تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - تنسگل - Part 1
سلام همگـــــی

باز هم بعد از یه غیبت طولانـــــی یه وقت پیدا کردم که بیام و بــــــراتون اپ کنم

این دفه با یه داستان جدید اومدم به اســـــم "تنسگل"

امـــیدوارم خوشتون بیاد ~ واســـــه خوندن پارت اول بفرمایین ادامــــه....




خلاصه ی داستان:

داستانِ تنسگل راجب یه دختر به اسم تَنَسگُل ئه که کر و لال ئه و تمام عمرش رو توی بهزیستی

زندگی میکرده و همیشه متظر بوده که یه روز برسه و یکی اون رو به فرزدی قبول کنه. بالاخره

ارزوش براورده میشه و وارد یه خانواده ی جدید میشه و با افراد جدیدی رو به رو میشه که یکی

از اون افراد برادرشه و همین جناب برادر براش مشکل ساز میشه و نمیتونه تنسگل رو به عنوان

یه خواهر قبول کنه و جریان هایی به وجود میاره .....





" Part 1 "




تاحالا شده با خودتون فکر کنین که زندگی کر و لال ها چطوریه؟

اونا زندگی رو چجوری میبینن؟ یا اصلا دیدشون نسبت به زندگی با ادمای عادی

 چه فرقی میکنه؟ تا حالا شده فکر کنین یه زندگیه بی صدا چجوری میتونه باشه؟ 

یه زندگی که نه توش صدایی بشونی,نه بتونی صدایی تولید کنی؟

یه زندگی سایلنت,تا حالا شده تجربش کرده باشین؟

واسه یه روز؟ یا حتی یه ساعت؟ چند دقیقه؟ کسل کنندست,مگه نه؟ کسل کننده

 ماله یه دیقشه!

خب راستش من این زندگی سایلنتو تجربه کردم,واسه 16 سال. اونم بدون اینکه

 خودم بخوام!

جالبه نه؟ خب خودم نخواستم,مسلما هیچکی دلش نمیخواد,ولی خدا خواست

 دیگه :) بقیش دست من نبود....

حالا اشکال نداره یکم از زندگی فوق العاده کسل کننده ی خودم تعریف کنم؟ 

میدونم حوصله سر بره,خب هیچ صدایی توش نیست! ولی حالا یکم دردودل حال

 کسی رو بد نمیکنه :)

راستش زندگی من از کسل کننده هم اونورتر بود...چون هیچوقت چیزایی که باید

 بشنومو نشنیدم...

روزهام همه یه رنگ و یه شکل بودن و هر روز مثل دیروز میگذشت,بدون هیچ 

تفاوتی,بدون هیچ صدایی....

خیلی صداهارو نشنیدم....ینی کلا هیچی نشنیدم....صداهای شیرین...صداهای

 شیرینی که فقط واسه من شیرین بود و برای بقیه خیلی عادی بود!

مثل صدای بارون...رعد و برق...صدای زنگ تفریح مدرسه.....صای ساز های

 موسیقی....صدای پرنده ها....بوق ماشینا....خنده و گریه ی اطرافیانم....فیلما....

اهنگا....کارتون ها....صدای مامان و بابام....دوستام....معلمام...و از همه مهتر.... 

صدای خودم :)

من هیچ وقت اینارو نشنیدم...راستشو بگم اصلا نمیدونم صدا چی هست! 

هیچ تصوری از صدا ندارم.

چون تا یادمه هیچ وقت چیزی به اسم صدا تو گوشم نپیچید.....

راستش هیچ تصوری از بی صدایی هم ندارم! چون هیچ وقت هیچ صدایی تو زندگیم

 نبوده که من اصلا بدونم صدا چی هست که بخوام بود و نبودشو حس کنم....یه جورایی

 میشه گفت اصلا نمیدونم این زندگی ای که دارم تجربه میکنم یه زندگی بی صداست

 و بقیه هر روز با کلی صداهای جالب سر و کار دارن....

اینکه حتی صدای خودمم نمیتونستم بشنوم همه چیز رو کسل کننده تر میکرد....

عه یادم رفت بگم! اصلا صدای منی درکار نبود! :)

من اصلا صدایی نداشتم...کر و لال...کسی که نه میشنوه...نه حرف میزنه...

اطرافیانم میگفتن بعضی وقتا که سعی یکنم حرف بزنم یه صداهایی از خودم در میارم

 ولی همه گنگ و مبهمه...نمیشه فهمید چی میگم....میگفتن دکترم گفته صدا دارم اما 

چون هیچوقت چیزی نشنیدم و هیچ وقت حرف نزدم نمیدونم چجوری باید از صدام استفاده

 کنم....عین اینکه صدام خاموش شده و فقط ته گلوم خوابیده و کز کرده... :) داره اونجا

 خاک میخوره....

انگار لازم بود یکی بیدارش کنه و یه تلنگر بهش وارد کنه که بالاخره از جاش بلند شه

 و بزاره منم حرف بزنم! ولی چه فایده؟ وقتی نمیشنوم....حرف زدن چه فایده ای داره؟ 

حرف زدنم فقط وقتی امکان پذیره که بتونم بشنوم....که اونم غیر ممکنه...متاسفانه :)

خب پس...تمام کلمات,صداها,جمله ها,شعرها و اوازهای خودمم فاکتور بگیریم دیگه....

خب چیش موند؟ 

نه گوشی برای شنیدن....نه صدای برای حرف زدن....فقط میمونه یه چشم.

برای دیدن و دیدن و دیدن....

برای دیدن و حسرت خوردن....حسرت چیزایی که واسه بقیه هیج ارزشی نداره و

 واسه من ارزوی محاله....

حسرت خوردن راجب اینکه چرا من؟ چرا این منم که نباید بشنوم؟نباید حرف بزنم؟

 چرا بقیه نه؟

ینی خدا انقد منو دوست داشته که خواسته کلا با بقیه متفاوت باشم؟

 این تنها دلیل قانع کننده ایه که میتونم واسه خودم بیارم :)

حالا از همه ی این سختیا بگذریم میریم سر درد بی پدر و مادر بزرگ شدن....

خب حالا ممکنه با خودتون بگین مگه میشه ادم انقد بدبخت باشه؟ بله میشه....

اگه یکم چشماتونو باز کنین و یه چرخی دور و برتون بزنین می بینین از من هم بدبخت

 تر هست! تازه من خوبشونم! واسه همین چیزایی که دارمم خیلی خوشحالم....خوشحالم

 که وضعیتم از این بدتر نیست...

برگردیم سر بی پدرو مادر بزرگ شدن....من تمام عمرم تو بهزیستی بزرگ شدم...بدون

 پدر و مادر....

نمیدونم مادرم کیه...پدرم کیه...اصن خودم کیم؟

تنها چیزی که میدونم اسممه....چون تنها چیزیه که خانوادم واسه به جا گذاشتن....

" تَنَسگُل" .... ینی تن.... از.... گل..... (Tanasgol)

قشنگه نه؟

میدونم....خودمم اسممو دوست دارم :) 

حالا دیگه با شخصیت بدبخته ی داستان اشنا شدین؟ اره من همونم....

همون نقش اول بدبخت و مظلومی که یه سریا ممکنه بخاطر مظلومیت زیادش ازش متنفر

 شن و یه سریا هم عاشقش شن. دیگه تصمیم با شماست :)

اصلا دلتون نمیخواد بدونین زندگی تو بهزیستی چطوریه,ولی میگم.

بدون خانواده بزرگ شدن سخته....اینکه همش بخوای فکر کنی اونا کی بودن,چی

 شدن,چرا منو اینجا ول کردن و رفتن؟الان کجان؟چه بلایی سرشون اومده؟

زندن...مردن,میشه یه روز برگردن؟میشه بیان و پیدام کنن؟ منو ببرن خونه؟ منم مامان و

 بابا دار شم؟ مثل تو فیلم و کارتونا بعد از سال های بیان دختر گمشدشون رو پیدا کنن و

 مادره با اشک دخترشو بقل کنه و پدره هم از دور این صحنه رو با خوشحالی تماشا کنه؟

 میشه....؟ 

خب شدنی که میشه... ولی واسه من نشد :)

هر روز نشستم...نشستم پشت اون پنجره ی زشت و بزرگ بهزیستی و به حیاط چشم

 دوختم...ولی هیچ کس نیومد...

ینی دنبال من هیچ کس نیومد.

مثل اینکه واقعا هیچکی منو نمیخواست....

خب حقم دارن...کی دلش یه ادم کسل کننده ی بی صدا میخواد؟ یکی که نه میشنوه و

 نه حرف میزنه؟

غیر از بی پدر و مادر بودن,بهزیستی خیلی چیزای بد دیگه هم داشت....

اینکه دور و بر خودم کلی ادم دیگه میدیدم که اوناهم هیچ خانواده ای نداشتن و 

زندگیشون مثل من بود ازارم میداد.....

یه چیزی که خیلی بیشتر اذیتم میکرد این بود که هر روز کمتر شدنشون رو میدیدم....

میدیدم که خانواده ها میومدن و یه سری هارو به فرزندی قبول میکردن و من می موندم

 و من....

من هیچ وقت جز اون "یک سری ها" نبودم...هیچکی منو به فرزندی قبول نمیکرد....

همش برمیگرده به خودم...میدونم....

هعــــــی....

خیلی مشکلات دیگه هم تو بهزیستی هست,ولی اینا قسمتی از اوناست....اینا

 اوناییه که قلبمو بیشتر به درد میاره....

نمیدونم حین خوندن داستان این سوال واستون پیش اومد که من چجوری با بقیه

 ارتباط برقرار میکنم یا نه! اگه اره جوابتون اینجاست.

خودکار,کاغذ و زبان اشاره.

بیشتر دوستام و کارکنای بهزیستی زبان اشاره رو بلد بودن. اونایی هم که بلد نبودن

براشون روی کاغذ حرفامو مینوشتم...

بعله....خوندن نوشتن بلدم :)

ناسلامتی 16 سالمه ها,سال دوم دبیرستانم. رشتمم ریاضیه. خدارو شکر تو بهزیستی

از نظر درس و مدرسه مشکلی نداشتیم و مدرسه های خاص خودمون رو میرفتیم.

خوب بود حداقل تنها نبودم,یه دوست داشتم که اونم درست مثل من بود. 

اسمش مهتاب بود,ولی یه سال از من بزرگتر بود. اما این تفاوت سنی اصلا حس نمیشد

چون خیلی باهم صمیمی بودیم. باهم میرفتیم مدرسه و همه کارامون رو باهم انجام میدادیم.

خب حالا اگه به اندازه ی کافی با زندگی سخت و دردناکم اشنا شدین بریم

 شروعش کنیم؟ :)

صاعت 12 شب بود و توی تختم دراز کشیده بودم و حسابی تو فکر غرق شده بودم...

چند روز پیشا یه خانوم و اقا اومده بودن واسه بازدید بچه ها...

میخواستن یه سری از بچه هارو ببینن و از بینشون یکیو انتخاب کنن. منم جز اون بچه هایی

بودم که دیدن....

دل تو دلم نبود که ببینم این دفه کی انتخاب میشه که بره و با یه خانواده ی واقعی زندگی

کنه! اصلا با خودم فکرشم نمیکردم که من باشم,نخیر! من از این شانسا ندارم....

مطمئنم یه ادم خوش شناس دیگس که طبق معمول انتخاب میشه,من نیستم.

دیگه به جایی رسیده بودم که اگه انتخاب هم نمیشدم ناراحت نبودم,چون دلم نمیخواست

مهتابو تنها بزارمو برم.

سرمو تکون دادم....

بخواب دختر! حالا کی گفته قراره تورو ببرن که هی واسه خودت میبری و میدوزی و به فکر

تنها شدن مهتابی؟

چرا انقد خیال بافی میکنی؟ هیچکی تورو نمیخواد...بخواب....

سرمو چرخوندم سمت همون پنجره ی بزرگ و زشتی که هر روز پشتش مینشستم....

به بیرون ذل زدم...انقد فکر کردم تا بالاخره خوابم رفت.

با تکونای خانوم سمدی از خواب پریدم!

چشمامو به سختی باز کردم و بلند شدم نشستم و با زبان اشاره رو به خانوم سمدی گفتم:

چی شده؟!

جواب داد: پاشو دختر! پاشو....رفتنی شدی.

و بعد یه لبخند رو لباش نشست...

گیج شدم....رفتنی شدی؟ ینی چی...؟

یکم ابروهامو توهم قفل کردم: منظورتون چیه؟

بازم تکرار کرد و این دفه انگار از بیان کردن جملش خوشحالتر بود: میگم رفتنی شدی گل خانوم.

اون خانواده ای که چند روز پیش اومدن تورو میخوان....اومدن تورو ببرن خونه تنس.

منو میخوان....؟

منو ببرن...؟

کجا ببرن....؟ خونشون...؟

ینی.... من دخترشون بشم....؟

ینی طلسم "هیچکی منو نمیخواد" بالاخره شکست....؟

من الان یه خانواده دارم....؟ 

یه خونه,یه سقف بالای سر,یه مامان و یه بابا دارم؟

بازم گیج به خانوم سمدی نگاه کردم...چرا انقد باورش واست سخته تنس؟!

تو تمام عمرت منتظر همچین لحظه ای بودی مگه نه؟!

باز با زبان اشاره گفتم: خانوم سمدی...شوخیه؟

نفسشو کشید داخل و یه لبخند زد و بعد نفسشو داد بیرون, چمدونی که تو دستش بود رو 

گذاشت روی تختم و گفت: واست چمدون اوردم....وسایلاتو بزار توش گلی.

خواب نبود....خواب نبود!! شوخی هم نبود! حقیقت محض بود!! خانواده دار شدم.....








اینم از پارت اول ~ امیدوارم خوشتون اومده باشه

*راستی بچه ها وقتی تنسگل میگه گفتم,منظورش با زبان اشاره هستش*

همین دیگه....منتظر نظراتون هستم




طبقه بندی: فارسی، تنسگل،
برچسب ها:تنسگل،

[ چهارشنبه 18 آذر 1394 ] [ 02:50 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه