تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 34 (پارت اخر)
سلام سلام! من اومدم بعد از یه غیبت طولانی!

بازم معذرت میخوام...خودتون میدونین که...مدرسه و این چیزا...

حالا ازینا بگذریم بحث داستان شیرین تر است....

با قسمت اخر این داســــــــــــتان اومدم!!!

برای خوندنش زود برین ادامــــــــــــــه

خدافظ عروسک یخــــــــــــــــــــــــــی....







"Part 34"



پارت اخر:





و بعد نور پردازی ها افتاد روی پیانویی که کنار استیج بود و ارسلانو دیدم....

پشت پیانو نشسته بود....پس واسه همین این پیانو رو به تشریفات باغ اضافه کرده بودن....

جریان  قایم موشک بازی های ارسلان هم همین بود....

به ارسلان نگاه کردم...خیلی خوشحال بودم که بالاخره دارم میبینمش...از خوشحالی 

یکم اشک تو چشمام جمع شد...

همونطور که با لبخند نگاش میکردم اروم زیر لب گفتم: ارسلان....


نگام کرد و یه لبخند زد و برام دست تکون داد.

خندیدم و لبمو گاز گرفتم و چرخیدم سمت مهیار و با شوق و ذوق نگاش کردم: که

 چیزی بهت نگفته....!!

خندید: سوپرایز بود دیگه...مگه میشه ارسلان,داداش تو,بهترین دوست من, تو عروسیمون 

نباشه؟ میدونی چند وقته داریم برنامه ی این سوپرایزو میریزیم؟ گفت میخواد یه جوری

 گذشته رو جبران کنه و کارایی که کرده رو پاک کنه...دیگه به این نتیجه رسیدیم که این بهترین

راهه....

نمیدونم چرا ولی از خوشحالی بغض گلومو گرفته بود....

همونطور فقط با چشمایی که اشک توش جمع شده بود به ارسلان نگاه میکردم,اونم فقط با 

لبخند نگام میکرد...لبخندش یه ثانیه هم از رو لباش پاک نشد....

مهیار خندید و دستمو کشید و بردم طرف خودش: بیا اینجا ببینم....عروس خانوم 

یه نگاهیم به ما بنداز! دوماد منما....

خندیدمو به مهیار نگاه کردم....

بردم طرف خودش و اروم منو به خودش نزدیک کرد و  یکی از دستاشو دور کمرم حلقه 

کرد و با اون یکی دستش,دست منو گرفت و گذاشت روی قفسه ی سینش. بعدشم 

اون یکی دستم رو که ازاد بود با دست خودش قفل کرد.

نور های باغ خاموش شد و باغ حسابی تاریک شد,بعد یه سری نور بنفش و ابی افتاد 

روی ما دوتا و حسابی جو رو عشقولانه کرده بود....

یکم خجالت کشیدم...جلوی اون همه مهمون...اینجوری...وای...

یه لبخند زدم و سرمو بردم بالا و به مهیار نگاه کردم...

همون لحظه ارسلان شروع به زدن پیانو کرد و منو مهیار هم با ریتم اهنگ حرکت کردیم....

سرمو انداختم پایین و چند ثانیه چیزی نگفتم... انگار هنوز تو شک بودم....این کارشون

 واقعا خوشحالم کرد....تو دلم قلقلکی شد...

نمیدونم احساس میکردم تمام تنم داره از خوشحالی میلرزه...

با صدای مهیار که میگفت: ببینمت. سرمو بردم بالا و با لبخند ذل زدم تو چشماش.

اونم لبخند زد و به رقصیدنش ادامه داد: خوشحال شدی؟

خندیدم و لبمو گاز گرفتم: خوشحال شدم؟ مهیار....انقد خوشحالم که...انقد خوشحالم که....

پرید تو حرفم: انقد که احساس میکنم الان گریت میگیره.

لبامو روی هم فشار دادم و چند ثانیه سرمو انداختم پایین و باز نگاش کردم: دقیقا...ولی

اگه گریه کنم ارایشم خراب میشه...ولی مهیار...میدونی چیه؟

سرشو اروم تکون داد و با همون لبخندش گفت: چیه؟

تو چشماش ذل زدم و چند ثانیه چیزی نگفتم: عاشقتم. میدونی؟ بهترین سوپرایز دنیا بود.

خندید و اونم خیره شد تو چشمام: خودت میدونی دیگه...که منم عاشقتم.

چندباری پلک زدم و بعد اروم گفتم: میدونم...مرسی...

یه لبخند بامزه زد و اون چالش...وااااای! بازم نمایان شد. بعد گفت: کاری نکردم عروسک.

بعد هم به رقصمون ادامه دادیم و رقصیدیم و رقصیدیم و رقصیدیم تا اینکه بالاخره اهنگ

 تموم شد و همه ایستادن و واسمون دست زدن و ماهم بالاخره ایستادیم.

یه دفه همه ی مهمونا شروع کرد به سرو صدا کردن و گفتن جمله ی

 "بوسش کن" "بوسش کن" "بوسش کن" !!!

لبمو گاز گرفتم و خجالت کشیدم و سرمو تو قفسه ی سینه ی مهیار قایم کردم. 

مهیار خندید و دستشو دورم حلقه کرد...اما بازم مهمونا

ادامه دادن... "بوس" "بوس" "بوس" !!!

مهیار خندید و اروم پیشونیمو بوسید و بعد رو به مهمونا گفت: قبوله؟؟؟ 

همه ی مهمونا قیافه هاشون اویزون شد و بعدم خندیدن.... مهیارم خندید: عــــه خب 

مراعات این خانومه خوشکلم بکنین دیگه....خانومم خجالتیه خب....

خندیدم و نگاش کردم....اونم خندید. بازم اهنگ پخش شد و این بار کلی از مهمونا اومدن وسط 

و همکارای بیمارستان مهیار اومدن و کشیدنش طرف خودشون تا باهاش برقصن و عکس 

بگیرن و بخندن.

مهیار همونطوری که کشیده میشد سرشو چرخوند سمت من و با خنده و یه قیافه ی مظلوم

 سرشو تکون داد که ینی "چکار کنم...!"

خندیدم و سرمو تکون دادم و بعد دستمو تکون دادم که ینی "برو برو!"

یه لبخند بامزه واسم زد و بعد رفت سمت دوستاش. منم چند ثانیه ای اون وسط با مهمونا رقصیدم

 و بعد به زور خودمو از وسطشون کشیدم بیرون و از رو استیج رفتم پایین....

سرمو چرخوندم سمت پیانو و دنبال ارسلان گشتم....تازه داشت از روی صندلی پیانو بلند میشد. 

دامن پف پفیمو بالا گرفتم و رفتم سمتش....قبل از اینکه بتونه از کنار پیانو بیاد اینور رسیدم بهش

 و ایستادم جلوش.

با لبخند نگام کرد و اروم گفت: سلام.

نگاش کردم و بعد از چند ثانیه منم لبخند زدم: سلام.

لبشو گاز گرفت و گفت: چه خوشکل شدی راپونزل....

با شنیدن کلمه ی راپونزل خندم گرفت...چقدر منتظر شنیدن این کلمه از زبون ارسلان بودم....

با خنده گفتم: توام خوشتیپ شدی....

خندید و سرشو انداخت پایین و گردنشو با دستش خاروند و بعد بازم بهم نگاه کرد....

چند ثانیه ای دوتامون ساکت بودیم تا یه دفه دوتاییمون به حرف اومدیم و با هم گفتیم: دلم برات

 تنگ شده بود.

و بعد جفتمون خندیدیم....

ارسلان گفت: دو ماه بود ندیده بودمت....

سرمو تکون دادم: اره...از اون روز تو فرودگاه....منم دلم واست تنگ شده بود...ولی راستشو بگم

 هم میخواستم ببینمت هم نه. هم میخواستم  امشب اینجا باشی هم نه...میترسیدم....ولی از 

یه طرف اگه نمیومدی هم انگار یه چیزی کم بود....هرچی باشه ما باهم بزرگ شدیم دیگه....

وقتی دیدمت خیلی خوشحال شدم ارسلان....نمیدونی چقدر....ولی خیلی خوشحال شدم.... 

خوشحالم که اون اتفاقای بدی که فکر میکردم نیوفتاد.

خندید: میدونم چرا میترسیدی بیام....فکر میکردی بیام و عروسیتو خراب کنم نه؟ خب...حقم 

داشتی....راستش قبول کردن این موضوع خیلی واسم سخت بود....مخصوصا وقتی بعد از چند

 روز فهمیدم که مهیار اومده خواستگاری و راحت هم بعله رو گرفته....و بعدشم میدیدم 

که همتون گرفتار کارای عروسی هستین...

خیلیسخت بود شعله....وضعیتم خیلی بد بود....ولی نشستم به حرفات فکر کردم...

به کارای خودم تو این همه مدت فکر کردم...دیدم حرفات درست بوده...

خب چه فایده ای داره اگه با من ازدواج کنی و یکی دیگه رو بخوای؟ فهمیدم چقد احمق بودم و 

این مدت چقد واست دردسر درست کردم....معذرت میخوام...

دیگه هیچ راه دیگه ای پیدا نکردم جز اینکار....فقط میخواستم یه جوری گذشته و کارامو حرفامو

 پاک کنم و یه جوری ازت بخوام که ببخشیم...نمیدونم میبخشی یا نه...

خیلی اذیتت کردم میدونم...ولی دوستت داشتم خب....عاشقت بودم...جز تو هیچیو نمیدیدم....

نمیفهمیدم چکار کنم فقط میخواستم مال من باشی....

ولی دیدم نمیشه....دیدم دیگه واقعا نمیشه.... نمیگم هنوزم دوست ندارم...چون دارم....خیلی 

دوست دارم ولی نه دیگه اونجوری....فکر بدی نکن....دیگه تصمیم گرفتم

بچه ی خوبی شم...تو ماله یکی دیگه هستی....هیچ وقت ماله من نبودی راپونزل....

با این حرفاش اشکم داشت در میومد....هم عذاب وجدان داشتم هم هی به خودم میگفتم نه....

من کار درستی کردم که اون حرفارو بهش زدم و باعث شدم سرد شه...

همه ی احساساتم قاطی پاتی شده بود...هم دلم میسوخت هم نه....حرفاش خیلی....خیلی ناراحت 

کننده بود....چشمام پر از اشک شده بود...فقط کافی بود پلک بزنم و همش بریزه....ینی هنوزم منو 

میخواد؟ هنوزم عاشقمه؟ ینی داره دروغ میگه که دیگه منو اونجوری دوست نداره فقط واسه اینکه حس 

بدی نداشته باشم...؟

کاشکی میشد از دلش با خبر شم....

لبمو گاز گرفتم و با بغضی که تو گلوم گیر کرده بود گفتم: ارسلان....همین که اومدی بسته....خیلی 

خوشحالم که اینجایی....

یه لبخند تلخ زد و سرشو انداخت پایین: مگه میشه عروسی خواهرم نباشم؟

"خواهرم...." بالاخره این کلمه رو گفت و یه جورایی خیالمو راحت کرد...هنوزم مطمئن نبودم داره راست 

میگه یا دروغ...اما شنیدن همین کلمه ی خواهر خیالمو راحت میکرد

که بازم مثل قبل میشیم باهم...مثل تام و جری....اون میشه همون ارسلان شیطون...منم همون

 شعله ی غر غروو....

بدون اینکه چیزی بگم فقط محکم بقلش کردم....چند دقیقه ای تو بقلش بودم و فقط محکم دستامو 

دور کمرش حلقه کرده بودم.... اونم دستاشو دور من حلقه کرد بود.

بالاخره ازش دل کندم و از تو بقلش اومدم بیرون و فقط با چشمای پر از اشکم بهش ذل زدم....

خندید و دستمو گرفت: گریه که نمیکنی....؟ اینایی که میبینم اشک نیست نه؟

سرمو گرفتم بالا و چندباری اروم پلک زدم و سعی کردم اشکام نریزه....

یه لبخند زد: گریه نکن...عروس که روز عروسیش گریه نمیکنه....نیومدم بازم اشکتو در بیارما....

همونجوری که به سختی اشکامو هل میدادم داخل یه لبخند زدم: بیا بازم مثل قبل شیم....من میشم 

راپونزلت....توهم فرشته ی نجاتم باش...همون که همیشه حواسش بهم هست...همونی که همش 

بهم پیله میکنه و اذیتم میکنه...همون ارسلان شیطون....خب؟ همون داداشه دومیه من.

لبخند زدو سرشو تکون داد: معلومه....راپونزل منی تو.

با این جملش یه لبخند بزرگ زدم و دستشو گرفتم و کشیدمش که بریم سمت استیج و با بقیه برقصیم....

همونطور که دستشو گرفته بودم و میکشیدمش متوجه حلقه ای که تو دستش بود شدم.... گیج به حلقه

 نگاه کردم و بعد به ارسلان و با خنده گفتم: زن گرفتی؟

خندید و سرشو تکون داد.

چشمام گرد شد و خندیدم: جدی؟!!!! کــــی؟!!! کیه این دختر خوشبخت؟!! کیه که داداشه منو تو هوا زد؟!! 

خندید و سرشو انداخت پایین و اروم گفت: نیوشا....

خندیدم و دهنم باز شد و با خنده گفتم: واااااای!!!! ارسلان!!!!!

خندید و چیزی نگفت.

دستشو محکم فشار دادم: نمیدونی چقد خوشحالم براتون!!! چرا انقد بی سر و صدا نامرد؟!

یه لبخند زد: زیاد خبری نبود....فقط یه دور همی با خانواده هامون بود....فعلا عقدیم....بعدا قراره یه جشن 

درست و حسابی بگیریم....دیگه شما هم تو این دوماه خیلی گرفتار

بودین....گفتم بزاریم یه موقه که همه دور هم باشیم....

یه لبخند بزرگ زدم: حالا به حرفم رسیدی؟ دیدی گفتم نیوشا عاشقته؟؟ خیلی خوشحال شدم ارسلان...

امشب خیلی خوشحالم کردی! بیا بریم پیش عروس خانوم یکم خواهر شوهر بازی در بیارم من!

خندید و منو برد پیش نیوشا.

نیوشا و ارتا و خانوادشون تا منو دیدن بلند شدن و خانواده ی نیوشا شروع کردن به سلام و احوال پرسی. 

بعد از حرف زدن با اون به لبخند یه نیوشا نگاه کردم: چجوری وروجک؟

تبریک میگم...اخرش ارسلان واسه تو شد....تو هوا زدیشا....

خندید: تبریک میگم شعله....مبارک باشه عروسیتون...ارسلان بهم گفت تو باهاش حرف زدی....خواستم 

تشکر کنم ولی میخواستم سر وقت مزاحمت شم....اینم بهم گفت که شما هیچ وقت نامزد نبودین و 

اون کارایی که شب تولد عمو سهراب کردین همش نقشه بود...

زدم زیر خنده: ببخشید....ولی خیلی اعصابمو بهم ریخته بودی!

اونم خندید: منم معذرت میخوام....و مرسی....مبارک باشه...

یه نگاه شیطون بهش انداختم: من میخوام ساقدوشتون باشما...حواست باشه منو تو لیست ساقدوشا

 بزاری واسه عروسیتون!

بعد جفتمون خندیدم. دست نیوشا رو کشیدم و گذاشتم تو دست ارسلان و یکم هلشون دادم رو

 استیج تا برن برقصن.

ارتا از اونور صورتش کش اومد: پس من با کی برقصم....؟

خندیدمک: بــــــا مـــــن!

بعد دستشو کشیدم و بردمش رو استیج....

خلاصه کلــــــــــــــــی رقصیدیم و بعدش نشستیم چون وقت شام بود....  بعد از اینکه کلی

 غذا خوردیم و حسابی تا خر خره پر شدیم نوبت کادو دادن مهمونا بود...

دونه دونه اومدن و کادو بهمون دادن....کلی کادو.....

شد و نوبت مولود و دایی و زندایی شد...دایی و زندایی اومدن نزدیک ما واسه روبوسی....مولود هم

 به زور با خودشون اورده بودن...اخه من الان با این مارمولک روبوسی کنم؟؟

بعد از اینکه با زندایی روبوسی کردم و دایی هم داشت با مهیار روبوسی میکرد,مولود اومد سمت من

 و با کلی عشوه و اخم نزدیکم شد تا روبوسی کنه...

همونطور که  صورتشو بهم نزدیک میکرد دستشو گرفتم و همونطور که اروم روبوسی میکردیم بدجنسیم 

گل کرد...

همونطور که دستشو گرفته بودم ناخونامو تو بازوش فرو کردم و حین روبوسی اروم در گوشش گفتم: 

حالا زنش کیه...؟

و بعد از تموم شدن روبوسی یه لبخند شیطون بهش زدم...

اونم هیچکاری نمیتونست بکنه و هیچ واکنشی هم نمیتونست نشون بده! اخه هم مامان باباش اونجا بودن 

و هم اینکه عکسا داشتن عکس میگرفتن و فیلم بردارها هم داشتن فیلم برداری میکردن....

خیلی کیف داد...حسابی قیافش کش اومد....حقشه....دختره ی پروو....واسه من زنم زنم میکرد...همین تو 

باعث شدی بین منو مهیار دعوا شه...مارمولک!

یه لبخند شیطون زدم و به خودم افتخار کردم....

خلاصه بعد از گرفتن کادو ها و یه عالمه دیگه رقصیدن دیگه ساعت 3 شب بود و خدا بخواد عروسی

 تموم شده  بود!! منو مهیار تو ماشین بودیم و داشتیم میرفتیم سمت هتل و بقیه هم پشت سرمون

 با ماشین میومدن  و حسابی بوق بوق میکردن....

داشتم از خستگی میمردم ولی لبخندم از رو لبم پاک نمیشد....امشب بهترین شب زندگیم بود....خیلی 

خوشحال بودم.....

هیچ چیز نتونست شبمو خراب کنه....همه چیز عالی بود.....خداروشکر....




****************************************



بالاخره رسیدیم هتل و رفتیم تو اتاقی که گرفته بودیم....تا رسیدم خودمو انداختم روی مبلی که تو اتاقمون 

بود و چشمامو بستم...خیلی خسته بودم...

داشتم وا میرفتم...پاهام درد میکرد...سرم که بدجور....داشتم فلج میشدم....بخدا میتونستم همونجا

 نشسته رو مبل بخوابم...در این حد خسته بودم!

مهیار رفت سمت اتاق خوابمون که لباساشو عوض کنه و کت شلوارش رو در بیاره و صورتش رو بشوره...

منم همونجور که رو مبل ولو شده بودم بدون اینکه هیچ حرکتی کنم فقط چشمامو بستم....

یه چند دقیقه ای خوابم رفت تا اینکه با صدای مهیار بیدار شدم که صدام میکرد: شعله....خانومم....

میخوای اینجا بخوابی؟ نمیخوای موهاتو باز کنی؟ لباستو نمیخوای عوض کنی؟

فقط زیر لب گفتم: هـــممم....

انقد خسته بودم که حتی حال نداشتم حرف بزنم....

خندید و اروم خم شد روی زانوهاش کنار مبل و خیلی اروم کفشامو از پام در اورد و گذاشت کنار. بعد اروم کف 

پاهامو ماساژ داد و گفت: درد میکنه نه؟ ورم کرده....

همونطور که پاهامو ماساژ میداد لبمو گاز گرفتم و اروم گفتم: اخ....وای پاهام داره تیکه تیکه میشه مهیار....

گفت: عزیزم....

بعد اومد کنارم رو مبل نشست و اروم در گوشم گفت: نمیخوای موهاتو باز کنی؟

همونطور که چشمام بسته بود و به مبل تکیه داده بودم اروم با صدای خواب الود گفتم: میخوام

 مهیار...ولی اصلا نا ندارم....

خندید:  خب بیا سرتو بزار روی پای من تا من این سنجاقارو از تو سرت در بیارم....

بعد اروم با دستاش دوتا شونه هامو گرفت و خیلی اروم منو خوابوند روی پاش....

یه لبخند زدم و چشمامو بستم و اروم گفتم: خیلی خوبی مهیار....

یه لبخند زد و چیزی نگفت و شروع کرد به درا وردن گل هایی که توی موهام بود....

هر گل رو اروم دونه دونه درمیاورد و میزاشت روی میزی که بقل دستش بود...بعدش هم اروم

 سنجاق هارو در میاورد...

همونطور که گرفتار باز کردن موهام بود گفت: اگه دردت گرفت یا موهات کشیده شد بگو...

و بعد به کارش ادامه داد....

چند دقیقه ای گذشت تا بازم به حرف اومد: تموم شد....همش رو کشیدم بیرون....

اروم سرمو از روی پاهاش بلند کردم و از جام بلند شدم و نگاش کردم: بند پشت لباسمو باز

 میکنی مهیار؟

سرشو تکون داد و با دستش با پاهاش ضربه زد که ینی بشین اینجا.

اروم نشستم رو پاهاش,طوری که پشتم به مهیار بود.

اروم شروع کرد به باز کردن بند ها لباسم که از پشت محکم کشیده شده بودن و لباسمو محکم

 کرده بودن و بهم وصل شده بودن...

نفساش میخورد به گردنم و باعث میشد تو دلم یه جوری بشه.... قلقلکی شد.....

گرمای انگشتاش که موقه ی باز کردن بند های لباسم میخورد به کمرم رو حس میکردم....اروم تور 

لباسمو گرفتم تو مشتم و 

استرسمو روش خالی کردم و حسابی فشارش دادم و اروم اب دهنمو قورت دادم....

مهیار هم دیگه هیچ تکونی نخورد.... چند ثانیه منم هیچ حرکتی نکردم....

ولی بعد اروم سرمو چرخوندم و نگاش کردم و دیدم ذل زده به صورتم....

لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین و اروم گفتم: مهیار....لباسم....

خندید و خم شد جلوتر و همونطور که بند لباسمو باز میکرد اروم کنار گوشم رو بوسید....

تنم به لرزه افتاده بود و داغ شده بودم....استرس داشتم....توری که توی مشتم بود رو 

بیشترو  بیشتر فشار دادم....

مهیارم به باز کردن ادامه داد و همین طور به بوسه های کوچولو و شیرینش....

اول کنار گوشم..... بعد روی گردنم..... و بعد روی شونم....

چشمامو بستم و مشتمو بیشتر فشار دادم....

اونم اروم دستشو دور حلقه کرد و با همون لباس عروس بلندم کرد و ایستاد و منو بقل گرفت و

 اروم گفت: بیا اینجا ببینم....

خجالت کشیدم....استرس هم داشتم...وای....قلبم تند تند میزد...بوم بوم بوم....

کف دستم از استرس عرق کرده بود و خیسه خیس بود....تمام تنم میلرزید....نفسام تند تند شده

 بود....اب دهنمو به سختی میتونستم قورت بدم....

فقط همونطور که بقلم کرده بود دوتا دستامو دور گردنش حلقه کردم و صورتمو تو گودی گردنش قایم کردم....

اونم اروم خندید و بعد به سمت اتاق راه افتاد.....




***************************************




با صدای شر شر اب بیدار شدم....

مهیار رفته بود حموم.... اتاق تاریکه تاریک بود.....فقط چراغ حموم اون گوشه ی اتاق روشن بود که 

اونم یه ذره از نورش از زیر در معلوم بود....

با اخم چشمامو روی هم فشار دادم و ساعتی که روی میز عسلی کنار تختمون بود رو نگاه

کردم..... 5:50 دقیقه....

یکم چشمامو مالیدم و بعد پتو رو زدم کنار و از جام بلند شدم و رفتم جلوی اینه و یه نگاه به 

خودم انداختم....

یه شلوارک خیلی کوتاه خاکستری رنگ پام بود با یه لباس خیلی گشاد سفید رنگ که روش

 طرحای صورتی داشت و بلند بود میشد گفت یه جورایی کل شلوارکمو پوشونده بود....یه شونه به 

موهام زدم و بعد رفتم دم در حموم و اروم در زدم: مهیار....؟

جوابی نیومد....دوباره محکمتر در زدم: مهیار؟

صدای اب قطع شد و مهیار جواب داد: جونم؟

با صداش یه لبخند اومد رو لبم و گفتم: حمومت تموم شد بیا صبحونه بخور.

از پشت در جواب داد: باشه خانومه خوشکل.

یه لبخند دیگه زدم و از اتاق رفتم بیرون و رفتم سرویس بهداشتی ای که توی راهرو خونمون بود....

اره اینجا خونمون بود....خونه ی منو عشقم.... منو همسرم....منو مرد رویاهام.....منو مهیارم.....

از ازدواجمون چند سالی گذشته بود.... حالا مهیار جراح قلب بود و منم معلم پیانو بودم....

یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو دست شویی....دلم خیلی درد میکرد....وای نمیدونم این دل درد چیه 

یه هفتس افتاده به جونم....داره دیوونم میکنه....

صورتمو شستم و داشتم مسواک میزدم که دل دردم بیشتر شد....علاوه بر اون حالت تهوع هم داشتم....

سریع مسواکمو گذاشتم کنار و سرمو تو سینک روشویی فرو بردم.... اه....چرا سر صبحی اخه؟! 

من که هنوز چیزی نخوردم....

چرا یه مدته هر روز صبح اینجوری میشم...!؟! خیلی اعصابمو بهم ریخته....حتی بعضی وقتا سر

 کلاس پیانوم هم حالم بد میشه....

ینی چی؟ مریض شدم...؟ یا.... نکنه....؟ داشتم به همون موضوع خیلی مشکوک فکر میکردم که 

بازم حالم بهم خورد و بازم سرمو بردم توی  سینک....

خلاصه بعد از کلی اوقات تلخی از دست شویی اومدم بیرون و گرفتار اماده کردن صبحونه شدم....

میز رو چیده بودم و داشتم خیارو گوجه هارو میشستم که خردشون کنم و بزارم توی ظرف برای نون و

 پنیر....

همونطور که داشتم میشستمشون مهیار اروم از پشت بقلم کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد و 

سرشو برد توی موهام و همونطور که بوشون میکرد اروم گفت: عشق من چطوره؟ صبحتون بخیر.

اروم گفتم: صبح بخیر....

یکم اخم کرد وبعد خندید: چیه؟ چرا حوصله نداری؟

اهی کشیدم و به شستن خیار و گوجه ها ادامه دادم و گفتم: هیچی....

اب رو بست و گوجه و خیارا رو از دستم گرفت و گذاشت کنارو منو چرخوند سمت خودش و با نگرانی 

نگام کرد: چیه؟

چند ثانیه نگاش کردم و حسابی اسکنش کردم....

یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پییرهن سفید رنگ که سر استیناش مشکی رنگ بود و تاشون زده 

بود بالا. موهاشم زده بود بالا....

بوی عطرشم حسابی تو اشپزخونه پیچیده بود....

ای جونم.... خوشتیپه من.... 

دوباره تکرار کرد: شعله با تواما.... چیزی شده؟ چرا حالت گرفتس؟ مریضی؟ 

بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم....

خندیدم و اروم دستشو زدم اونطرف: چیزی نیست عشقم....خوبم.

یکی از ابروهاشو داد بالا و با گوشه ی چشم شیطون نگام کرد: عه جدی؟

خندم گرفت: راست میگم بخدا!

خندید و دستشو گذاشت دور لپام و فشارشون داد و باعث شد لبام مثل ماهی شه و بعد گفت: پس 

بخند....دوست ندارم با اون صورت بداخلاق ببینمت.

خندیدم: باشه....

و بعد خیار و گوجه هارو خرد کردم و گذاشتم روی میزو شروع کردیم به صبحونه خوردن....

صبحونه که تموم شد دیگه ساعت 6:20 بود.... از جاش بلند شد و کیف و گوشیش رو برداشت و 

رفت سمت در که کفششو بپوشه و بعدشم بره بیمارستان که صداش کردم: عه مهیار صب کن!

برگشت و نگام کرد: جون؟

جعبه ی عینکشو برداشتم و دوییدم سمت: عینکتون یادتون رفت اقای دکتر.

خندید و دستشو دراز کرد که عینکو بدم بهش. عینک گرفتم سمتش ولی قبل از اینکه بخواد ازم بگیرتش 

کشیدمش عقبو همین باعث شد بخنده.

خودمم خندیدم و رفتم نزدیکش و لپشو بوس کردم و بعد عینکشو دادم دستش و گفتم: من میرم واسه تولد 

لادن خرید....امشب دعوتیم جشن تولدش...یادت که هست؟ اگه برگشتی دیدی خونه نیستم نگران نشو....

مهیار سرشو تکون داد: مراقب خودت باش عروسک. و بعد خدافظی کرد و رفت.

تا پاشو از در گذاشت بیرون لبخندم از روی لبم پاک شد و بازم دوییدم سمت دست شویی....بازم

 دل درد و اون حالت تهوع مسخره....

هوووووف.....

ساعت 10:30 بود و دیگه خونه رو مرتب کرده بودم و ناهارممم اماده کرده بودم. لباس پوشیدم که

 اول برم خونمون یه سر به مامانم بزنم و بعد باهم بریم

واسه تولد لادن خرید کنیم و واسش کلی کادو بخریم....

سوار ماشینم شدم و راه فتادم....نمیدونم چرا ولی سر راه کنار یه داروخونه ایستادم...

چند ثانیه ای تو ماشین نشستم و فک کردم...ینی....برم بگیرم؟ ینی....وای....نمیدونم! سرمو 

تکون دادم و پیاده شدم و رفتم توی داروخونه....

خانومی که اونجا بود گفت: بفرمایید.

چند لحظه بهش ذل زدم و ساکت موندم.....

دوباره تکرار کرد: خانوم؟

لبمو گاز گرفتم و اروم گفتم: میشه یه بیبی چک لطف کنین....

یه لبخند زد و سری تکون داد و رفت و چند ثانیه بعد با یه بیبی چک اومد. بیبی چک رو گرفتم و پولشو

 حساب کردم و سوار ماشینم شدم....

گذاشتمش توی کیفم و بازم چند ثانیه ای ساکت نشستم و به جلو ذل زدم....

اگه جوابش مثبت باشه چی؟ این مدت همش حالم بد بوده....ینی بخاطر اینه؟ ینی میشه؟ اگه واقعا 

باشه چی؟

مهیار....مهیار واکنشش چیه؟ خوشحال میشه یا ناراحت؟ خودم چی...خوشحال میشم؟

 معلومه که خوشحال میشم!!!

ولی میترسم....نمیدونم....نمیدونم این دوران چجوریه....میترسم...استرس دارم....از واکنش 

مهیارم میترسم...اگه خوشحال نشه چی....

وای....ینی دلیل این حالم همینه؟؟

نفسمو فوت کردم و حرکت کردم و تمام راهو تا خونمون به همین فکر کردم...

رسیدم و با مامانم سلام و احوال پرسی کردم و گفتم من میرم دست شویی یه اب به صورتم بزنم 

و تا اون موقه مامان اماده شه که باهم بریم خرید...

رفتم توی دست شویی و پشت در ایستادم و بیبی چک رو توی دستم گرفتم و چند ثانیه ای 

بهش ذل زدم....یه نفس عمیق کشیدم و با خودم گفتم

خیله خب دیگه...امتحانش میکنم.....جوابش هر چی شد , شد!

خلاصه امتحانش کردم و چند دیقه ای تو دست شویی نشستم و منتظر شدم علامتش معلوم شه....

همونطور که دستام میلرزید با ترسو لرز نگاش کردم.... مثبت بود.... من حاملم.....

قلبم شروع به تند زدن کرد....بوم...بوم....بوم..... 

من.... وای خدا!!!

همون لحظه مامانم در زد: شعله؟؟ 

از جام بلند شدم و همونطور که بیبی چک توی دستم بود و اشک توی چشمام جمع شده بود 

درو باز کردم و ایستادم رو به روی مامانم.

مامانم تا صورتمو دید لبخندش محو شد و با نگرانی نگام کرد: چیشده؟! چرا رنگت پریده؟!

 چرا گریه میکنی؟! چیزی شده؟! حالت بده؟!با مهیار چیزی شده؟! دعوا؟!

زدم زیره گریه و اشکام ریختن....

مامانم بیشتر نگران شد و بقلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد: شعله؟!! چیشده مامان؟!

همونطور که تو بقل مامانم بودم با چشمای پر از اشک نگاش کردم و با صدای لرزون گفتم:

 مامان من حاملم....

و بعد بیبی چکم از دستم افتاد....

مامانم ساکت شد و چند لحظه با تعجب نگام کرد و بعد به بیبی چکی که حالا روی زمین 

افتاده بود....

بعد از چند لحظه تو شک بودن بالاخره یه لبخند بزرگ زد: شعله جدی؟ جدی میگی مامان؟!! 

ینی....ینی من دارم مامان بزرگ میشم؟!

همونطور که اشکام میریخت سرمو تکون دادم....

مامانم خندید و اروم کشوندم سمت مبل و نشوندم کنار خودشو بقلم کرد: وای

 عزیـــــــــــــــــــزم!!! شعله!!! مامان چرا گریه میکنی خب؟! خوشحال نیستی؟!

خوشحال نیستی داری مامان میشی؟! خانوادتون داره کامل میشه! من دارم مامان بزرگ

 میشم,بابات پدربزرگ! شایانم دایی!!! از همه مهمتر خودتو مهیار که مامانو بابا میشین!!!

 خوشحال نیستی؟!

همونجور که مامانمو بقل کرده بودم و بغض کرده بود گفتم: چرا مامان....مگه میشه خوشحالم

 نباشم؟! از واکنش مهیار میترسم....نمیدونم خوشحال میشه یا نه...

خودمم ترسیدم...استرس دارم...نمیدونم یه چیز عجیب غریبه واسم....میترسم مامان....

مامانم لبخند زد: معلومه که مهیارم خوشحال میشه!! مگه ندیدی با چه ذوق و شوقی با لادن بازی 

میکنه؟! بیا اینجا ببینم عزیزم....دخترم داره مامان میشه...

وبعد محکمتر بقلم کرد...خلاصه یه یه ساعتی باهام حرف زد و خوب اورمم کرد و بهم گفت که نترسم 

و هیچی نمیشه و خودش حسابی مواظبمه....

گفت مهیارم خوشحال میشه.... خلاصه وقتی حسابی اروم شدم و دیگه خالیم راحت شد رفتیم خرید

 که برای تولد 4 سالگی لادن کادو بخریم.....

بعد از خریدن کادو و کلی گشت و گزار با مامانم,رسوندمش خونه و قبل از پیاده شدن بازم کلی نصیحتم 

کرد راجب اینکه اروم باشم و استرس نداشته باشم و کارای

سخت نکنم و این جور چیزا....

بالاخره برگشتم خونه... ساعت 2:30 بود.... درو که باز کردم مهیار داخل بود و پشت تلویزیون بود....

جعبه های کادو رو گذاشتم روی اوپن: سلام....

یه لبخند زد: سلام عزیزم...خسته نباشـــــی...

منم یه لبخند زدم: توهم همینطور.... ناهار نخوردی؟

سرشو تکون داد و اومد طرفم: بدون تو که نمیشه...صبر کردم بیای باهم بخوریم....

سرمو تکون دادم و لبمو گاز گرفتم و یکم با خودم کلنجار رفتم ولی بالاخره گفتم: راستش مهیار....باید

 یه چیزی بهت بگم...

همونجور که لبخند رو لبش بود گفت: بگو عشقم...

دهنمو باز کردم که حرف بزنم ولی بازم اون دل دردم اومد سراغم و دلم تیر کشید...چشمامو بستمو

 یه نفس عمیق کشیدم.....

مهیار نگران شد: شعله...خوبی؟! چت شده تو؟! چرا بهم نمیگی؟! انگار مریضی ولی داری ازم قایم میکنی....

سرمو تکون دادم: نه نه...خوبم.... بعد یکی از جعبه هارو از روی اوپن برداشتم و گرفتم طرفش و با 

صدای لرزون گفتم: بیا....

جعبه رو ازم گرفت و گفت: این چیه؟

لبمو گاز گرفتم: بازش کن....

بازش کرد و توش رو نگاه کرد و یه عروسک نی نی رو دید.... خندید: این چیه؟ کادوی لادنه؟

قلبم داشت بوم بوم میزد...داشتم از استرس میمردم...گفتم: نه ماله خودته....

یکم اخم کرد و بعد خندید: ماله من؟ 

دلم باز درد گرفت و لبمو گاز گرفتم و به سختی گفتم: اره...ماله توئه...

بازم حالت تهوع داشتم....ولی به زور خودمو نگه داشتم که اول به مهیار بگم...چرا انقد گفتنش سخت بود؟!

مهیار خندید: ینی چی شعله؟ این چیه؟

به نفس نفس افتاده بودم: راستش...این....

اخم کرد: شعله خوبی؟!

دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم...فقط دوییدم سمت سینک ظرفشویی و سرمو فرو بردم توش...

مهیارم همونطور که عروسک دستش بود با نگرانی دویید تو اشپزخونه دنبالم و گفت: شعله؟! چیشدی؟!

 و بعد با اخم و ترس نگام کرد.... بعد یکم دیگه اخم کرد و به عروسک نگاه کرد و بعد بازم به من....

اخماش باز شد و اروم گفت: شعله....؟

سرمو چرخوندم و همونطور که دستمو جلوی دهنم گرفته بودم نگاش کردم و تنها چیزی که دیدم یه 

لبخند بزرگ روی لباش بود.....



- پایان








اینم از پارت اخر....

این داستانم تموم شد...امیدوارم از این داستانم خوشتون اومده باشه

مرسی که تموم مدت میخوندینش  و برام نظر میذاشتین

دوست دارم نظر کلیتون را راجب داستان بدونم

منتظرم باشین زوده زود میام پا میکنم

منتظر نظراتتون هستم...

خدافظ عروسک یخیـــــــــــــــــــــــــ




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ شنبه 9 آبان 1394 ] [ 10:01 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه