تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 6
سلام سلام!

جمعتون بخیر

با قسمت جدید این داستان اومدم.

برای خوندنش زود برید ادامــــــــــــــــه

نظر فراموش نشه....







" Part 6 "




حالا دیگه ماشینمم صاحب میشی؟!

با عصبانیت از بابا دور شدم و با قدمای تند به سمت راهرو حرکت کردم.

نمیتونستم خودمو کنترل کنم! الانا بود که منفجر بشم! فقط به راهم ادامه دادم, سر راهم مامان رو دیدم

که داشت میرفت پیش بابا, با تعجب نگام کرد و صدام زد ولی بدون اینکه توجهی کم فقط به راهم ادامه

دادم و رسیدم به راهروی اتاقا و دشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو دیدمش....

در اتاقش رو بست و اومد توی راهرو. احتماالا میخواست بره پیش مامان....ولی تا منو دید خشکش زد

و ایستاد....دستمو مشت کردم و فشار دادم و بعد بدون اینکه بفهمم دارم چکار میکنم رفتم سمتش....

هرچقدر بهش نزدیکتر میشدم بیشتر میترسید, تو صورتش میشد دید....

چند قدم باهاش فاصله داشتم و همچان داشتم با عصبانیت میرفتم سمتش....

اب دهنشو قورت داد و چند قدم رفت عقب تا اینکه خورد به در اتاقش و قبل از اینکه فرصت کنه حرکت 

دیگه ای انجام بده بهش رسیدم....

همونور که از عصبانیت نفس نفس میم و مشتمو فشار میدادم یکی از بازوهاشو گرفتم و با فشار کل

بدنشو کوبوندم به در و با عصبانیت و اخم به صورتش نگاه کردم و ذل زدم تو اون چشمای عجیب غریبش,

اونم بدون اینکه کاری کنه فقط تو چشمام ذل زده بود....

انگار میترسید تکون بخوره...شروع کرد به لرزیدن...اشکای تو چشماشو دیدم....بینیش داشت کم کم

قرمز میشد...ولی هیچ کدوم از اینا نمیتونست جلوی عصبانیتمو بگیره....

لعنتی!!! نیومده داری جامو میگیری! همه ی توجه ها سمت توئه! همه چیزم رو داری صاحب میشی!

همین که جامو تنگ کردی بس نبود؟! حالا ماشینمم داری ازم میگیری؟!

دلم میخواست بزنمش..دلم میخواست....دلم میخواست...

هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد...فقط بهم ذل زده بودیم....

بازوشو محکم تو دستام فشار دادم و همینجا بود که اشکاش سر خورد رو لپای تپل و صورتی رنگش...

بدون اینکه تمون بخوره و حرکتی کنه فقط تو چشمام ذل زده بود و اشک میریخت...

حتی پلک هم نمیزد...از ترس اب دهنش رو هم قورت نمیداد....

فقط همونطور که اشک میریخت نگام میکرد....خب لعنتی یه کاری کن!!!

چرا انقد ادای ادمای مظلوم و بی دفاع رو در میاری؟!

چرا هیچی نمیگی؟!

چرا بی حرکت ایستادی؟!

چرا از خودت دفاع نمیکنی؟!

چرا با اون چشمای لعنتیت فقط نگام میکنی؟!

لبمو گاز گرفتم و بازوش رو بیشتر فشار دادم و یکم چشماشو بهم فشار داد و یه قطره از اشکاش

ریخت روی دستم....

انگار دردش گرفته بود...ولی نمیتونستم بس کنم...انگار داشتم اینجوری حرصمو روش خالی میکردم.

هنوز اروم نشده بودم...هنوز از عصبانیت در حال انفجار بودم...

بیشتر بازوشو فشار دادم...

تو کی هستی که اومدی توی زندگی من و هنوز از راه نرسیده داری همه چیزو بهم میریزی؟! ها؟!

چشماشو بست و لبشو گاز گرفت و اروم اون یکی دستش که ازاد بود رو اورد بالا و گذاشت روی دست

من و یکم فشار داد و یه جورایی ازم خواست بس کنم....

چرا باید بس کنم؟! ها؟!! بهم بگو چرا!!!

همونطور که دستاش میلرزید و اشکاش میریختن تو چشمام نگاه کرد و یکم دیگه دستمو فشار داد..

نمیدونم چرا وقتی اینجوری نگام کرد دلم سوخت و به خودم اومدم...

انگار با چشماش با ادم حرف میزد...انگار داشت التماس میکرد...

یهو دستشو ول کردم و به خودم اومدم....

روهان! چه غلطی داری میکنی؟! رو یه دختر دست بلند میکنی؟!

یه قدم رفتم عقب و نگاش کردم...دستش رو که ول کردم با اون یکی دستش بازوش رو گرفت و چشماش

رو بست و اروم اروم روی زانوهاش خم شد و سرشو بین زانوش قایم کرد....

اب دهنمو به سختی قورت دادم و دستمو مشت کردم و بازم فشار دادم....

روهان هیچ معلوم هست چکار داری میکنی؟! ینی ماشین انقدر ارزش داشت که بخاطرش دستت رو 

رو یه دختر بلند کنی؟!

خواستم خم شم....خواستم کمکش کنم...نمیدونم چیشد....انگار یهو عصبانیتم بهم غلبه کرد...

خواستم خم شم...ولی غرورم ذاشت...بدون اینکه گاش کم راهمو کشیدم و رفتم توی اتاقم.







" تنسگل "


بوم... بوم.... بوم....

از شدت ترس قلبم داشت تند تند میزد و میتونستم صداشو بشنوم...

از ترس داشتم میلرزیدم....کف دستم از عرق خیس شده بود...

حتی نمیتونستم اب دهنمو درست قورت بدم...پلک...پلک هم نمیزدم...

از شدت ترس نفسمو توی سینم حبس کرده بودم و فقط به چشمای عصبیش ذل زده بودم....

نمیدونم چش بود...نمیدونم چرا باز یهو انقدر عصبی شده بود....

اونقدر تد اومد سمتم که حتی فرصت کردم واکنشی نشون بدم....

خیلی ازش میترسیدم...واسه همین نه تکون میخوردم نه واکنشی نشون میدادم.

خون جلو چشماشو گرفته بود... 

اخه بگو...بگو من چکار کردم که انقدر از دستم عصبی هستی؟! حتی نمیدونم چیشده...

بوم....

کوبیدم به در اتاق....

و بعد انگشتاش رو دور بازوم حس کردم....هر لحظه بیشتر بازوم رو فشار میداد...

دردم گرفت ولی چیزی نگفتم..حتی تکون هم نخوردم.... فقط چشمام پر از اشک شدن...

سعی کردم اب دهنمو قورت بدم و درست نفس بکشم....

هیچ چیز بینمون رد و بدل نمیشد...فقط ذل زده بودیم تو چشمای همدیگه...

بیشتر بازوم رو فشار داد و ناخوداگاه اشکام سر خورد رو لپام...

درد بازوم بیشتر شد ولی بازم چیزی نگفتم و هیچ واکنشی نشون ندادم...فقط میتونستم

به چشمای عصبیش نگاه کنم....

مگه من چکار کردم روهان.....چکار کردم...؟

باز هم بیشتر فشار داد و این دفه دیگه نتونستم دردشو تحمل کنم....

هرچی باشه اون یه پسر بود و زورش از من خیلی بیشتر بود...منم یه دختر بی جون بودم....

احساس کردم اگه یکم دیگه بازوم رو فشار بده استخوان هام تو دستم خورد میشه...

چشمامو بستم و اشکام بیشتر ریختن....

اما فایده نداشت...باز هم بیشتر فشار داد... دردش غیر قابل تحمل بود....

لبمو گاز گرفتم و اون یکی دستم رو اروم گذاشتم روی دستش که دور بازوم حلقه شده بود ویکم فشارش

دادم....

توروخدا یسته.....روهان خواهش میکنم....کاشکی حداقل میتونستم حرف بزنم....حرف بزنم که

بفهمم چیشده..مشکل چیه...من چکار کردم...چرا اینجوری میکنی....

چشمامو باز کردم و همونطور که اشکام میریخت باز ذل زدم تو چشماش و یهو دستم رو ول کرد و

یه قدم رفت عقب....

احساس میکردم استخوان دستم پودر شده....با اون یکی دستم بازوم رو گرفتم و چشمامو بستم

 و گذاشتم و اشکام قل بخوره روی صورتم...اروم اروم روی زانوهام خم شدم و سرمو بینشون

 قایم کردم...

اخه مگه من چکار کردم که روهان اینجوری میکنه....

اگه میدونستم با اومدنم انقدر یکی رو اذیت میکنم...انقدر عصبیش میکنم....

شاید هیچوقت ارزوی خانواده داشتن به سرم نمیزد....

بخشید که با اومدنم ناخواسته حالتو بهم ریختم....







" روهان "



ساعت 9 بود...خونه ی مادرجون اینا کنار هم نشسته بودیم....من, بابا , مامان , تنس , عمو محمد ,

 زن عمو فاطمه , مادر جون و پدرجون ..... عمه مهرناز و عمه مهرنوش هنوز نیومده بودن...ما هم 

منتظر بودیم که برسن...

همه هنوز ساکت بودن....روی مبل تکی خاکی رنگ مادر جون تکیه داده بودم و دوتا دستام رو روی دسته

 مبل گذاشته بودم....یهو چشمم به تنس افتاد که کنار مامان نشسته بود و چیزی نمیگفت....

چقدر تغییر کرده بود....وقت نکرده بودم بهش نگاه کنم....

با او دختری که صبح دیدم خیلی فرق داشت...

مامان یه ست لباس شیک تنش کرده بود و موهای فرفریه حلقه ایش رو دورش ریخته بود...یه رژ لب هم

 زده بود و مشخص بود مامان کمکش کرده یه دستی به صورتش بکشه و ارایش کنه....

نه....خوبه! نیومده جو گرفتت! خودتو گم کردی....لباسای شیک و گرون....لوازم ارایشی....

دور برت داشته! دختره ی .....

نگامو ازش گرفتم و سرمو چرخوندم یه طرف دیگه....نمیخواستم اینجا باشم...کسل کننده بود....

اصلا من چرا باید میومدم؟ مگه من با این دختره چه نسبتی داشتم؟! اووووف....

بالاخره شروع به حرف زدن کردن و منم همچنان تو خودم بودم که یهو دوتا دست از پشت سرم اومد روی

 چشمام...

یه لبخند زدم و یه نفس عمیق کشیدم و بوی عطر اب نباتیش تموم شش هام رو پر کرد...دستام رو

 گذاشتم روی دستای کوچولو و ظریفش و با لبخند گفتم: ترمه.

دستاشو برداشت و خندید و همونطور که پشت مبلی که من روش نشسته بودم ایستاده بود تا شکم روی

دسته ی مبل خم شد و گردنش رو چرخوند سمت من و با یه لحن شیطون گفت:

تنهایی فکر کردی یا کمکتم کردن؟

خندیدم و دستمو زدم به موهای مشکی رنگش که حالا جلوی صورتم بودن و گفتم: برو اونور ببینم!

اردک زشت!

ترمه زبونش رو واسم در اورد و رو به مامانم گفت: زن عمو جون تحویل بگیر پسرتو!!!

مامان خندید و سری تکون داد....

همون لحظه دوتا دست دیگه روی شونه هام احساس کردم که داشت با انگشتاش شونه هام رو

فشار میداد...سرم رو چرخوندم و کیهان رو دیدم که طبق معمول فول شارژ بود و بالای سرم ایستاده

بود. دستم رو بردم بالا و کیهان زد قدش و گفت: چطووووووری پسردایی؟

یه لبخند زدم: تو بهتری.

پشت سر کیهان, عمه مهرناز و شوهرش و بعدشم عمه مهرنوش و شوهرش و ماکان اومدن داخل.

همه دور هم نشستیم و حالا دیگه همه چمع بودیم...ولی هنوز ساکت بودیم...

ترمه اومد تِلِپی کنار من نشست و با اون لحن شیطون همشگیش گفت: درچه حالی اقای تک فرزند؟ از 

وضعیتت لذت میبری یا نه؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم و چیزی نگفتم....بازم ادامه داد:

اخی....چشم نداری ببینی به دختر بیچاره توجه میشه نه؟ عخـــی عخـــــی....

چشمامو واسش گرد کردم و خواستم یه چیزی بهش بگم که بابا اهمی گفت و باعث شد همه سرا 

بچرخه سمت اون.....








اینم از پارت ششم...

منتظر نظراتون هستمـــــ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ جمعه 2 بهمن 1394 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه