تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 2
ســــلام ســـلام

من دیدم تا تعطیلیه وقت میکنم,اومــــدم بازم اپ کردم

قسمت دوم این داستانــــــو براتون اوردم

زود برین ادامــــــه....


نظر فراموش نشــــــه




"Part 2"





بازم گیج به خانوم سمدی نگاه کردم...چرا انقد باورش واست سخته تنس؟!

تو تمام عمرت منتظر همچین لحظه ای بودی مگه نه؟!

باز با زبان اشاره گفتم: خانوم سمدی...شوخیه؟

نفسشو کشید داخل و یه لبخند زد و بعد نفسشو داد بیرون, چمدونی که تو

 دستش بود رو  گذاشت روی تختم و گفت: واست چمدون اوردم....وسایلاتو 

بزار توش گلی.

خواب نبود....خواب نبود!! شوخی هم نبود! حقیقت محض بود!! خانواده دار شدم.....

 بالاخره دارم میرم! بالاخره به ارزوم رسیدم! بالاخره شدنی شد!!!

همونطور که از خوشحالی اشک تو چشمام شده بود و همه چیزو تار میدیدم از جام

 بلند شدم و هول هولکی دور خودم چرخیدم!

تو دلم غوغا بود...انگار....انگار داشتن همه چیزو تو دلم هم میزدن! قلبم از این تند تر

 نمیتونست بزنه! انقد شوق و ذوق داشتم و هیجان زده شده بودم که حتی درست

 نمیتونستم فکر کنم!

دست و پاهام از شدت خوشحالی یخ شده بود و دستام خود به خود میلرزید.

انگار دست خودم نبود,حتی بدنم هم از رفتن از این بهزیستی خوشحال بود...

همونطور که هول هولکی دور خودم میچرخیدم نفس به شماره افتاد...

نمیدونستم الان باید چکار کنم! 

همیشه فقط برنامه میریختم که چجوری جلوی خانواده ها برخورد کنم که از من 

خوششون بیاد و بیان منم ببرن...

اما هیچوقت برنامه ریزی نکردم که اگه یکی اومد که منو به فرزندی قبول کنه

 چکار کنم؟!

چجوری رفتار کنم؟!

خانوم سمدی بازوهامو گرفت و چرخوندم سمت خودش و با خنده گفت:

 چرا دور خودت میچرخی؟

ببین منو! بیا وسایلاتو جمع کن....انقدرم هول نکن....یه نفس عمیق بکش

 و اروم اروم وسایلاتو جمع کن بزار تو چمدون....مواظب باش بچه های دیگه رو بیدار 

نکنی....جمع کن تنس داری از این خراب شده میری....

یه لبخند زدم و بعد نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم....

اما مگه میشد؟! قلبم هنوز مثل چی میزد!!! این همه هیجان واسم زیادی بود!

بدنم تحملشو نداشت!!

رو به خانوم سمدی گفتم: الان اینجان؟ همون خانوم و اقایی که اون روز اومدن هستن؟!

 مطمئنی خودشونن؟! همون خانومه که گونه های برجسته ی خوشکل داشت؟! همون

 اقائه که چشمای مهربون داشت؟ همونایی که میتونستم تو لبخندشون غرق شم؟!

 همونان؟!

خانوم سمدی با خنده سر تکون داد: از دست تو....معلوم نیست چقد بهشون ذل زدی

 که این همه جزئیاتو دیدی....اره همونان,خودشونن....

الانم تو دفتر خانوم پرهیزکارن...دارن کارای مدارکت رو انجام میدن...از همون روزی که اومدن

 گرفتار کارای مدارکت بودن...منتهی من نمیدونستم تورو انتخاب کردن...اگه میدونستم زودتر 

بهت میگفتم که اماده بشی انقد هول نکنی!

و بعد خندید و ادامه داد: وسایلتو جمع کن و بعد بیا دفتر باشه؟

بعد اروم یه ضربه به کمرم زد و با لبخند از اتاق رفت بیرون.

هنوز گیج بودم...یه حس عجیبی داشتم...

ینی بالاخره یه خانواده منو خواسته؟ میخواد منم جزئی از خانوادش بشم؟ 

خیلی حس خوبیه ولی همزمان واسم عجیب و غریبم هست...تازگی داره....

یه جورایی دیگه اون حس بی ارزش بودنو نداشتم....

یادمه از همون بچگی حسودی میکردم وقتی بچه های دیگه رو به فرزندی قبول میکردن....

فکر میکردم من بخاطر این شرایطم یه ادم بی مصرف و بدرد نخورم...واسه اینه که هیچکی

 منو نمیخواد.

ولی حالا چی؟ حالا که قراره عضو یه خانواده بشم چی؟

هنوزم همون ادم بی مصرفم...؟

سرمو اوردم بالا و به دور و برم یه نگاهی انداختم....

چشمامو توی اتاق چرخوندم....اتاق تاریکه تاریک بود و فقط یکم نور از لابه لای پرده های اون 

پنجره ی زشت میومد تو...

همه هنوز خواب بودن....اره,همه.

مسلما من تو بهزیستی یه اتاق واسه خوده خودم نداشتم...با پنج نفر دیگه هم اتاق

 بودم...ینی تو اتاقمون شیش تا تخت داشت.

منو مهتاب تختامون کنار هم بود و بین تختامون یه میز عسلی بود....

همونطور که داشتم بچه هارو نگاه میکردم که هنوز غرق خواب بودن یهو چشمم به مهتاب

 افتاد.

هنوز خواب بود....روحشم خبر نداشت که بهترین دوستش داره میره و تنهاش میزاره....

بالاخره چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد...

خانواده دار شدن و دور شدن از مهتاب...

اصلا من چجوری باید از مهتاب خدافظی کنم؟؟

چجوری بگم دارم تنهاش میزارم و میرم؟

سرمو انداختم پایین و شروع کردم به جمع کردن وسایلام...البته همچینم زیاد نبودن...

شیش هفت دونه لباس....کتاب....فرم مدرسه....دو جفت کفش....یه شونه.....یه

 جامدادی....

همین....یه قاب عکس هم داشتم که عکس منو مهتاب باهم بود....تو مدرسه گرفته بودیم...

اونم از رو میز عسلی کنار تختمون برداشتم و گزاشتمش تو چمدونی که خانوم سمدی بهم

داده بودش...

وقتی وسایلامو جمع کردم و لباسمو عوض کردم رفتم جلوی اینه ای که گوشه ی اتاق بود

و یه نگاه به خودم انداختم....

ینی واقعا دارم میرم؟ تنسگل رفتنی شدیا....باورت میشه؟! از این ساختمون لعنتی...از

 این پنجره ی بزرگ زشت....از دیوارای خاکستریه دلگیر اتاق....از راه روهایی که پر از ادمای

تنها و مریض بود....از اتاقای چند نفریه شلوغ پلوغ,از غذاهای بی نمکه بهزیستی....

از حیاط سر سبزش که با وجود درختای زیاد بازم تو چشمای من بی رنگ و روح بودن....

 از همه چیز,داری دور میشی....

موهامو بستم و شالمو انداختم رو سرم و دیگه اماده ی رفتن بودم....

بازم به اتاق تاریکمون نگاه کردم...دخترا همچنان خواب بودن...نشستم روی تختم  نفسمو اروم

دادم بیرون و چند ثانیه ای به تخت مهتاب ذل زدم....

اهی کشیدم و از تو کشوی میزی که بین تخت منو مهتاب بود یه دفترچه و خودکار برداشتم.

این همون دفترچه و خودکاری بودن که باهاشون حرفامو به بقیه میگفتم و توش مینوشتم...

واسه اونایی که زبان اشاره بلد نبودن.

بازش کردم و صفحه هاشو ورق زدم تا به یه صفحه ی خالی رسیدم....

شروع کردم به نوشتن,با اینکه خودمم نمیدونستم چی میخوام بنویسم....

"مهتاب....خواهر دوست داشتنیه من....دوست چندین و چند سالم.....یار دبستانیم....جعبه ی 

رازهام...شونه واسه گریه هام....دلیل خنده هام....همدم همیشگیم.....

اخه چجوری باید بهت بگم که دارم تنهات میزارم و میرم؟ هنوز خودمم باورم نمیشه که بالاخره

یه خانواده پیدا شده که منو بخواد...تو چی؟ تو باورت میشه؟

همیشه از این میترسیدم که روزی مجبور شم از اینجا برم و تو تنها بمونی.....حتی نمیدونم

چجوری ازت خدافظی کنم...اصلا نمیدونم کجا دارم میرم,ولی اگه بتونم حتما میام بهت سر میزنم.

تلفنی که نمیتونیم باهم صحبت کنیم ولی واست نامه مینویسم....

قول میدم فراموشت نکنم مهتاب,اصلا مگه میتونم همچین کاری کنم؟ مگه میشه فراموشت کنم؟

خدافظی خیلی سخته مهتاب,نمیتونم...طاقت ندارم بیدارت کنم و رسما ازت خدافظی کنم...

امیدوارم توهم یه روز خانواده دار شی و این حس قشنگی که دارم تجربه میکنم رو توهم تجربه

کنی....ببخشید که بیدارت نکردم....ببخشید که تنهات میزارم...

میدونی که خیلی دوست دارم,مگه نه؟ "

احساس کردم بغض داره خفم میکنه...الانا بود که اشکام بریزه...بغضمو محکم قورت دادم و نامه

ای که واسه مهتاب نوشته بودم رو از تو  دفتر جدا کردم....نامه رو گذاشتم روی میز عسلی کنار

تختش و دفترچه و خودکارو گذاشتم توی جیبم.....

چمدونم رو بلند کردم و رفتم سمت در اتاق.

به در اتاق که رسیدم چرخیدم و واسه بار اخر اتاقو برانداز کردم....

بچه ها....تختای قدیمی....رو تختی های کهنه....دیوارای خاکستریه دلگیر....پنجره ی بزرگ زشت...

کمدای چوبیه گوشه ی اتاق....خدافظ....

از اتاق زدم بیرون و همونطور که چمدون دستم بود رفتم تو راه روی اصلی و روی یکی از صندلی هایی

که رو به روی دفتر خانوم پرهیزکار بود نشستم و منتظر شدم....



* _ خانوم پوربهی مطمئنید که شما و اقای معتمد میتونین از تنسگل مراقبت کنین؟ شرایطش رو که

میدونین....اگه الانم پشیمون شدین هنوزم دیر نیست....

_ خانوم پرهیزکار....من و محسن مطمئنیم....ما تنسگل رو میخوایم...هیچ مشکلی هم با شرایطش

نداریم. مطمئن باشین به بهترین نحو بزرگش میکنیم....

_ باشه...پس اخرین امضا هم بزنین اقای معتمد....

_ من میتونم دخترمو ببینم؟؟

_ اره حتما....خانوم سمدی بهتون کمک میکنه برین پیشش....اخر راهرو...قسمت اطلاعات.

_ ممنون...محسن دیگه بقیه ی کاراش با تو...من میرم پیش دخترم.... با اجازتون خانوم پرهیزکار...

خیلی لطف کردین...مرسی. خدافظ... *



همونطور که روی صندلی ها نشسته بودم در دفتر خانوم پرهیزکارو دیدم که باز شد و یه خانوم حدودا

قد بلند با اندام حدودا پر اومد بیرون....

پوست گندمی,صورت کشیده,یه بینی استخوانی,چشم های گرد قهوه ای روشن,ابروهای کشیده,

یه پیشونی کوتاه,گونه های تپلیه برجسته که خیلی بامزش میکرد,یه چونه ی گرد,موهای قهوه ای 

سوخته که رو به مشکی میرفت....

یه سری چین و چروک هم کنار چشماش بود....

صورت خیلی مهربونی داشت....دوست داشتنی بود...ولی نمیتونستم حدس بزنم چند سالشه....

یه دفه سرشو اورد بالا و چشمش افتاد به من و یه لبخند خیلی خوشکل رو لباش نشست و چشماش

برق زد....

اروم اومد سمت من و با لبخند نگام کرد...

منم از جام بلند شدم و بی هیچ حالتی ذل زدم بهش...

ای خدا...تنسگل چته؟! این همون لحظه ایه که همیشه منتظرش بودی...حالا این خانومه که قراره 

مامانت باشه جلوته...پس چرا مثل ماست ایستادی؟! الان باید حداقلش یه لبخند بزنی دیوونه...

اره...این مامانم بود...

الان باید مثل یه دختر خوب رفتار میکردم و بهش لبخند میزدم اما انقد استرس داشتم و هول شده بودم

که...اصلا نمیدونستم چکار باید بکنم....

دست و پامو گم کرده بودم!

اومد رو به روم ایستاد و بازم با همون لبخندش نگام کرد.

زیر لب گفتم: سلام.

میدونم هیچ صدایی از دهنم بیرون نیومد....یا اگه اومد گنگ و مبهم بود....ولی میدونم فهمید چی گفتم.

لبخندش بزرگ و بزرگتر شد و گفت: سلام عزیزم! سلام خوشکلم! سلام دختر من!!!

و بعد منو محکم بقل کرد....

اره متوجه میشدم چی میگفت....اخه لب خونی بلد بودم....

همونطور محکم بقلم کرده بود تا بالاخره راضی شد منو از بقلش بکشه بیرون و بازم نگام کنه.

منم بالاخره تونستم خودمو جمو جور کنم و بهش لبخند بزنم....

دوتایی نشستیم روی صندلی ها و اونم همونطور که کنارم نشسته بود سعی کرد با دستاش بهم

بگه "من مامانتم"

نمیدونم انگار میخواست با زبان اشاره باهام حرف بزنه ولی بلد نبود.

خیلی بامزه بود.... خندم گرفت :)

دستشو گذاشت روی قفسه ی سینش و همزمان گفت: من....

خواست ادامه بده که خندیدم و دستشو گرفتم,اونم خندید و با چشمای براقش نگام کرد...

دستمو بردم توی جیبم و دفترچه رو دراوردم و سریع براش نوشتم:

من میفهمم شما چی میگین....میتونم لبخونی کنم....

لازم نیست اینجوری باهام حرف بزنین :)

خوندش و بعدش بازم نگام کرد و خندید و اروم با دستاش صورتمو نوازش کرد...

چشمامو بستم و تو گرمای دستش غرق شدم....چه حس خوبی بود...

حس دوست داشته شدن...مهم بودن.... مامان داشتن....

چشمامو باز کردم و نگاش کردم و با لبخند گفت: من مامانتم....اسمم ستارست. توهم تسنگل منی.

خندیدم... 

تنسگله من....

چقد شیرینه.... هنوزم باورم نمیشه...

ینی همه ی این اتفاقا واقعیت داره؟

ادامه داد: اسم بابات محسنه. اونم مثل من خیلی دوست داره...

یه لبخند زدم و چیزی نگفتم.

همون لحظه در اتاق خانوم پرهیزکار باز شد و همون اقایی که بابامه اومد بیرون.

سرمو بردم بالا و نگاش کردم و بعد از جام بلند شدم و ایستادم.....

یه لبخند بهم زد و با چشمای خوشکلش بهم نگاه کرد...

یه اقای قد بلند,صورت کشیده,چشمای کشیده ی قهوه ای تیره,یه بینی کشیده داشت,یه چونه ی

مربعی شکل که وسطش چال داشت,ابروهاشم هم رنگ موهاش گندمی بودن.... یکمی هم ته ریش

داشت...چه صورت بامزه ای :)

ستاره...ینی مامان :) اروم با دستاش بازوشو گرفت و تکونش داد و با شوق گفت: محسن باهاش حرف

بزن! وای انقد شیرینه محسن!! باهاش حرف بزن!!

محسن... ینی بابام :) با خنده گفت: مگه متوجه میشه؟!

مامان بازم با شوق و ذوق جواب داد: اره اره! باهاش صحبت کن!!

بابام خندید و نگاهم کرد...انگار هول شده بود,مثل من.

خندم گرفت و زیر لب گفتم: سلام بابا....

چشماش پر از شوق شد و گفت: سلام عزیزم! دختر منی شما؟ چرا انقد نازی؟

بعد بقلم کردو یکم فشارم داد و از تو بقلش کشیدم بیرون و گفت: خوش به حال خودم که یه همچین 

دختری رو پیدا کردم....

با حرفاش دلم لرزید....چقد مامان بابا داشتن خوبه....وای خدا....شکرت...

خیلی خوشحالم که حالا یه همچین خانواده ای دارم....

چقدر منو دوست دارن! خب منم...خیلی دوسشون دارم.

درسته همین الان دیدمشون....ولی بازم خیلی دوسشون دارم....


همین که اومدن منو از بین این همه ادم انتخاب کردن خودش یه دلیله خوبه واسه عاشقشون بودن...

معجزست.... معجزه.

با لبخند به بابا نگاه کردم و اونم با لبخند جوابمو داد. مامانم اومد کنارم ایستاد و همون لحظه خانوم

سمدی اومد و شروع کرد به صحبت کردن با مامان راجب من و شرایطم....

منم تمام مدت به مامان و بابا ذل زده بودم و توی تصوراتم غرق شده بودم...





* _ خانوم معتمد تنسگل لب خونی بلده...ینی وقتی حرف بزنین متوجه میشه اما برای راحت تر صحبت

کردن باهاش یه سری کلاس هست برای زبان اشاره که شما و اقای معتمد باید بگذرونین تا اینجوری راحت

تر بتونین باهاش ارتباط برقرار کنین.... تا موقعی که زبان اشاره رو یاد بگیرین تنس میتونه حرفاشو رو کاغذ 

براتون بنویسه...معمولا واسه کسایی که زبان اشاره بلد نیستن همین کارو میکنه....

راجب مدرسش هم باید بگم که دوم دبیرستانه و رشتش ریاضیه. مدرسش هم که مدرسه ی خاص هست

خودتون در جریانید.... از اونجایی که وقتی از اینجا بره مدرسش هم عوض میشه و از اونجایی که وسط سال

هستیم یکم مدرسه پیدا کردن مشکله و یه مقدار تو این چیزا بی تجربه هستین واستون لیست مدرسه های

خاص رو نوشتم تو منطقه های مختلف که میتونه بهتون کمک کنه. البته قصد توهین ندارم....فقط واسه راحتیه

خودتون میگم....همین دیگه...اگه سوالی دارین بفرمایین راهنماییتون کنم...

مامان لبخند زد: ممنون واسه زحمتاتون خانوم سمدی...خیلی لطف کردین...راستش انقدر توضیحاتتون بی نقص 

بود که دیگه جای سوال نمیمونه....فقط یه سوال...تنسگل از کی اینجوری شده؟

خانوم سمدی اهی کشید: تنس وقتی اومد اینجا 4 سالش بود...از همون موقه همین مشکل رو داشت...دکترا

که چکش کردن گفتن دلیل کر و لال بودنش,تب شدیدیه که تو دوران بچگی داشته....اگه زودتر خانوادش بهش

رسیدگی کرده بودن شاید اینجوری نمیشد...

بابا گفت: خانوادش چی؟ اونا کجان؟ چرا هیچکاری براش نکردن؟

خانوم سمدی جواب داد: اقای معتمد ما هیچی راجب گذشته و خانوادش نمیدونیم...فقط اسمشو میدونیم...

حتی یه تاریخ تولدم ازش نداریم....متاسفانه هیچ اطلاعاتی از خانوادش هم نیست.

بابا لبخندی زد و سر تکون داد: مرسی از اطلاعاتتون....ما دیگه میتونیم ببریمش؟

خانوم سمدی یه لبخند غمگین زد: بله. *




خانوم سمدی اومد سمتم و بقلم کرد و باهام خدافظی کرد,بعد از اون هم خانوم پرهیزکار. 

اما اصلا جرات نداشتم که بخوام با بچه ها خدافظی کنم...نمیتونستم...سخت بود....

بعد از یه خدافظی سخت و غمگین با کسایی که تمام سال های عمرمو باهاشون بزرگ شده بودم,چمدونم

رو برداشتم و از ساختمون بهزیستی زدیم بیرون....

سوار ماشین شدیم,یه 206 سفید رنگ صندوق دار بود.

بابا چمدونم رو گذاشت توی صندوق و بعد سوار ماشین شدیم,مامان و بابا جلو و منم پشت.

قبل از اینکه حرکت کنیم جفتشون برگشتن و منو نگاه کردن و بعد از لبخند گرمشون حرکت کردن.

منم بعد از اینکه با لبخند جوابشونو دادم چرخیدم و از پنجره ی پشتیه ماشین به ساختمون بهزیستی ذل زدم

که هر لحظه ازم دور و دورتر میشد....







اینم از ایــــن پارت

منتظر نظراتـــــون هستم


خدافســــــ




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ پنجشنبه 19 آذر 1394 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه