تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 33
سلام سلام! بالاخره بعد از یه قرن پیدام شد, ببخشید خیلی دیر اومدم

تاخیرم دوتا دلیل داشت,یکیش این که تو تنبیه بودم نتم قطع بود,دومم اینکه اگه نت داشتم

 هم واقعا نمیتونستمبیام اخه درسامون به طرز وحشتناکی سنگین و سخته! 

مرسی از همه ی کسایی که این مدت سر زدن و کامنت گذاشتن

سر وقت همه رو میخونم و جواب میدم خب حالا که دیگه برگشتم واسه خوندن پارت سی و سوم

بفرمایید ادامــــه مطلــــب










"Part 33"




داشت میچرخید که بشینه سر جاش و حرکت کنه که من دوتا از انگشتامو گذاشتم روی

 لبام و بوس کردم و بعد کراوات مهیارو گرفتم و کشیدم سمت خودم و سرش رو چرخوندم

 سمت خودم بعد دوتا انگشتامو گذاشتم روی لبش.

خندید: اووووف! چسبیدا....

خندیدم و با دوتا دستام کراواتش رو محکم کردم: حالا بریم؟

سرشو تکون داد: بریم.

بعد از رفتن به اتلیه و باغ برای عکسبرداری و دیدن ساقدوشامون ینی مینا

 و میلاد و ریلیا و شایان و قربون صدقه رفتن های شایان مثل "ای جوووونم

 عروسکه منو نگا!" یا "تو کی بزرگ شدی اخه شعله؟!" و "چرا انقد ناز شدی

تو؟" و خوشحالیا و ذوق کردنای منو مینا راجب اینکه چقد خوشکل شدی و جمله

های از قبیل " وای شعله ترکوندیا!!!" و "قسمت خودت باشه عزیزم!!" و بعدش 

بحث و مسخره بازی های شایان و مهیار راجب اینکه زن کی خوشکلتر شده,دیگه

 وقتش بود که بریم باغ عروسی و بالاخره این شب رویایی واسم شروع شه.

انقدر عکس گرفته بودیم که دیگه حالم از هرچی دوربین بود بهم میخورد! از صبح همش

 مارو اینور و اونور کشیدن و چیک و چیک از ما عکس گرفتن. انقد که راه رفته بودم پاهام

 دیگه ورم کرده بود! دیگه جون نداشت!مخوصا تو اون کفش پاشنه بلند که دیگه بدتر....

تمام راه از اتلیه تا باغ عروسی کفشمو در اوردم و گذاشتم پاهام یکم هوا بخوره و مهیارم

 کلی خندید! کجاش خنده داره اخه؟! باید از صبح کفش پاشنه بلند پاش میکردم اون موقه الان 

گریه میکرد نه خنده!

تو راه که بودیم استرس داشتم...ینی هم استرس داشتم و هم خوشحال بودم و ذوق داشتم...

از استرس داشتم دل درد میگرفتم....نمیدونم چرا ولی خب مسلما هر عروسی روز عروسیش 

استرس داره دیگه...

میترسیدم یه چیزی خوب پیش نره...یا اتفاقاتی بیوفته که عروسی رو بهم بزنه...یا اعصاب منو 

بریزه...چیزایی مثل ارسلان و قبیل همون ارسلان....

نمیدونستم ارسلان هم میاد یا نه؟ اگه میاد....قراره بازم قشقرق به پا کنه؟؟ یا دیگه با این موضوع 

کنار اومده؟؟

دو ماه از اخرین باری که دیدمش میگذره...ینی تو این دوماه با این موضوع کنار اومده؟؟

اصلا قراره بیاد؟؟ واسم خوشحاله....یا نه؟ اگه کاری کرد چی...اگه عروسی رو بهم زد چی...

 وای خدا...هم از یه طرف دلم میخواست باشه...هم نمیخواستم عروسیمو خراب کنه...

راستشو بگم دلم واسش تنگ شده بود...اخرین بار تو فرودگاه دیدمش...همون روزی که از کیش 

برگشتیم...

اما حتی بهش کوچکترین توجهی نکردم....و از اون روز تا الان دیگه نه دیدمش نه خبری ازش

 شنیدم...

اونم نه پیداش شد و نه حرفی زد....

دلم میخواست باشه...خب هرچی باشه از بچگی هم بازیم بود....یه جورایی میشه گفت

 داداشم بود.... ولی بود....

اون ارسلانی که الان میشناسم اصلا ارسلان نیست.... دلم اون ارسلان قبلیو میخواست...

همونی که مهربون بود....

همونی که همش تو چشمام ذل میزد و همش میخندید....همیشه میخواست حالمو بهتر 

کنه...همیشه میخواست باهاش حرف بزنم...همونی که همش اذیتم میکرد و اویزونم میشد....

 همونی که بهم میگفت راپونزل....

از کلمه ی راپونزل متنفر بودم ولی نمیدونم چرا دلم میخواست بازم از زبون ارسلان بشنومش....

کلا از ارسلان قدیمی هم بدم میومد...چون همش بهم پیله میکرد و اعصبامو خورد میکرد...

اما وقتی عوض شد...

از بعد از خواستگاری...فهمیدم که چقد من اون راسلان قبلیو دوست داشتم و قدرشو ندونستم...

میدونستم اون ارسلان قبلیه و اون رفتارای مهربونش منظور داشت....اما واسه من به چشم یه 

برادر بود و همه ی حرکاتش هم واسم هیچ معنی ای نداشت...

میدونم که یه جورایی تقصیر منه که ارسلان الان اینجوری شده...ولی چکار میتونستم بکنم اخه؟

خلاصه یه جورایی دلم واسش تنگ شده و میخوام تو عروسیم باشه...ولی امیدوارم کاری نکنه 

که از این خواستم و حس دلتنگیم پشیمون شم.

استرسم فقط به ارسلان ختم نمیشد...خیلی چیزا بود که راجبش میترسیدم....اینکه شاید یه 

چیزی پیش نره....

مامانم بهم گفته بود که کلا روز عروسیت باید انتظار هر چیزیو داشته باشی! حتی اینکه یه فیل

 از اسمون بیوفته!

میگفت روز عروسی ممکنه هرچیزی بشه...ممکنه یه چیزی بشه که تو نخوای و اعصباتو بهم بریزه...

اما باید منتظر هر چیزی باشی و خودتو کنترل کنی و نزاری هیچ چیزی شبتو خراب کنه. فقط و

 فقط باید از این شب لذت ببری...چون فقط یه بار اتفاق میوفته...مگه نه؟

پس باید همه ی استرس هارو بزاری کنار و فقط به اتفاقای خوب فک کنی. ماهم اونجاییم و 

مواظبیم...

نمیذاریم اتفاق بدی بیوفته و چیزی عروسیتو خراب کنه. پس دلم میخواد وقتی میای تو باغ یه

 لبخند بزرگ رو لبت باشه...

همونطور که به حرفای مامانم فکر میکردم متوجه شدم که رسیدیم به باغ عروسی. کفشم رو

 پوشیدم و دسته گلم رو برداشتم.

بالاخره رسیدیم....دیگه هرچی استرس بود رو بزار کنار شعله...الان فقط باید بری اون تو 

خوش بگذرونی. چون امشب شب توئه و هیچی نمیتونه خرابش کنه...

راستش یه جورایی باورم نمیشد داره اتفاق میوفته...ینی واقعا عروسیمه....

کی ؟ امروز؟ امشب؟ الان؟

بالاخره شد؟ انقد امشب واسم رویایی بود که میشه گفت باورش هم سخت بود!

چقد سختی کشیدم...چقد دست و پا زدم...چقد تلاش کردم تا به اینجا رسیدم...خوشحالم....

خیلی خوشحالم.

مهیار ماشینو برد توی باغ و همه شروع کردن به دست زدن و جیغ کشیدن برامون.

عکاس ها و فیلم بردارها هم که طبق معمول داشتن از همه ی صحنه ها عکس و فیلم میگرفتن.

مامانم,بابام,شایان,مینا,ریلیا,میلاد و گوهر خانوم رو میدیدم که جلوتر از همه ایستاده بودن و

 بقیه ی مهمونا پشت سرشون صف کشیده بودن و منتظر ما بودن...چه جمعیتی!! تا چشم کار 

میکرد ادم بود! نمیدونستم انقد دوست و فامیل داریم :|

یه فرش قرمز رنگ تا ته باغ کشیده شده بود که مارو به سمت باغ راهنمایی میکرد و همه 

روی اون ایستاده بودن و منتظر ما دوتا بودن...

مهیار یه نگاه بهم کرد و سرشو تکون داد که معنی " بریم؟" رو میداد. لبخند زدم و سرمو تکون دادم.

مهیار پیاده شد و اومد و درو واسم باز کرد و دستمو گرفت و کمک کرد بیام بیرون. بعدش همونطور

 که دستمو گرفته بود رفتیم سمت بقیه و صدای جیغاشون بلند شد! تا چند قدم راه رفتیم اتیش

 بازی های که  دو طرف فرش بود روشن شدن و شروع به منفجر شدن کردن و همه دست زدن. 

منم با خنده و ذوق و شوق فقط دور و برمو نگاه میکردم...

هرچی میرفتم جلوتر بوی اسپند بیشتر میشد.... چقدر همه چیز خوب بود!

محکم دست مهیارو فشار دادم و بعد رفتیم جلوتر و به مامان اینا رسیدیم. صدای دست و جیغا یه

 بار دیگه بلند شد و منم هردفه ذوق میکردم...

حالا دیگه وقت روبوسی و تبریک خانواده ی درجه یک بود.

بابام اومد جلو و پیشونیم رو بوسید:خوشبخت بشی عروسکم....

یه لبخند زدم و چیزی نگفتم...بعد بابام و مهیار هم روبوسی کردن و بابام به مهیار گفت:

مواظب این دختر ما باش....

مهیار با خنده سری تکون داد: دختر شما جاش رو چشمای ماست...

ذوق کردم و سرمو انداختم پایین و بعد رفتم سمت مامانم...مهیارم رفت تا مامان و خواهرش 

و داداششو بقل کنه و باهاشون روبوسی کنه. 

رفتم پیش مامانم و مامانم محکم بقلم کرد و یه دفه زد زیر گریه...همونطور که بقلش کرده بودم

 اروم با یه لحن نگران گفتم: مامان...؟ چرا گریه میکنی...

اروم از تو بقلش اوردم بیرون و اشکاشو پاک کرد و بوسم کرد: هیچی عزیزم...از خوشحالیه....

خوشبخت بشی خوشکلم....مواظب خودت باش,مهیارم اذیت نکن...

خندیدم: مامان دارم ازدواج میکنم,سفر قندهار که نمیخوام برم...دیگه هم گریه نکن باشه؟

مامانم خندید: از دست تو دختر...خوش بخت شین!

رفتم سمت شایان و هردمون با یه لبخند شیطون هم دیگه رو نگاه کردیم و بعد هم دیگه رو بقل 

کردیم.

همونطور که بقلم کرده بود گفت: خوشبخت شی عروسک خانوم....خوشحالم که بالاخره به

 چیزی که میخواستی رسیدی....

منم اروم گفتم: اگه تو نبودی الان امشبی در کار نبود...مرسی که کمکم کردی داداشی...

خیلی دوست دارم میدونی که؟ نفر بعدیم تویی....منم میخوام ساقدوش شما....

خندید و موهامو بوسید: چشم...ساقدوشم میشی....ولی امشب عروس باش.

بعد از بقلش اومدم بیرون و رفتم سراغ خانواده ی مهیار و بعد از روبوسی با اونا از بین مهمونا

 رد شدیم و رفتیم سمت سکو و صندلی هایی که برامون اماده کرده بودن تا بشینیم. 

(روبوسی با خانواده ی شوهرو توصیف نکردم بدجنس بازی! )


چقدر باغو قشنگ تزئین کرده بودن...تشریفاتمون خیلی قشنگ بود...


تشریفاتمون سفید رنگ بود, همه ی میز ها و صندلی ها سفید رنگ بودن و با گل های ریز

 هلویی رنگ ترئین شده بودن. روی همه ی میز ها یه گلدون گل بود و همه چیز خیلی شیک 

چیده شده بود. روی استیج رقص کلی نور پردازی و دمودستگاه بود که ازشون سر در 

نمیاوردم...ولی میدونستم قراره حسابی باهاشون حال کنیم...

یکم اونور تر از استیج یه پیانوی بزرگ سفید رنگ قرار گرفته بود...ولی یادم نمیاد منو مهیار 

اینو واسه تشریفاتمون انتخاب کرده باشیم...ینی خودشون اضافه کردن؟؟ یا جزئی از خود باغه؟

دور تا دور باغ درخت های بلند قرار گرفته بود و همین باعث میشد که هوای داخل باغ یکم خنک

 و سردتر از بیرون باشه.

پایین درخت های باغ یه چیزی مثل جوی مانند بود که دورتا دور باغ پیچیده بود و توش اب رد

 میشد... خیلی باحال بود.

سکویی هم که برای ما اماده کرده بودن خیلی قشنگ بود و با رنگ های سفید و هلویی 

تزئین شده بود.

خلاصه رسیدیم بالای سکو و بالاخره وقت کردم بعد از یه مدت طولانی بشینم و یه نفسی 

تازه کنم. مهیارم کنارم نشسته بود....

با لبخند نگاش کردم و گفتم: چه حسی داری اقای دوماد؟

خندید و دستمو گرفت و یکم فشار داد: حس انفجاااار!

خندم گرفت: انفجار چرا؟

_ از خوشحالی دیگه...نمیدونی شعله...نمیدونم چقد خوشحالم... اگه چیزی نمیگم 

ناراحت نشیا...نمیدونم چجوری بروز بدم! ولی انقد خوشحالم که...

پریدم تو حرفش: از صورتت معلومه....منم خیلی خوشحالم مهیار...

یه لبخند زد و بعد لبشو خیس کرد: میدونی ما خیلی خوش شانسیم که همدیگه رو دیدیم؟

 خدایی من اگه تورو نداشتم چقد زندگیم بی مزه میشد....

خندیدم: ینی من نمک زندگیتم؟

ابروهاشو داد بالا و با یه لبخند گفت: شما تاج سر منی.

لبخند زدم و فقط دستشو محکمتر فشار دادم. این چرا اصلا فکر دل من نیست؟ نمیگه من

از خوشحالی بمیرم؟ اخر اون  زبونشو میبرم...

همونطور که عکسا و فیلم بردارا بازم گرفتار فیلم و عکس گرفتن از ما بودن یه نگاهی به باغ

 انداختم و چشمامو تو باغ بین مهمونا چرخوندم...

چقد مهمون اومده بود...اینا کی بودن؟؟ من خیلیاشونو نمیشناختم...

یکم دیگه چشمامو چرخوندم....داشتم دنبال ارسلان میگشتم...نمیدیدمش...چرا نیومده؟ 

ینی نمیاد؟ ینی بلایی سر خودش اورده؟ شاید اومده و من نمیبینمش؟ چرا جلو پیش مامانم 

اینا نبود؟ مگه اونم جز خانوادم نیست؟

این اواخر خیلی کارای مسخره و احمقانه انجام داده بود...خیلی اذیتم کرده بود...اشکمو در اورده 

بود و اعصابمو ریخته بود بهم....ولی نمیخواستم بره...دلم میخواست همچنان تو زندگیم بمونه...

هرچی باشه اون از خیلی وقت پیشا جزئی از زندگیم بود! یکی بود که مثل داداشم باهاش بزرگ

شدم...واسه انقد یهویی رفتنش اماده نبودم...ینی از این به بعد دیگه نمیبینمش؟ دیگه جلوم 

ظاهر نمیشه؟ ینی قطع رابطه؟

ینی این عروسی پایانه همه چیز بین منو ارسلان بود؟ ینی دیگه نمیخواست ببینتم؟ میدونم واسش 

خیلی سخته...میدونم یه مدت طولانی دوستم داشته و من هیچ توجهی بهش نکردم...میدونم حق 

داره که امشب نباشه....میدونم ناراحته....منم ناراحتم...از دستش! از کاراش...از حرفاش.... ولی

 بازم میخوام باشه. انگار وقتی نیست یه چیزی کمه...

لعنتی...چرا اینجا نیستی....دلم واست تنگ شده احمق...بیا و بهم پیله کن...بیا و راپونزل صدام

 کن....ولی باش...

دلم میخواد باشی.....نمیخواستم اینجوری شه ارسلان......میخواستم تو همون ارسلان داداشی

 بمونی....کاشکی قدرتو دونسته بودم....

اهی کشیدم و بازم مهمونارو نگاه کردم و یه دفه یه چهره ی اشنا دیدم...این دیگه اینجا چکار 

میکرد!!! مولود؟!

ینی با دایی و زندایی اومده؟ اومده عروسی رو بهم بریزه؟! یا زورکی اومده؟!

نشسته بود کنار مامان و باباش و بی هیچ حالتی روی صورتش فقط به رو به رو ذل زده بود.... 

پس زورکی اومده...دماغشم حسابی داره میسوزه....اه! دختره ی روانی...اصن کی تو رو دعوت کرد؟؟

دوباره گشتم و بازم چندتا قیافه ی اشنا دیدم!!! ارتا و نیوشا! ارتا همون پسری بود که از فامیلای 

ارسلان بود و من خیلی دوسش داشتم...

همون که دبیرستانی بود...نیوشا هم که...خب نیوشا بود! ولی اینجا چکار میکرد؟!

باز ارتا قابل قبولتر بود ولی نیوشا....منو نیوشا کاردو پنیر بودیم! اگه هم میخواست بیاد باید با ارسلان

 میومد...پس کوش؟ این ارسلان لعنتی کو؟ چرا هر موقه نمیخواستم باشه پیداش میشد ولی یه

 امشب که باید باشه نیست؟!

بازم گشتم و یه دفه مهیار گفت: دنبال کی میگردی؟

نگاش کردم: ارسلان....تو نمیدونی کجاس؟ نمیاد؟

سرشو تکون داد: نمیدونم....شاید بیاد....ماشینو که خودش اماده کرد واسمون...

با تعجب به مهیار نگاه کردم: ماشین؟

سری تکون داد: اره...ماشین عروس یکی از ماشینای نمایشگاه ارسلانه...داده بود برامون گل 

بزنن...همه ی کاراشو خودش کرده بود واسمون...فک کنم دیگه با این موضوع کنار اومده...

صبح که باهاش حرف زدم که حالش خوبه خوب بود...اما چیزی راجب اومدن و

نیومدن نگفت...

چشمام گرد شد...ارسلان ماشینو واسمون اماده کرده؟ این ینی دیگه با این موضوع کنار 

اومده؟ 

سرمو تکون دادم و از تو خیالاتم اومده بیرون و همون لحظه مهمونا اومدن و مارو بردن وسط 

که برقصیم. 

با همه یه دور رقصیدم...با شایان...مهیار...مینا...بابام و مامانم...با همه!! منو مهیار وسط بودیم 

و همه دورمون حلقه زده بودن و همه گرفتار  رقصیدن بودن...خیلی ذوق و هیجان داشتم! خیلی 

داشت بهم خوش میگذشت....اصلا نمیدونستم مهیار رقصم بلده! 

عجب تیکه ای شده بود....مثل یه تیکه از اسمون به قول خودش,که داشت میرقصید. دلم

 میخواست فشارش بدم.... 

بعد از کلی رقصیدن من یکم خسته شدم واسه همین با مهیار رفتیم و سرجامون نشستیم و 

گذاشتیم مهمونا حسابی قر بدن و تخیله ی انرژی کنن.

یه لیوان اب خوردیم و خدمات باغ واسمون یکم میوه اوردن...اخه گشنمون بود!!

بعدش هم مهمونا اومدن رو سکو کنارمون که روبوسی کنن و تبریک بگن.

همونطور که با مهمونا سلام و احوال پرسی میکردیم ی بار دیگه بین مهمونا رو نگاه کردم اما بازم

 اثری از اسلان نبود....کاشک میشد برم

از عمو سهراب بپرسم کجاست...میاد؟ نمیاد؟ زندس؟ اووووف....

مهیار که متوجه اینکارم شده بود با خنده گفت: تو که چشم دیدنشو نداشتی! چیشده حالا 

دنبالش میگردی؟

اهی کشیدم: دلم براش تنگ شده مهیار....هنوزم حوصله ی مسخره بازیاشو 

ندارم...ولی دلم میخواد باشه....

_ حالا شاید اومد! کی میدونه....

سرمو تکون دادم و به سلام و احوال پرسی ادامه دادم و بازم یه سری دیگه عکس گرفتیم و بعد

 مجری که اونجا به همراه ارکستر ایستاده بود صدامون کرد و ازمون خواست بریم رو استیج. مهیار

 دستمو گرفت و باهم رفتیم رو استیج و همه ی مهمونا سرجاشون نشستن و منو مهیار رو استیج 

تنها شدیم.

مجری تو میکروفون گفت: خب...دیگه نوبتیم باشه نوبت رقص تانگوی عروس و دوماده...اقا دوماد و

 دوست خوبشون,که یکی از اشناهای عروس خانومم هست, یه سوپرایز برای عروس 

خوشکلمون اماده کردن....

سرمو چرخوندم سمت مهیار و با تعجب نگاش کردم: سوپرایز...؟

خندید و سرشو تکون داد: صبر کن...

مجری ادامه داد: دوست عزیزمون ارسلان قراره برامون یه قطعه پیانو بزنه و عروس دوماد با اون قطعه 

برقصن....لطفا یه دست براشون بزنین...

و بعد نور پردازی ها افتاد روی پیانویی که کنار استیج بود و ارسلانو دیدم....

پشت پیانو نشسته بود....پس واسه همین این پیانو رو به تشریفات باغ اضافه کرده بودن....جریان 

قایم موشک بازی های ارسلان هم همین بود....

به ارسلان نگاه کردم...خیلی خوشحال بودم که بالاخره دارم میبینمش...از خوشحالی 

یکم اشک تو چشمام جمع شد...

همونطور که با لبخند نگاش میکردم اروم زیر لب گفتم: ارسلان....








اینم از این پااااارت

امیدوارم خوشتون اومده باشه.... حالا که بعد از مدت ها اپ کردم نظرا زیاد باشه ها

منتظرتونمفعلا خدافســـــ








طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ یکشنبه 26 مهر 1394 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه