تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 28
سلام همگی

من اومدم و قسمت بیست و هشتم رو اوردم براتون  

بچه ها اذیت نکین دیگه,چرا نظرا انقد کمه؟ اگه بخواد همینطوری باشه دیگه پارت جدید نمیزارم

اخه مگه چهار خط نوشتن چقد وقت میگیره؟

حالا بفرمایـید ادامـــــــــــــــــــه ولی جبران کنیــــدا....









"Part 28"




لیلا نشست روی صندلی و دستشو گذاشت روی صورتش: دیدی....دیدی گفتم جواب نمیده...اگه بلایی

سر خودش اورده باشه چی....

شایان یکم اخم کرد: ســسس...مامان یه لحظه ساکت باش...یه صدایی میاد...میشنوین؟ 

بعد رفت سمت پله ها و اروم در اتاق شعله رو باز کرد و گوشی شعله رو روی میزش دید. گوشی رو قطع

کرد و موبایل شعله رو از روی میزش برداشت و نفسشو فوت کرد و همونطور که طبقه ی بالا ایستاده

بود رو به مامان و باباش گفت: بابا این عادی نیست....نه گوشیشو برده,نه ماشینشو....

حمید محکم نفسشو فوت کرد: به اون پسره زنگ بزن....شاید پیش اون باشه...

شایان سرشو تکون داد: خیله خب....الان به مهیار زنگ میزنم...




**************************



(خونه ی ارجمندها)

گوهر با بی تابی گفت: مینا مامان یه زنگ بهش بزن لاقل! ساعت 2:30 شد! مگه دیشب شیفت شب نبود؟

باید صبح ساعت 7 برمیگشت خونه! الان ساعت 2:30 ظهره!!

مینا با دست پاچگی گفت: باشه مامان...شما اروم باش...من الان یه کاری میکنم...

میلادم که سعی داشت مامانشو اروم کنه با دستپاچگی گفت: مامان اروم باش...بعضی وقتا برنامه تو

بیمارستان عوض میشه...مجبور میشه بیشتر بمونه...بیمارستان ماهم همینجوریه...

گوهر با دلهره گفت: نه! اگه برنامش عوض شده بود زنگ میزد و میگفت مثل همیشه! اما زنگ نزد!

ریلیا نشست کنار گوهر خانوم: مامان اروم باشید...مهیار به اون بزرگی که گم نمی شود! مینا با

مهیار تماس بگیر!

مینا با استرس جواب داد: دارم زنگ میزنم ولی مشغوله!!!! 

میلاد یکم اخم کرد: صبر کن ببینم...این صدای گوشیه مهیاره....

بعد دویید سمت اتاق مهیارو گوشی مهیارو روی میز اتاقش دید. برش داشت و دویید توی حال:

گوشیش اینجاست...نبردتش!

مینا با چشمای گرد گفت: پس چرا مشغوله؟!

میلاد به صفحه ی گوشی نگاه کرد: داره زنگ میزنه....

مینا گوشی رو از میلاد گرفت و نگاش کرد... شایان...

سریع جواب داد و با دستپاچگی گفت: شایان؟!

شایان: مینا؟! مهیار کجاست؟! شعله اونجاست؟!

مینا اخم کرد: شعله هم غیبش زده؟!

شایان: مگه مهیار خونه نیست؟! مگه شعله پیش شما نیست؟! ها؟!

مینا: نـ...نه!! مهیار از صبح تا حالا پیداش نیست! گوشیش هم تو خونه جا گذاشته!!

شایان با دلهره گفت: شعله هم نیست! ولی هم گوشیش هم ماشینش خونست!!

مینا نشست روی مبل: وای....شایان...نکنه...

شایان با یه لحن جدی گفت: چی؟! نکنه چی؟!

مینا اروم گفت: نکنه بلایی سرشون اومده؟

شایان: چه بلایی...؟ مینا داری نگرانم میکنی....

مینا اب دهنشو قورت داد: صب کن صب کن! بزار زنگ بزنم بیمارستان! شاید اونجا باشن...

شایان: خیله خب....بهم خبر بده باشه؟

مینا: باشه...فعلا.

و بعد گوشی رو قطع کردو رو به بقیه گفت: شعله هم غیب شده....اونم گوشیش رو خونه گذاشته...

ماشینش رو هم همینطور....

میلاد: خب یه زنگ بزن بیمارستان! شاید اونجان!

مینا سریع سر تکون داد: الان میزنم....

و بعد زنگ زد بیمارستان: الو؟ سلام...خسته نباشید...ببخشید میشه وصل کنین بخش قلب؟

خیلی ممنون....الو؟ سلام خسته نباشید...ببخشید دکتر ارجمند اونجاست؟ بله...بله...

چـ...چی؟ مگه شیفت نیست؟! متوجه نمیشم....نه کسی فوت نکرده...چطور؟ مر...مرخصی؟ بــ....بله..

ممنون خانوم....

و بعد گوشی رو قطع کرد و بهت زده نشست روی مبل.....

گوهر با ترس گفت: چیشد؟! مینا حرف بزن!! مردم از ترس!!

مینا با تعجب گفت: مهیار دیشب شیفت بوده ولی دو ساعت زودتر از بیمارستان اومده بیرون....10 روزم

مرخصی گرفته....

میلاد دستشو کشید روی صورتش: هرجا هست با شعلست...

گوهر خانوم با نگرانی گفت: اگه بلایی سرشون اومده باشه چی...وای خدا چکار کنم؟! اگه مهیارم چیزیش

شده باشه چی؟!

میلاد: مامان اروم باش...پیداشون میکنیم...

تو همین بین مینا به شایان زنگ زد: شایان....مهیار شعله هرجا هستن باهمن...فکر کنم فرار کردن...

زنگ زدم بیمارستان گفت مهیار دو ساعت زودتر از اینکه شیفتش تموم شه از بیمارستان اومده بیرون.

10 روزم مرخصی گرفته....گوشی هاشون رو هم که نبردن...شعله هم که ماشینشو نبرده...هرجا 

رفتن با ماشین مهیار رفتن...نمیدونم...نمیدونم شایان....ماهم ترسیدیم...میترسم بلایی سر خودشون

بیارن...خیله خب...باشه...باشه...

و بعد گوشی رو قطع کرد و رو به بقیه گفت: مامان و بابای شعله دارن میان اینجا....

گوهر خانوم دوتا از انگشتاشو گذاشت روی پیشونیش و سرشو انداخت پایین: وای....خدا خودت بخیر بگذرون...

نزار این دوتا بلایی سرشون بیاد...




**************************



بیست دقیقه گذشته بود و سالاری ها رسیده بودن. لیلا تا رسید با گریه رفت سمت گوهر:

گوهر خانوم...دخترم! شعلم!

گوهر با ناراحتی گفت: لیلا مهیارم گمشده.... منم نگرانم...نگران جفتشونم...هرجا هستن پیش همن...

پیداشون میکنیم...گریه نکن....

لیلا چرخید سمت حمید: تقصیر توئه!! اگه انقد بهش سخت نگرفته بودی و گذاشته بودی با مهیار باشه شاید

الان اینطوری نمیشد!!

حمید با عصبانیت گفت: لیلا اون پسره زن داره! هرچی میخوام دهنمو باز نکنم نمیزارین! گوهر توهم که

خودتو زدی به اون راه هیچی نمیگی!نمیدونم چرا تمام این مدت جلوی پسرتو نگرفتی! با اینکه میدونستی

زن داره بازم اجازه دادی به دخترم نزدیک شه! من اگه با رابطه ی این دوتا مخالفت میکنم دلیل داره! لیلا حالا

فهمیدی چرا نمیخواستم باهم باشن؟! فهمیدی؟

شایان با تعجب گفت: بابا شما از کجا میدونی!؟!

لیلا اخم کرد: جریان چیه؟! گوهر خانوم حمید راست میگه؟! مهیار زن داره؟! چرا همه میدونستن جز من!

یکی به من بگه اینجا چه خبره!!

مینا به حرف اومد: عمو جان اروم باشین...مهیار زن نداره....این موضوع مال چند سال پیشه...هرچیزی

بین خودش و نامزدش بود بهم خورد...

لیلا رو به حمید گفت: تو این موضوعو از کجا میدونستی؟ چرا من نمیدونستم؟!

حمید نفسشو فوت کرد و شروع به تعریف کرد:

من مولودو میشناسم...باباش یه مدت تو شرکت ما کار میکرد...خودش رو هم چند باری دیده بودم که میومد

دفتر پیش باباش. یه مدت باباش مرخصی گرفت...گفت میخواد واسه دخترش جشن نامزدی بگیره و کارت

دعوتش رو به من داد. اسم مهیارو توش دیدم. از اون طرف هم گوهر واسه نامزدی دعوتمون کرد...اینجوری

بود که فهمیدم نامزد مولود همون مهیار,پسر گوهر خانومه....ولی ما نیومدیم جشن نامزدی...چون شعله 

مریض بود. وقتی اون روز بهم گفت عاشق مهیار شده عصبی شدم...باهاش مخالفت کردم! گفتم نمیتونه

با مهیار باشه! اما بازم اصرار کرد....هر روز بیشتر بهش وابسته تر میشد...دلم نمیومد بهش بگم مهیار زن

داره...واسه همین با دلیل و بهونه های دیگه سعی میکردم جلوشو بگیرم...میدونستم اگه بفهمه مهیار

یکی دیگه رو داره از اینی که هست شکسته تر میشه....واسه همین سعی کردم یه جور دیگه جلوشو 

بگیرم! اما فایده نداشت! لیلا بهم گفت میخواین بیاین خواستگاری....خیلی عصبی تر شدم ولی بازم تصمیم

گرفتم راجب این موضوع چیزی نگم. چون اگه به خودش میگفتم نابود میشد...اگه به مامانش هم میگفتم

میرفت میذاشت کف دست شعله! واسه همین گفتم دیگه حق نداره مهیارو ببینه و حق نداره بیاد خونتون...

من روحمم خبر نداشت نامزدیشون بهم خورده! اگه میدونستم که باهاش مخالفت نمیکردم!

مینا نشست روی مبل و با کلافگی گفت: خب عمو جان بهتر نبود شما بیای و از ما بپرسی راجب این موضوع؟

چرا نیومدی با ما صحبت کنی و بگی جلوی مهیارو بگیریم؟ اینجوری ما بهتون میگفتیم که مهیار زن نداره...

حمید اهی کشید: انقد از دست گوهر ناراحت بودم که دلم نمیخواست باهاش صحبت کنم...فکر میکردم

از این موضوع خبر داره و از عمد جلوی مهیارو نمیگیره... اشتباه از من بود...

لیلا زد زیر گریه: بیا! دیدی گفتم؟! پسر بیچاره....چقد اون شب به من اصرار کرد!! چقد التماس کرد!

بهت گفتم پسر خوبیه گفتی نه! حالا نتیجشو دیدی؟! گفتم بزار راحت باشن نذاشتی! دیدی حالا؟!

همش دلیل الکی اوردی و خواستی جداشون کنی! اینم نتیجش! معلومه تهش میشه این! اگه حداقل واقعیتو

به من گفته بودی من زنگ میزدم و با گوهر صحبت میکردم و اونوقت اینجوری نمیشد! شعله گمو گور

نمیشد! بخدا حمید...بخدا اگه این دخترمم از دست بدم میمیرم!! اگه یه چیزیش شده باشه من چه خاکی

تو سرم بریزم؟! 

و بعد دستمال کاغذیش رو گذاشت روی چشماش و به گریه کردنش ادامه داد....

مینا یه نچ گفت و رفت کنار لیلا نشست و گفت: زن عمو گریه نکن...مطمئنم حالشون خوبه...مهیار نمیذاره

شعله چیزیش بشه...شما نگران نباش...اصلا...اصلا منو شایان و میلاد میریم پیداشون میکنیم!

خوبه؟ شما فقط اروم باش و اینجوری گریه نکن...بخدا دلم گرفت... ما پیداشون میکنیم! مگه نه؟

و بعد برگشت و به میلاد و شایان که کنار هم ایستاده بودن نگاه کرد و با چشماش بهشون اشاره کرد.

میلاد و شایان بهم نگاه کردن و گفتن: ا...اره اره....

مینا ادامه داد: دیدی زن عمو؟ ما پیداشون میکنیم...شما فقط گریه نکن...

بعد رو به ریلیا گفت: ریلیا برو به سارا خانوم بگو چای ای...شربتی چیزی....بیاره واسه زن عمو! الان از

حال میره!

ریلیا سری تکون داد و دویید تو اشپزخونه.

مینا رو به گوهر گفت: مامان شما حالت خوبه؟ چیزی میخوای واست بیارم؟ اب؟ شربت؟

گوهر یه نفس عمیق کشید: من خوبم مامان...

مینا از جاش بلند شد: عمو شما و زن عمو اینجا باشین....منو میلاد و شایان میریم دنبالشون.

حمید نشست روی مبل: بارو کنین من اگه خبر داشتم نامزدیشون بهم خورده هیچ وقت سعی نمیکردم

مهیارو شعله رو از هم جدا کنم....

مینا سرشو تکون داد و یه نفس عمیق کشید: اتفاقیه که افتاده....شما هم اروم باشین....تا من ببینم

چکار میتونیم بکنیم...

بعد به میلاد و شایان اشاره کرد که برن توی راه روی پشتی. سه تایی رفتن توی راه روی پشتی.

مینا رو به میلاد و شایان گفت: خب...میدونم الان بدترین موقعیته واسه اشنا شده شما دوتا....ولی میلاد

این شایانه, دوست پسرم. شایان اینم داداشمه.

میلاد به شایان نگاه کرد: شایان داداشه شعلست؟ بعد دوست پسر توهم هست؟ سخت شد...اینجوری

دومادمون برادر زن برادرمم میشه که....

مینا چشماشو تو حدقه چرخوند: میلاد الان موقشه؟! بنظرتون کجان؟

شایان پوفی کرد: باید همه جارو بگردیم...هرجایی میتونن باشن....

مینا سرشو تکون داد: اره....هتل ها,مهمون خونه ها,بیمارستان ها,درمانگاه ها....

میلاد ادامه داد: پزشک قانونی...

مینا اخم کرد و با عصبانیت به میلاد نگاه کرد: میلاد؟!! زبونتو گاز بگیر دیوونه!! میخوای بکشمت!؟

میلاد اخم کرد: فکر کردی من نگرانشون نیستم؟! مینا ممکنه هر بلایی سرشون اومده باشه! باید همه

جارو بگردیم!! شاید بلایی سر خودشون اورده باشن!

شایان اهی کشید و دستشو کشید روی صورتش: من میرم هتل ها و مهمون خونه هارو بگردم...

مینا سری تکون داد: منم میرم بیمارستان ها و درمانگاه ها...

میلاد: منم میرم شمال.

مینا و شایان اخم کردن و همزمان گفتن: میلاد!!!

میلاد اخم کرد: چیه؟!

مینا با عصبانیت گفت: تو این موقعیت شوخیت گرفته؟!

میلاد پوفی کرد: ای بابا...شاید رفته باشن ویلای شمال خب! شما دوتا چتونه؟! ماشین مهیارم که نیست!

این ینی هرجا رفتن با ماشین رفتن! پس احتمالش هست اونجا باشن!

مینا دست به سینه ایستاد و شروع به خوردن ناخوناش کرد: راست میگه....فقط توروخدا راجب پزشک قانونی

جلوی مامان اینا حرف نزنین که غش میکنن!

میلاد و شایان سر تکون دادن و چیزی نگفتن.

مینا گفت: من میرم اماده شم. شما دوتا برین,بعدش منم میرم.

شایان سر تکون داد: فقط پلیسو وسط نکشین...اینجوری اوضاع بدتر میشه... من میرم... خدافظ.

و بعد رفت. میلاد اهی کشید و رو به مینا گفت: منم میرم...

مینا با دلهره دست میلاد گرفت: میلاد مواظب خودت باشیا...تو جاده تند نرو باشه؟

میلاد سر تکون داد: حواسم هست...نگران نباش. توهم مواظب خودت باش خب؟ من میرم...

میلاد و شایان هردو رفتن و مینا هم بعد از یه مدت اماده شد و رفت توی حال.

گوهر خانوم با نگرانی نگاش کرد: تو کجا میری مینا!؟ میلادو شایان رفتن,تو کجا؟

مینا همونطور که کتشو میپوشید گفت: منم باید برم بگردم مامان...باید پیداشون کنیم....

لیلا اشکاشو پاک کرد: اخه عزیزم چجوری میخواین پیداشون کنین؟!

مینا: زن عمو شما اروم باش...یکاریش میکنیم...پیدا میشن...اب که نشدن..بالاخره یه جای همین کره ی

خاکین...

حمید اهی کشید: اگه رفته باشن یه شهر دیگه چی؟

مینا سوییچش رو برداشت: پیداشون میکنیم....

و بعد از خونه رفت بیرون...









اینم از این پارت

خب خب...هیجان داستانم که رفت بالا

کاش نظرات هم مثله هیجانش بالا بره! منتظر نظراتون هستم...

حواستون باشه که اگه نظرا کم باشه دیگه از داستان خبری نیستا...

تا پارت بعدی خدانگهدار




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 25 شهریور 1394 ] [ 11:59 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه