تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 3
سلام همگــــی

با قسمت ســـــوم اومدم

چه کنم دیگه گفتم از تعطیلات استفاده ی کامل رو برده باشــــم

زود برین ادامـــــه




"Part 3"




بعد از یه خدافظی سخت و غمگین با کسایی که تمام سال های عمرمو باهاشون بزرگ شده بودم,چمدونم

رو برداشتم و از ساختمون بهزیستی زدیم بیرون....

سوار ماشین شدیم,یه 206 سفید رنگ صندوق دار بود.

بابا چمدونم رو گذاشت توی صندوق و بعد سوار ماشین شدیم,مامان و بابا جلو و منم پشت.

قبل از اینکه حرکت کنیم جفتشون برگشتن و منو نگاه کردن و بعد از لبخند گرمشون حرکت کردن.

منم بعد از اینکه با لبخند جوابشونو دادم چرخیدم و از پنجره ی پشتیه ماشین به ساختمون بهزیستی ذل زدم

که هر لحظه ازم دور و دورتر میشد....

این ساختمون...خونه ی من بود....تمام خاطراتم توی اون ساختمون ثبت شده بود....

توی اون ساختمون و اتاقاش....

اتاقایی که هر روز ساعت ها پشت پنجره هاشون مینشستم و منتظر میشدم که یکی بیادو منو ببره....

ساختمونی که دیگه دلم نمیخوست برگردم توش....

نه,از ادماش متنفر نبودم,بی زار هم نبودم....اتفاقا خیلی هم دوسشون داشتم,اونا هم خانواده ی من

 بودن...

من کنارشون بزرگ شدم....

ولی بهزیستی,احساس تنفر داشتم,چون همیشه با شنیدن اسم بهزیستی یادم میومد که من هیچ کیو

ندارم و پدر و مادر واقعیم منو اینجا ول کردن و رفتن...

حالا به هر دلیلی...دلیلش واسم مهم نیست. خوشحالم که حالا یه خونه داشتم,یه خونه ی واقعی.

با مامان بابای واقعی....

راستش اینکه عادت کنم مامان و بابا صداشون کنم شاید یکم سخت باشه....چون با این دوتا کلمه کاملا 

بیگانم...چون کسی رو نداشتم که مامان و بابا صداشون کنم :)

انقدر از پنجره ی پشت ماشین به ساختمون بهزیستی نگاه کردم تا بالاخره بدون اینکه متوجه بشم محو

شد...انقدر تو فکرو خیالاتم غرق بودم که حتی غیب شدنش رو نفهمیدم....

بالاخره رسیدیم به جایی که مطمئنا خونمون بود....

به ساعت ماشین نگاه کردم... 11 صبح.

درای مشکی رنگ خیلی بزرگ حیاط خونه باز شذ و با ماشین رفتیم توی حیاط,ماشین ایستاد و مامان و بابا

پیاده شدن,چند ثانیه بعد منم پیاده شدم.

بابا رفت سمت صندوق ماشین که چمدون رو برداره و مامان هم دنبالش رفت.

منم همونطور که کنار ماشین ایستاده بودم به ساختمون خونه ذل زدم....

این ساختمون بزرگ....با این ماشین؟

باهم جور در نمیاد....

یه چرخ دور خودم زدم و یه بار دیگه از در ورودی تا جایی که ایستاده بودم رو نگاه کردم....

از در حیاط که وارد میشدی به یه حیاط بزرگ بر میخوردی که کفش کلی سنگ ریزه ی سفید بود.

دورتا دور حیاط درختای خیلی بلند بود....مثل کاج....نمیدونم شایدم واقعا کاج بود....

یکم که جلوتر میرفتی به چهارتا پله ی مرمری میرسیدی که سفید رنگ بود و بالای این پله ها ساختمون

دیده میشد....

یه ساختمون بلند سفید رنگ,با سقف مثلثی.

مثل همونا که تو نقاشیامون میکشیم,اصطلاحا شیروونی.

خب....برگردیم به ساختمون...از پله ها که بالا میرفتی به ساختمون میرسیدی...دوتا ستون دایره ای بزرگ

سفید رنگ که گچ بری شده بودن دو طرف در خونه بود که تا بالا زیر بالکن کشیده بود و میشه گفت وزن بالکن

رو یدک میکشید.

اونطور که داشتم میدیدم خونه دو طبقه بود....اونقدری که این ساختمون بلند بود ادم رو مطمئن میکرد که

 دوتا طبقه اون تو جا شده.

یه در قهوه ای سوخته ی خیلی بلند وسط ساختمون خونه بود که تا وسطای خونه ادامه داشت,تقریبا تا زیر

 بالکن طبقه ی بالا. بالای در بیضی شکل بود و کلی طرح ظریف قهوه ای رنگ دورش کار شده بود....مثل

 در کاخ های قدیمی....

دو طرف در بزرگه قهوه ای دوتا پنجره ی بلند و بزرگ قهوه ای رنگ با همون طرح هایی که روی در اصلی

 بود دیده میشد که اونا هم به بلندی در بودن و تا نزدیکای بالکن رسیده بودن...

نمیشد داخل رو دید....پنجره های بزرگش با پرده های کرمی رنگ پوشیده شده بود. 

سمت چپ خونه,بعد از پنجره ی بزرگ سمت چپ,یه پله ی مارپیچ دیده میشد که نمیدونم به کجا 

میرسید...

احتمالا طبقه ی بالا....یا پشت بوم....

سرمو بالاتر بردم تا نماهای بالای خونه رو هم ببینم...

یه بالکن گرد با نرده های قهوه ای رنگ که بینشون طرح های ظریف داشت,مثل در و پنجره ی 

طبقه ی پایین...

یه در هم درست مثل در اصلی ساختمون داشت,ولی در ابعاد کوچیکتر.

دو طرف بالکن پنجره های پرد دایره ای شکل نسبتا کوچولو میدیدم که قاب پنجره هاش مثل در

 و پنجره ی خونه قهوه ای رنگ بود. اوناهم با پرده پوشیده شده بودن و داخل خونه اصلا معلوم

 نبود....

بعد از اون پنجره ها سرم رو بالاتر بردم و سقف مثلثی شکل خونه رو دیدم که با چوب های قهوه ای

 سوخته پوشیده شده بود...

چه ساختمونی....یه حس غریبی بهم میداد...واسم عجیب بود...تازگی داشت....

ینی من قراره اینجا زندگی کنم؟ تو این خونه به این بزرگی؟ درسته بهزیستی هم بزرگ بود....ولی

 اینجا در برابر بهزیستی واسم مثل یه کاخه....مثل که نه...واقعا کاخه.

طراحی خونه واسم خیلی جالب بود,نمیتونستم ازش چشم بردارم...انقد نگاش کردم که تن مور 

مور شد...

نمیدونم چرا یه حسی داشتم...خودمم نمیدونم چی بود...حس نو بودن....

اروم نفسمو تو سینه حبس کردم و لبمو گاز گرفتم.... سلام خونه ی من....

همونطور محو نگاه کردن خونه بودم که یکی رو دیدم که از پشت پنجره ی پایین به من ذل زده,ولی وقتی

 نگاهم بهش افتاد سریع پرده رو کشید و انگار پشتش قایم شد...

کی بود؟

مگه غیر از مامان و بابا کسی اینجا زندگی میکنه؟ ینی قراره...با افراد دیگه ای تو این خونه باشم؟

اگه اعضای خانواده منو ببینن چطوری برخورد میکنن؟ منو قبول میکنن....؟ یا پس میزنن....؟

با من مهربونن یا ازم متنفر میشن....؟

دوسم دارن یا چشم دیدنمو ندارن؟

اصلا کیا قراره منو ببینن؟ من قراره کیارو ببینم؟

ینی میشه منو بین خودشون قبول کنن...؟ ینی میشه یه زندگی راحت داشته باشم....؟ میشه؟

با دیدن مامان که کنارم ایستاده بود به خودم اومدم و نگاش کردم.

لبخند زد: به خونه خوش اومدی عزیزم.

بعد به پله هایی که خودم چند دقه پیش نگاشون میکردم اشاره کرد و گفت: اون پله هارو میبینی؟ از

 اونجا به خونه ی ما میرسیم. طبقه ی بالا.

لبخندی زدم و سر تکون دادم و همون لحظه بابا با چمدون اومد کنارمون و باهم به سمت پله های 

مارپیچی حرکت کردیم....

امیدوارم رو به رو شدن با فامیل و خانوادم زیاد سخت نباشه...کاشکی اوناهم مثل مامان و بابا

 خوش اخلاق و مهربون باشن....




"روهان"


از کلاس برگشتم و کلیدو تو در چرخوندم و رفتم داخل. کلیدو گذاشتم توی جیبم و همونطور که 

کفشامو در میاوردم صدا زدم:

مامان؟

خونه ساکته ساکت بود,جوابی نیومد.

کفشم رو گذاشتم توی جا کفشی و همونطور که کیفم سر کولم بود راه افتادم:

مامان نیستی؟

همونطور که از کنار اشپزخونه رد میشدم یه سرک کشیدم. نه , مامان خونه نبود.

امروز که پنج شنبست....مامانم که همیشه صبحا خونست...ینی رفته پایین پیش مادر جون؟

سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم و کیفم رو گذاشتم روی صندلی و کلیدم رو گذاشتم روی میز.

موبایلم رو دراوردم و ساعتو نگاه کردم, 10:30

جورابم رو دراوردم و انداختم تو سبد جورابام و بعدشم کت چرمی مشکی رنگم رو روی صندلی

 اویزون کردم.

پیرهنی که زیرش پوشیده بودم رو کشیدم بالا و درش اوردم و انداختم رو تختم. بعد همونطور که 

فقط شلوار پام بود رفتم تو حموم تا یه دوش بگیرم.

ساعت 10:50 دقیقه بود که از حموم اومدم بیرون و تا لباس پوشیدم 10:55 دقه شد.

همونطور که حوله رو روی سرم گذاشته بودم و لباسامو پوشیده بودم رفتم توی حال و تلفن رو از

 روی شومینه برداشتم و شماره ی طبقه پایینو گرفتم. همونطور که گوشی کنار گوشم بود خم 

شدم و شومینه رو روشن کردم,تلفن چندتا بوق خورد و مادر جون جواب داد,گفتم:

الو مادرجون؟ سلام,مرسی تو خوبی؟ میگم مادر جون مامانم پایینه؟ عه.... اونجا نیس؟ نه خونه

 نیست...نمیدونم من تازه از کلاس کنکور برگشتم....خونه نبودم....باشه...نه بابا مادرجون هرجا

 باشه تا یه نیم ساعت دیگه میاد ناهارو اماده میکنه. نترس گشنه نمیمونم...قوربونت برم که انقد

 به فکر نوتی....باشه...چــــشم....چشم دیگه!مرسی. خدافظ.

گوشی رو گذاشتم و از توی کشوی میزی که اینه بزرگمون روش بود سشوار رو برداشتم و داشتم

 میرفتم سمت اتاقم که صدای باز شدن در حیاطو شنیدم...

همونطور که از راه روی اتاقم رد میشدم از در بالکن ماشین 206 سفید رنگمون رو دیدم که داشت

 میومد داخل حیاط,سرمو  تکون دادم و سریع رد شدم و رفتم سمت اتاقم و گرفتار خشک کردن 

موهام با سشوار شدم.

وقتی خشک شد سشوارو جلوی اینه ی اتاقم ول کردمو همونطور که هنوز حولم دستم بود از اتاقم

 اومدم بیرون.

صدای باز شدن در حالو شنیدم.

همونطور که میرفتم سمت حال صدای مامانو شنیدم که میگفت: روهان؟ خونه ای؟

همونطور که به حال نزدیکتر میشدم جواب دادم: اره مامان...تازه رسیدم.

و بعد داشتم میرفتم دنبال صدای مامانم که از تو اشپزخونه میومد که یه دفه یه دختر رو دیدم که کنار 

ورودی حال با یه چمدون ایستاده بود....

تا نصفه های اشپزخونه رفته بودم ولی با دیدنش چشمام گرد شد و برگشتم بیرون و همونطور که

 حوله هنوز دستم بود و چشمام گرد شده بود ایستادم دم در اشپزخونه و به دختره که با یه فاصله ی

 کمی از من ایستاده بود ذل زدم.

چند ثانیه حرفی نزدم و اونم فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت. اونم فقط ذل زده بود به من....

یه دختره حدودا قد بلند بود,یه صورت گرد داشت,چشمای خیلی درشت فندقی رنگ.... 

چرا انقد چشماش درشت و عجیب بودن؟ اندازه ی گردو....رنگش هم خیلی عجیب بود...یه چیزی تو

 مایه های قهوه ای خیلی روشن و .... نمیدونم شاید زرد؟ یا شتری....

ترکیب رنگ چشماش خیلی عجیب بود و جلب توجه میکرد.....


(رنگ چشمای تنسگل)



ابروهای حدودا طلایی رنگ داشت, یه بینی فسقلی گرد وسط صورتش بود که روش چندتا دونه ی ریز

 نارنجی و قرمز دیده میشد...مثل کک و مک....یا یه چیزی شبیه اون. شکل لب هاش هم مثل

 چشماش عجیب بودن....

هردو لباش قلوه ای و کوچولو بودن و شبیه قلب بودن....یه قلب صورتی کمرنگ....مایل به کرمی.

لپای یکم تپلی داشت که گل انداخته بودن,نمیدونم از تعجب دیدن من اینجوری شده بود یا کلا 

همین رنگی بود؟

یه سایه ی کمرنگ صورتی روی گونه هاش میدیدم....

موهای فرفریه حلقه ای قهوه ای روشن داشت,خیلی روشن,دیگه داشت به بوری میزد,بلند بودن

,پشتش بسته بودش و چون شالش افتاده بود دور گردنش میتونستم ببینمشون.


(رنگ و مدل موهاش)



یه چمدون هم کنارش بود....

یکم ابروهامو توهم قفل کردم و اروم گفتم: تو دیگه کی هستی؟

چند لحظه نگاهم کرد و یکم سرشو خم کرد و زیر لب یه سلام گفت,که البته من صدایی نشنیدم.

اخمام بیشتر شد و بازم با عصبانیت بیشتر تکرارکردم: میگم تو کی هستی؟

دهنشو باز کرد که یه چیزی بگه که همون لحظه مامان همونطور که یه لیوان اب دستش بود از توی

 اشپزخونه اومد بیرون وبا لبخند بهم گفت: سلام مامان خوبی؟

با همون اخمم به مامان نگاه کردم: مامان این کیه؟

مامانم لبخندش بزرگتر شد و رفت کنار دختره ایستاد و دستشو انداخت دور شونه ی دختره و با

 خوشحالیه تمام گفت:

این تنسگله,خواهرت.

گره های ابروهام محکمتر شد و عصبانیتم بیشتر, علاوه بر عصبانیت شکه هم شده بودم!

خواهرم....؟

با یه لحن جدی و با همون اخما گفتم: مامان چی میگی؟ خواهر چیه؟! میگم این دختره کیه؟!

لبخند مامان کمرنگ شد و گفت: میگم که...خواهرته....بهت گفتم که چند روز پیش رفته بودیم

 بهزیستی...

و بعد صداش ارومتر شد و گفت: واسه فرزند خوندگی....

و همون لحظه بابا هم از دست شویی اومد بیرون و کنار مامان و دختره که حالا میدونم اسمش

 تنسگله ایستاد.

یه پوزخند زدم: فرزندخوندگی؟ مامان شوخی که نمیکنی؟ ینی شما این دختره رو به فرزندی

 قبول کردین؟! وقتی گفتین دارین میرین بهزیستی فک نمیکردم اوضاع انقد جدی باشه!!

مامانم با یه لحن ناراحت گفت: روهان زشته! اینجوری نگو! ناراحت میشه! میفهمه چی میگی!

عصبانی شدم و صدام بلندتر شد: زشته؟! چیش زشته؟! شما بدون اینکه نظر منو بخواین رفتین

 یه ادم غریبه رو از نمیدونم کجا برداشتین اوردین تو خونه اونوقت میگین این خواهرمه؟! یادم نمیاد

 کسی از من پرسیده باشه که خواهر میخوام یا نه!

بابام که داشت سعی میکرد اروم باشه گفت: روهان....میفهمه چی میگی...ناراحت میشه!

 بس کن! صداتو بیار پایین!

با عصبانیت نفسمو فوت کردم و رفتم جلوتر ایستادم و دیگه رو به روش بودم,فقط یکم با دختره

 فاصله داشتم.

گفتم: معلومه میفهمه! گوش داره پس حرفامو میشنوه!

بعد رو به دختره گفتم: ببین,جای تو اینجا نیست! برگرد همون خراب شده ای که بودی!

مامانم که دیگه داشت جوش میاورد با یه لحن محکمتر گفت: روهان انقد داد نزن اون نمیشنوه!

با این حرف مامان انگار یه وانه اب یخ روم خالی کردن....سرم رو چرخوندم سمت مامان و چند لحظه ای 

مات و مبهوت نگاش کردم: نمیشنوه....؟ ینی چی نمیشنوه؟

مامان اهی کشید: تنسگل کر و لاله....

کر و لال.... دیگه داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم! ولی از حرف مامان هم خندم گرفته بود! 

یه دختر کر و لال رو به فرزندی گرفتن!! چه جالب!!! 

به دختره نگاه کردم و چند ثانیه چیزی نگفتم...

پس چرا فقط به من ذل زده بود و هیچی نمیگفت؟

چرا هیچ عکس العملی نشون نمیداد؟

اگه تو کر و لالی....پس چرا مامان میگه میفهمی چی میگم؟

 چرا میگه ناراحت میشی؟

اگه میفهمی پس چرا هیچ کاری نمیکنی!؟! ها؟!!

سرمو تکون دادم و با خنده گفتم: خیلی قشنگ تر شد دیگه! یه خواهر کر و لال!! که بدون مشورت

 من خواهرم شده!

بابام عصبی شد و صداشو بلند کرد: روهان چرا فقط به خودت فکر میکنی؟ تو میدونی مامانت چقدر

 منتظر این روز بوده؟ میدونی مامانت چقد دختر دوست داره! میدونی با این کار چقدر خوشحال میشه!

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم و گفتم: من با اومدن این دختره کنار نمیام,نمیتونم باهاش زیر یه 

سقف زندگی کنم.

بعد با قدمای تند ازشون دور شدم و رفتم توی اتاقم و محکم درو کوبیدم بهم.









اینم از پارت ســـــوم

امیدوارم خوشتون اومده باشــــه....

بچه ها از این هفته من سرم خیلــــی شلوغ میشه چون نزدیک امتحانات هستیم

دیگه نمیدونم کی میتونم بیام اپ کنم ولی هروقت تونستم حتما میام براتــــون پارت جدید میزام

منتظر نظراتون هـــــستم

خدانــــــگهدار




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ شنبه 21 آذر 1394 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه