تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 26
سلام سلام

اومدم با پارت جدید

برای قسمت بیست و شــــــشم برین ادامه....





"Part 26"




سوار تاکسی شدم و به سمت خونه ی مهیار اینا حرکت کردم. طبق گفته ی مهیار

گوشی و ماشینمو نبردم که یه وقت نتونن ازم سرنخی پیدا کنن. صبح هم که بیدا

میشن احتمالا فک میکنن که من پیش لادنم,مثل روزای دیگه و تا ظهرم برمیگردم.

چون از بابا اجازه گرفته بودم واسه بار اخر لادنو ببینم. 

اما حتما بعد از یه مدت میفهمیدن...حتما خانواده ی مهیارم متوجه این موضوع میشن.

میدونم قراره خیلی بترسن و نگران شن... اما اگه تهش به اون چیزی که میخوایم میرسیم

ارزششو داره. ساعت 5:30 صبح بود که رسیدم دم در خونه ی مهیار اینا. پشت در ایستادم

و سر و صداها مهیارو از تو حیاط شنیدم. واسه همین در زدم و زنگ نزدم که کسی بیدار

نشه.

مهیار درو باز کرد و با همون لبخند بانمکش نگام کرد. خیلی خسته بود...از صورتش میشد

فهمید. موهاشو ریخته بود توی صورتش و چشماش یکم قرمز شده بود و پف کرده بود.

صورتش کسل و بی حال بود...معلوم بود اصلا نخوابیده,مثل من.

یه پلیور سفید پوشیده بود با یه شلوار خاکی رنگ و یه سویی شرت هم همرنگ شلوارش.

خیلی با نمک شده بود....عاشق این بودم که مهیار سویی شرت بپوشه!

اخه خیلی بهش میومد...بانمک میشد. و از همه مهمتر...من میتونستم سویی شرتش

رو بپوشم و بو کنم.

با صداش برگشتم به دنیای واقعی.

گفت: صبح بخیر.

منم یه لبخند زدم: صبح بخیر.

از جلوی در رفت کنار و گذاشت بیام داخل. چمدون رو از دستم گرفت و گذاشت توی ماشین

و بعدش سوار ماشین شدیم و از خونشون زدیم بیرون چون نمیخواستیم از پرواز جا بمونیم.

هوا گرگ و میش بود و ماشین ساکته ساکت بود...

همونطور که رانندگی میکرد نگاش کردم و اروم گفتم: دیشب نخوابیدی مگه نه....

با اون صدای خواب الوی جذابش جواب داد: تا ساعت 3:30 مریض داشتیم....ساعت 4 هم 

مرخصی ساعتی گرفتم اومدم خونه که وسایلامو جمع کنم. دیگه وقت نشد بخوابم...

سرمو تکون دادم: چطوری مرخصی گرفتی...

_ به سختی...برنامه ی بیمارستان خیلی شلوغ بود و شیفتا بهم ریخته بودن. چند نفری هم

رفتن مرخصی واسه همین نیرو کم داریم...ولی هرجور شد مرخصی گرفتم.

_ امیدوارم ارزششو داشته باشه...

_ داره مطمئن باش.

رسیدیم و سریع پیاده شدیم و رفتیم داخل فرودگاه. دوست مهیار اومد و بلیطامون رو بهمون

داد و مهیار هم کلید ماشین خودش رو داد به دوستش و دوستش با ماشین مهیار رفت.

منو مهیار چمدون هامون رو گذاشته بودیم تو دستگاه و حالا توی صف ایستاده بودیم تا مدارک

و بلیط هامون رو تحویل بدیم....مهیار جلوتر از من بود و من پشت سرش ایستاده بودم و به شونش

تکیه داده بودم. اونم دستشو با دستم قفل کرده بود. اون یکی دستش که ازاد بود رو گذاشت 

روی چشماش و با انگشتاش چشماشو فشار داد و بعد خمیازه کشید.

همونطور که سرم رو شونش بود اروم گفتم: مهیار....

بدون اینکه برگرده و نگام کنه با همون صدای خواب الو گفت: جونم...

یه نفس عمیق کشیدم: مطمئنی کاری که داریم میکنیم تنها راه حله؟

سرشو چرخوند سمتم و چند ثانیه نگام کرد: شعله اگه فکر میکنی داری کار اشتباهی میکنی

هنوزم دیر نشده.....

اب دهنمو قورت دادم و چند لحظه نگاش کردم

گفت: اگه میخوای میتونی برگردی خونه....

چندبار پلک زدم و بعد سرمو تکون دادم و دستشو محکمتر گفتم: من باهات میام.

یه لبخند زد و بازم به جلو نگاه کرد.

خلاصه سوار هواپیما شدیم و سرجاهامون نشستیم. من کنار پنجره و مهیارم کنار من.

هواپیما بلند شد و من مهیار از تهران خارج شدمی...

مهیار همونطور که کنارم نشسته بود دستمو گرفته بود. منم به بیرون ذل زده بودم و تو

فکرو خیالاتم غرق بودم,مثل همیشه. الان دیگه منو مهیار فرار کردیم...دیگه تو تهران نیستیم...

دیگه ازادیم....واقعا این کارو کردیم؟ منو مهیار ...فرار کردیم؟ هنوز باورم نشده....

داشتم واکنش مامان و بابا و شایانو تصور میکردم...وقتی بفهمن که من و مهیار نیستیم....

مطمئنم یکی دو روز طول میکشه تا بفهمن چی به چیه و ما نیستیم....ولی بالاخره میفهمن.

و خیلی هم نگران میشن....فقط هم شایان و مامان و بابا نیستن...گوهر خانوم...میلاد...مینا...

مطمئنم اونا هم خیلی نگران میشن...اما این تنها راهه...بابام با حرف زدن راضی نمیشه...

باید به اون چیزی که میخوام برسم....اگه بابام انقد لجبازی نمیکرد الان مجبورم نبودم اینکارو بکنم.

درسته بابام لجبازه....ولی من لجباز ترم.

همونطور محو نگاه کردن بیرون بودم که مهیار انگشت شصتشو پشت دستم کشید و اروم گفت:

حلقت کو؟ دستم رو کردم توی جیبم و جعبه ی کوچولویی که حلقه توش بود رو دراوردم و دادم دستش.

ازم گرفتش و خندید. 

به مهیار نگاه کردم و گفتم: چجوری میخواستی اینو بهم بدی؟مینا گفت تو اتاقت پیدا کرده...

سرشو تکون داد: اره...میخواستم وقتی میام خواستگاریت بهت بدم. خواستگاری ای که هیچوقت

اتفاق نیوفتاد.

خندیدم و حلقه رو کردم تو انگشتم و بعد رو به مهیار گفتم: چرا نمیخوابی؟ داری از حال میریا...میدونم

این چند روز بخاطر من و اون ماجراها درست و حسابی نخوابیدی....حالا یکم چرت بزن. تا کیش 2 ساعت

راهه. برسیم بیدارت میکنم.

یه لبخند زد و چشماشو بست. دوباره به بیرون ذل زدم و تو افکارم غرق شدم....

استرس داشتم...دلهره داشتم...دو دل بودم...کارم اشتباست میدونم....ولی واقعا دیگه هیچ راهی

جلوم نیست...ینی نباید میومدم؟! شاید باید به بابا اصرار میکردم...یا با مامان و شایان بیشتر صحبت

میکردم...شاید راهش این نبود....به این فکر میکردم که وقتی شایان این موضوعو بفهمه چقدر از دستم

ناراحت میشه....وقتی بفهمه فرار کردم....از ترس سکته میکنه...

غیر از شایان...مامان چقد نگران میشه....من این کارو از روی لجبازی با بابام کردم...اما به اینجاهاش فک

نکرده بودم...به اینکه چقد مامان و گوهر خانوم میترسن و ناراحت میشن....یا اینکه چقد مینا و شایان از

دستمون عصبی میشن....هم فکر میکردم کارم درسته و هم اشتباه...

از یه لحاظ درست بود...چون من مهیارو دوست داشتم و بابام با لجبازیاش هیچ راهی واسم نذاشته بود..

از یه طرفم اشتباه بود به هزار دلیل....کاشکی حداقل موبایل هامون رو میاوردیم که یکم از نگرانی

درشون بیاریم....

ولی نه...اینجوری بابا میفهمید و میومد دنبالمون....همه چیز هم داغون تر میشد...

داشتم دیوونه میشدم...هم حس ازادی و خوشحالی دارم و هم حس عذاب وجدتن و دلهره...

تو دلم اشوب بود...خیلی میترسیدم....کل پرواز رو به همین چیزا فکر میکردم تا اینکه رسیدیم و منو مهیار

پیاده شدیم و رفتیم تو فرودگاه.

 مهیار بهم گفت روی صندلی ها بشینم تا بره و چمدون هامون رو تحویل بگیره. منم نشستم.

به کفش هام ذل زدم و رفتم تو فکر....خیلی ترسیده بودم...اون قدری که احساس میکردم الان اشکم در میاد.

ولی میترسیدم نشون بدم...میترسیدم احساساتمو بریزم بیرون...چون اینجوری مهیار حس بدی پیدا میکرد.

میدونم اونم الان وضعیتش خوب نیست و حتما اونم تحت فشاره. واسه همین نمیخواستم اوضاع رو از این

بدتر کنم....میترسیدم گریم بگیره....و مهیار بازم بگه که من قوی نیستم و اصلا سختی هارو تحمل نمیکنم...

فقط خیلی میترسم....از همه چیز....الان فقط یکیو لازم دارم که بهم بگه همه چیز درست میشه...ولی اگه

نشد چی؟ اگه همه چیز بدتر شه....اگه بابا پیدامون کنه...خدایا خودت نجاتم بده....نزار زندگیم از اینی که هست

بدتر شه....

مهیار صدام کرد: شعله!

سرمو اوردم بالا و نگاش کردم: بله؟

لبخند زد: خوبی؟

سعی کردم لبخند بزنم: خوبم. بریم؟

چمدون هامون رو برداشت: بریم.

سوار تاکسی شدیم و چمدون هامون رو گذاشتیم توی صندوق و حرکت کردیم.

مهیارم یه ادرس به راننده تاسکی گفت.

همونطور که کنارش نشسته بودم گفتم: کجا میریم؟ هتل؟

نگام کرد: نه...هتل که نمیتونیم بریم...

یکم اخم کردم: چرا؟

ادامه داد: چونازدواج نکردیم و نمیذارن بریم تو یه اتاق.

_ خب دوتا اتاق جدا میگیرم...

_ نمیشه که...این همه راه دوتایی اومدیم کیش که بعد من دور از تو تو یه اتاقه دیگه باشم؟

بعدشم وقتی خونه هست دیگه چرا بریم هتل؟

لبامو جمع کردم: نمیدونستم کیشم خونه دارین....

_ خونه ی خودم نیست....خونه ی یکی از دوستای امیره.

_ امیر کیه؟

_ همونی که بلیطارو واسمون اوکی کرد. یه مدت خونه رو واسمون قرض گرفته. همه  چیز ردیفه.

امکاناتشم کامله.

سرمو تکون دادم و با خودم فکر کردم که مهیار چجوری تو این مدت کم همه چیز رو اماده کرده....

یه دفه گفت: واسه توهم که دریا دوست داری خوبه. نزدیک دریاست.

_ از کجا میدونی دریا دوست دارم؟

_ از اونجایی که تو سفر شمال همش یا پشت پنجره بودی یا لب ساحل.

خندیدم و چیزی نگفتم و واسه یه دقه دلهره ها و ناراحتیام یادم رفت. اما همش واسه یه دقه...

هنوزم احساس گناه میکردم....عذاب وجدان داشتم....هنوزم بغض داشتم...ترسیده بودئم..

ولی بازم ساکت موندم و چیزی نگفتم.

رسیدیم خونه و پیاده شدیم و مهیار چمدون هارو برداشت. رفتیم دم در خونه و مهیار کلیدو انداخت

تو در و وارد خونه شدیم.

یه خونه ی نقلی مجردی با دیوار های سفید. از در که وارد میشدیم رو به رو یه تلویزیون دیده

میشد که رو به روی اون  یه میز کوچولو بود و دوتا مبل خاکستری رنگ که خیلی ساده و معمولی بودن.

پشت مبلمان اشپزخونه بود که اوپن بود و از تو اشپزخونه میشد تمام حال رو دید. سمت راست در

ورودی یه راه رو بود که سرویس بهداشتی و اتاق اونجا بود و پشت سر هم قرار گرفته بود.

توی اشپزخونه دوتا صندلی و یه گاز سه شعله و یه یخچال هم بود. خیلی ساده و کاملا مجردی.

اما در عین مجردی بودنش تمیز بود. به ساعتی که روی دیوار وصل بود نگاه کردم...ساعت 11 بود!

چقد زود میگذشت!

مهیار چمدون هارو برداشت و گفت: میزارمشون توی اتاق. اگه میخوای بیا وسایلاتو بچین تو کمد.

منم میرم یه دوش بگیرم بعدش بریم ناهار بخوریم.

سرمو تکون دادم و پشت سر مهیار رفتم داخل تنها اتاقی که اون خونه داشت. یه تخت دو نفره تو اتاق

بود و یه کمد و یه اینه ی قدی که روی دیوار وصل شده بود. چمدون هارو گذاشت روی زمین و روی

زانوهاش کنار چمدونش خم شد و درشو باز کرد و از توش حوله و وسایل حمومش و یه سری لباس 

در اورد و گفت: من میرم حموم.

بعد لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون.

نشستم روی تخت و اهی کشیدم...حالم همچنان گرفته بود....باید خودمو خالی میکردم...حس میکردم

تا گریه نکنم خالی نمیشم...یاد حداقل تا وقتی که یکی دل داریم نده....اگه احساسمو نگم حالم بهتر 

نمیشه...نمیتونم تو خودم نگه دارم! تا گلوم رو گرفته و داره خفم میکنه....اما نمیتونم جلوی مهیار

گریه کنم یا چیزی بگم....

اشکام تو چشمام جمع شد ولی سریع یه نفس عمیق کشیدم و اروم زیر لب گفتم: حق نداری گریه

کنی. کاریه که خودت کردی و حالاهم باید پاش وایسی و قوی باشی. رسیدن به اون چیزی که میخوایش

اسون نیست....شعله قوی باش. با گریه حل نمیشه. قوی باش....

بعد چدونمو باز کردم و شروع کردم به عوض کردن لباسم. یه شلوار مشکی ضخیم مخملی پوشیدم با یه

بولیز استین بلند راه راه که سیاه و سفید بود. استین هاش خیلی بلند بود و تا روی دستامو میپوشوند.

من خیلی اینجوری لباسارو دوست داشتم....موهام رو باز کردم و ریختم دورم چون بعد از اون همه

ساعت که بسته بودمش سرم درد گرفته بود. یه اب به صورتم زدم و باز برگشتم تو اتاق و شروع کردم

به چیدن لباس هام توی کمد. یه نگاه به چمدون مهیارم انداختم و لباسا و وسایلای اونم واسش چیدم.

کارم که تموم شد رفتم توی اشپزخونه که ببینم تو یخچال چیزی واسه خوردن هست یا نه.

تا رفتم توی اشپزخونه یاد مامانم و گلنار خانوم افتادم و باز بغض کردم. همونطور که در یخچالو باز کرده بودم

و به داخلش ذل زده بودم چشمام پر از اشک شده بود....باز اون احساس های مسخره اومد سراغم...

لبمو گاز گرفتم و نذاشتم اشکام بریزه. همون لحظه صدای در حموم رو شنیدم.

با صدای لرزون گفتم: عافیت باشه. (عایفیت اینجوری مینویسن؟!)

صدای خنده ی مهیارو شنیدم: مرسی.

و بعد رفت توی اتاق.

رفتم توی حال و پشت پنجره ایستادم و به بیرون ذل زدم. هنوزم بغضم تو گلوم گیر کرده بود. چشمام پر

از اشک بود....باید این اشکارو میریختم بیرون...ولی باید قوی باشم...اما دارم خفه میشم...

صدای مهیارو شنیدم که از تو اتاق داد میزد: شعله تو با خودت سشوار اوردی؟

اب دهنمو قورت دادم و بلند گفتم: اره گذاشتم تو کشوی کمد.

بعد لبمو گاز گرفتمو چشمامو بستم و روی هم فشارشون دادم که اشکام برگرده داخل. میهار

همونطور که لباس پوشیده بود و موهاش خیس بود سشوار به دست اومد توی حال و با خنده گفت:

دقت کردی شبیه زن و شوهرا شدیم؟

با این حرفش خندم گرفت و خجالتم کشیدم.برگشتم سمتش و با یه لبخند نگاش کردم و بعد سرمو

انداختم پایین.

خندید: راست میگم دیگه...عافیت باشه و سشوار کجاست و ....لباسای منم که مرتب کردی.

بعد سرشو کج کرد و با لبخند ذل زد بهم. سرم تکون دادم و فقط لبخند زدم.

اومد سمتم و همون دستی که سشوار رو باهاش گرفته بود رو انداخت دور گردنم و کشیدم سمت

خودش و موهامو بوس کرد: قوربون زنم برم که هنوز زنم نشده داره خودشو نشون میده!

خندیدم و زدمش: بی مزه!

اونم خندید و همونطور که دستش دور گردنم بود گفت: حالا ناهار چی داریم خانوم؟

زبونمو در اوردم: هیچی نداریم!

خندید: الان موهامو خشک میکنم بعد میام یه فکری واسه ناهار بکنیم.






اینم از این پارت

منتظر نظراتون هستم ~~~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ شنبه 21 شهریور 1394 ] [ 08:15 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه