تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 30
سلام سلام با مقداری تاخــــیر برگشتم شرمنده داشتم داستانـــو مینوشتم

اول فرا رسیدن سال تحصیــــلی رو به همتون تسلیت میگــــم و بعدشم اینــــکه

برای خوندن پارت ســــی ام بفرمایید ادامـــه....









"Part 30"



شایان گوشیش رو از توی جیبش کشید بیرون و به صفحش نگاه کرد.

حمید با نگرانی گفت: کیه؟

شایان اخم کرد: نمیدونم...شماره نداره...

و بعد جواب داد: بله؟

و یه دفه چشماش گرد شد اروم گفت: شعله....؟

لیلا تا اسم شعله رو شنید از  جاش بلند شد: شعلست؟! دخترمه؟! بده من گوشیو!!

شایان توروخدا بده من!!

شایان از جاش بلند شد: صب کن مامان...شعله...؟ تو کجایی؟ حالت خوبه؟ مهیار کجاست؟

پیش توئه؟؟ حالش خوبه؟؟ شما دوتا کجایین؟! میدونین چقد مارو نگران کردین؟!

و بعد چند ثانیه مکث کرد و گفت: همه اینجان...هم مامان و بابا...هم خانواده ی مهیار...

خیله خب...خیله خب...فقط هرکاری میکنی توروخدا قطع نکن شعله...خب؟

لیلا که داشت نصف جون میشد گفت: حالش خوبه؟! 

حمید: چی میگه؟! کجان؟!

گوهر: مهیار باهاشه؟!

مینا: هردوشون سالمن؟!

شایان یه نفس عمیق کشید: میگه صداشو بزارم رو اسپیکر...میخواد با همتون حرف بزنه...

لیلا: خب زود باش دیگه شایان!! بزار دیگه مامان!!

شایان سرشو تکون داد و گوشیش رو گذاشت روی حالت اسپیکر و گفت: شعله...صداتو

 میشنویم...

شعله چند ثانیه مکث کرد و بعد به حرف اومد: سـ...سلام....میدونم تو این چند روز خیلی

 نگرانتون کردیم...خب راستش معذرت میخوام...میدونم خیلی ترسیدین....میخواستم بگم

 ما حالمون خوبه...هم من هم مهیار سالمیم....

لیلا شروع به گریه کردن کرد: مامان کجایی....

شعله ادامه داد: نمیتونم بهتون بگم کجاییم....فقط میتونم بگم اومدیم یه جایی که ازتون دور

 باشیم....میدونم این کارمون خیلی بد بود ولی...

ارسلان پرید تو حرفش و با عصبانیت گفت: اگه میدونی کارت بد بود پس چرا با اون پسره فرار

 کردی شعله؟ عقلتو از دست دادی؟!

شایان از این حرکت ارسلان عصبانی شد و داد زد: ارسلان میشه خفه شی؟! بعد از چهار روز

زنگ زده و یه خبر ازشون گیر اوردیم و میتونیم صداشونو بشنویم پس دهنتو ببند و بزار حرفشو

بزنه!!

ارسلان ساکت شد و به مبل تکیه داد و فقط لب هاش رو  روی هم فشار داد و عصبانیتش رو

روی مشتش خالی کرد...

شعله ادامه داد: میدونم کارمون بد بود ولی تنها راهی که جلومون گذاشته بودین همین بود..

و تا اجازه ندین ازدواج کنیم بر نمیگردیم....

همه ساکت شدن و به هم نگاه کردن...شایان اب دهنشو قورت داد و رو به حمید گفت:

بابا...توروخدا...نمیخوای که واسه همیشه اونجا بمونن....

حمید چند ثانیه ساکت شد و بعد یه نفس عمیق کشید: باشه...باشه قبوله...فقط برگردین!

شعله توروخدا برگردین....

شعله جواب داد: برمیگردیم...ولی به شرط اینکه وقتی برگشتیم زیر قولتون نزنین...

لیلا با خواهش و التماس گفت: باشه عروسکم!! فقط برگرد!! واستون عروسی میگیریم!

هرکاری بخوای میکنیم...فقط برگردین....

شعله که حالا بغض کرده بود گفت: بابا قول میدی؟

حمید سریع جواب داد: قول میدم!

شعله ادامه داد: گوهر خانوم؟ صدامو میشنوی؟ شما هم راضی هستین مگه نه؟

گوهر یه لبخند زد: اره عزیزم...اره عروس خوشکلم....

شعله مکث کرد: پس....ما با اولین پرواز برمیگردیم...مامان....گوهر خانوم...گریه نکنین...

حالمون خوبه...مهیار خیلی مواطب منه...هردمون خوبیم....نگرانمون نباشین...بازم بهتون

زنگ میزنم...فقط زیر قولتون نزنین....

و بعد گوشی قطع شد....

شایان به بقیه نگاه کرد و منتظر عکس العمل بقیه شد...

لیلا بالاخره بعد از چند روز اشکاشو پاک کرد و خندید: خدارو شکر که سالمن!! خدا میدونه چقد 

نگرانشون بودم!! گوهر دیدی؟ دیدی گفت هردومون خوبیم؟؟ گفت مهیار مواظبمه...وای خدایا

شکرت...از خوشحالی نمیدونم چکار کنم!!

گوهر خانوم خندید و دست لیلا رو گرفت: واقعا خوشحال شدم لیلا...خدارو شکر که سالمن...

خوب شد زنگ زدن...از نگرانی درومدیم....

شایان به باباش نگاه کرد: بابا....چکار میکنی؟ الکی که بهش نگفتی؟

حمید یه نفس عمیق کشید: نه..چرا الکی بگم؟ حالا که واقعیتو میدونم مشکلی نیست...از فردا

هم باید باهم بریم دنبال کارای جشن عروسیشون....

شایان یه لبخند بزرگ زد و به مینا نگاه کرد و مینا هم یه لبخند رو لباش نشست.

همه خوشحال بودن جز ارسلان...خب حقم داشت...عشقش میخواست با یکی دیگه ازدواج کنه.

ارسلان هم هیچ کاری نمیتونست بکنه. حالا دیگه خانواده ها هم راضی بودن و دیگه واقعا هیچ 

راهی واسه ارسلان نبود....هرچقدر تو این مدت زور زد که شعله رو بدست بیاره دود شد و رفت هوا...

همه چیز تموم شد. واسه ارسلان همه چیز تموم شده بود....حالا فقط دو راه داشت. 

اینکه بشینه و حسرت بخوره,یا اینکه با این موضوع کنار بیاد. 

اینجا پایان ارسلان بود و شروع مهیار و شعله...




************************



گوشی رو قطع کردم و به مهیار نگاه کردم. با نگرانی گفت: خب؟ چیشد؟ چی گفتن؟!

فقط بی هیچ حالتی بهش نگاه کردم.

بازم گفت: دِ شعله حرف بزن قلبم اومد تو دهنم دختر!!

خندیدم و گفتم: تموم شد....

اخم کرد: چی تموم شد؟!!

بازم خندیدم: همه چیز تموم شد....باورت میشه؟ اجازه دادن....اجازه دادن ازدواج کنیم مهیار...

چشمای مهیار برق زد و یه لبخند روی لباش نشست: شوخی نکن!!

بازم خندیدم: جدی میگم مهیار!! بابام,مامانم و مامانت همشون راضی شدن.

مهیار خندید: باورم نمیشه...ینی واقعا قراره زنم شی؟

یه لبخند زدم: اینجوری که بوش میاد اره! حالا کی بریم؟! کی برگردیم؟! دل تو دلم نیست مهیار!!

مهیار با خنده جواب داد: فردا بلیط جور میکنم...فردا برمیگردیم!




****************************



ساعت 10 شب بود و من و مهیار توی فرودگاه تهران بودیم و داشتیم از هواپیما پیاده میشدیم.

ما برگشته بودیم تهران و الان هم مامان و بابام و خانواده ی مهیار توی فرودگاه منتظرمون بودن.

از واکنششون میترسیدم...نمیدونستم چجوری برخورد میکنن؟ درسته که حالا اوکی داده بودن...

ولی میدونستم هنوز از دستم ناراحتن که فرار کردیم...

پیاده شدیم و چمدون هامون رو گرفتیم و حرکت کردیم...خیلی میترسیدم...رسیدیم به در ورودی

و مامان و بابام رو دیدم. شایان هم کنارشون بود و کنار شایان ارسلان ایستاده بود...

این دیوونه این جا چه غلطی میکرد؟!

کنار ارسلان مینا ایستاده بود و کنار مینا هم ریلیا بچه به دست. اخر سر هم میلاد و گوهر خانوم.

چهمه کنار هم ایستاده بودن و منتظر ماد وتا بودن. چند قدمیشون ایستادیم و چمدون هامون رو 

گذاشتیم روی زمین و فقط بهشون ذل زدیم....خیلی استرس داشتم..ترسیده بودم...از ترس

داشتم میلرزیدم....

مهیار یه دفه دستمو محکم گرفت,نمیدونم فهمیده بود ترسیدم؟ همه فقط به ما نگاه میکردن و

ماهم فقط به اونا....هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نمیداد و هیچ حرفی نمیزد...

دهنم رو باز کردم و خواستم حرف بزنم که یه دفه ارسلان با عصبانیت اومد سمت ما.

ترسیدم و چشمام گرد شد و دست مهیارو کشیدم و رفتم عقب. اما دیر جنبیدم!

ارسلان یقه ی مهیارو گرفت و کشید و دستم از دست مهیار جدا شد.

با عصبانیت یقشو گرفت و بلندش کرد: مرتیکه ی عوضی خجالت نمیکشی با دختر مردم فرار

میکنی؟!

ترسیده بودم...وسط فرودگاه....مهیار و ارسلان...دعوا...همه داشتن نگامون میکردن...

چشمام پر از اشک شده بود...قلبم تند تند میزد...چرا مهیار هیچکاری نمیکرد؟!

چرا هیچی نمیگفت؟! چرا از خودش دفاع نمیکرد؟!

داشتم با ترس نگاشون میکردم که یه دفه ارسلان یه مشت خوابوند گوشه ی لب مهیار و 

همون لحظه شایان و میلاد دوییدن طرفشون که از هم جداشون کنن. با گریه رفتم سمت

مهیار و بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم,لبش داشت خون میومد....

اشکام ریختن و دستمو دراز کردم سمت صورتش و اروم گفتم: مهیار لبت....

خندید و اروم دستمو گرفت و اورد پایین: من خوبم...

بعد با انگشت شصتش گوشه ی لبشو پاک کرد و با نیشخند به ارسلان نگاه کرد و یه بار

دیگه دستمو گرفت و دنبال خودش کشید و رفتیم سمت خانواده هامون. مهیار یه لبخند زد:

سلام...

منم لبم رو گاز گرفتم و اروم گفتم: سلام...

و همینجا بود که مامانم محکم بقلم کرد و شروع کرد به گریه کردن. گوهر خانوم هم دست مهیارو

گرفت و لبخند زد و شروع کرد به حرف زدن با مهیار. ارسلان فقط اون طرف تر ایستاده بود و با حرص

به ما نگاه میکرد...دیگه هیچ کاری هم نمیتونست بکنه....

بعد از بقل کردن مامانم و گریه های مامان و غر غر هاش راجب اینکه چرا بهش هیچی نگفتم,نوبت

شایان بود.

اومد رو به روم ایستاد و با اخم بهم ذل زد: میدونی چقد ترسیدم؟

نگاش کردم و سرمو انداختم پایین: معذرت میخوام....دیگه راهی نداشتم...

نفسشو فوت کرد و دستاشو باز کرد و بازم با اخم و همون لحن عصبیش گفت: بیا اینجا ببینم!

نگاش کردم و خندیدم و رفتم توی بقلش. محکم دستاشو دورم حلقه کرد و فشارم داد و از رو

زمین یکم بلندم کرد: دیگه ازین کارا نکن شعله...داشتم سکنه میکردم...خیلی ترسیده بودم...

اگه بلایی سرت میومد من میخواستم بدون عروسکم چکار کنم؟

مهیار که ایستاده بود و داشت نگامون میکرد اروم اومد نزدیکمون و اروم به شایان گفت: حالا دیگه

عروسک منه.

شایان خندید و منو از تو بقلش کشید بیرون و با خنده دستاشو انداخت دور گردن مهیار: که

خواهرمو میدزدی....

مهیار با خنده جواب داد: ندزدیدم...فراریش دادم...

شایان بازم خندید: اخر کار خودتو کردی....بالاخره قراره دومادمون شی...

و بعد دوتایی به حرف زدناشون ادامه دادن.

رفتم طرف مینا که اون طرف اروم ایستاده بود و فقط نگامون میکرد. محکم بقلش کردم: دلم برات

تنگ شده بود مینا...

اونم بقلم کرد: خیلی مارو ترسوندین...شما دوتا دیوونه این! اخرشم به اون چیزی که میخواین 

رسیدین....

خندیدم و از تو بقلش اومدم بیرون: نفر بعدی تویی.

خلاصه بعد از یکم حرف زدن با مینا رفتم سمت بابام.

بابام یه لبخند زد: خوبی؟

سرمو تکون دادم: خوبم بابا...معذرت میخوام...واسه کاری که کردم....

بابام سری تکون داد: من معذرت میخوام که باعث شدم همچین کاری کنی....

یه لبخند زدم و چیزی نگفتم...

موقع رفتن شد...باید میرفتیم خونه.

مهیار اومد طرفم,با لبخند نگاش کردم و گفتم: تموم شد مهیار...بالاخره به چیزی که میخواستیم

رسیدیم....

مهیار یه لبخند زد و اروم بقلم کرد و در گوشم گفت: فردا شب میبینمت....

اخم کردم و منم اروم گفتم: فردا شب؟ مگه فردا شب چه خبره؟

همونطور که کنار گوشم خم شده بود خندید و باز اروم گفت: میفهمی.

بعد اروم کنار گوشم رو بوسید: مواظب خودت باش عشقم.

و بعد رفت و پیش خانوادش ایستاد....هردو خانواده از هم خدافظی کردیم و هرکس راه خودشو

رفت.....ارسلان هم بعد از اینکه دید هیچ توجهی بهش نمیکنم راهشو کشید و رفت....

برگشتیم خونه...چمدونم رو کنار پله گذاشتم و فقط اروم از پله ها رفتم بالا...خیلی خسته بودم,

فقط میخواستم استراحت کنم...برم توی اتاقم و استراحت کنم...یه دوش بگیرم و بخوابم...

دلم برای اتاقم تنگ شده بود...داشتم میرفتم توی اتاقم که یه دفه چشمم به در اتاق کناری افتاد..

همون دری که سال ها ازش میترسیدم....همونی که سال ها بود واردش نشده بودم... همونی

که وسایل داخلش مثل دستگیره درش خاک خورده بود....

اروم رفتم سمت در و به دستگیره نگاه کرد و چند ثانیه مکث کردم و یه دفه درو باز کردم...

رفتم داخل و .......






اینم از ایـــــن پارت

نظـــر یادتـــــون نرهــــ  منتظرتونـــــم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ سه شنبه 31 شهریور 1394 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه