تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 32
سلام به همــــــگی

بنده برگشــــتم و قسمت سی و دوم رو براتـــــــون اوردم ~

برای خوندنش زود برین ادامـــــــه.....







"Part 32"




میلاد رو به من گفت: خب شعله خانوم, بعله دیگه؟

خندیدمو مامان و بابامو نگاه کردم و هردوشون سر تکون دادن. به شایان نگاه کردم ولی برخلاف مامان و بابام

شایان اخم کرد: اونطوری منو نگاه نکنا! تو اگه نظر منو میخواستی با مهیار فرار نمیکردی!

زدم زیر خنده و خودشم خندید و بعد سر تکون داد.

بعد از اینکه از همه اجازه رو گرفتم رو به خانواده ی مهیار با لبخند گفتم: بله.

گوهر خانوم لبخندی زد: مبارکتون باشه عزیزم. مهیار حلقه ی شعله کو؟ بکن دستش دیگه.

مهیار که داشت چایی میخورد با شنیدن جمله ی گوهر خانوم خندش گرفت و نزدیک بود چاییش بریزه. منم خندیدم

و دستمو نشون دادم: تو دستمه.

میلاد با تعجب نگامون کرد: خب یکم صبر میکردین! چه عجله ای بود حالا....؟!

مامان و بابا خندیدی و بعد گفتن: بفرمایید شرینی بخورین دهنتون رو شیرین کنین. مبارک باشه.

خلاصه گرفتار چایی و شیرینی خودن شدیم و مامان و بابا و گوهر خانوم هم داشتن راجب عروسی باهم دیگه

صحبت میکردن..

نمیدونم چرا ولی یه دفه زد به سرم و گفتم: میشه یه چیزی بگم؟

همه سرها چرخید سمت من و بعد مامانم گفت: بگو عزیزم....

یکم مکث کردم و لبامو خیس کردم و به شایان و مینا نگاه کردم و بعدشم به مامان و بابام و گوهر خانوم:

راستش...یه چیزیه که میخوام بگم....خیلی هم مهمه...راجب مینا و شایانه....

شایان تا اسم خودش و مینا رو شنید از تعجب چشماش گرد شد و بعد سرفه ای کرد. انگار یه جوری میخواست

بهم بگو شعله ساکت باش! یا شعله چکار داری میکنی؟!

میناهم از تعجب چشماش چهارتا شده بود و میتونستم حدس بزنم که زبونشم بند اومده بود چون هیچی نمیگفت!

مامانم بازم گفت: بگو عزیزم...چی راجب مینا و شایان؟

لبامو روی هم فشار دادم و گفتم: راستش شایان و مینا....

یه دفه مهیار پرید تو حرفم: باهم تو دانشگاه هم کلاس بودن! خیلی جالبه نه؟

شایان تا حرف مهیارو شنید مصنوعی خندید و خودشو جمو جور کرد و گفت: اره اره!! مامان نگفته بودم نه؟ ما هم

کلاسی بودیم!!

مامانم لبخندی زد: واقعا؟! چه جاااالب!!! چقدر دنیا کوچیکه!!

با یه حالت گیج به مهیار نگاه کردم...چکار داشت میکرد؟! چرا نذاشت بگم؟ وا....

 بعد باز رو به مامانم گفتم: اره هم کلاس بودن ولی غیر از اون...

بازم مهیار پرید تو حرفم: با هم یه جا کار میکنن!

مامانم خندید: راست میگی؟! جدی!! چه تصادف جالبی!!!

اخم کردم و به مهیار نگاه کردم و زیر لبی گفتم: چکار میکنی؟!

سرشو تکون داد و اونم زیر لب گفت: بعدا.

به شایان و مینا نگاه کردم که حالا از نگرانی در اومده بودن و با خیال راحت نشسته بودن...

چرا مهیار نذاشت راجب رابطه ی مینا و شایان بگم؟! الان بهترین وقت بود! دیگه فرصت بهتر از این اخه؟!

بعد از یه مدت حرف و خنده, بالاخره منو مهیار تنها شدیم و رفتیم تو اتاقم و حالا میتونستم راحت باهاش حرف 

بزنم. تا دیدمش سریع گفتم: مهیار چرا نذاشتی بگم؟!

خندید: شعله صبر داشته باش!

یکم لبامو جمع کردم: اخه بهترین فرصت بود!

خندید و یکی از دستاشو گذاشت روی صورتم و اروم با انگشتش صورتمو نوازش کرد: قوربونت برم که انقد به فکرشونی!

نمیشد بخدا...موقعیت خوب نبود....من تازه به تو رسیدم...حداقل بزار دو روز بگذره بعد راجب اون دوتا بگیم...الان اگه

میگفتی هم مامان و بابات هول میشدن هم مامان من...و هم خود مینا و شایان....مینا و شایان تو موقعیت سختی قرار

میگرفتن و جلوی بقیه موذب میشدن. پس بذار اروم اروم بریم جلو...من و مینا و میلاد یواش به مامانم میگیم...تو 

و شایانم یواش به مامان و بابات بگین....فکر نکنم با رابطشون مخالفت کنن ولی گاماس گاماس!

خندیدم: ینی چی گاماس گاماس؟

_ ینی دونه دونه. صبر داشته باش عروسک.

یه لبخند زدم: مهیار....واسه خرید لباس عروس باهام میای؟

یه طور شیطون سرشو تکون داد: نه.

_ عه چرا؟!

_ بی مزه میشه که! همون قشنگیش اینه که لباستو روز عروسی تو تنت ببینم.

ذوق کردم و خندم گرفت: دیوونه....مهیار....حالا ارسلان چی میشه؟

_ دیگه هیچ کس مهم نیست شعله....الان دیگه فقط من و توییم, خانومم.




************************************




1 فروردین.

دو ماه از روز خواستگاری گذشته بود و الان دیگه بهار بود....

روز اول بهار...روز عید...روز تولدم...و از همه مهتر....روز عروسیم....

تو این دو ماه گذشته همش گرفتار کارای عروسی بودیم....کم کار نداشت که! هرچی کار میکردیم

مگه تموم میشد؟ 

باغ , عکاس , رزرو ارایشگاه , لباس عروسم , لباس مهیار , ماشین عروس , دسته گل عروس , ساقدوشا

و لباساشون , تشریفات , غذا و میوه و چیزای دیگه واسه باغ , کارت دعوت ها و کلی کار دیگه!

سخت ترینش گرفتن باغی که میخوایم بود! اخه خیلی سخته بخوایم روز اول عید یه باغ مناسب پیدا کنیم!

خیلی شلوغه توی عید...ولی هر جور بود باغ رو گرفتیم خداروشکر!

تو این دو ماهی که گذشته بود اروم اروم راجب رابطه ی شایان و مینا به خانواده هامون گفته بودیم....

خب مسلما اولش کلی تعجب کردن...هردو. هم خانواده ی ما,هم خانواده ی مهیار اینا....

ولی خب بخیر گذشت....الانم شایان و مینا نامزد کردن. 

خیلی واسشون خوشحالم!! بالاخره بهم رسیدن!!!

ولی دلیل اصلی خوشحالیه من امروزه....روز تولدم و روز عروسیم!!

مگه داریم بهتر از این؟! شیرین تر ازین؟! رویاییه....

امروز انقد واسم خاص و قشنگه که میدونم تا عمر دارم یادم نمیره....انقد خوشحالم که حد نداره....

امروز روزیه که من ماله مهیار میشم و مهیار ماله من....ماله خود خودم...

ینی دیگه دسته هیچ بنی بشری بهش نمیرسه!! اهم اهم...مولود مثلا....

امروز اون لبخندای خوشکل,اون چالش,اون صورت شیطون,اون چشمای براق,اون لبا,اون دستا...همه چیزش

ماله من میشه! اغوش گرمش ماله من میشه! از این به بعد حرفای بامزش که دلمو میلرزونه رو فقط به من میگه!

فقط منو بغل میگیره...فقط منو ناز میکنه....فقط منو دوست داره....فقط من!!

از من خوش شانس ترم هست؟! اصلا این فرشته چجوری ماله من شد؟!

این پسر مهربون کی اومد؟! از کجا اومد؟! این عشق من رو کی گذاشت جلوم؟!

اخه چرا انقد دوست داشتنیه؟ خدایا اخه چرا من انقد خوش شانس بودم؟

عشق من امروز دیگه همسرم میشد....فکرشم نمیکردم بالاخره بشه....ولی شد!

اون روز اومد!! روز عروسیم!! با مهیارم! خیلی خوشحالم....

ساعت 11 بود و توی ارایشگاه بودم و اماده شده بودم. لباسم رو پوشیده بودم و کفشم رو پام کرده بودم موهام اماده

بود و ارایشمم تکمیل شده بود. شنلمو پوشیدم و با کمک ارایشگر کلاهش رو گذاشتم روی سرم...


(کفش شعله)




(لباس عروس شعله)



اخه هنوز یکم هوا سرد بود...درسته بهار بود و دیگه زمستون تمام شده بود ولی هنوز یکم حس و هوای زمستون

رو داشتیم...میترسیدم تا شب سردم بشه...

به خودم تو اینه ی ارایشپاه نگاه کردم,ارایشمو دوست داشتم.

بخاطر اینکه چشمام رنگی بود و خودش به اندازه ی کافی تو چشم میومد ارایش چشمام رو زیاد فلیظ نکرده بودن. 

یه خط چشم خیلی خوشکل واسم کشیده بودن که چشمام رو درشت میکرد و یه مقدار هم سایه زده بودن که به 

رنگ چشمام و پوستم میخورد. بجای چشمام بیشتر روی لب هام و گونه هام کار کرده بودن...

یه رژ لب هلویی خوشکل واسم زده بودن و یکم هم رژگونه زده بودن که گونه هام برجسته تر بنظر بیاد.

کلا خودم گفته بودم زیاد غلیظ ارایشم نکنن.اخه نه ارایش غلیظ دوست داشتم] نه میتونستم 400 کیلو میکاپ رو

تا اخر شب روی صورتم تحمل کنم.

موهام خیلی خوشکل شده بود! نمیتونستم چشم ازش بردارم.....

بخاطر اینکه خیلی بلند بود ارایشگرم گفت نمیشه شنیونش کرد و بردش بالا. چون خیلی سنگینه احتمال داره که شل

شه و سط عروسی وا بره! واسه همین یه بافت خیلی خوشکل واسم روی موهام زده بود و کلی گل که همرنگ

گلای لباسم بود توی موهام بکار برده بود. چتری هام هم زده بود سمت چپ و یه گل هم پشت گوشم زده بود...

خیلی خوشکل بود...هم ساده هم خوشکل! عاشق گلاش بودم! خیلی بامزه بودن....متفاوت هم بود!

کی گفته همیشه باید تاج و نگین زد؟ یبارم گل بزنیم!

(مدل موهای شعله)





خیلی هم خوشکل....کلا از خودم راضیم....خوشکل شده بودم....همه چیزم رو دوست داشتم...

گرفتار بستن گردنبندم بودیم که گوشیم زنگ زد و مهیار بهم گفت که دم دره.

سریع گردنبندمو بستم و با کمک ارایشگرا از ارایشگاه رفتم بیرون و دم در ایستادم.

مهیار رو دیدم که کت و شلوارش رو پوشیده بود و موهاشو درسته کرده و همونطور که دسته گل تو دستش بود

داشت از پله های ارایشگاه میومد بالا. 

حواسش به من نبود, سرش پایین بود و داشت با اون دستش که دست گل توش بود استین لباسشو درست 

میکرد.

از پله های ارایشگاه اومد بالا و رسید بالا و بالاخره سرشو اورد بالا و منو دید.

چند ثانیه ساکت موند و فقط ذل زد بهم....

لبمو گاز گرفتم و یه لبخند زدم. چشماش برق زد...بالاخره به حرف اومد و با اون لبخند خوشکلش گفت:

شعله.... چه کردی....

لبخندم بزرگتر شد و گفتم: خوشکل شدم؟

لبشو گاز گرفت و دستاشو تو هوا تکون داد: اصن...اصن...زبونم بند اومده!

زدم زیر خنده: مهیار جدی.

یه لبخند خوشکل دیگه زد: شعله انگار از اسمون افتادی....

بعد ذل زد تو چشمام....انقد از این حرفش ذوق کرده بودم که مطمئن بودم چشمای منم مثل چشمای اون داره

برق میزنه....

لبخندم فقط بزرگ و بزرگتر میشد....

ادامه داد: خودت حوری بودی,سفیدم که پوشیدی....اخه من چجوری خودمو کنترل کنم؟ چرا فکر قلب منو نمیکنی

دختر...؟ نمیگی من بمیرم؟

خندیدم و یکم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین.

اونم خندید: نگاااااش کن....خجالتم میکشه!

سرمو اوردم بالا و اروم رو بهش گفتم: چقد خوشتیپ شدی مهیار....

یه کت و شلوار مشکی رنگ پوشیده بود,کتش بلند بود...درست از همونایی که من دوست دارم. یه کراوات خیلی

خوشکل هم زده بود که خیلی بهش میومد.

موهاش رو زده بود بالا و همین باعث شده بود از همیشه جذاب تر بشه...

بوی عطرش که دیگه داشت دیوونم میکرد.....

دلم میخواست قورتش بدم! اونم درسته! مخصوصا وقتی میخندید و اون چالش معلوم میشد! وای خدا....

اروم دستمو گرفت و خیلی اروم بوسیدش: مرسی عشقم...

چیزی نگفتم و فقط با لبخند نگاهش کردم...مگه میشد ازش چشم برداشت؟! نه من میتونستم ازش چشم بردارم

نه اون از من!

گفت: راستی راپونزل موهات کو؟

یکم اخم کردم...این اسم لعنتی.... گفتم: بهم نگو راپونزل.

خندید: چشم نمیگم....اخم نکن دیگه....

 یه لبخند زدم: موهام زیر شنلمه. اونم به موقش نشونت میدم....

سرشو یه طور بامزه تکون داد: چشم. بریم؟

سرمو تکون دادم: دسته گلمو بده بعد بریم.

سرشو تکون داد: نه خودم واست میارمش...گوشتیم بده من.

بعد گوشیمو هم ازم گرفته و دسته گل و گوشیم رو گرفت تو یه دستش و با اون یکی دستش دست منو گرفت و 

بهم کمک کرد از پله ها بیام پایین.

یکی از دستام توی دست مهیار بود و با اون یکی دامنم رو بالا گرفته بودم که کثیف نشه. از پله ها رفتیم پایین و

در ماشینو واسم باز کرد و کمکم کرد بشینم توی ماشین. بعدشم دسته گلم رو بهم داد: بفرمایید عروس خانوم....

یه لبخند زدم و دسته گل رو ازش گرفتم.


(دسته گل شعله)



خودش هم سوار ماشین شد و ماشین رو روشن کرد ولی قبل از اینکه حرکت کنه چرخید سمت من و با اون لحن

بامزش گفت: عشقم...حالا میشه شنلت رو برداری؟ میخوام ببینمت.

خندیدم: مگه ندیدیم؟

اونم خندید: چرا...ولی موهاتم ببینم دیگه....کامل ببینم خیالم راحت شه. میشه برش داشت؟

سرمو تکون دادم: اره میشه.

یه لبخند زد و خم شد جلو طرف من و اروم کلاه شنلم رو برداشت و انداختش روی کمرم و بعد با لبخند ذل زد بهم.

خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین و بعد از چند ثانیه اروم گفتم: مهیار...

جواب داد: جون.

همونطور که سرم پایین بود گفتم: تمام شد؟

و بعد نگاهش کردم.

با تعجب گفت: چی؟

خندیدم: خوردن من.

اروم دستشو زد زیر چونم و گفت: اخه مگه من از نگاه کردن تو سیر میشم؟

تو دلم کلی ذوق کردم و چشمامو بستم و اروم روی هم فشار دادم.

خندید: نگااااش کن...چه ذوقی میکنه!

چشمامو باز کردم و گفتم: وقتی اینجوری حرف میزنی مگه میتونم ذوق نکنم؟

یه لبخند زد: قوربون اون ذوق کردنت برم من....عروسکم....خوشکل من.

نمیدونستم چی بگم....فقط میتونستم در جوابش لبخند بزنم و توی چشماش گم شم....

بازم شیطونیش گل کرد: شعله یه بوس میدی؟

خندیدم: مهیار!!!

اونم خندید: جونِ مهیار.

_ ارایشم خراب میشه...

_ یه دونه! با یه دونه هم خراب میشه؟

_ اره خراب میشه!

_ اروم بوست میکنم خراب نشه....

_  نه!

_ ینی هیچ راهی نداره؟

_ نخیر!

_ یه دونه کوچولو؟

_ نه نمیشه.

خندید و داشت میچرخید که بشینه سر جاش و حرکت کنه که من دوتا از انگشتامو گذاشتم روی لبام و بوس کردم و 

بعد کراوات مهیارو گرفتم و کشیدم سمت خودم و سرش رو چرخوندم سمت خودم بعد دوتا انگشتامو گذاشتم روی

لبش.

خندید: اووووف! چسبیدا....

خندیدم و با دوتا دستام کراواتش رو محکم کردم: حالا بریم؟

سرشو تکون داد: بریم.








اینم از این پارت!

زیاد بودا...پس منتظر نظراتونم

تا نمیدونم کی خدافســـــــ




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 10 مهر 1394 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه