تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 29
ســـــلام ســــلام!

من اومدم وب و دیدم کلـــــــی نظر گذاشتین! کلی مرســـــــیهمـــه رو سر فرصت جواب میدم

واسه همین منم گفتم زود بیـــام پرات جدیــــدو واستون بزارم واسه این یکی هم نظرا زیاد باشــــه ها

برای خوندن پارت بیست و نهـــــــــــــــــم برین ادامــــــه...







"Part 29"



حمید اهی کشید: اگه رفته باشن یه شهر دیگه چی؟

مینا سوییچش رو برداشت: پیداشون میکنیم....

و بعد از خونه رفت بیرون...





*************************************




ساعت 5 بود و منو مهیار داشتیم اماده میشدیم که بریم بیرون. همونطور که توی اتاق بودم

 و داشتم اماده میشدم گفتم: مهیار حالا کجا میریم؟

مهیار از توی حال جواب داد: گشت دریایی.

_ خیلی دوره؟

_ باید بریم لب اب دیگه...

_ با چی میریم؟ پیاده؟ چوا اونجور که من فهمیدم اینجا زیاد از ساحل دور نیست.

_ با تاکسی میریم.

_ عه خب بریم من امادم.

_ بریم.

_ مهیار بلیط گرفتی؟ یا همونجا باید بلیط بگیریم؟

_ ظهر گرفتم. 

_ تو ظهر یه ساعت رفتی بیرون چندتا کار انجام دادی؟!

_ دیگه ما اینیم... ساعت 6 حرکت میکنه.

_  پس زود بریم که جا نمونیم... اینجاها تاکسی گیر میاد؟

_ اره بابا...تو از تو اون اتاق بیا بیرون اول! خوبی بخدا...خوشکلی. تو خودت عروسکی لازم نیست کاری

کنی. بیا بریم.

_ اومدم اومدم!

خلاصه یه ماشین گرفتیم و لب اب پیاده شدیم و سوار کشتی شدیم. خیلی کشتی باحالی بود. کفش شیشه

ای بود و میتونستی کف دریا رو ببینی.... ادم دلش میخواست بشینه و فقط به دریا نگاه کنه! مخصوصا من که

عاشق دریا بودم...ینی میتونم بگم تمام مدت نگاهم به دریا بود. یه چیز خیلی خوبی که داشت این بود که موسیقی

زنده اجرا میشد. پذیرایی هم کردن...کلا بهم خوش گذشت و باعث شد واسه یه مدت نگرانیامو یادم بره....

تا ساعت 9 توی قایق بودیم و بعدش هم رفتیم بیرون شام خوردیم و تقریبا طرفای ساعت 10:30 بود که برگشتیم 

خونه. لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم روی مبل. خیلی خسته بودم.... مهیارم کنارم نشست.

چشمامو بستم و به مبل تکیه دادم و گفتم: خیلی خوش گذشت مهیار...مرسی.

سرشو گذاشت روی پاهام و پاهاشو روی مبل دراز کرد و چشماشو بست: امروز تازه روزه اوله....قراره بیشتر هم

بهت خوش بگذره.

چند ثانیه ساکت شدم و بعد اروم گفتم: حتما تا حالا مامانم و گوهر خانوم از ترس سکته کردن...شایان...میدونم خیلی

ترسیده....

مهیار همونطور که چشماشو بسته بود سرشو روی جا به جا کرد: به این چیزا فک نکن...

نفسمو اروم دادم بیرون و خیلی اروم گفتم: مگه میشه فک نکنم...نگران مامان و شایانم...

سرشو چرخوند و نگام کرد: نگران بابات چی؟

به مهیار نگاه کردم: هم اره...هم نه...از دستش خیلی ناراحتم. دلیل اینجا بودن ما اونه...ولی همزمان نگرانشم هستم.

بهتر نیست بهشون زنگ بزنیم و بگیم حالمون خوبه؟!

خندید: شعله حرفای خنده دار میزنیا...اگه قرار بود بهشون زنگ بزنیم که دیگه نمیشد فرار! بعدشم....هنوز 24 ساعتم

نگذشته....بزار دو سه روز بگذره لاقل....

سرمو تکون دادم و به مهیار ذل زدم. چشماش خسته ی خسته بود. چند روز بود خواب درست و حسابی نداشت.

چند روز قبل سر دعوامون نتونسته بود درست بخوابه...بعدشم که شیفت بود...تو هواپیما هم که

 فقط دو ساعت خوابیده بود.

چشماش خسته ی خسته بود... دستم رو بردم توی موهاش و گفتم: پاشو برو رو تخت بخواب...

چشمات داره میگه چقد  خوابت میاد.

چشماشو بست: من اینجا میخوابم. تو برو روی تخت بخواب.

یکم اخم کردم: میخوای رو مبل بخوابی؟ پس چرا گرفتی نمیتونم دور از تو تو یه اتاق دیگه باشم و میخوام

 تو یه اتاق باشیم؟

خندید: وقتی گفتم میخوام با تو توی یه اتاق باشم منظورم این نبود که میخوام کنارت بخوابم. فقط 

نمیخواستم ازت دور باشم.خیلی دلم میخواد شبا کنارت بخوابم و صبحا کنارت از خواب بیدار شم.

 ولی الان نه. بعدا....

خندیدم: بعدا ینی کی دقیقا؟

همونطور که چشماش بسته بود با خنده گفت: خودت میدونی کی.

خندیدم: نه نمیدونم....

خندید و چشماشو باز کرد: عه شعله! 

زدم زیر خنده: باشه باشه! میدونم...بعد از ازدواج.

یه لبخند زد و بازم چشماشو بست. منم خندیدم و به بازی کردن با موهاش ادامه دادم. 

اخه این پسر چرا انقد خوبه؟ مگه داریم انقد خوب؟ انقد مهربون؟ انقد خوشتیپ؟ اصلا مرد زندگیه...منو بگو 

چه فکرایی با خودم کردم....

خلاصه اون شب من روی تخت خوابیدم و مهیار هم طبق گفته ی خودش روی مبل خوابید.





***********************************




( 3 روز بعد)

سه روز گذشته بود و هنوز هیچ خبری از شعله و مهیار نشده بود. مینا و شایان تمام بیمارستان ها و هتل 

هارو گشته بودن اما انگار زمین دهن وا کرده بود و این دوتا رو خورده بود!

میلاد هم رفته بود ویلای شمال, اما اونجاهم ازشون خبری نبود...

حال لیلا روز به روز بدتر میشد....انقد حالش بد شده بود که دیگه راهی بیمارستان شده بود! امروز تازه

 مرخص شده بود و  برگشته بود خونه...ولی بازم باید مراقبش بود...

گوهر خانوم هم همچین حال خوبی نداره....حمید هم فقط حسرت میخوره و خودش رو واسه گم شدن

 دخترش سرزنش میکنه....

این وسط مینا و شایان هم دارن از نگرانی میمیرن ولی دیگه واقعا نمیدونن چکار باید بکنن؟ کجا رو باید 

بگردن؟ به کی زنگ بزنن؟ از کی بپرسن؟ تازه یه چیزی هم که کارشون رو سخت تر میکنه اینه که جلوی

 خانواده هاشون نمیتونن زیاد راحت باشن باهم.چون خانوادشون در جریان رابطه ی این دوتا نیستن....

اون شب طرفای ساعت 11 بود و شایان سوار ماشینش بود و داشت از داروخونه برمیگشت. میخواست بره

 خونه اما یه دفه مسیرش رو عوض کرد و رفت دم در خونه ی ارسلان اینا. به ارسلان زنگ زد: الو؟ ارسلان؟ 

سلام...خونه ای؟ میتونی یه دقه بیای پایین؟ اره من پایینم....کارت دارم بیا حالا....بابا بیا پایین بهت

 میگم...اره چیزی شده. بیا زود..عجله دارم.

چند دقیقه گذشت و ارسلان اومد پایین و در ماشین شایان رو باز کرد: سلام چطوری؟

قبل از اینکه سوار شه پلاستیکی که روی صندلی بود و قرص و سرم توش بود رو برداشت و بعد نشست

 روی صندلی و به پلاستیک نگاه کرد: قرص و سرم واسه چیه؟

شایان پوفی کرد: سلام.

ارسلان که داشت نگران میشد گفت: علیک سلام. بگو اینا واسه چیه؟ شعله مریضه؟!

شایان یه نفس عمیق کشید: واسه مامانمه...

ارسلان اخم کرد: واسه مامانت؟ چرا؟! چیشده؟! مامانت چیزیش شده؟!

شایان لباشو خیس کرد: سه روزه حالش خیلی بده...

ارسلان اخم کرد: چرا؟!

شایان به ارسلان نگاه کرد: بابات در جریانه...فک کنم هنوز بهت نگفته نه؟

ارسلان که دیگه داشت کلافه میشد گفت: د شایان خب حرف بزن! نصف جون شدم!! چی شده؟! 

چیو نگفته؟!

شایان یکم مکث کرد و بعد گفت: شعله و مهیار باهم فرار کردن...چهار روزه. مامانمم حالش بد شده....

اول ساکت شد....انگار هنوز متوجه حرف شایان نشده بود و هنگ کرده بود...داشت سعی میکرد جمله ی

 شایانو واسه خودش توضیح بده....

یه دفه گفت: شعله و مهیار چکار کردن؟

شایان چشماشو بست و به صندلی تکیه داد: فرار کردن ارسلان....فرار کردن.

چونش شروع به لرزیدن کرد...دستش رو مشت کرد و محکم انگشتاشو بهم فشار داد و بعد لبشو گاز گرفت

 و با عصبانیت نفسشو فوت کرد: الان باید به من بگی شایان؟! الان؟! شعله چهار روزه غیبش زده بعد من الان

 باید بفهمم!؟

شایان سرشو تکون داد: ارسلان توروخدا فاز جنتلمنی برندار...اروم باش...من فک کردم بابات بهت گفته...

بعدشم میدونستم میخوای سر و صدا کنی...واسه همین خودم حرفی نزدم بهت.

ارسلان عصبی شد: اروم باشم؟! شعله چهار روزه فرار کرده اونوقت اروم باشم؟! چرا گذاشتین با اون پسره ی

 لعنتی فرار کنه!!!

شایان هم عصبانی شد: ارسلان ما که کف دستمون رو بو نکرده بودیم که این دوتا میخوان فرار کنن! الانم خودتو 

کنترل کن عصبانیتتتم بزار واسه بعد! اومدم ازت بپرسم قبل از رفتنش با تو حرف نزده؟ چیزی راجب این موضوع به

 تو نگفته؟ حتی اشاره هم نکرده؟

کوچکترین حرفی هم زده باشه شاید بشه پیداشون کرد....

ارسلان به صندلی تکیه داد و ارنجش رو به پنجره تکیه داد و دستشو گرفت جلوی دهنش و چند ثانیه ساکت شد.

انگار نمیدونست چکار کنه...عصبانیتشو رو کی خالی کنه....نه شعله اونجا بود نه مهیار.... سر شایان هم که 

نمیتونست خالی کنه! از عصبانیت داشت منفجر میشد! اما چکار میتونست بکنه جز اینکه بریزه تو خودش؟! 

بالاخره به حرف اومد: باهاش حرف زدم اما اصلا حرفی راجب این موضوع نزد...بنظرت اگه چیزی میگفت من میذاشتم

بره؟ اصلا بنظر تو شعله با من مثه ادم حرف میزنه که بخواد راجب این چیزا بگه؟ شعله حتی به من نگاهم نمیکنه...

چه برسه بخواد حرف بزنه....فقط در یه صورت باهام حرف میزنه.... اونم اینکه مجبور باشه....

شایان نفسشو فوت کرد و بازم به صندلی تکیه داد.

ارسلان اب دهنشو قورت داد: فقط گفت منو مهیار داریم ازدواج میکنیم...همین.

شایان سری تکون داد: خیله خب....مرسی. ارسلان زیاد حرص نخور...پیداشون میکنیم. یکاریش میکنیم بالاخره.

ارسلان به شایان نگاه کرد: الان داری کجا میری؟

_ میرم خونه این سرم مامانمو ببرم میلاد واسش بزنه.

_ میلاد  کیه؟

_ داداش مهیاره. از عصر که مامانو از بیمارستان اوردیم خانواده ی مهیار اومدن خونمون پیش مامان.

ارسلان پوزخند زد: خودش کم نبود, خانوادش هم اضافه شد. من نمیدونم شما چرا جلوشونو نگرفتین و گذاشتین

 کار به اینجا برسه! اگه جلوی شعله رو گرفته بودین الان با اون پسره فرار نکرده بود!

شایان یکم اخم کرد: ارسلان من تاحالا چیزی از این پسری که داری اینجوری راجبش صحبت میکنی ندیدم!از همون

 روز اول که باهاش اشنا شدم معلوم بود بدجور عاشق شعسلت و قصدشم مشخص بود! ازدواج! اومد با منو مامانم

 رو به رو شد با اینکه میدونست بابام نمیذاره با شعله باشه و قبولش نمیکنه. پا روی غرورش گذاشت! خیلی هم مودب

 و با شخصیته.توی این مدتی هم که با شعلست حال شعله خیلی بهتر شده...خیلی که چه عرض کنم...

خیلــــــــــــی!! بر عکس تو...تو که میخوای زورکی شعله رو داشته باشی! دستتم که روش بلند کردی! جز اعصاب

 خوردی هم چیزی واسش نداشتی! حالا چون مهیار رقیبته دلیل نمیشه که بخوای اینجوری ارجبش بگی...

بعدشم...نمیخوام ناراحتت کنم... ولی اینطور که بوش میاد ته این ماجراها به ازدواج مهیار و شعله ختم میشه.

ارسلان چیزی نگفت...فقط یه بیرون از پنجره ذل زد. بعد یه  نفس عمیق کشید: راه بیوفت. منم باهات میام خونتون.

شایان اخم کرد: ارسلان اگه میخوای قشقرق به پا کنی...

ارسلان پرید تو حرفش: نمیکنم...برو.

و شایان به سمت خونه حرکت کرد. وقتی رسیدن ارسلان و شایان به همه سلام کردن. مینا,میلاد,ریلیا و گوهر خانوم 

اونجا بودن. میلاد سرم لیلا رو براش زد و بعد همه دور هم نشستن. ارسلان کنار حمید نشسته بود و گرفتار

صحبت کردن بود و میگفت که چرا راجب این موضوع زودتر بهش نگفتن. گوهر خانوم هم سعی داشت لیلا رو اروم کنه...

اما مگه لیلا اروم میشد؟ خب حقم داشت...مادر بود....چهار روز بود دخترش غیب شده بود و ازش خبری نبود...





******************************************




ساعت 11:30 بود و من و مهیار داشتیم پیاده از ساحل برمیگشتیم خونه. چهار روز از روزی که فرار کردیم میگذشت

و ما تو این چهار روز  حتی یه زنگ هم به خانواده هامون نزده بودیم...همونطور که دست مهیارو گرفته بودم و داشتیم

کنار هم توی پیاده رو راه میرفتیم گفتم: مهیار...چهار روز گذشته...ما نه زنگی زدیم نه هیچی...مطمئنم تا الان

حسابی ترسوندیمشون....خیلی نگران شدن...بیا بهشون زنگ بزنیم....؟ ها؟

مهیار نگام کرد و سرشو تکون داد: باشه. ولی با کدوم تلفن؟ ما که هیچ کدوم گوشی هامونو نیاوردیم!

لبخند زدم: با تلفن عمومی. یکی تو اون خیابونه دیدم.

خلاصه با هر سختی ای که بود کارت تلفن خریدیم و رفتیم سراغ اون تلفن عمومی که من راجبش حرف میزدم.

کارت رو زدم تو دستگاه و خواستم شماره بگیرم که یه دفه مهیار دستمو گرفت: صب کن!

نگاش کردم و با تعجب گفتم: چیه؟

گفت: به کی میخوای زنگ بزنی؟

جواب دادم: به شایان.

و بعد شماره رو گرفتم. اومدم گوشی رو بزارم کنار گوشم که مهیار دوباره گفت: صبر کن صبر کن!

چشمامو تو حدقه چرخوندم: عه مهیار!!! چیه؟

خندید: چی میخوای بهش بگی؟!

یه لبخند شیطون زدم: وایسا و گوش کن...




******************************************




شایان نشست کنار مینا و شروع به حرف زدن کرد: حال مامانت خوبه؟

مینا با ناراحتی سر تکون داد: بد نیست...نمیشه گفت خوبه...ولی از مامانت بهتره.

شایان اهی کشید: خودت خوبی عشقم؟

مینا با شنیدن کلمه ی اخر یه لبخند کوچولو زد و گفت: یواش شایان....میشنون....من

خوبم... ولی مامانت چی؟ مامانت داره نابود میشه شایان...هیچ اثری هم از اون دوتا

دیوونه ی عاشق نیست...نمیدونی چقد نگرانشونم....بعضی وقتا فکر میکنم شاید تقصیره

منه که پا در میونی نکردم...حس میکنم اگه من میومدم جلو و با بابات حرف میزدم شاید راضی 

میشد و الان جریان اینجوری نبود...

بعد سرشو انداخت پایین.

شایان اروم نفسشو داد بیرون: نه مینا...از این فکرا نکن...تو خیلی کمکشون کردی. این اصلا

تقصیر تو نیست. خودتو ناراحــ....

 یه دفه گوشیش زنگ زد و بقیه ی حرفشو قورت داد. همه ی سرها به سمت شایان چرخید.

شایان گوشیش رو از توی جیبش کشید بیرون و به صفحش نگاه کرد.

حمید با نگرانی گفت: کیه؟

شایان اخم کرد: نمیدونم...شماره نداره...

و بعد جواب داد: بله؟

و یه دفه چشماش گرد شد اروم گفت: شعله....؟







اینـــــم از این پارت

طولانی بود پس لدفا نظرات زیاد باشـــــه هامثل پارت قبل

منتظرتونــــــم...راستی توی نظرســــــنجی هم شرکت بنمایید لـــــدفا

خدافســـــ





طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ شنبه 28 شهریور 1394 ] [ 11:44 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه