تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 31
سلام سلام 

با قسمت جدید اومدمــــــــ

برای خوندنش زود تشریـــــــــــــــف ببرین ادامه....







"Part 31"




داشتم میرفتم توی اتاقم که یه دفه چشمم به در اتاق کناری افتاد..

همون دری که سال ها ازش میترسیدم....همونی که سال ها بود واردش نشده بودم... همونی

که وسایل داخلش مثل دستگیره درش خاک خورده بود....

اروم رفتم سمت در و به دستگیره نگاه کرد و چند ثانیه مکث کردم و یه دفه درو باز کردم...

رفتم داخل و درو بستم و به در تکیه دادم....

دلیل دوستی من و مهیار این اتاق و صاحبش بود...شیما.

شیما بود که باعث شد من اون روز برم قبرستون که ببینمش....شیما باعث شد من تصادف کنم و 

مهیارو ببینم....شیما باعث شد گریم بگیره و توجه مهیار اون روز جلب بشه...این دلتنگی به شیما بود

که باعث شد برم تو اون خونه...با افراد جدید اشنا شم....و دوباره با مهیار رو به رو شم....دلیل تمام گریه 

هام شیما بود و همین باعث جلب توجه مهیار شده بود....عشق بین من و مهیار از شیما شروع شده بود...

شیما کسی بود که باعث همه ی دردا و گریه های من بود...و همینطور کسی بود که باعث شد همه ی این

دردام یادم بره و گریه هام تموم شه....

چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و باز چشمامو باز کردم و چشمامو توی اتاق چرخوندم.

یه اتاق با کاغذ دیواری ها نخودی و ابی اسمونی که خال خال های ریز سفید داشتن...درست کنار در اتاقش پیانو

ی سفید من بود که حالا روش یه ملحفه ی بزرگ سفید کشیده شده بود و پیانوم سالها زیرش قایم شده بود...

کنار پنجره ی بزرگ اتاقش دوتا مبل کوچولوی نخودی رنگ بود و یه میز کوچولو که معمولا اونجا مینشست و با 

عروسکاش بازی میکرد....یه پرده ی صورتی خیلی کمرنگ روی پنجره ی بزرگ اتاقشو پوشونده بود که روش پروانه

های سفید رنگ داشت. کنار پنجره سمت راست تختش قرار گرفته بود که اونم صورتی رنگ بود. کنار تختشم یه میز

عسلی بود که یه چراغ خواب صورتی کوچولو روش بود. کنار میز عسلی کمد لباساش بود و یکم اونورتر قفسه ی

اسباب بازیاش بود....اون طرف اتاق هم میز و اینش بود و همینطور میز تحریری که بابام واسش خریده بود تا وقتی

میره مدرسه اونجا مشقاشو بنویسه....

روی تمام وسایلاش ملحفه ی سفید کشیده شده بود...وقتی به اتاقش نگاه کردم تازه یادم اومد چقد دلم برای

شیما تنگ شده...اهی کشیدم و اروم گفتم:

شیما...نمیدونم اینجایی یا نه...ولی میدونم صدامو میشنوی...خواستم بگم مرسی...بابت همه چیز...اینکه مهیارو

جلوی راهم گذاشتی و کمکم کردی حالم بهتر شه....میدونم توهم دوست نداشتی من گریه کنم...واسه

 همین مهیارو فرستادی جلوی راهم...مگه نه؟ مرسی.... با اینکه من جونتو گرفتم ولی تو بازم کمکم کردی....

بعد محکم نفسمو فوت کردم و رفتم سمت پیانوم و محکم ملحفه ی روشو کشیدم و خاک بلند شد...

اروم دستمو کشیدم روش و زیر لب گفتم: دلم تنگ شده بود....

همون لحظه صدای شایانو شنیدم که صدام میزد: شعله؟؟ کجایی؟

جواب دادم: اینجام!!

درو اتاقو باز کرد و با تعجب بهم نگاه کرد: اینجا چکار میکنی؟

به پیانو نگاه کردم و بعد با یه لبخند به شایان نگاه کردم: شایان اینو میشه جا به جا کرد؟ میخوام ببرمش توی

 حال....مثه قبلا.

دوتا ابروهاشو داد بالا: جدی؟

سرمو تکون دادم: جدی.

سرشو تکون داد و خندید: چشم. اینم جا به جا میکنیم واست.

لبخند زدم و گفتم: مرسی.




************************************



ساعت 8 شب بود. اروم از پله ها رفتم پایین و رفتم توی اشپزخونه پیش مامانم و گلنار خانوم. بوی غذا همه

 جارو برداشته بود. منم خداروشکر سرحال بودم...از دیشب تاحالا انقد خوابیده بودم که الان کاملا شارژ بودم.

رفتم تو اشپزخونه و نشستم روی صندلی: مامان چه خبره انقد غذا درست کردی؟

مامانم همونطور که کنار گلنار خانوم ایستاده بود و بهش کمک میکرد با تعجب به من نگاه کرد: تو چرا هنوز

 اماده نشدی!؟!

با تعجب به خودم نگاه کردم و بعد به مامانم: اماده؟

اومد طرفم: مگه مهیار بهت نگفت؟!

با تعجب درحالی که چشمام داشت در میومد گفتم: چیو؟!

مامانم از روی صندلی بلندم کرد: قراره ساعت 8 بیان اینجا واسه خواستگاری!!! تو که هنوز اینجایی با این

 لباسا!! برو اماده شو!

همونطور که مامانم از توی اشپزخونه هلم میداد بیرون با تعجب گفتم: خواستگاری؟! چرا به من نگفتین پس!!

و همون لحظه زنگ در به صدا درومد...

مامانم هلم داد: اومدن!! برو لباساتو عوض کن...الان شایانو بابا هم میان....زود باش زشته جلوی خانواده ی

 شوهرت با  این لباسا!!! بدو دیگه!

خندیدم و دوییدم طبقه ی بالا. انقد هول هولکی اماده شدم که اصلا نفهمیدم چی پوشیدم! فقط اخر سر

 یه رژ لب جیگری زدم و سریع موهامو بالای سرم گوجه ای کردم و داشتم حلقه ای مهیار بهم داده بود رو 

میکردم دستم که صدای در زدن اومد.

مهیار از پشت در صدام زد: شعله؟

موهامو زدم پشت گوشم و یه نگاه به خودم انداختم و بعد گفتم: بیا تو.

در باز شد و مهیار اومد داخل. یه دسته گل خیلـــــی بزرگ دستش بود.... میتونم بگم حدودا 50 تا شاخه گل 

قرمز توش بود....

انقد قشنگ بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم....

مهیار با لبخند اومد سمتم و دسته گل رو گرفت سمتم: سلام عشقم.

یه لبخند خیلی بزرگ روی لبام نشست و دسته گل رو ازش گرفتم و بهشون خیره شدم...چقد قشنگ

 بودن....محو نگاه کردنشون شده بودم....

مهیار خندید: سلام کردما....خوشکل خانوم.

خندیدم و سرم رو بردم بالا و یه مهیار نگاه کردم: لازم نبود انقد گل بخری مهیار....




لبخند زد: اخه گل دوست داری.

یه بار دیگه به دسته گل نگاه کردم و بعد به مهیار نگاه کردم: چرا بهم نگفتی امشب میخواین بیاین خواستگاری؟

خندید و اروم دستشو برد پشت سرش و با یه حالت خجالتی سرشو اروم خاروند و گفت: میخواستم سوپرایز شی...

عزیـــــــــــــزم!!! وای خدایا....چقد با نمک شده بود....وقتی اینجوری خجالت میکشید قشنگ میتونستم

قورتش بدم....خیلی گوگولی شده بود....

خندیدم و بهش نزدیک شدم و رو به روش ایستادم و با لبخند به چشماش خیره شدم و گفتم: سوپرایز خوبی بود.

و بعد همونطور که دسته گل دستم بود دوتا دستامو دور گردن مهیار حلقه کردم و روی انگشتای پام ایستادم و 

بوسیدمش.

بین بوسمون لبخند زد و اروم دستاشو دورم حلقه کرد. بعد از یه بوسه ی حدودا طولانی و فوق العاده شرین

بهش نگاه کردم و خندم گرفت. اونم خندید: چرا میخندی؟

دسته گل رو گذاشتم روی میزم و مهیارو کشوندم روی تخت و نشوندمش و خودمم رو به روش نشستم و بعد

با خنده دستمو بردم سمت لباش و گفتم: رژ لبی شدی....

بعد داشتم با انگشتم لبشو تمیز میکردم که یکی در زد و قبل از اینکه فرصت بده بگم بیا تو سریع درو باز کرد

 و اومد تو. حتی فرصت نکردم دستمو بکشم عقب!

مینا بود....تو همون حالت خشکم زده بود.

مینا اومد تو و خندید: به به...چشمم روشن...

چلبمو گاز گرفتم و دستمو کشیدم عقب. مینا بازم خندید: قیافه هاتونو درست کنین جفتتون,بعدشم پاشین

بیاین پایین. همه منتظرتونن.زود!

بعد رفت بیرونو درو پشت سرش بست. مهیار خندید و من لبامو غنچه کردم و خودمو لوس کردم.

خندید و کشیدم سمت خودش که بیوفتم توی بقلش و بعد دستشو دورم حلقه کرد: مینا که غریبه نیست!

اخم کردم و همونطور که لبام همچنان غنچه بود گفتم: هرچی....خجالت کشیدم...

خندید: خب حالا...بیا شاهکارتو پاک کن!

زبونمو دراوردم و با اخم گفتم: خودت پاک کن! اینه که هس!

خندید و سرشو تکون داد و بعد بلند شد و ر فت جلوی اینه و گرفتار تمیز کردن شد.

از جام بلند شدم و همونطور که میرفتم سمت در گفتم: من میرم پایین. کارت تموم شد بیا.

اونم همونطور که جلوی اینه بود و گرفتار تمیز کردن لبش بود و نگاش به اینه بود دستشو دراز کرد و چندباری

تو هوا تکون داد تا منو بگیره و نزاره تنها برم پایین. داشت کش میومد بیچاره!

بالاخره مچ دستمو گرفت. نگاش کردم و گفتم: چیه؟

خندیدو دستمو سریع کشید و محکم رفتم تو بقلش.

همونطور که دوتا دستام توی قفسه سینم جمع شده بود و توی بقل مهیار بودم به چشماش ذل زدم.

اونم چند ثانیه ای به چشمام ذل زد و بعد خندش گرفت: واقعا؟

یکم اخم کردم: چی واقعا؟

لباشو خیس کرد و بعد از یه مکث چند ثانیه ای گفت: واقعا این چشما قراره ماله من بشه؟

خجالت کشیدم و یه لبخند کوچولو زدم و سرمو انداختم پایین.

نفسشو کشید داخل سریع گفت: منو نگا کن.

یه ذره سرم رو بردم بالا و با چشمام به صورتش نگاه کردم.

ادامه داد: این چشما...این لبا...این صورت خوشکل....ماله منه؟

حرفاش دلمو قلقلک میداد و فقط باعث میشد لبخندم بزرگ و بزرگ تر شه...

خندید: دِ جواب منو بده!

منم خندیدم یه بار دیگه به چشماش ذل زدم: اره. ماله تو میشه. اگه رضایت بدی بریم پایین.

خندید و سرشو تکون داد: بریم.

خلاصه مهیار رضایت داد و اروم باهم از پله ها رفتیم پایین.

هردو خانواده ها پایین بودن. رفتیم و نشستیم روی مبل و خانواده ها شروع کردن به حال و احوال پرسیدن.

بعد از چند دقیقه حال و احوال رفتن سراغ بحث شیرین خواستگاری و همون حرفای بزرگونه ی خودشون.

من تمام مدت به مهیار نگاه میکردم ولی اون نگار اصلا حواسش نبود...استرس داشت...ازش معلوم بود.

ولی نشون نمیداد....گرفتار حرف زدن با مامان و بابام بود...راجب همون چیزایی که تو خواستگاری میپرسن...

من اصلا به حرفای اونا گوش نمیدادم...فقط مهیارو نگاه میکردم....

با اینکه ازش معلوم بود استرس داره اما مثل خونسرد ها برخورد کرد.... میدیدم که چندباری دستشو مشت کرد

 و انگار سعی داشت استرسشو خالی کنه رو دستش....کف دستش هم خیس شده بود...

اما یک بار هم لکنت نگرفت موقع حرف زدن....خیلی محکم و قوی حرفاشو میزد و اون لبخند خوشکلش که دلم

واسش میلرزید همش رو لبش بود. بعد از یه مدت حرف زدن بالاخره به مبل تکیه داد و خیلی اروم نفسشو داد

بیرون و سعی کرد کسی متوجه نشه.

بعد یه دفه چشمش خورد به من و خندید. منم خندیدم.

بعد از چند دقیقه مامانم بهم اشاره کرد که برم چایی بیارم. خب دیگه...رسمه....

عروس باید چایی بیاره....واسه خانواده ی دوماد...و خود دوماد البته.

از جام بلند شدم و رفتم توی اشپزخونه و مشغول ریخت چایی شدم. همونطور که چایی میریختم فکرم تو حال بود...

ینی موقع ای که من اومدم اینجا تو اشپزخونه اونا چی میگن؟ دارم از فضولی میمیرم...کاش میشد گلنار خانوم

چایی ببره!

چایی هارو ریختم و داشتم سینی رو برمیداشتم که برم توی حال که یه دفه یاد اونروزی افتادم که ارسلان اومده

بود خواستگاری....

اه...خودشم که نیست خاطراتش میاد گند میزنه به همه چیز!

تمام اتفاقاتی که بعدش واسمون افتاد اومد جلوی چشمام.....

گریه کردنش پشت در.....

هر روز دنبالم اومدن....

التماس کردناش...

دسته گلش....که درست مثل ماله مهیار بود...اما یکم کوچیکتر....

زنگ زدناش که حرصم میداد....

رو به رو شدن باهاش توی نمایشگاه....

دیدنش توی خونمون بعد از دعوای منو مهیار....

وقتی محکم پرتم کرد و خوردم زمین....

وقتی از خونه کشیدم بیرون که باهام حرف بزنه....

بازم گریه هاش...

عصبانی شدناش....

دعواش کردنش پای تلفن وقتی کیش بودم...

دعواش با مهیار توی فرودگاه....

همش از جلوی چشمام رد شد.... 

نمیدونم خبر داشت امشب مهیار اینا اومدن خواستگاری یا نه؟ اگه خبر دار شه حتما اشوب به پا میکنه...شایدم نه...

شاید غاقل شده...نمیدونم.

سرمو تکون دادم و با سینی چایی رفتم توی حال و دونه دونه به همه تعارف کردم تا رسیدم به مهیار.

خم شدم جلوش و سینی رو گرفتم جلوش و  منتظر شدم چایی برداره.

یه لبخند شیطون زد: من چایی نمیخورم.

چشمام گرد شد و زیر لب گفتم: مهیار!!

خندید و یه چایی برداشت. اخم کردم و با شیطنت گفتم: حالا چایی بریزم روت؟!

چاییش رو گذاشت روی میز عسلی کنارش و با خنده گفت: غلط کردم!

منم خندیدم و سینی رو گذاشتم روی میزو  نشستم سر جام.

میلاد رو به من گفت: خب شعله خانوم, بعله دیگه؟

خندیدمو مامان و بابامو نگاه کردم و هردوشون سر تکون دادن. به شایان نگاه کردم ولی برخلاف مامان و بابام

شایان اخم کرد: اونطوری منو نگاه نکنا! تو اگه نظر منو میخواستی با مهیار فرار نمیکردی!

زدم زیر خنده و خودشم خندید و بعد سر تکون داد.

بعد از اینکه از همه اجازه رو گرفتم رو به خانواده ی مهیار با لبخند گفتم: بله.








اینم از ایـــــن پارت امیدوارم خوشتون اومـــــده باشه و مطبق معمول منتظر نظراتتون هستم

بچه ها چـــــون دیگه از فردا این بنده ی حقیـــــر باید بره مدرسه و مادر گرامیـــــش گیر داده که

"درسا تو امسال نهایی هستی" و "کامپیوتر و گوشی بسه دیگه" و "کی میخوای درس بخونی"

و "مگه نمیخوای دانشگاه قبول شی؟" و  "امسال سومیا درسا!" من نمیدونم دیگه کـــی بیام

اپ کنم....احتمالا همون اخر هفته ها بیام اپ کنم براتون اگه توی هفته درس نداشتم و 

بیـــــکار بودمم که صد در صد میام براتون اپ میکنم همین دیگه....دلمم واستون تنگ میـــشه

تا یه روز تو همین هفته ی جدید خدافســــــــــــــــت






طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 3 مهر 1394 ] [ 01:14 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه