و یه بار دیگه به همه نگاه کردم و دیدم همه گرم صحبت شدن.

بعد به خانوم میان سال نگاه کردم و اونم چند ثانیه ای فقط نگاهم کرد...بعد چشماشو جمع کرد و 

عینکش رو روی بینیش عقب تر برد و به صورتم خیره شد. راستشو بگم یکم ترسیدم....

نمیدونم احساس میکردم شاید از من خوشش نیاد....

همونطور به من نگاه میکرد و منم فقط میتونستم نگاش کنم...

یه صورت گرد و تپلی داشت....پوست روشنش چروک شده بود...موهای رنگ شده ی مسی رنگش رو

بسته بود و زیر شال طوری مشکی رنگش قایمشون کرده بود....چشمای ریز قهوه ای داشت و اوناهم 

زیر عینک قرمز رنگ گربه ایش جا خوش کرده بودن....تو دوتا گودی های صورتش کلی چین نشسته بود

و حسابی فرو رفته بود...استخوان بندی صورتش باعث میشد گونه هاش برجسته به نظر بیان و این

خیلی بامزش کرده بود....صورتش مهربون ولی همزمان شیطون هم بود.

محو نگاه کردنش بودم که اروم دستشو اورد سمت صورتم و موهامو زد پشت گوشم و بعد با لبخند گفت:

سلام خورشید خانوم.

یه لبخند زدم...چرا خورشید صدام کرد؟ دفترچمو باز کردم و نوشتم:

اسمم تنسگل ئه :)

و بعد دفتر رو دادم دستش خوندش و لبخندی زد و گفت: صدامو میشنوی؟

سرمو تکون دادم بعد بازم با شوق گفت: پس چجوری....

تو دفترم نوشتم: میتونم لبخونی کنم...

ابروهاشو بالا برد و لبخندی زد و من باز نوشتم: چرا منو خورشید صدا زدین؟

جواب داد: چون مثل خورشید میدرخشی عزیزم...

انگار قند تو دلم اب شد! وای خدا! نمیدونستم مادربزرگ داشتن انقد حس خوبی داره...

چه شیرین....چه مهربون...چه دوست داشتنی....

لبخند زدم و نوشتم: من چی صداتون کنم؟

با همون لبخند بامزش جواب داد: هرچی دوست داری عزیزم.

باز نوشتم: بقیه چی صداتون میکنن؟

گفت: مادر جون.

خندیدم و زیر لب با خودم تکرار کردم: مادرجون....

سرمو چرخوندم و اون سمت اقای بابابزرگ رو دیدم که با لبخد به منو مادرجون نگاه میکرد. لبخندی زدم

و سر تکون دادم و اونم با یه لبخند گرم و مهربون جوابم رو داد.

چرخیدم سمت مادرجون و با لبخند نوشتم: بهش بگم پدرجون؟

مادرجون سری تکون دا و بعد دختری که به گفته های مامان اسمش ترمه بود رو صدا کرد و بهش اشاره

کرد که بیاد پیشمون.

ترمه از کنار روهان بلند شد و دویید سمت ما.

با لبخند به ما نگاه میکرد. مادرجون یه چیزی بهش گفت و بعدش ترمه بهم اشاره کرد که باهاش برم.

از جام بلند شدم و به مادرجون نگاهی کردم و بعد از اینکه سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد دنبال 

ترمه رفتم. رو یکی از مبل ها کنار هم شستیم. اول خوب نگام کرد و بعد دستشو اورد بالا و برام دست

تکون داد و گفت: سلام!

خندیدم و تو دفترچم نوشتم: سلام.

با تعجب نگام کرد و خودکارم رو ازم گرفت و تو دفترم نوشت: شنیدی چی گفتم؟!

خندیدم و نوشتم: نه , ولی لبخونی کردم.

نگام کرد و ابروهاشو بالا انداخت و چشماشو ریز کرد و با خنده ای گفت: ای کلک!

و بعد دوتایی خندیدم. دستشو سمتم دراز کرد: من ترمم.

دستشو گرفتم و تکون دادم و بازم گفت: توام که تنسگلی.

سرمو تکون دادم و لبخند زدم و اونم با لبخند گفت: خوش اومدی.

چه دختر خوبی بود...خیای خوش اخلاق و خوشکل بود! از نگاه کردنش سیر نمیشدم... خیلی ناز بود...

قدش یکمی از من کوتاه تر بود و اندام ظریف و ریزی داشت.

یه صورت گرد سفیدِ سفید داشت! عین ماه! چشمای درشت خیلی درشت مشکی داشت, مثل مخمل 

میموند....مژه های کوتاه ولی پر پشت داشت و چشماش رو زیباتر میکرد...

گونه های برجسته و تپلی داشت و وقتی میخندید برجسته تر هم میشدن و این هزار بار خوشکلترش میکرد.

دلم میخواست لپاشو بکشم! ی بیی فسقلی وسط صورت نازش بود و لباش هم گرد و قلوه ای و قرمز رنگ

بودن. موهای کوتاه مشکی رنگ داشت, رنگ سیاهی شب! تا یکم پایین تر از گوشش روی گردش میرسیدن.

موهای لخت مشکی رنگش رو ریخته بود دورش و یه طرفش رو زده بود پشت گوشش و یه گوشواره ی پاپیونی

انداخته بود تو گوشش. ه پیرهن ضخیم سبز بهاری پوشیده بود که استین های پیرهنش به شونه هاش که 

میرسید پف پفی بود و از روی بازوهاش تنگ میشد و تا مچ دستش میرسید. یه جوراب شلواری مشکی هم

پاش بود و یه کفش ورنی همرنگ لباسش پوشیده بود.

در کل بگم...خیلی ملوس بود. دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاش کنم....

شروع به حرف زدن کرد: میخوای خانواده رو بهت معرفی کنم؟

با خوشحالی سر تکون دادم. اول نگاهشو تو اتاق چرخود و بعد رو به من گفت: اون پسره رو میبینی کنار پدر

جون نشسته؟

سرمو چرخوندم و به اقا جون و پسری که کنارش بود نگاه کردم و بعد رو به ترمه سرمو تکون دادم.

ادامه داد: اون ماکانه. داداش کیهان, پسر خاله مهرنوش من و واسه تو پسر عمه مهرنوش.

یه بار دیگه چرخیدم و این دفه با دقت بیشتر نگاش کردم...

قد بلندی داشت, صورتش کشیده بود و پوستش سفید و براق بود, یه چونه ی مربعی داشت و این صورتش

رو کشیده تر میکرد. موهای قهوه ای کوتاه داشت که زده بودشون بالا... لبای باریک و رنگ پریده ای داشت و

یه بینی کشیده هم وسط صورتش جا شده بود....

چشماش کشیده و قهوه ای رنگ

بودن...ترسناک بود...چشماشو میگم...مثل چشمای گرگ میموندن....یه برق خاصی داشت...انگار چشماش

منتظر بودن به ادم حمله کنن.... بی هیچ حالتی توی صورتش نشسته بود و به رو به رو خیره شده بود و تو 

خودش بود....یه شلوار مشکی رنگ پاش بود و یه پیرهن سفید رنگ ساده که زیر سوییت شرت چرمی مشکی

رنگش قایم شده بود....

بازم به ترمه نگاه کردم و انگار از تو چشمام خوند و گفت: نترس. همیشه همینطوریه...معمولا ساکته و تو خودشه.

یکم بگذره باهات گرم میگیره....ولی کلا ساکته...میتونی به عنوان یه ادم خنثی بهش نگاه کنی.

و بعد خندید و منم خندیدم. عمه مهرنوش و عمو افشین و عمو حامد و مامان خودش رو هم نشونم داد و بعد

از جامون بلند شدیم که بریم توی اشپزخونه بستنی بخوریم.

همونطور که به سمت اشپزخونه میرفتیم عمو محمد و زن عمو فاطمه هم بهم معرفی کرد و بعد یه دفه ایستاد

و به رو به روش نگاه کرد و با چشماش به جلو اشاره کرد و گفت: اینم کیهانه.

چرخیدم تا ببینم این کیهان که مامان انقد تعریفشو کرد کیه....

چقدر شبیه داداشش بود...ته چهره ی داداشش رو تو صورتش میدیدم....

ولی یه تفاوت داشت...اونم اینکه چشماش اروم و مهربون بودن و مثل چشمای ماکان ترسناک و عجیب نبودن.

صورت کشیده ای داشت, درست مثل ماکان, چونه ی گرد , چشمای گرد عسلی رنگ و موهای قهوه ای روشن.

جلوی موهاش رو پیچ داده بود به سمت بالا و این خیلی بامزش کرده بود. چشماش....

چشماش یه جور دوست داشتنی بود...نمیدونم انگار یه ارامش خاصی داشت...میشد ساعت ها نشست و به

چشمای خوشحالش ذل زد...

یه لبخند خیلی بامزه و مهربون هم روی لبای صورتیش بود... ابروهای قهوه ای روشن داشت, درست همرنگ موهاش

و بینی استخوانی و کشیده ای داشت. روی یکی از لپ هاش یه چال عمیق داشت و این فوق العاده بامزه ترش

میکرد. پوستش مثل ماکان سفید رنگ بود و بازم یه فرق دیگه ای که با ماکان داشت این بود که مثل ماکان چهارشونه

نبود. قد بلندی داشت اما اندامش نسبتا از ماکان ظریفتر بود و استخوان بندیش مثل اون پهن نبود. 

یه لباس استین بلند قرمز با چهارخونه های سورمه ای پوشیده بود و روش هم یه پلیور بافتنی خاکستری رنگ پوشیده

بود ولی استین و پایین لباس قرمز رنگش از زیر پلیور معلوم بود. یه شلوار جین هم پاش بود....

درست همونجور که مامان توصیفش کرده بود.... محو نگاه کردش بودم که دستشو دراز کرد سمتم و گفت:

سلام گل گلی.

خندیدم و دستشو گرفتم و تکون دادم و فقط با خنده نگاش کردم. اونم یه لبخد زد و چالش نمایان شد, یکم دستمو

فشار داد و گفت: خوش اومدی.

دستمو از تو دستش کشیدم بیرون و دفترم رو دراوردم و خواستم بنویسم مرسی که ترمه دفترمو گرفت و اروم کشید

پایین و. با تعجب نگاهش کردن و دیدم رو به کیهان گفت: تنس میگه مرسی.

یه لبخند زدم و به کیهان نگاه کردم و سر تکون دادم.

بازم دفترمو اوردم بالا و نوشتم: من و ترمه میریم بستنی بخوریم. میخوای باهامون بیای؟

چشماشو رو جملم چرخوند و بعد سرشو تکون داد و اومد بین من و ترمه ایستاد و دستاشو انداخت دور شونه هامون

و هلمون داد سمت اشپزخونه.

خندیدم...چقدر مهربونه....مامان راست میگفت..با ترمه و کیهان خوش میگذره...

کاشکی روهانم یکم مثل کیهان بود....

رفتیم توی اشپزخونه  و من و کیهان پشت میز بزرگی که وسط اشپزخونه بود نشستیم و ترمه رفت که واسمون

بستنی بیاره. یه خانومه هم تو اشپزخونه بود که ترمه گفت اسمش مژده خانومه و بعضی اوقات صبحا و عصرا میاد

کارای مادر جون و پدرجون رو انجام میده و میره.

خلاصه برامون بستنی اورد و من و کیهان کنار هم نشستیم و ترمه هم اون ور میز رو به رومون نشست.

کیهان همونطور که بستنی میخورد گفت: خوب شد اومدیم اینور...پیش ادم بزرگا خیلی حوصله سر بر بود. داشتن

راجب چیزای خواب اور حرف میزدن!

ترمه همونطور  که قاشقش رو میبرد توی دهنش انگشتش رو تکون داد و ابروهاشو اداخت بالا و گفت:

همچینم موضوع خواب اوری نبود. دارن راجب تنس حرف میزنن.

کیهان خندید: در هر حال با ادم بزرگا خوش نمیگذره.

ترمه همونطور که ابروهاش بالا بود یه قاشق دیگه بستنی خورد: جز با مامان من.

کیهان هم خندید:: جز با مامان تو.

ترمه همونطور که بستنی میخورد رو به من گفت: خب تنس.... از زندگی جدیدت راضی هستی؟ 

یه قاشق بستنی خوردم و سرمو تکون دادم و تو دفترم نوشتم: همه چیز عالیه...خیلی خوشحالم.

ترمه با یه خنده ی شیطون ادامه داد: روهان چطوره؟ داداش جونت!

یکم مکث کردم و فکر کردم و بعد یه لبخند زدم و نوشتم: اونم خیلی خوبه.

چشماشو ریز کرد و قاشقش رو گرفت طرفم: دروغ! روهان اصلا با دخترا میونه ی خوبی نداره. دیدم چجوری با

حرص نگات میکرد. تازه مامانش میگه اقای تخس فقط با من خوبه از بین دخترای فامیلشون.

کیهان شروع کرد به مسخره بازی در اوردن و رو به من گفت: اره تنسگل...اخه میدونی...این دوتا دست لیلی

و مجنون رو از پشت بستن!

بعد زد زیر خنده و منم خندیدم.

ترمه اخم کرد و قاشق رو پرت کرد سمت کیهان و گفت: چرند نگو!

کیهان خندید و قبل از این که قاشق بستنی بخوره فرق صورتش دستش رو گرفت جلوش و قاشق به دستش خورد

و افتاد زمین.

بعد همونطور که میخندید دستش رو برد تو ظرف بستنیش و بعد خم شد روی میز و انگشتش که حالا بستنی ای

شده بود مالید به لپ ترمه.

ترمه از جاش بلند شد و همونطور که اخم کرده بود ولی از خنده داشت میترکید افتاد دنبال کیهان.

مثل موش و گربه دنبال هم میکردن و دور میز میچرخیدن.

ترمه همونطور که میخندید گفت: تا بستنی نزنم تو صورتت ولت نمیکنم!!!

بعد قاشق من رو برداشت و زد تو بستنی و اماده ی شلیک بستنی شد.

منم فقط سرجام نشسته بودم و از خنده غش کرده بودم روی میز.

انقدر دور میز چرخیدن تا بالاخره خسته شدن و اخر ترمه قاشقی رو که پر از بستنی کرده بود رو با انگشتش کشید

و بستنی رو به سمت کیهان نشونه گرفت.

ولی کیهان جا خالی داد و روهان از بخت بدش پشت سر کیهان ظاهر شد.....







اینم از این پارت منتظر نظراتون هستمــــــــــــ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ دوشنبه 5 بهمن 1394 ] [ 10:55 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه