تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 4
سلام سلام

من با قسمت چهارم این داستان اومدم

برای خوندنش زود برین ادامـــــــــــــــــــه....






"Part 4"




سرمو تکون دادم و با خنده گفتم: خیلی قشنگ تر شد دیگه! یه خواهر کر و لال!! که بدون مشورت

 من خواهرم شده!

بابام عصبی شد و صداشو بلند کرد: روهان چرا فقط به خودت فکر میکنی؟ تو میدونی مامانت چقدر

 منتظر این روز بوده؟ میدونی مامانت چقد دختر دوست داره! میدونی با این کار چقدر خوشحال میشه!

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم و گفتم: من با اومدن این دختره کنار نمیام,نمیتونم باهاش زیر یه 

سقف زندگی کنم.

بعد با قدمای تند ازشون دور شدم و رفتم توی اتاقم و محکم درو کوبیدم بهم.


"تنسگل"

فکر نمیکردم انقد زود شروع شه...بد اخلاقی هارو میگم.....نفرت و بی زاری هارو میگم....

واکنش دیگران رو میگم....

تا پام رو توی خونه گذاشتم اولین اتفاق بد شروع شد....هنوز دور و برم رو درست و حسابی نگاه

 نکرده بودم که به یه پسر برخوردم....

اولین عضوی از خانواده که باهاش برخورد کردم....

شبیه مامان ستاره بود,واسه همین فهمیدم که احتمالا پسرشه. و برادر من...برادر....

هیچ وقت یه برادر نداشتم...چه خوبه ادم تنها نباشه نه؟ یه برادر داشته باشه که مراقبش باشه,

 باهاش حرف بزنه,بگه,بخنده,بره بیرون....

ولی این برادر منم خوب بود؟ ینی با اومدن من مشکلی نداشت؟ قراره باهام مهربون باشه که

 یه زندگی خوب باهم داشته باشیم؟ یا قراره ازم متنفر باشه و ....؟

چند ثانیه ای بهش خیره شدم, اونم به من ذل زده بود...

یکم براندازش کردم...قدش بلند بود. من کنارش خیلی کوچولو بنظر میرسیدم.

صورت کشیده ای داشت, پوستشم روشن بود,نه خیلی تیره و نه سفید برفی,بین این دو تا.

چونه اش مثل مامان گرد بود , لبای باریک ولی قرمز داشت. حالا قرمزه قرمزم که نه,ولی خیلی

 به چشم میومدن. بینیش مثل مامان قلمی و کشیده بود و خیلی به صورت کشیدش میومد. 

چشمای کشیده ی قهوه ای رنگ داشت, از دور قهوه ای تیره بود و هرچی به مردمک چشم نزدیک

 تر میشدی رنگ چشماش وشن تر میشد.


(رنگ چشمای روهان)



مزه و ابروهاش قهوه ای رنگ بودن, درست مثل موهاش. جلوی موهاش یکمی بلند بود و یه پیچ و

 تابی بهش داده بود و زده بودش بالا.


(مدل موهای روهان)



عجیبه.... صورتش صاف و صوف بود.... برعکس پسرای دیگه که تو این سن معمولا ریش و سبیل

 دارن و از خوشحالی تا سه سال ریششون رو نمیزنن. صورتش برق میزد....

البته نمیدونم چند سالشه, ولی از من بزرگتر میزد, پسرا هم که از 15 سالگی شروع میکنن سبیل

 در اوردن!

محو نگاه کردنش بودم که یه دفه اخم کرد و گفت: تو دیگه کی هستی؟!

اره...همونطور که حدس میزدم...از دیدنم خوشحال نشده, یکم از اخماش ترسیدم, هول شدم و

 دست و پام رو گم کردم.... ولی سعی کردم خیلی ترسو جلوه نکنم....

اب دهنمو قورت دادم و یکم سر خم کردمو زیر لب یه سلام گفتن.

یکم بیشتر اخم کرد و بازم سوالش رو تکرار کرد....

وقتی اخم میکرد میترسیدم...احساس میکردم الان منفجر میشه...نمیدونستم چکار کنم....

جوابشو چی بدم؟

چی بگم؟ 

بگم من کیم؟

دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم که همون لحظه مامان از توی اشپزخونه اومد و شروع کرد به

 صحبت کردن با پسره...یا همون داداشم....

که البته من نفهمیدم چی بینشون رد و بدل شد چون مامان روش اونطرف بود و نمیتونستم ببینمش

 که لبخونی کنم.

چند ثانیه بعد مامان برگشت و اومد کنارم ایستاد و من نگاش کردم. دستاشو دورم حلقه کرد و لبخند زد.

فهمیدم که داره منو به داداشم معرفی میکنه.

از حالت های صورت پسره معلوم بود از شنیدن حرفای مامان اصلا خوشحال نشده و با هر حرفی

 که مامان میزد اخماش بیشتر میشد و ابروهاش بیشتر بهم گره میخورد و عصبانی تر میشد....

منم بیشتر میترسیدم...

کاشکی میتونستم باهاش حرف بزنم...بگم ببخشید...که با اومدنم اعصابتو بهم ریختم...

یه دفه اومد جلوتر و رو به روم ایستاد, با همون اخم ذل زد تو صورتم...

منم تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که نگاش کنمو سعی کنم نفس بکشم و اب دهنمو

 قورت بدم...

حالا دیگه بابا هم اومده بود و کنارمون ایستاده بود... صورت ها همه عصبانی بود...

میدونستم حرفای خوبی بینشون زده نمیشه.... انگار داشتن داد و بی داد میکردن... حداقل خوبی

 کر بودن این بود که این چیزا رو نمیشنیدم...

از جام تکون نمیخوردم , قلبم داشت از ترس تند تند میزد ولی فقط میتونستم نگاش کنم و بی

 حرکت وایسم.

بالاخره دست از ذل زدن برداشت و شروع کرد به حرف زدن....

مثل اینکه هنوز نمیدونست من نه میشنوم نه حرف میزنم....

سعی کردم لبخونی کنم و بفهمم چی میگه.... و کاشکی نفهمیده بودم....

" ببین! جای تو اینجا نیست! پس برگرد همونجایی که بودی! "

لبام و چونم شروع به لرزیدن کردن و چشمام خیس شدن, سعی کردم گریه نکنم.... تنسگل

 گریه نکن....

تو باید خودتو واسه همچین چیزایی اماده میکردی مگه نه؟ اماده بودی مگه نه؟ میدونستی

 اینجوری میشه...

مگه نه....؟

هرکس ممکنه با اومدن تو به این خانواده یه واکنش نشون بوده...پس باید باهاش کنار بیای و

 سعی کنی خودتو بینشون جا کنی...گریه نکن... تو بزرگ شدی.... با گریه فقط خودتو ضعیف

 نشون میدی و حرفای اونا رو تایید میکنی...

اینکه به اینجا تعلق نداری رو تایید میکنی...

ولی درست نیست... تو دیگه الان جزئی از این خانواده هستی...پس گریه نکن....

نفسمو کشیدم داخل نزاشتم اشکام بریزه, نگاهشو ازم گرفت و رو به مامان و بابا گفت نمیتونه با

 من زیر یه سقف زندگی کنه و چند تا جمله دیگه که نفهمیدم...چون سرمو انداختم پایین...

بعدشم با قدما تند از ما دور شد...

مامان اهی کشید و دستشو گذاشت روی پیشونیش...بابا هم اهی کشید و به مامان کمک کرده

 بشینه روی مبلی که توی پذیرایی بود و اروم باشه....

چند تا جمله بین هم ردو بدل کردن و بعد بابا با لبخند اومد طرف من و دستشو دور شونم گذاشت

 و با لبخند گفت: بریم اتاقتو بهت نشون بدم....

چمدونم رو برداشت و راه افتادیم....

از ورودی حال و پذیرایی رد شدیم و رفتیم توی راه رویی که اونجا بود و شروع به راه رفتن کردیم و

 بعد از گذروندن راهرو به یه راهروی دیگه رسیدیم که دوتا اتاق توش بود, یکی سمت راست و

 یکی سمت چپ.


(برای اینکه بتونین راحت تر خونه رو تصور کنین)


بابا به اتاق سمت چپی اشاره کرد و به سمتش حرکت کردیم.

همونطور که دست بابا دور شونه هام بود و داشتیم به سمت اتاقم میرفتیم سرمو چرخوندم و به

 ته راهرو نگاه کردم...ینی اون یکی اتاق که ته راهروئه اتاق داداشمه؟

سرمو چرخوندم و بعد بابا در اتاقو باز کرد و وارد اتاق شدیم....

بابا چمدون رو گذاشت کنار در اتاق و گفت: اینجا اتاقته عزیزم...یکم کار داره...تا چند روز دیگه

 میریم واسه اتاقت وسایل میخریم...زیاد اینجوری نمیمونه...

من میرم پیش مامانت, توهم اگه چیزی لازم داشتی بیا پیشمون.

بعد لبخندی زد و درو بست.

چرخیدم و به اتاق نگاه کردم....

چه اتاق خوشکلی....

این اتاقه دیگه ماله خودمه...خود خودم!

ینی هیچکس دیگه ای توش نیست! نمیخواد با کسی تقسیمش کنم....

با اینکه بنظر بابا وسایلاش باید عوض شن ولی از نظر من خیلی هم قشنگ بودن....

میدونین چرا؟ چون هیچ وقت یه اتاق با کلی وسایل واسه خوده خودم نداشتم و همیشه با چند 

نفر هم اتاقی بودم....

چشممو توی اتاق چرخوندم و حسابی نگاش کردم....

از در که وارد میشدی دیوار سمت راست اول یه در داشت و بعد از اون تا ته اتاق کمد دیواری سفید

 رنگ بود.

اخر اتاق نزدیک کمد دیواریها یه دراور قهوه ای رنگ چوبی بود که چندتایی کشو داشت و روش یه اینه

 بزرگ مستطیلی شکل بود که دورش قاب قهوه ای داشت. اون گوشه ی اتاق یه میز تحریر و صندلی

 چوبی رو به روی هم دیگه بودن.... مامان و بابا به چیزای چوبی خیلی علاقه دارن انگار :)

بعد از میز تحریر...یکم اونور تر اون گوشه ی اتاق که در واقع میشد رو به روی در اتاق, تخت بود. یه تخت

 ساده با رو تختی کرمی و دوتا بالشت هم روش. بعد از تخت, زیر پنجره سه تا باکس چوبی سفید رنگ

 بود که مثل صندلی های کوچولو بودن و روشون بالشتک های کوچولوی سفید رنگ بود. بالاش هم همون

 پنجره ی گردی بود که از توی حیاط خونه محو نگاه کردنش شده بودم...

یه پرده ی سفید هم روش رو پوشونده بود....

زانوهام رو روی یکی از باکس ها گذاشتم و پرده رو اروم زدم کنار و پنجره رو باز کردم....

یه باد سرد اومد داخل و خورد به صورتم...

چشمامو بستمو یکم هوا خوردم....

یکم تو حیاطو نگاه کردم و درختارو دیدم که با حرکت باد تکون میخوردن...

از رو باکس اومدم پایین و یه بار دیگه چشممو تو اتاق چرخوندم و متوجه خیلی چیزای دیگه شدم...

اولین چیز جالبی که دیدم سقف شیب دار اتاق بود که مثل اتاق های زیرشیروونی بود...و دلیل این شیبش

 هم سقف مثلثی خونه بود...

جنسش یه چوب با رنگ قهوه ای خاص بود...کف زمین هم چوبی بود و درست همون رنگی بود که چوبهای

 سقف اتاق بودن...یه جور قدیمی بودن...انگار خیلی وقته این اتاق خالی بوده و خاک به خورد همه چیز

 رفته...انگار رفته تو جسمش....یه بوی قدیمی بودن میداد.... دوسش داشتم....

راجب دیوارا گفتم؟ کرمی رنگ بودن....

رفتم جلوی دراورد و خودمو تو اینه ای که روش بود نگاه کردم و یه دستی رو دراور کشیدم و بعد اهی

 کشیدم و  رفتم سمت چمدونم که بازش کنم که چشمم به دری که توی اتاقم بود افتاد. 

رفتم سمتش و اول چند ثانیه نگاش کردم و بعد اروم دستمو روی دستگیره ی در گذاشتمو فشارش دادم

 و در باز شد.

اروم اروم رفتم داخل....چراغارو روشن کردم و سرک کشیدم... حموم بود.

یه اون , یه دوش , یه روشویی , یه اینه ی قدی....

اون طرفش هم یه در دیگه داشت....چقدر پیچ تو پیچ بود! دری که به اتاقم باز میشد رو بستم و رفتم سمت 

اون یکی در. خیلی کنجکاو بودم ببینم به کجا باز میشه....

بازشر کردم و به راه رویی که اتاقم توش بود باز شد,چه جالب!


خندیدم و وارد راهرو شدم و در حموم رو بستم. یه نگاهی به راهرو انداختم و اون یکی در که ته راهرو بود

 رو دیدم...

ولی جرات نمیکردم برم اونور...چون یه حسی بهم میگفت اونجا اتاق اونه. منظورم اقای داداش خانه....

کاش حداقل اسمشو میدونستم...

شروع کردم به قدم زدن توی راهرو تا به در بالکن رسیدم. اروم یه ذره پرده رو زدم کنار و بیرون رو نگاه کردم.

محو نگاه کردن حیاط بودم که یه دفه از گوشه ی چشمم داداش خان رو دیدم که با یه فاصله ی کمی از من

 ایستاده  بود و ذل زده بود بهم. اصلا متوجه اومدنش نشدم! کی اومد؟! از کجا اومد؟! چرا یهو ظاهر شد؟!!

هنوز یکم اخم رو پیشونیش بود ولی انگار ارومتر شده بود....

با ظاهر شدن ناگهانیش جا خوردم و یه قدم رفتم عثب تر , بعدشم فقط نگاش کردم. اونم فقط نگام کرد.

نمیدونم چرا اینکارو کردم...ولی تمام جراتمو جمع کردم و با اینکه وقتی اخم میکرد ازش میترسیدم, رفتم و

 رو به روش ایستادم.

هنوز داشت با اخم نگام میکرد....این دفه ذل زد تو چشمام و با همون اخمش بهم خیره شد....

منم به چشماش خیره شدم و چند ثانیه ای محو نگاه کردن چشما و اخماش بودم.... 

پلک زدم و بعد نگامو ازش گرفتم. اب دهنمو قورت دادم و دستمو بردم تو جیب مانتوم و دفترچه و خودکارمو

 رو دراوردم و دفترو باز کردم و ورق زدم تا به یه صفحه ی سفید رسیدم....

اول بهش یه نگاه انداختم, هنوز اخم کرده بود و حالا با تعجب داشت به دفترم نگاه میکرد.

همونطور که دستم میلرزید دفترو باز کردم و خودکارمو دستم گرفتم روی یکی از صفحه های خالیش اروم

 اروم نوشتم:

میشه اسمتو بهم بگی؟

دوباره نگاش کردم تا عکس العملشو ببینم, چشمشو رو جمله ای که نوشته بودم چرخوند و بعد بدون اینکه

 جوابی بده  و حتی نگام کنه از کنارم رد شد و رفت.

نفسمو فوت کردم و سرمو انداختم پایین...

چقدر احمقانه....تنسگل چرا فکر کردی اینجوری میتونی بهش نزدیک بشی؟ 

چرا فکر کردی جوابتو میده و باهات صحبت میکنه؟

پوفی کردم و یه لبخند زدم که خودمو اروم کنم. با گذشت زمان همه چیز بهتر میشه تنس...نگران نباش.

اروم برگشتم توی اتاقم و رفتم سمت چمدونم و کشوندمش کنار تختم و بازش کردم و کنارش روی زمین

 نشستم.

اول لباسامو دونه دونه دراوردم و اونایی که بهم ریخته بود رو تا کردم و چیدم روی تختم. بعد دو سه جفت

 کفشی  که داشتم رو دراوردم و یه دست روشون کشیدم و گذاشتمشون کنار پایه های تخت , بعد از

 کفشام کتابا  و وسایل مدرسمو از تو چمدونم بیرون اوردم و بعدشم کیف کوچولوم که سنجاق و گل سر

 هام رو توش میذاشتم.

لوازم ارایشی نداشتم...اخه اصلا استفاده ای نداشتم...من جایی نمیرفتم که بخوام ارایش کنم...

تنها جایی که میرفتم مدرسه بود که اونجا هم ارایش ممنوع بود.

داشتم چمدونو میبستم که یهو چشمم به قاب عکسم افتاد...یه قاب عکس سفید داشتم که توش عکس

 منو مهتاب بود.

منو مهتاب کنار هم ایستاده بودیم و خانوم سمدی ازمون عکس گرفته بود...هنوز یادمه اون روز رو.... 

بعدشم خانوم پرهیزکار عکسو واسمون چاپ کرد....

همونطور که به عکس ذل زده بودم یهو دلتنگ مهتاب شدم....میدونم فقط چند ساعت بود که ازش دور 

شده بودم...

ولی وقتی یادم میومد که ممکنه دیگه نبینمش و قراره از این به بعد یه عمر ازش دور باشم قلبم بدجور درد

 میگرفت....

میترسیدم اینجا کسی نباشه که حرفامو بهش بزنم و دیگه هم مهتابی در کار نباشه... 

اون موقه چکار کنم؟

دیگه نه خانوم سمدی هست...نه خانوم پرهیزکار.... نه مهتاب...نه هیچکس دیگه.... دلم واسشون

 تنگ میشه....

سرمو تکون دادم و با خودم خندیدم و رفتم سمت کمد دیواری ها و یکیش رو باز کردم...

اخه من این همه کمد دیواری رو میخوام چیکار؟! مگه من چقدر لباس دارم؟ :)

خندیدم و یه چوب لباسی برداشتم و فرم مدرسم رو بهش اویزون کردم و تو کمد اویزون کردم.

کفش هام و همینطور چمدونم رو هم توی کمد دیواری گذاشتم. لباسام رو دونه دونه توی دراوری

 که اینه روش بود

چیدم و کتابام رو هم روی میز تحریر چیدم.

یه چرخ تو اتاق زدم و باز رفتم سمت کمد دیواری ها...بهشون تکیه دادم و چشممو تو اتاق

 گردوندم....

یه نفس عمیق کشیدم و لبامو روی هم فشار دادم....

مامان....؟ بابا.....؟ همونایی که منو ول کردین و رفتین.... ببینین دخترتون به کجا رسیده....

یه خانواده داره....یه مادر...یه پدر....یه برادر! عمو,عمه,پسرعمه,دختر عمه.... 

مادربزرگ و پدربزرگ....

یه اتاق واسه خودش.... یه خونه ی بزرگ و ..... یه اینده خیلی بهتر....

مطمئن باشین یه روز از اینکه منو تنها گذاشتین و رفتین پشیمون میشین....

غرق تو افکار خودم بودم که مامان اومد تو اتاقم. همونطور که داشت بهم لبخند میزد گفت: 

باید راجب یه چیزای باهات صحبت کنم تنسگل.






این هم از ایــــن پارت

امیدوارم خوشـــــتون اومده باشه و مثل همیشـــــه منتظر نظراتون هستم

تا پست بعدی خدافـــــظ





طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ جمعه 4 دی 1394 ] [ 02:40 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه