تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 27
سلام سلام

من با قسمت جدیــــــد برگشتم

زود بریـــــن ادامـــــه....






"Part 27"




مهیار رفت تو اتاق که موهاشو سشوار بکشه. منم نشستم روی یکی از مبلا

و تلویزیون رو روشن کردم تا یه برنامه ای چیزی ببینم. به صفحه ی تلویزیون ذل زده

بودم ولی حواس جای دیگه بود....تو فکرو خیالات خودم بودم....

تقریبا 10/15 دقه گذشت و بعد مهیار با موهای سشوار کشیده و لباس بیرونی اومد

توی حال. یه پلیور ابی کاربنی پوشیده بود که کلاهم داشت. روش یه کت چرمی مشکی

پوشیده بود,ازینا که کلی زیپ و جیب روشون داره. کلاه پلیورشم انداخته بود رو کتش.

یه شلوار مشکی هم پاش بود. یکم استین هاشو زده بود بالا و یه ساعت مشکی هم

دستش بود. موهاشم زده بود بالا....

نگاش کردم و تو دلم گفتم: ای جونم...خوشتیپ...ینی جدی این خوشتیپه ماله منه؟

بعد خندید و رو به خودش گفتم: کجا میری؟

اومد نشست کنارم و یه دفترچه ی کوچولو داد دستم: میخوام برم ناهار بگیرم. این دفترچه

گردشگری کیشه. امیر بهم داد....بدردمون میخوره واسه پیدا کردن رستوران و این چیزا...

حالا چی میخوری واست بگیرم؟

به مبل تکیه دادم: هرچی واسه خودت گرفتی منم میخورم.

از جاش بلند شد و دفترچه رو برداشت: باشه..پس من تا یه ساعت دیگه برمیگردم. مواظب

خودت باش.

سرمو تکون دادم: من مواظبم. توهم مواظب باش ندزدنت انقد تیپ زدی.

یه لبخند شیطون زد و ابروهاشو برد بالا: به به...شیطون شدی...توهم از این حرفا بلدی کلک؟

خندیدم و چشمامو چرخوندم.

اونم خندید: نترس من دلم پیش تو گیره. بدزدنم هم فایده نداره,پسم میارن.

بازم این حرفاش....اخه چرا تو انقد شیرینی؟ چرا؟؟

یه لبخند زدم: زود بیا....

چشماشو روی هم فشار داد که معنی باشه رو میداد و بعد گفت: مواظب باشیا...زود میام.

خدافظ.

و بعد رفت بیرون و در رو بست. تا رفت لبخندم محو شد و باز عذاب وجدان اومد سراغم.

همونطور که روی مبل نشسته بودم پاهامو جمع کردم تو بقلم و چند ثانیه ای به رو به رو

ذل زدم....یه دفه گریم گرفت و زدم زیر گریه و شروع کردم به بلند بلند گریه کردن....

سعی کردم خودمو اروم کنم...

اشکال نداره گریه کن.... حداقل الان که مهیار رفته خودتو خالی کن....اشکال نداره...

درست میشه...حل میشه....تو قوی هستی دختر....تو میتونی سختیارو تحمل کنی...

دیگه چیزی نمونده....یکم دیگه تحمل کنی به اون چیزی که میخوای میرسی....

اشکال نداره...گریه کن....مهیار نیست....خودتو خالی کن....اینطوری دیگه نه اون تحت

فشاره و نه من خودمو با اشکام خفه میکنم....

اما فایده نداشت! اشکام تموم نمیشد و گریمم قطع نمیشد... انقد گریه کردم که همون جا

روی مبل خوابم رفت. تا خوابم رفت و ساکت شدم در خونه باز شد و مهیار اومد تو.

اهی کشید و اومد سمتم و کلید خونه رو گذاشت روی میز و خم شد کنارم و با ناراحتی نگام

کرد و اروم گفت: اخه کی گفته ناراحتیاتو از من قایم کنی؟ کی گفته انقد تو خودت بریزی که

الان بخوای منفجر شی؟ کی گفته خودتو قوی نشون بدی دختر....من که میدونم ترسیدی...

چرا بهم نمیگی؟ قرار نیست که همه ی سختیارو تنهایی تحمل کنی عروسک...من اینجام.

بعد اروم بقلم کرد و از روی مبل بلندم کرد و رفت توی اتاق و منو اروم روی تخت خوابوند. چند 

لظحه کنارم نشست و به صورتم ذل زد و بعد نفسشو فوت کرد: گفتم قوی باش دیگه نگفتم

که خودتو زجر بده دیوونه....

بعد موهامو زد پشت گوشم و از خونه رفت بیرون.



*************************


چشمامو باز کردم...روی تخت بودم...سرم بعد از اون همه گریه کردن درد میکرد...اصن من کی

اومدم رو تخت؟ کار مهیاره....لابد.

از جام بلند شدم و اروم رفتم توی حال. مهیار روی مبل نشسته بود و داشت تلویزیون میدید.

ساعت 2 رو نشون میداد...

وقتی مهیار منو دید تلویزیون رو خاموش کرد و با اخم با انگشت اشارش به من اشاره کرد:

بیا اینجا....

با تعجب نگاش کردم: چـ...چیزی شده؟

سرشو تکون داد و بازم با خم گفت: بیا.

رفتم و کنارش روی مبل نشستم. چند ثانیه نگام کرد و بعد با یه لحن جدی گفت: کی بهت اجازه داده

اونجوری گریه کنی؟

درست شنیدم...؟! چی گفت..!!؟ حرفایی که میشنیدمو باور نمیکردم.... اخم کردم و گفتم:

چــ...چی؟

نفسشو فوت کرد: شعله چرا همه چیزو انقد تو خودت میریزی که بعد بخوای اونجوری بزنی زیر گریه؟

چرا ناراحتیاتو ازم قایم میکنی؟ من همه چیزو میدونم شعله....میدونم ترسیدی. از صورتت میتونم

بخونم...از لبخندای مصنوعیت میتونم بفهمم.... تمام مدتی هم که داشتی گریه میکردی من پشت

در بودم. اما نیومدم تو خونه چون میدونستم واقعا لازمه که خودتو خالی کنی,و وقتی من تو خونم اینکارو

نمیکنی. بازم تو خودت میریختیو ساکت میموندی. 

ینی....تمام مدت..مهیار پشت در بود.... و میدونست من دارم گریه میکنم....؟

باورم نمیشه.... اخه....اخه از کجا فهمید! دهنم باز مونده بود....

نفسم رو کشیدم داخل و بعد لبمو گاز گرفتم و یه طرف دیگه رو نگاه کردم.

با دستش صورتمو اروم چرخوند سمت خودش: منو نگا کن. شعله من گفتم قوی باش ولی نگفتم همه 

چیزو تو خودت بریز! نگفتم خودتو زجر بده! نگفتم خودتو با غمو غصه هات خفه کن! نگفتم ترساتو از من

قایم کنی....چرا احساساتو ازم قایم میکنی؟ من میدونم چه حسی داری...میدونم احساس گناه میکنی

و ترسیدی....عذاب وجدان داری....چرا میترسی اینارو بهم بگی؟

سعی کردم گریم نگیره اما صدام میلرزید....اروم گفتم: نمیخوام توروهم تو شرایط سختی بزارم...نمیخوام

اذیت شی....میدونم الان تحت فشاری... واسه همین...  یه نفس عمیق کشیدم و ادامه دادم: نمیخوام

همه چیزو از اینی که هست بدتر کنم...

چشماشو ریز کرد و با همون لحن جدی گفت: شعله؟ جدی؟ دلیلات اینه؟ شعله پس من اینجا چکارم؟ من باید

ارومت کنم,باید کاری کنم که ارامش داشته باشی,باید کاری کنم ترست بریزه و بگم همه چیز بهتر میشه.

ولی وقتی تو همه چیزو ازم قایم میکنی از کجا باید بفهمم؟! تازه اگه امروز وقتی با خودت حرف میزدی توی اتاق

صداتو نشنیده بودم نمیفهمیدم حالو روزت اینه.

ذل زدم به چشماش و چیزی نگفتم...

بازم ادامه داد: شعله با خودت اینجوری نکن....

بعد دستمو گرفت: این حلقه ای که تو دستته همش ماله شیطونی ها و عشق بازیامونو خنده ها و بچه بازی هامون

نیست! وقتی من اینو دادم بهت ینی من مواظبتم,هواتو دارم...ینی هرچی شد کنارتم,ینی هرچی شد بهم بگو. ینی

دوتایی میریم جلو. دوتایی.

با این حرفاش تموم تنم لرزید...خیلی شیرین بود...بهم دلگرمی میداد...ارومم میکرد...نمیدونم...شایدم باید

از همون اول بهش میگفتم که ترسیدم و چه حسی دارم...اون موقه مجبور نمیشدم انقد گریه کنم... انقد حرفاش

دوست داشتنی بود که اشک تو چشمام جمع شد...همونطور که نگاش میکردم خندیدم و همزمان اشکام ریختن.

چند ثانیه نگام کرد و بعد خندید: حالا چرا گریه میکنی؟

خندیدم و باز اشکام ریخت,اروم گفتم: اخه حرفات خیلی قشنگ بود...

یه لبخند زد و دماغمو کشید: شعله...همیشه بخند. حالا هم پاشو بریم ناهار بخوریم که مردم از گشنگی. سه ساعته

منتظرم بیدار شی باهم غذا بخوریم!




اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم: بریم بریم!

رفتم توی اشپزخونه و روی یکی از صندلی ها نشستم و به غذاهایی که هنوز توی پلاستیک بود نگاه کردم...

دیوونه...خب چرا خودت غذا نخوردی....حتما باید صبر میکردی منم بیدار شم؟ به خودم خندیدم....

مهیار چندتا قاشق و چنگال شست و گذاشت روی اوپن. دوتا لیوان هم اورد و بعد از توی یخچال دوغ رو برداشت و گذاشت

روی میز.

نگاش کردم: دوغ کجا بوده؟

جواب داد: رفته بودم غذا بخرم واسه خونه هم خرید کردم.

پا شدم  و رفتم سر یخچال و درشو باز کردم...ماست,پنیر,شیر,نون,اب معدنی,کره,گوجه فرنگی,خیار,ابمیوه,سوسیس

تخم مرغ و یکم میوه....

با خنده به مهیار نگاه کردم: مهیار چرا انقد خرید کردی؟!

گفت: تازه سیب زمینی و پیاز و یکم تنقلات و کیک میکم خریدم! نمیشد که از گشنگی بمیریم...

خندیدم: مگه چقد میخوایم بمونیم!!

_ نمیدونم اون دیگه بستگی به بابات داره که کی رضایت بده.

پوفی کردم و نشستم روی صندلی و دستمو زدم زیر چونم: بنظرت تا الان فهمیدن ما گم شدیم؟

مهیار به ساعت یه نگاه انداخت: ساعت 2:15 ئه....من قرار بود صبح خونه باشم. پس حتما تا الان فهمیدن.

_ منم قرار بود مثلا امروز صبح خونه ی شما باشم. همیشه تا ساعت 1/ 1:30 خونه بودم...پس فک  فکنم الان فهمیدن

که من غیبم زده...

مهیار سرشو تکون داد: بیا غذا بخوریم. خیلی گشنمه....



****************************



(خونه ی سالاری ها)

لیلا به ساعت نگاه کرد و بعد رو به حمید گفت: حمید ساعت 2:20 دقست! شعله چرا نیومد پس؟!

حمید با کلافگی جواب داد: میاد لیلا...شاید تو ترافیک گیر کرده....

لیلا لبشو گاز گرفت: اخه همیشه تا ساعت 1:30 خونه بود! نکنه یه بلایی سرش اومده! نکنه تصادف کرده!؟ 

حمید سرشو تکون داد: نه لیلا...این فکرا چیه به سرت میزنه!

لیلا اخم کرد: نکنه یه بلایی سر خودش اورده باشه!! دیدی!! دیدی گفتم! گفتم راحتش بزار و انقد بهش گیر

نده! گفتم بزار با اون پسره راحت باشه! اگه یه چیزیش شده باشه من میمیرم حمید!

حمید دستشو گذاشت روی پیشونیش: انقد نفوذ بد نزن خانوم.... الکی نگرانی...الاناست که بیاد!

لیلا گوشی تلفن رو برداشت: نه...اینجوری نمیشه...یه بار دیگه هم زنگ میزنم بهش...

*بــــــوق.....بــــــوق.....بـــــوق*   جواب نمیده حمید...جواب نمیده!!

حمید از جاش بلند شد: ای بابا لیلا اروم باش!شاید رفته پیش شایان از اونور باهم بیان خونه!

لیلا بازم تلفنو برداشت: پس زنگ میزنم شایان ببینم شعله پیششه یا نه! 

* مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشید * ای واااااای! شایانم که در دسترس نیست!

حمید: لیلا اروم باش! الان شایان میاد خونه....

همون لحظه در باز شد و شایان اومد داخل و با یه صدای خسته گفت: سلام...

لیلا از جاش بلند شد و با نگرانی رفت سمت شایان: مامان پس شعله کو؟

شایان با تعجب به مامانش نگاه کرد: شعله؟ مگه قرار بوده شعله با من باشه؟ من فک کردم شعله

خونست...ماشینش تو پارکینگ بود....

لیلا با نگرانی رو به حمید گفت: مگه نگفتی امروز واسه بار اخر رفته خونه ی ارجمندها!؟ پس چرا ماشینشو

نبرده؟!

حمید سرشو تکون داد: اره...شاید با تاکسی رفته...

شایان یکم اخم کرد: چیزی شده؟! 

لیلا ما یه صدای لرزون جواب داد: شعله گم شده...

حمید نفسشو فوت کرد: چی گم شده! شاید با تاکسی رفته خب!

شایان: نه بابا...شعله با تاکسی اینور اونور نمیره...غیر از اینکه ماشینش خراب باشه.صبر کن بهش زنگ بزنم...

لیلا با یه صدای نگران گفت: زنگ زدم مامان جواب نداد!!!

شایان گوشیشو از تو جیبش کشید بیرون و شماره رو گرفت: صب کن مامان....تو یکم اروم باش ببینم چکار 

میکنم...گلنار خانوم یه لیوان اب به مامانم بده لطفا....

بعد گوشی رو گذاشت کنار گوشش.... *بــوق....بــوق....بــــــوق*

لیلا نشست روی صندلی و دستشو گذاشت روی صورتش: دیدی....دیدی گفتم جواب نمیده...اگه بلایی

سر خودش اورده باشه چی....

شایان یکم اخم کرد: ســسس...مامان یه لحظه ساکت باش...یه صدایی میاد...میشنوین؟ 

بعد رفت سمت پله ها و اروم در اتاق شعله رو باز کرد و گوشی شعله رو روی میزش دید. گوشی رو قطع

کرد و موبایل شعله رو از روی میزش برداشت و نفسشو فوت کرد و همونطور که طبقه ی بالا ایستاده

بود رو به مامان و باباش گفت: بابا این عادی نیست....نه گوشیشو برده,نه ماشینشو....







اینم از این پــــارت

بچه ها نظرا کم شـــده ها....در هرحال منتظر نظراتون هستم.

راستی یه گروه تو تلگرام زدیم که اگه دوست دارین میتونین عضو شین

برای عضو شدن اینجا کلیک کنید 




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ دوشنبه 23 شهریور 1394 ] [ 03:24 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه