تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 24
سلام همـــــگی

من بعد از یـــــه مدت غیبت برگشتم

نزنیـــــن عاقا.... نت نداشتـــم نــــتتتت

کلـــــی کامنت گذاشتین, مرســــی یه عالمه. سر فرصت همــــه رو جواب میدم

برای خوندن قسمت بیست و چهار تشریــــف ببرین ادامــــــه....







"part 24"



مینا سرشو تکون داد: دارم میبینم. حالا گوش کن ببین چی میگم. باید تک تک

 حرفامو گوش کنی.قسم میخورم هرچی میگم راسته.

سرمو تکون دادم: گوش میدم اما قول نمیدم باور کنم.

یه نفس عمیق کشید و گفت: فکر کنم مهیار راجب فوت پدرم برات گفته.

بابام مریضی قلبی داشت و همه دکترا ازش قطع امید کرده بودن. همه میگفتن بیماریش

خیلی نادره و نمیتونن براش کاری بکنن. وقتی بابام فوت کرد مهیار بیشتر ضربه رو خورد.

 درسته ماهم ناراحت بودیم اما بیشتر از همه ی مامهیار شکست. خیلی به بابام وابسته بود.

تا ماه ها گریه میکرد,حالش خیلی بد بود....ماهم هیچکاری نمیتونستیم براش بکنیم...

نمیتونستیم ارومش کنیم. تنها کسی که اون موقه تونست ارومش کنه مولود بود. دخترداییم.

نمیدونم چکار میکرد که باعث میشد مهیار خوشحال بشه و باز بخنده...اما لبخند و شادی رو به

مهیار برگردوند.

چند ماه بعدش رابطشون صمیمی تر شد و بعد هم خیلی زود جدی شد. به نامزدی رسید...

هردوشون حلقه داشتن. مولود بخاطر مهیار بیمارستانشو عوض  کرد و انتقالی گرفت که تو بیمارستان

مهیار اینا باشه. خودت که میدونی,مولود پرستاره. همه چیز داشت خوب پیش میرفت. حتی قصد ازدواج

هم داشتن...تا موقعی که مهیار مولود رو با یه پسر دیگه دید....مولود بهش تمام اون مدت بهش خیانت

میکرد و مهیار از همه جا بیخبر بود. از اون موقه همه چیز تموم شد. چند سال پیش همه چیز تموم شد

شعله....نامزدی و همه چیز بهم خورد. مهیار تمام عکساشون رو سوزوند و همه رو ریخت تو یه جعبه. 

بینشون بهم خورد و از اون روز هر موقه همدیگه رو میبینن همش بحث و دعوا میکنن. خودتم میدونی

مثل کارد و پنیرن....اما هرچی بود مال گذشته ها بود...الان هیچی بینشون نیست شعله.

مهیار دیگه هیچ حسی به مولود نداره. این مولوده که همش اویزونه مهیار میشه و تنها قصدشم اینه

که اعصاب تورو بهم بریزه. باور کن! چون میدونه شما همدیگه رو دوست دارین سعی میکنه بینتون

رو بهم بزنه.

شعله....مهیار واقعا تورو دوست داره....اگه دوست نداشت انقد بهت نزدیک نمیشد...اصلا اگه بین 

مهیار و مولود چیزی بود بنظرت ما میذاشتیم شما بهم نزدیک شین؟

سرمو انداختم پایین و اهی کشیدم...ینی راسته؟ ینی مولود اون حرفا رو زد تا حرص منو در بیاره؟

 ینی واقعا هرچی بینشون بودهچندسال پیشا تموم شده؟

مینا ادامه داد: بهت گفتم که...وقتی پدرم فوت کرد مهیار خیلی گریه کرد. اما بعد از اینکه با مولود دوست شد

و حالش بهتر شد دیگه ندیدم گریه کنه. تا امروز...

وقتی جمله ی "تا امروز" رو از دهن مینا شنیدم سریع سرمو اوردم بالا و به صورت مینا ذل زدم و 

منتظر شدم توضیح بده.

اب دهنشو قورت داد و گفت: امروز داشت گریه میکرد...فکر کردی از کجا فهمیدم دعواتون شده؟ از گریه های

مهیار دیگه....اگه دوست نداشت گریه نمیکرد....شعله مهیار ادمی نیست که الکی گریه کنه.

بعد به صورتم نگاه کرد. منم فقط نگاهش کردم و چیزی نگفتم....فقطاب دهنمو قورت دادم و 

به صورت مینا ذل زدم.

نفسشو فوت کرد و سرشو تکون داد و دستشو کرد توی کیفش و همونطور که توی کیفش رو میگشت

گفت: اگه هنوزم حرفامو باور نمیکنی,شاید این باعث شه نظرت عوض شه.

بعد یه جعبه ی کوچولو از توی کیفش کشید بیرون و گذاشت روی میز و گفت:

اگه دوست نداشت اینو نمیخرید.

به مینا نگاه کردم و بعد به جعبه. اروم دستمو دراز کردم و از روی میز برش داشتم و بازش کردم.

حلقه بود....حلقه...بود....

نفسم بند اومد....باورم نمیشد....حتی حلقه هم خریده بود؟ لبامو روی هم فشار دادم و به حلقه

ذل زدم....پس قصدش ازدواجه....مهیار جدی بود وقتی میگفت زنمی....

اشک تو چشمام جمع شد...

مینا گفت: اگه هنوزم حرفامو باور نمیکنی میتونم زنگ بزنم به مامانم. میتونی حرفامو از زبون

اون هم بشنوی.شاید من و مهیار دروغ بگیم,ولی مامانم که دروغ نمیگه.

به حلقه ذل زدم و چند ثانیه ای فکرکردم....من حتی به مهیار فرصت ندادم حرف بزنه...

بدون اینکه بدونم جریان چیه فقط قضاوت کردم....حتی اشکشم در اوردم....وقتی زنگ میزد و پیام

میداد و التماس میکرد حتی به خودم زحمت ندادم جوابشو بدم...

بازم گند زدم....بازم همه چیزو خراب کردم...مثه دفه ی قبل...تقصیر منه...نباید میذاشتم اینجوری

تمام شه...اما حالا باید چکار کنم؟! حالا دیگه حتی اجازه ندارم برم خونه ی مهیار اینا....بابام دیگه

نمیذاشت برم اونجا...چکار باید بکنم...وای خدای من...

چند ثانیه چشمامو روی هم گذاشتم و بعد باز کردم و سرمو رو تکون دادم و رو به مینا گفتم:

مینا مهیار الان کجاست؟!

مینا گفت: بیمارستانه....امشب شیفته.

سرمو تکون دادم و حلقه رو برداشتم و گذاشتم روی کیفم و سریع از جام بلند شدم و گفتم:

مینا یکی بهت بدهکارم. جبران میکنم...مرسی.

و بعد از کافی شاپ دوییدم بیرون و سوار ماشینم شدم و با تمام سرعت به سمت بیمارستان

حرکت کردم.

قبل از اینکه پیاده شم حلقه رو از توی جعبه در اوردم و کردمش توی انگشتم و بعد پیاده شدم

و فقط دوییدم. انقد دوییدم تا رسیدم به دفتر پرستاری.

همونطور که نفس نفس میزدم بریده بریده گفتم: سلام...خانوم....ببخشید...دکتر....ارجمند....

تو....اتاقشونن؟

سری تکون داد و گفت: بله. امرتون؟

چیزی نگفتم و بی توجه به خانومی که تو دفتر پرستاری بود فقط دوییدم سمت اتاقش.

خانومه صدام زد: خانوم شما نمیتونین سرتون رو بندازین و برین تو اتاق ایشون! ایشون حالشون

خوب نیست!

اما بازم توجهی نکردم و فقط دوییدم. خانومه هم دویید دنبالم و جلومو گرفت: خانوم محترم با

شمام!!

نفسمو فوت کردم و گفتم: لطفا برین کنار! من یه کار ضروری دارم!

اخم کرد: شما کی باشین که کار ضروری هم دارین؟! بی نوبت نمیشه رفت داخل!

عصبی شدم و چشمامو تو حدقه چرخوندم و با عصبانیت دستمو اوردم بالا و حلقمو نشونش

دادم و گفتم: من زنشم!

بعد از کنارش رد شدم و رفتم تو اتاق مهیار و درو پشت سرم بستم و به در تکیه دادم.

روی صندلیش نشسته بود و دوتا دستش روی میز بودن و سرش رو گذاشته بود روی دستاش.

وقتی صدا باز و بسته شدن در رو شنید اروم سرشو بلند کرد و گفت: خانوم منصوری گفتم که حالم

خوب نیست بی نوبت کســ....

اما وقتی کامل سرشو اورد بالا و منو دید بقیه ی حرفشو قورت داد.

نگاش کردم و اب دهنمو قورت دادم...

صورتش خیس بود....اینا اشک بود رو صورتش...؟ مهیار....مهیار داشت گریه میکرد....

وقتی اشکاشو دیدم قلبم درد گرفت...چشمای منم پر از اشک شد و منم خود به خود

گریم گرفت و بعد اشکام روی لپام جاری شد. لبمو گاز گرفتم و همونطور که پشت در ایستاده

بودم و اشک میریختم نگاش میکردم.

از دیدنم تعجب کرده بود.....اروم از روی صندلیش بلند شد و اومد طرفم....

همونطور که میومد طرفم اروم با صدای لرزونش گفت: شعله....گوش کن چی میگم....بارو کن

بین من و مولود چیــ....

پریدم تو حرفش و با بغضی که تو گلوم بود به سختی گفتم: چرا گریه میکنی...؟

اب دهنشو قورت داد و اومد نزدیک تر و جلوم ایستاد و چند ثانیه نگام کرد. بعد اب دهنشو قورت

داد و همونطور که به چشمام ذل زده بود گفت: چون دلم برات تنگ شده...

و بعد یه قطره اشک از چشماش سر خورد روی گونش.





لبامو روی هم فشار دادم و سعی کردم جلوی گریمو بگیرم...اما نمیشد...اشکام میریختن....

اومد نزدیکتر و با یه صدای گرفته گفت: تو چرا گریه میکنی...؟

سرمو بردم بالا و ذل زدم تو چشماش و همونطور که گریه میکردم گفتم: چون تو داری گریه میکنی....

اب دهنشو قورت داد و روش رو کرد اونور و یه نفس عمیق کشید. دوباره نگام کرد و گفت:

شعله من....

پریدم تو حرفش: معذرت میخوام....تقصیر منه...حتی بهت فرصت ندادم حرف بزنی...فقط حرفای مولود

رو باور کردم....معذرت میخوام...

و بعد اشکام بیشتر شدن.

صورتمو با دستاش قاب گرفت و بهم ذل زد و چندباری سرشو بالا و پایین کرد و گفت: بسه...بسه گریه نکن.

 بعد  اشکامو پاک کرد و اروم منو هل داد توی بقلش.

چقد دلم برای بقل کردنش تنگ شده بود....سرم رو گذاشتم رو قفسه ی سینش و شدت گریم بیشتر

شد....

دستاشو محکم دورم حلقه کرد: چرا گریه میکنی...تموم شد....اروم باش شعله...همه چیز رو به راهه....

بغضم ترکید....همه چیز رو به راه نیست مهیار....دیگه نمیتونم بیام خوتتون....بابام نمیذاره ببینمت...

با خواستگاری مخالفت کرد....همه چیز به زودی تموم میشه...من بدون تو چکار باید بکنم...

اروم موهامو ناز کرد: شعله گریه نکن....

اروم گفتم: مهیار....

یه لبخند کوچولو زد: دلم واسه صدا کردنات تنگ شده بود....

چشمامو روی هم فشار دادم و اشکام بیشتر ریختن. بازم با یه صدای لرزون گفتم: مهیار....

چشماشو بست و هم زمان نفسشو فوت کرد و گفت: جونم.

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: دیگه...نمیتونم ببینمت...

لبخندش محو شد و منو از تو بقلش اورد بیرون و با اخم نگام کرد: چی...؟ چی میگی شعله؟!

همونطور که نگاش میکردم با گریه گفتم: مامانم راجب خواستگاری به بابام گفته بود.بابام گفت

نمیذاره بیاین خواستگاری و گفت دیگه حق ندارم بیام خونتون....دیگه نمیتونم ببینمت...مطمئنم

که یواشکی هم نمیتونم بیام بیرون...جلوم رو میگیره....به زور ازش اجازه گرفتم که فردا صبح

برای اخرین بار بیام خونتون و لادن رو ببینم...اما بعدش چی؟ بعد چجوری ببینمت مهیار؟

این حلقه رو فقط تو باید بندازی تو انگشتم....نه کس دیگه...

به انگشتم نگاه کرد و بعد به من: حلقه رو...

سریع گفتم: مینا بهم داد....مهیار حالا باید چکار کنیم؟! ها...؟

و بعد ذل زدم بهش....

چند ثانیه ساکت شد و بعد یه دفه گفت: شعله بیا فرار کنیم.....

چندباری پلک زدم.....درست شنیدم؟! چی گفت؟!

با تعجب گفتم: چی؟!

اب دهنشو قورت داد: بیا فرار کنیم. این تنها راهشه. دیگه هیچ راهی نداریم.

با یه حالت گیج گفتم: کجا فرار کنیم مهیار؟

یه نفس عمیق کشید: نمیدونم...هرجا...هرجا دور از اینجا....

سرمو تکون دادم و گفتم: تا کی؟ تا کی فرار کنیم و برنگردیم؟

_ تا موقعی که بابات راضی شه تو مال من شی.

اخم کردم: مهیار دیوونه شدی؟

_ اره. دیوونه ی تو.

_ مهیار جدیم!!

_ منم جدیم! دیوونه نشدم شعله,فقط خسته شدم.صبرم تموم شده.بیا فرار کنیم.

_ اخه کجا بریم مهیار....تا کی میخوایم فرار کنیم...بالاخره که پیدامون میکنن...اصلا میدونی 

اگه بابام بفهمه چه اشوبی به پا میکنه؟

_ شعله کسی قرار نیست بدونه ما کجا میریم. بیا فردا باهم فرار کنیم....وقتی دو روز ازمون

 خبری نشه بالاخره میفهمن فرار کردیم. کسی پیدامون نمیکنه.انقد میمونیم تا بابات راضی شه

تو زن من شی.

_ اخه....اخه کجا بریم...

یکم مکث کرد: نمیدونم...یکی از دوستام تو شرکت خدمات هواپیماییه...میگم واسه فردا برامون

بلیط بگیره...مرخصی میگریم...بعدش میریم...باشه؟

با شک و تردید گفتم: من میترسم...کارمون اصلا درست نیست...به این فک کن که وقتی برگردیم

خانواده هامون چه واکنشی نشون میدن!

_ شعله....به من اعتماد داری؟

سرمو تکون دادم که معنی اره رو میداد.

ادامه داد: پس باهام بیا.تا موقعی که بهمون اجازه ی ازدواج ندن برنمیگردیم....وقتی هم برگردیم

دیگه کسی جرات نمیکنه واکنشی نشون بده. خب؟

چند لحظه ساکت موندم و فکر کردم...ینی این کار درست بود؟ معلومه که نبود...

ینی تنها راهش همین بود؟ دیگه هیچ راهی نداشتیم؟! بابام هیچ جوری راضی نمیشه؟! اگه بعد از

فرار کردنمون بازم بابام راضی نشه چی؟ اگه اوضاع از این بدتر شه چی؟ 

با صدای مهیار از تو فکرو خیالاتم اومدم بیرون.گفت:

شعله میدونم داری به چی فکر میکنی....ولی دیگه هیچ راهی نداریم...باید ریسک کنیم.

بعد مکث کرد و گفت: باهام میای؟

سرمو بالا گرفتم و چند ثانیه ای نگاش کردم و بعد گفتم: میام.

یه لبخند رو لباش نشست,یکی هم رو لبای من.

گفت: برو خونه. کارای سفرمون رو اوکی میکنم و بعد بهت خبر میدم چکار کنی. باشه؟ حالا زود

برو خونه تا کسی شک نکرده که کجایی.

سرمو تکون دادم و دوییدم سمت در که یه دفه صدام کرد: شعله!

کنار در ایستادم و برگشتم و نگاش کردم و منتظر شدم حرف بزنه.

همونطور که لبخند میزد گفت: دوست دارم.

لبخند زدم و سریع رفتم سمتش و روی انگشتای پام ایستادم  و یه بوس کوچولو روی لباش

نشوندم و بعد اروم گفتم: منم دوست دارم.

یه لبخند زد,براش دست تکون دادم و از اتاق زدم بیرون و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه

حرکت کردم....







اینم از این پارت

منتظر نظراتون هســــتم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ دوشنبه 16 شهریور 1394 ] [ 10:32 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه