تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 25
سلام همــــــگی

من اومدم با قســـــمت جدید

زود برین ادامـــــه برای پارت بیست و پنجمــــ






"Part 25"


ساعت 9:30 بود و خونه بودم و توی اتاقم روی تختم نشسته بودم و به حلقه ای

که توی دستم بود ذل زده بودم. چقدر خوشکل بود....اصلا فکرشم نمیکردم مهیار

برام حلقه خریده باشه...وقتی نگاش میکردم حس خوبی بهم میداد....

گوشیم زنگ زد و با صداش از تو خیالاتم اومدم بیرون. مهیار بود:

الو عروسک خوبی؟

_ سلام مهیار. تو خوبی؟

_ خوبم. گوش کن...با اون دوستم صحبت کردم. همونی که گفتم تو دفتر خدمات

هواییه.دوتا بلیط گرفتم واسه فردا صبح ساعت 7:10. به کیش. تو الان وسایلی که

لازم داری رو جمع کن و بریز تو یه چمدون و یه جا قایم کن که کسی نبینه. فردا صبح ساعت

5:30 بیا خونه ی ما,یادت باشه با ماشین خودت نیای. با تاکسی بیا. موبایلتم نمیخوای بیاری.

من امشب شبکارم. دو ساعت زودتر میام خونه که وسایلمو جمع کنم. مرخصی ساعتی

میگیرم. تا 12 روز هم مرخصی گرفتم. وقتی صبح بیای باهم سوار ماشین من میشیم و

میریم فرودگاه. دوستم میاد فرودگاه و کلید ماشینو ازمون میگیره و با ماشین من میره.

بعدشم سوار هواپیما میشیم و میریم....فقط یادت باشه راجب این موضوع به هیچکی 

نباید بگی...حتی شایان.

_ باشه...باشه حواسم هست...نمیگم. پس...فردا صبح میبینمت.

_ میبنمت عروسک.

گوشی رو قطع کردیم....یه نفس عمیق کشیدم و حلقه رو از توی انگشتم کشیدم بیرون

و گذاشتم توی جعبش. بعد رفتم پایین تو اشپزخونه تا یه لیوان اب بخورم و بعد بیام و 

وسایلامو جمع کنم.

وقتی رفتم پایین مامان توی کتابخونه گرفتار تلفن صحبت کردن بود و گلنار خانوم هم توی

اشپزخونه گرفتار کاراش بود. یه لیوان اب واسه خودم ریختم و سر کشیدم و داشتم از اشپز

خونه میرفتم بیرون که صدای زنگ زد اومد. رو به گلنار خانوم گفتم: باز میکنم.

رفتم پشت ایفون و جواب دادم: کیه؟

صدایی نیومد.

بازم پرسیدم: کیه؟

اما بازم جوابی نیومد.

سرمو تکون دادم و گوشی رو گذاشتم و داشتم راه می افتادم که باز زنگ زد.

باز گوشی ایفون رو برداشتم و گفتم: کیه؟!

اما بازم صدایی نیومد. با عصبانیت گوشیو گذاشتم اما هنوز از جام تکون نخورده بودم که

باز زنگ زد. با عصبانیت گوشی رو برداشتم و گفتم: خب حرف بزن!!! کیه؟!

اما بازم جوابی نیومد. گوشی رو کوبیدم و در حالو باز کردم و رفتم تو حیاط.

اروم در حیاطو باز کردم که ببینم کیه که یه دفه یه دست منو از تو حیاط خونمون کشید تو

کوچه و کوبیدم به ماشینی که جلوی در خونمون پارک شده بود.

ترسیدم! خواستم جیغ بزنم که یه دفه یه صورت اشنا رو جلوم دیدم. انگشتشو گذاشت روی

لبش و گفت: سسس!! منم....

همونطور که با صورت بهت زده و چشمای گرد ترسیده بهش ذل زده بودم و از شدت ترس

نفس نفس میزدم. ارسلان بود....

دستش که دور بازوم بود رو برداشت و یه قدم رفت عقب و چند لحظه نگام کرد و چیزی نگفت.

هنوز از ترس داشتم نفس نفس میزدم....صدای قلبمو میشنیدم....خیلی از این حرکت ناگهانیش

شوکه شده بودم! فقط با چشمای گرد بهش ذل زده بودم...

سرمو چرخوندم و دور و برم رو نگاه کردم...خداروشکر کسی تو کوچمون نبود که منو با این قیافه

ببینه...هیچی سرم نبود! نه مانتویی نه شالی...

البته کوچه ی ما یه بن بست بود که فقط خونه ی ما و یه نفر دیگه توش بود که اونا هم معمولا تا

دیروقت سرکار بودن.

باز به ارسلان نگاه کردم. به حرف اومد و اروم گفت: ببخشید...نمیخواستم بترسونمت....

من که هنوز به ماشینش چسبیده بودم یکم اخم کردم و گفتم: ولی دقیقا همینکارو کردی!

اینجا چکار میکنی؟! چی میخوای؟! حتما باید میکشیدیم بیرون؟! نمیتونستی مثه ادم بیای

تو خونه؟! چیه نکنه باز میخوای بزنیم؟؟ میخوای کسی دور و برمون نباشه که نبینه نه؟!

لباشو رو هم فشار داد: بعد از اون ماجرا بابام دیگه نمیزاره بیام خونتون...میگه باز یه بلایی

سرت میارم...

یه پوزخند زدم: خوشحالم عمو سهراب بالاخره پسرشو شناخت!!

سرشو انداخت پایین و چند لحظه ساکت شد. بعد بازم سرشو اورد بالا و با چشمای غمگینش

نگام کرد: معذرت میخوام...میدونم کارم خیلی احمقانه بود...نمیخواستم بهت صدمه بزنم شعله...

ولی عصبانــ....

پریدم تو حرفش: ولی زدی! بهم صدمه زدی ارسلان!

اب دهنشو به سختی قورت داد و لبشو گاز گرفت و بعد به مچ دستم نگاه کرد. اروم دستشو دراز

کرد و خواست دستمو بگیره ولی من دستمو کشیدم و با عصبانیت و چشمای گرد گفتم:

بهم دست نزن! یادم نرفته اخرین باری که بهم دست زدی چیشد!

یکی از دستاشو جلوی دهنش گرفت و نفسشو توش فوت کرد و بعد گفت: شعله معذرت میخوام...

ببخشید...

اخم کردم و چشمامو ریز کردم: ببخشید؟ معذرت میخوای؟! فک کردی با یه معذرت خواهی همه

چیز حل میشه؟! فک کردی متونی هر غلطی خواستی بکنی بعدش بیای بگی ببخشید؟! نخیر

عاقا! ازین خبرا نیست! ارسلان بس کن! این مسخره بازیاتو تموم کن! تو دیگه اون ارسلانی که

میشناختم نیستی....ازت میترسم! تو یه هیولایی!

خندید و محکم نفسشو فوت کرد و بعد رو به من گفت: اره....هیولام! هیولایی که تو ساختی

شعله! تو باعث شدی من اینجوری بشم!!

لبمو گاز گرفتم و با عصبانیت سرمو تکون دادم: اره...اره من ساختم! ولی تو مجبورم کردی

ازت یه هیولا بسازم! تو مثلا روان شناس مملکتی! باید حال منو درک کنی! وقتی یه بار

دوبار سه بار....نه صد بار میای میگی دوست دارم و میگم من دوست ندارم و بازم اویزونم

میشی ازم چه انتظاری داری؟ اینا جای درک کردنته؟! تو کدوم جهنمی گفتن روان شناسی

اینجوریه؟! کجای دنیا روان شناسا انقد احمق و زبون نفهمن؟! من ازت هیولا نساختم...

تو یه هیولا درونت داشتی....من فقط بیدارش کردم! قرار نیست که هرچیزی دلت میخواد

مال تو باشه! منم زندگی خودمو دارم ارسلان! منم علایق خودمو دارم! من عاشق یکی دیگم

چرا متوجه نیستی؟! فارسی میفهمی؟! ده اخه ادم عاقل....اصن گیریم من زنتم شدم...تو

مشکلی نداری که من تمام عمرم عاشق یکی دیگه باشم؟! مشکلی نداری اصلا تورو دوست 

نداشته باشم؟! انقد احمقی؟!

دوتا دستاشو برد توی موهاش و لباشو بهم فشار داد و چند قدمی عقب جلو رفت....

بعد رو به من گفت: معذرت میخوام....شعله بابت همه کارایی که کردم معذرت میخوام...

میدونم خیلی احمق بودم و کارایی که کردم مسخره بود...اما باور کن دست خودم نیست....

بهم یه فرصت دیگه بده....شعله بهم یه فرصت بده تا همه چیزو درست کنم و درست و 

حسابی نشونت بدم که چقدر دوست دارم..کاری میکنم نظرت عوض شه...

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم: باز که حرف خودتو میزنی....ارسلان...چرا من؟!

چرا بین این همه ادم چسبیدی به من!؟

اخم کرد: شعله معنی دوست داشتنو میفهمی؟! چون دوست دارم!

یه قدم رفتم جلوتر و چشمامو ریز کردم و با یه لحن جدی گفتم: تو چی؟! تو معنی دوست

نداشتنو میفهمی؟! من دوست ندارم!!!

لباشو خیس کرد: شعله...

پریدم تو حرفش: ارسلان یکی اون بیرون هست که تورو خیلی دوست داره ولی اون یه نفر من

نیستم!

عصبی شد و داد زد: پس کیه؟!

چند لحظه نگاش کردم و بعد از یه مکث کوتاه اروم گفتم: نیوشاست.

خندید و دستشو برد تو مواهش و بازم لباشو خیس کرد و رو به من گفت: نیوشا؟ شوخی میکنی؟

رو چه حسابی داری این حرفو میزنی؟!

جواب دادم: ینی واقعا متوجه نشدی؟! از رفتاراش تو این همه سال هیچی نفهمیدی؟! یادت نیست

تو تولد بابات چکارکرد؟! دیگه چجوری باید نشون بده که از تو خوشش میاد؟!

سرشو تکون داد: نه...شعله ببین...

بازم پریدم تو حرفش: ولی تقصیر تو نیست...تقصیر تو نیست که هیچ وقت نفهمیدی نیوشا دوست

داره....همونطوری که من همیشه مشغول اطرافم بودم و هیچ وقت نفهمیدم تو عاشقمی,توهم

انقدر مشغول من بودی که نفهمیدی نیوشا واست میمیره.

یه نفس عمیق کشید و سرشو تکون داد. بعد دستشو به ماشین تکیه داد: باشه. اصن اینی که تو

میگی درست. گیریمم که نیوشا منو دوست داره. ولی چه فایده وقتی من یکی دیگه رو دوست دارم؟

لبامو خیس کردم و گفتم: ارسلان,چه فایده وقتی منم یکی دیگه رو دوست دارم؟

با عصبانیت دستشو کشید روی صورتش و بعد با مشتش محکم کوبید رو ماشینش.

ترسیدم و یه عقب رفتم عقب....

سرشو اورد بالا و نگام کرد....یه قطره اشک از چشماش سر خورد....

چشمامو بستم و لبامو گاز گرفتم....سرمو تکون دادم....وای خدا...خسته شدم...

رفتم طرفش و محکم دو طرف یقه ی لباسشو گرفتم و کوبوندمش به ماشین و با عصبانیت و با

چشمای پر از اشک ذل زدم به صورتش و گفتم: ارسلان! من تو رو دوست ندارم! من مهیارو دوست

دارم! من و مهیار میخوایم ازدواج کنیم! 

و بعد بغضم ترکید و گریم گرفت و اشکام ریختن. 




همونطور که گریه میکردم یقشو ول کردم و دستمو

مشت کردم و چندتا ضربه به قفسه ی سینش زدم و همزمان بریده بریده گفتم: چرا نمیخوای بفهمی...

ارسلان بس کن...خستم میفهمی...خسته شدم....نیوشا اون کسیه که دنبالش میگردی...

و بعد بازم با مشتم به قفسه ی سینش کوبیدم.

اب دهنشو قورت داد  و بازم اشکاش ریختن. لباشو روی هم فشار داد و نفسشو کشید داخل.






بعد اروم دستمو گرفت که دیگه نزنمش و اروم گفت:شعله...این که تو به من میگی برم دنبال

نیوشا چون دوسم داره...مثل اینه که من به تو بگم مهیارو ول کن و بیا پیش من چون من دوست 

دارم....

یه قدم رفتم عقب و نگاش کردم: پس میدونی....میدونی حرفات و کارات اشتباهه!

میدونی اینکه هی به دست و پای من میپیچی و التماسم میکنی که مال تو باشم اشتباست!

پس این کارات از روی دوست داشتن نیست....ارسلان این کارات از روی حسودیه...مگه نه؟!

تو به مهیار حسودی میکنی! واسه همین این رفتارارو از خودت نشون میدی! 

خندید: حسادت؟ من؟ به چی مهیار باید حسودی کنم؟!

رفتم عقبتر و اخم کردم: به چیش حسودی نکنی؟! تو حسودی میکنی ارسلان...من الان ارسلان

واقعی رو شناختم....فکر میکردم این کارات از روی عشقه...فک میکردم عشق کورت کرده

و نمیفهمی داری چکار میکنی...ولی اشتباه میکردم...تازه شناختمت...

سرشو تکون داد و اومد جلوتر: اشتباه میکنی! اصلا اینجوری که فکر میکنی نیست! من واقعا تورو

دوست دارم شعله!

رفتم داخل حیاط و گفتم: بسه دیگه! به اندازه ی کافی خودت و دوست داشتنتو ثابت کردی!

و بعد درو کوبیدم و رفتم داخل خونه.

مامانم تا منو دید پرسید: کی بود مامان؟

چشمامو فشار دادم و گفتم: نپرس مامان!

و بعد از پله ها رفتم بالا.

مامانم با تعجب به من نگاه کرد و گفت: وا....!

و بعد رو به گلنار خانوم گفت: گلنار خانوم کی بود؟

گلنار خانوم سری تکون داد: نمیدونم لیلا خانوم. شعله درو باز کرد.

مامانم اخمی کرد و سرشو تکون داد. رفتم توی اتاقم و یه چمدون از توی کمدم کشیدم بیرون و 

گذاشتمش روی تختم. بعد در اتاقمو قفل کردم که یه وقت کسی نیاد...چون اگه میومد و چمدونمو

میدید نقشمون لو میرفت....

سریع شروع کردم به جمع کردن لباسام...بین جمع کردن لباسام به موضوع فرار کردنم فک کردم...

نمیدونستم دارم کار درستو میکنم یا نه...هنوزم شک داشتم...مطمئن نبودم...همش میترسیدم

با این کار اوضاع بدتر شه و بابا رو یخیل عصبی کنم.... میترسیدم مارو پیدا کنن و از هم جدامون

کنن....اگه دیگه نتونم مهیارو ببینم چی؟

اگه نتونیم ازدواج کنیم چی؟ اگه مجبور شم با ارسلان...

سرمو تکون دادم و به خودم گفتم: بس کن! این فکرای مسخره چیه؟! انقد فکر و خیال نکن....

به مهیار اعتماد کن.....




***************



ساعت 5 بود و من اماده بودم. لباسام رو عوض کرده بودم,چمدونم رو برداشته بودم و اماده ی رفتن بودم.

دیشب نتونستم درست و حسابی بخوابم....چون همش داشتم فکرو خیال میکردم....

ولی الان دیگه وقتش بود...وقت رفتن...ازاد شدن....

گوشیم رو برداشتم و به تاکسی زنگ زدم. بعدش تمام چت ها و زنگ ها و مکالمه ها رو پاک کردم و 

گوشیمو گذاشتم روی میزم و از اتاقم رفتم بیرون. خیلی اروم از پله ها رفتم پایین. دم در ورودی ایستادم

 و یه نگاه کلی به خونه انداختم...

خونه ساکت بود...و همینطور تاریک....همه خواب بودن...همه ی چراغا خاموش بود و فقط یه چراغ کوچولو

توی کتابخونه روشن بود....

اهی کشیدم و اروم گفتم: دلم براتون تنگ میشه....

و بعد از خونه زدم بیرون و سوار تاکسی شدم.







اینم از این پارت ^^

امیدوارم خوشتون اومده باشه و 

مثل همیشه منتظر نظراتون میباشم  




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 18 شهریور 1394 ] [ 10:23 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه