تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 5
سلام به همگی!

بالاخره امتحاناتم تموم شد و میتونم بیام پست بزارم!

این یه ماهی رو که نبودم جبران میکنم , مرسی که منتظرم موندین

برای خوندن پارت جدید این داستان برین ادامــــــــــــــه.....

نظر فراموش نشه....







" Part 5 "





یه چرخ تو اتاق زدم و باز رفتم سمت کمد دیواری ها...بهشون تکیه دادم و چشممو تو اتاق گردوندم....

یه نفس عمیق کشیدم و لبامو روی هم فشار دادم....

مامان....؟ بابا.....؟ همونایی که منو ول کردین و رفتین.... ببینین دخترتون به کجا رسیده....

یه خانواده داره....یه مادر...یه پدر....یه برادر! عمو,عمه,پسرعمه,دختر عمه.... مادربزرگ و پدربزرگ....

یه اتاق واسه خودش.... یه خونه ی بزرگ و ..... یه اینده خیلی بهتر....

مطمئن باشین یه روز از اینکه منو تنها گذاشتین و رفتین پشیمون میشین....

غرق تو افکار خودم بودم که مامان اومد تو اتاقم. همونطور که داشت بهم لبخند میزد گفت: باید

 راجب یه چیزای باهات صحبت کنم تنسگل.

سرمو تکون دادم و منتظر شدم حرف بزنه و به لباش چشم دوختم.

گفت: راستش من همیشه دلم میخواست یه دختر داشته باشم ولی هیچوقت به این ارزوم نرسیدم.

بعد از به دنیا اومدن پسرم فهمیدم که یه سری مشکلات دارم و دیگه نمیتونم بچه دار شم و همیشه

فک میکردم که ارزوی دختر داشتن رو با خودم به گور میبرم....محسن همش بهم میگفت که اشکال 

نداره و میتونیم از جایی فرزند قبول کنیم...همش دل داریم میداد...ولی من میترسیدم...از واکنش و

حرفای بقیه...از حرفای فامیل محسن میترسیدم...اخه خیلی با خانوادشون رفت و امد داریم....

میترسیدم انگشت نماشون بشم و راجبم حرف بزنن...ا واکنش پسرمم میترسیدم....

خودتم که دیدی....چطوری برخورد کرد...

راستی! بهت معرفیش نکردم نه؟ روهان. اسم داداشت روهانه.

یه لبخند اومد رو لبم....بالاخره اسمشو فهمیم....روهان.

چه اسم باحالی....ینی میشه یه روز داداش روهان صداش کنم؟ و اونم با لبخند بگه بله؟ میشه؟

میشه باهام کنار بیاد؟ ینی میشه؟

مامان باز شروع کرد به حرف زد و از تو افکارم کشوندم بیرون: روهان 18 سالشه و مثل خودت رشتش

ریاضیه.....اما اون کلاس چهارمه,پیش دانشگاهی. واسه همین اگه سوال درسی داشتی میتونی ازش

بپرسی. شاید یکم دیر به اومدت عادت کنه...ممکنه تا یه مدت درست رفتار نکنه...ولی ببخشش....

راستش یکم بهش حق میدم....طول میکشه تا عادت کنه....همیشه تک فرزند و ناز نازو بوده...

یه لبخند اومد رو لبم و دفترچم رو اوردم و سریع نوشتم: اشکالی نداره. من درک میکنم.... کاملا هم

 بهش حق میدم....شما نگران منو داداشم نباشین...زود باهم کنار میایم...

مامان لبخندی زد و به صورتم ذل زد.

منم لبخند زدم و نوشتم: حالا چیشد که تصمیم گرفتین یکی رو به فرزندی قبول کنین؟

یه نفس عمیق کشید  گفت: راستش دیدم اینطوری نمیشه زندگی کرد....زندگی من حول محور حرفای

بقیه نمیچرخه....دیدم اگه بخوام به حرفا و عکس العمل اونا اهمیت بدم فقط از خواسته های خودم دور

میشم و زندگی رو واسه خودم سخت میکنم.... واسه همین تصمیم گرفتم بیام بهزیستی و تو همون بار

اول چشممو گرفتی....همه میگفتن نگه داری ازت سخته ولی من میخواستمت....خیلی بنظرم دوست 

داشتنی بودی و میخواستم دختر من باشی.... که من صدات کنم دخترم و توهم بهم بگی مامان.

خندیدمو لبامو روی هم فشار دادم و دست مامانو تو دستام فشار دادم و زیر لب گفتم: مامان....

چشماش برق زد و احساس کردم اشک تو چشماش جمع شد.

با همون لبخندی که روی لبش بود گفت: جونِ دلم.

خودکارمو گرفتم دستم و نوشتم: مرسی که اومدی تو زندگیم....

جملمو که دید یه قطره اشک از چشمش ریخت و بعد سریع پاکش کرد و محکم بقلم کرد....دلم

 نمیخواست از بقلش بیام بیرون...پس اغوش مادر که میگفت این بود....چقدر خوب و دوست

 داشتنی بود....

خدا هیچ وقت این حس خوبو ازم نگیر....

از بقلش اوردم بیرون و همونطور که لبخند میزد گفت: خب حالا یکم از خودمون بگیم,ها؟

خندیدم و سر تکون دادم و مامان ادامه داد: من ستارم....ستاره پوربهی. چهل سالمه و خونه دارم...

اسم بابات هم محسنه. محسن معتمد. اونم چهل و سه سالشه و توی بانک کار میکنه. روهانم که

 میدونی...

توهم از این به بعد قراره تنسگل معتمد باشی.

یه لبخند زدم و تو دفترچم نوشتم: مامان شما تنها اینجا زندگی میکنین؟

جواب داد: خوب شد گفتی! اتفاقا میخواستم راجب همین موضوع حرف بزنم....منو بابات و روهان تو یه

 خونه ی دیگخ زندگی میکردیم...ولی وقتی تهمینه خانوم حالش بد شد اومدیم اینجا....تهمینه

 مادربزرگته...

با بابابزرگ مصطفی طبقه ی پایین زندگی میکنن....این خونه هم کلا ماله اوناست.

چند سال پیش وقتی تهمینه خانوم سکته کرد همه خیلی نگران شدن....تا یکی دو ماه پیشش بودیم و 

نمیزاشت بریم....دیگه انقدر اصرار کرد که بابات هم قبول کرد و ماهم اومدیم اینجا پیششون. تهمینه

خانوم خیلی به بابات وابستس....واسه همین اومدیم اینجا که نزدیکش باشیم و قلبشو نشکنیم....

سرمو تکون دادم....ینی اونی که پشت پنجره دیدم مادربزرگم بود؟

مامان به حرفاش ادامه داد: غیر از مادربزرگ و پدربزرگ کسای دیگه هم هستن که باید باهاشون

 اشنا شی.

اولیش عمه مهرنوش...دختر بزرگ خانواده ی معتمد....اسم شوهرش حامده و دوتا پسر داره...

ماکان و کیهان.

ماکان بیست سالشه و کیهان هفده سالشه. نفر بعدی عمو محمده که چهل و هشت سالشه و

 فرزند دوم خانوادست.اسم خانومش هم فاطمست و یه دختر هم دارن به اسم نغمه که بیست و

 پنج سالشه و خارج از کشور داره درس میخونه. بعد از عمو محمو باباته و بعدش هم ته تغاری

 خانواده ی معتمد,عمه مهرناز. عمه مهرناز سی و شش سالشه و اسم شوهرش هم افشینه.

 یه دخترم دارن که اتفاقا همسن خودنه,ترمه.

از اونجایی که ما خیلی میریم طبقه ی پایین و با عمه ها و عمو خیلی در ارتباطیم خواسنم راجبشون

 بهت بگم که یه اشنایی داشته باشی...

عمه مهرنوش....عمه مهرنوش ممکنه یکم سرد برخورد کنه...وقتی راجب فرزند خواندگی با خانواده

 صحبت میکردیم گفت کار خوبیه ولی از چشماش میشد خوند که اصلا از این موضوع خوشش نیومده....

واسه همین نمیدونم چجوری برخودر میکنه ولی تو هم زیاد به حرفاش توجه نکن....

ممکنه سعی کنه با حرفا و زبونش اذیتت کنه وای اهمیت نده.

افشین اقا کاری با کسی نداره....خیلی مرد خوب و ساکتیه...مطمئنم کاری به کارت نداره. کلا مرد بی

 ازاریه....

بریم سراغ پسرهای عمه مهرنوش.

ماکان پسر بزرگش پسر خوبیه...ساکت و ارومه...ولی به موقش میگه و میخنده....بجوشه....سریع با بقیه

 کنار میاد و باهاشون دوست میشه..... از بابات ماکان خیالت جمع! و کیهان....

گوله ی نمک!!! انرژی خالص! این پسر اصلا اروم و قرار داره....همش در حال خنده و شوخی و اینور و

اونور رفتنه.

خیلی پسر دوست داشتنی و مهربونیه..... خیلی بجوش و اجتماعی هم هست. ینی مطمئنم که همون 

بار اول باهم دوست میشین از بس خوبه. مطمئنم که خیلی صمیمی میشین....حداقل من که خیالم

 از کیهان راحته!

خیلی مهربونه تنس...ینی کافیه بهش بگی فلا چیزو میخوام یا میخوام برم فلان جا....درجا باهات میاد یا

 چیزی که میخوای و واست میخره....هرچقدر بگم این پسر ماهه کم گفتم! برعکس مامانش که بعضی

 اوقات بدجنس بازی در میاره کیهان خیلی صافو صادقه. کلا منم وقت گذروندن با کیهانو دوست دارم!

 چه برسه به تو!

بریم سراغ عمو محمد و زن عمو فاطی. انقدر خانوم و اقای خوبین که حد نداره! ادم از هم نشینی و هم

صحبتی باهاشون لذت میبره. خیلی خوبن....اصلا وجودشون یه نعمته! خیلی کمک میکنن, هم به ما هم

به بقیه. اروم و مهربونن....خلاصه کنم خیلی دوست داشتنی ان....اصلا همین زن عمو فاطمه بود که دل

منو قرص کرد که بیام تورو به فرزندگی بگیرم...خودش خیالمو راحت کرد که نمیذاره به من و دخترم از گل 

نازکتر بگن....اخه همه خیلی ازش حساب میبرن و بهش احترام میزارن....تهمینه خانوم هم خیلی قبولش

داره. خیلی ماهن...خیلی....

بریم سراغ عمه مهرناز...خیلی شاده! همش میخنده و خنده و شوخیش همیشه به راهه. مهربون هم 

هست ولی شیطونی هم زیاد میکنه! شوهرش هم همینطور....اونم مثل خودشه! مرد خوبیه....

در کل با مهرناز و افشین خوش میگذره....

و ترمه... ترمه همسن توئه....اونم مثل مامان و باباش خیلی خوش خندس و پر انرژی! درست مثل کیهان.

اگه ولش کنی از دیوار بالا میره! مهربون و مظلومم هستا....ولی خنده و شوخیش بیشتره و خرابکاری هم

زیاد میکنه...همش میخواد شر بسازه.....عاشقه اینه که روهانو اذیت که! باهم مثل کارد و پنیر میمونن این

دوتا.....خیلی همدیگه رو دوست دارنا! اما همش میخوان صدای همو در بیارن و همدیگه رو اذیت کنن....

خلاصه کنم....موش و گربن!

روهانم همیشه میگه که خیلی ترمه رو دوست دار ولی ترمه همیشه میخواد حرص روهانو در بیاره و خودش

بخنده. روهانم همینطور! کلا ترمه دختر بامزه ایه...دوستای خوبی میشین... از تنهایی در میای.

لبخند زدم و تو دفترم نوشتم: میخوام زودتر ببینمشون :)

مامان سری تکون داد: حتما عزیزم. الان بابا داره میره بیرون کارای مدرستو انجام بده و همینطور کلاسایی

که ما باید بگذرونیم واسه یادگیری زبان اشاره. بعدش میاد خونه ناهار میخوریم وما دوتایی میریم خرید.

شب هم ساعت 9 میریم طبقه ی پایین که با همه ی خاواده اشا شی. قرار شده همه ساعت 9

 خونه ی مادر جون باشن که تورو بهشون معرفی کنیم.

لبخند زدم و سری تکون دادم تا چشم روهم گذاشتیم زمان گذشت و ناهار خوردیم و رفتیم خرید

 کردیم و الان خونه بودیم. انقدر خرید کرده بودیم که تمام کمد دیواری ها اتاقم که صبح خالی بودن

 حالا پر پر شده بود!

جوراب....شال....مانتو....پالتو...کاپشن....تی شرت....تاپ....شلوار....کفش....کش و گل سر

لاک.... گوشواره....بدلیجات....پلیور های جور واجور....سارافون....جوراب شلواری...دفتر....

کیف...خودکار....همه چیز!

تا حالا به عمرم ه این همه لباس و وسلایل دیده بودم نه داشتم!

اصلا تو خواب هم نمیدیدم همچین لباسایی داشته باشم....این لباسا همه گرون بود....ماله بچه

 پولدارا بود نه بچه های بهزیستی...دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاشون کنم....خیلی

 قشگ بودن....

این لباسا واسم تازگی داشتن....اخه هیچوقت ازینا نداشتم...

رنگای مختلف....جنس های مختلف...طرح های مختلف....

تمومی داشت! داشتن این همه وسیله واسم رویایی بود....انقدری که حتی دلم نمیومد

 ازشون استفاده کنم!

ینی خواب نیستم؟ اینا واقعیه؟ خدایا...باورم نمیشه..



********************


عصر بود و ساعت 7:30 بود و توی حموم رو به روی اینه ی قدی ایستاده بودم و داشتم موهامو با

 حوله خشک میکردم....همونطور که به اینه ذل زده بودم تو افکارم غرق شده بودم....

تنسگل....دیگه حواست به خودت باشه...اتفاقای جور واجور قراره بیوفته....خیلی چیزارو قراره

 پشت سر بزاری.... ممکنه بعضی از این اتفاقا خوشحالت کنه و بعضی هاشون هم اصلا خوشایند

 نباشه....شاید اشکتو در بیاره...اما گریه نکن...نذار اشکت در بیاد...مقاومت کن حتی اگه شرایط

 سخت شد...تو قوی هستی...تو میتونی رو پای خودت وایسی....تنس این یه زدگیه جدیده....قراره

 ادمای جدید هم واردش بشن...باید باهاشون کنار بیای...باید خودتو بینشون جا کنی و باعث شی

 اوناهم فک کنن واقعا جرئی از خانوادشونی...

نباید بزاری عوضت کنن....اخلاق و رفتارتو نمیتونن عوض کنن....شاید تو و اخلاقت مطابق میل اونا

 نباشی.... شاید بخوان عوضت کن....بخوان یجوری باشی انگار از خودشونی....رفتار تو هم مثل

 اونا بشه...

ولی مراقب باش.

تو تنسگلی, عوض هم نمیشی.

خودت باش....یادت نره کی بودی و از کجا اومدی...دور برت نداره...جو نگیرتت....به خودت مغرور

 نشی....حواستو جمع کن تنس....

زدگیت دیگه اون زندگی قبلی نیست, این یه زندگی جدیده....پس خوب مراقبش باش چون سخت

 بدستش اوردی.

سرمو تکون دادم و از تو افکارم اومدم بیرون و برگشتم توی اتاقم. لباسی که مامان گفته بود

 رو پوشیدم.

یه شلوار ابی کاربنی بود که دمپا گشاد بود با یه پلیور بافتنی سفید رنگ که روش یه طرح لنگر 

داشت که اونم ابی کاربنی بود.

جلوی اینه ایستادم و گرفتار مرتب کردن موهام شدم,همونطور که میدونین موهام فرفری حلقه ای

بود....واسه همین باید یکم زمان میزاشتم و مرتبشون میکردم. وقتی خشک میشدن خودشون

حالت میگرفتن و پیچ و تاب میخوردن و حلقه ای میشدن....درست مثل سیم تلفن :)

مامان اومد توی اتاقم و با لبخند نگاهم کرد: چه خوشکل شدی دختر من....

بعد اومد جلوتر یه دست به موهام کشید و با همون لبخندش گفت: بشین.

نشستم روی صندلی که جلوی اینه بود و مامان یکی از گردنبند هایی که واسم خریده بود رو 

انداخت گردنم....شکل گل بود...درست مثل اسم خودم....یه نگین زرد کوچولو که دورش نگین

های صورتی داشت و یه گل رو ساخته بود....مثل اسم خودم....

بعد یه رژ لب کالباسی رنگ اورد و شروع کردیم به انجام کار های شیطون مادر و دختری :)





" روهان "

ساعت 7:30 بود....از ظهر تاحالا توی اتاقم بودم و بیرون نرفته بودم چون نمیخواستم با اون دختره

یا مامان یا بابا رو به رو بشم...بیشتر با اون دختره...

هنوز نمیفهمم چرا باید بیاد تو این خونه؟ چرا مامان باید دلش یه دختر بخواد؟ مگه من چم بوده؟

مگه من به عنوان بچش چی کم داشتم که تمام نیاز هاش با اومدن اون دختره رفع میشه؟

چرا بدون اینکه نظر منو بخوان اوردنش؟ چون میدونستن مخالفت میکنم؟

من چجوری باید این دختره رو تحمل کنم؟ چجوری باید قبول کنم که اونم جرئی از خانواده ی ماست؟

من که همیشه تک فرزند بودم...چجوری باید تحمل کنم که حالا همه ی توجه ها به اون باشه....؟

نه تنها مامان و بابا....همه ی خانواده....پدرجون...مادرجون...ترمه...کیهان....ماکان...عمه...عمو...

میدونم بچگانست ولی من همیشه تک فرندی بودم که بهم توجه شده و مرکز توجه بوده....

اصلا اماده نیستم که بخوام چیزی رو با اون "به اصطلاح خواهرم" تقسیم کنم...نه میخوام نه میتونم.

دیگه داشتم از گشنگی میمردم....ظهر بخاطر اینکه با دختره و مامان و بابا رو به رو نشم از اتاقم 

بیرون نرفته بودم,در نتیجه ناهار هم نخورده بودم.... صدای قار و قور شکمم دیگه بلند شده بود.

از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاقم و از لای در اتاقم یه سرک کشیدم. کسی تو راهرو نبود.

از اتاقم رفتم بیرون و سریع خودمو به اشپز خونه رسوندم و رفتم سر یخچال. یه چیزی خوردم  

داشتم برمیگشتم توی اتاقم که یهو بابام صدام کرد. " روهان! "

توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم ولی باز صدام زد " روهان با توام! "

ایستادم و چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم و چرخیدم سمت بابا و با یه لحن عصبی گفتم:

بله؟

بابا اومد نزدیکتر و با یه لحن جدی گفت: این رفتارا چیه از خودت نشون میدی؟ حاظر بودی ناهار نخوری

که با خواهرت سر یه میز نشینی؟ مگه بچه شدی روهان؟

بی حوصله جواب دادم: شما بزار رو بچه بودنم.

یه نفس عمیق کشید: روهان , تنسگل قراره یه عمر با ما زندگی کنه. با این رفتارات چیزی عوض

نمیشه. فقط خودتو اذیت میکنی.... و اونو.

یه پوزخند زدم: قصدمم همینه.

بابا چشماش رو روی هم فشار داد و محکم گفت: روهان!!

چشمامو چرخوندم و گفتم: اگه دیگه با من کاری ندارین میرم...

بعد راهمو چرخوندم و داشتم میرفتم که بازومو گرفت, سرم رو چرخوندم و نگاش کردم و با عصبانیت

گفت: ساعت 9 قراره بریم پایین پیش مادر جون و بقیه. من الان دارم میرم کارای ماشین رو انجام بدم.

وقتی برگشتم میخوام اماده باشی و از این رفتارای بچگانه هم خبری نباشه!

یکم اخم کردم: کارای ماشین...؟

سرشو تکون داد: چون تنس رو به فرزندی قبول کردیم باید یه چیزی بنامش بزنیم...دارم میرم ماشین

رو بنامش بزنم....

خشکم زد...انگار یه تشت اب سرد روم خالی کردن...

من خیلی منتظر 18 سالگیم بودم....که گواهی نامه بگیرم....که رانندگی کنم...که ماشین خودمو

داشته باشم....میخواستم 18 سالم بشه و ماشین مال من بشه....و حالا چی شد؟!

این دختره هنوز نیومده ماشین منو صاحب شد؟!

 ولی من که 18 سال صبر کردم نه؟ واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم!! دیگه خونم به جوش اومده!

حالا دیگه ماشینمم صاحب میشی؟!

با عصبانیت از بابا دور شدم و با قدمای تند به سمت راهرو حرکت کردم.

نمیتونستم خودمو کنترل کنم! الانا بود که منفجر بشم! فقط به راهم ادامه دادم, سر راهم مامان رو دیدم

که داشت میرفت پیش بابا, با تعجب نگام کرد و صدام زد ولی بدون اینکه توجهی کم فقط به راهم ادامه

دادم و رسیدم به راهروی اتاقا و دشتم میرفتم سمت اتاقم که یهو دیدمش....

در اتاقش رو بست و اومد توی راهرو. احتماالا میخواست بره پیش مامان....ولی تا منو دید خشکش زد

و ایستاد....دستمو مشت کردم و فشار دادم و بعد بدون اینکه بفهمم دارم چکار میکنم رفتم سمتش....








اینم از این پارت!

منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ پنجشنبه 1 بهمن 1394 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه