تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 23
ســــلام سلام

من از مسافرت برگشــــتم و اومدم براتـــــون اپ کنم

خیلی گناه دارین حســــابی تو کف نگهتون داشـــــتما نه؟

خب حالا برین ادامـــــــه واسه قسمت بیست و ســـه







"Part 23"



با تمام توانم دوییدم.مهیارم دنبالم دویید. همونطور که دنبالم میومد چندباری صدام کرد:

شعله....شعله صبر کن...

اما من اصلا گوش نمیدادم...فقط تند تر راه میرفتم و اصلا توجهی به حرفای مهیار نمیکردم.

بازم صدام زد: شعله وایسا! حداقل گوش کن ببین چی میگم دختر!!

اما بازم بی تفاوت دوییدم...اشکام تمومی نداشتن...چیزایی که شنیدمو باور نمیکردم...ینی

مهیار...مهیار من...اون پسر شیرینی کهمن میشناختم...اینجوری منو گول زده بود؟ وای خدا...

اخه چرا من....چرا من باید این همه بدبختی بکشم...چرا این بلاها سر من میاد...

همونطور که داشتم تند تند راه میرفتم و گریه میکردم,مهیار دویید و بهم رسید و یه دفه مچ

 دستمو گرفت و محکم چرخوند طرف خودش.

با عصبانیت سرمو چرخوندم سمتش و با چشمای پر از اشک ولی عصبی ذل زدم بهش و با

یه لحن عصبی گفتم: دستتو بکش!

مچ دستمو بین من و خودش تو هوا گرفته بود و با چشمای گرد که اظطراب و عصبانیت ازش

میبارید داشت نگام میکرد. اروم گفت:

اول گوش کن چی میگم. بعد اگه خواستی برو...

اخم کردمو دستمو کشیدم: من نمیخوام هیچی بشنوم! تاحالاشم هرچی تو گوشم خوندی دروغ

بوده!

مهیار یه چشم غره بهم رفت و بازم اروم گفت:شعله اروم باش.اینجا محل کار منه...زشته همه

دارن نگاه میکنن!

بیشتر اخم کردم و با عصبانیت نفسمو فوت کردم و گفتم:

اگه انقد محل کارت واست مهمه پس دستمو ول کن و بزار برم!!

چشماشو بست و نفسشو فوت کرد: شعله گوش کن....اصلا اون چیزی که تو فکر میکنی نیست!!

هیچی بین من و مولود نیست! هرچی بود چند سال پیش تموم شد! من فقط تورو...

همونطور که اشکام میریختن بازم دستمو کشیدم و این دفه با گریه گفتم: مهیار نمیخوام هیچی 

بشنوم...ولم کن...

حالت صورتش از یه صورت عصبانی و مظطرب به یه صورت ناراحت تبدیل شد و بعد دستمو ول کرد

و با چشمای ناراحتش نگام کرد.

اروم دستمو کشیدم و  همونطور که اشک میریختم برای بار اخر نگاش کردم. یه غمی تو چشماش بود..

انگار دیگه عصبی نبود...فقط ناراحت و نا امید بود....

هیچی نگفت....فقط نگام کرد...

سرمو چرخوندم و ازش دور شدم...فقط رفتم تا ازش دور باشم....نمیخواستم ببینمش...

به در خروجی بخش که رسیدم یه لحظه پشت سرم رو نگاه کردم تا ببینم دنبالم اومده یا نه...

نه تنها دنبالم نیومده بود...بلکه هیچ اثری هم ازش نبود! 

بازم مثل دفه ی قبل...بازم بدون اینکه سعی کنه ول کرد و رفت....حتی سعی نکرد جلومو بگیره...

واقعا من چه انتظاری دارم؟!

شدت گریم بیشتر شد و فقط از بیمارستان زدم بیرون.

سوار ماشینم شدم و بغضم ترکید و شروع کردم به بلند بلند گریه کردن.

اصلا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم...ماشینو روشن کردم و به سمت خونه حرکت کردم...

نرسیده به خونه زنگ زدم به شایان تا بپرسم کسی تو حال هست یا نه؟

میخواستم مطمئن بشم کسی منو با این سرو وضعم نبینه....که خوشبختانه گفت

مامان و بابا هردو خوابن. وقتی رسیدم خونه رفتم داخل و مستقیم رفتم توی اتاقم. و خب شایانم صد

در صد دنبالم اومد. هی ازم میپرسید چی شده و جریان چیه و چرا دارم گریه میکنم...خیلی نگران

بود...اما من فقط روی تختم دراز کشیده بودم و سرمو توی بالشتم فرو برده بودم و گریه میکردم....

چند ساعتی گریه کردم....هنوز باورم نمیشد...باورم نمیشد چی شده...باورم نمیشد این مهیار بود

که تمام مدت منو گول زده بد و یکی دیگه تو زندگیش بود....ینی واقعا این مهیاره من بود؟

مهیار من؟ اون پسر دوست داشتنی....اونی که واسه خنده هاشو حرفاش میمردم....چجوری تونست

اینکارو با من بکنه؟ واقعا چجوری دلش اومد...

بعد از چند ساعت گریه کردن دیگه واقعا نای هیچکاری نداشتم....واسه همین ساکت شدم و فقط

ذل زدم به یه نقطه...

شایان که تمام مدت بالا سرم بود و سعی داشت ارومم کنه اهی کشید و گفت: شعله میگی چیشده؟

مردم از نگرانی!! دق کردم!

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: مهیار....

گفت: خب؟ مهیار چی؟

کل جریانو واسش تعریف کردم...اولش یکم تعجب کرد اما بعدش گفت:

شعله خب بهش فرصت میدادی حرف بزنه! شاید زود قضاوت کردی!! تو حتی صبر نکردی ببینی چی میگه!

عصبانی شدم: شایان چه گوش دادنی؟! همه چیزو با گوشای خودم شنیدم! تمام مدت منو احمق فرض کرده

بود! من دیگه نمیتونم برم توی اون خونه کار کنم...دیگه نمیخوام مهیارو ببینم...

شایان با تعجب نگام کرد: ینی میخوای قید همه چیو بزنی؟ حتی لادنو؟ لادنی که این همه واسش تلاش کردی؟

چشمام پر از اشک شد: شایان...نمیدونی چقدر سخته...واقعا نمیتونم اونجا بمونم....

اهی کشید: به گوهر خانوم اینا چی میگی؟ بهشون میگی بینتون چی شده؟ چون مطمئنا بدون مقدمه نمیتونی

ول کنی و بری! حتما ته توی همه چیزو در میارن شعله...نمیذارن بری...مطمئن باش. اون خانواده ای که من

دیدم انقد تورو دوست دارن که به همین راحتیا دست از سرت بر نمیدارن....نمیذارن همینطوری یه دفه ای

ول کنی بری....میفهمن چی شده...نمیتونی بهشون دروغ بگی....

اهی کشیدم: فعلا بهشون میگم مریضم و تا دو سه روزی نمیام...تا ببینم بعدش چکار میتونم بکنم....نمیدونم

به بابا چی بگم....واقعا دلم نمیخواد همه چیزو بکوبه تو سرم..نمیخوام بخاطر انتخابام سرزنشم کنه....

واقعا دیگه حوصله ی هیچیو ندارم شایان....

شایان: میدونم...ولی من هنوزم فک میکنم تو باید به حرفای مهیار گوش میدادی....شعله مطمئن باش

اگه خبری بود مینا و گوهر خانوم نمیذاشتن مهیار به تو نزدیک شه!

بازم گریم گرفت: ولی من دیدم....عکساشون...گلاشون...نامه هاشون...حلقشون...حتی حرفاشونم

شنیدم شایان...مهیار منو گول زد...از احمق بودن من سواستفاده کرد...

شایان موهامو ناز کرد و سعی کرد ارومم کنه: شعله منم شوکه شدم....مهیار...اصلا پسری نبود که بخواد

همچین کاری کنه.....اگه دوست نداشت برای چی باید اون شب میومد خونه و با مامان صحبت میکرد؟

اگه دوست نداشت چرا بحث خواستگاریو وسط کشید؟ اگه یکی دیگه تو زندگیش بود چطور خانوادش بهش اجازه

دادن به تو نزدیک شه؟ چطور خود مولود هیچوقت رو در رو چیزی راجب این موضوع به تو نگفت؟ این واقعا گیج کنندس...

شعله یه خبریه...یه کاسه ای زیر نیم کاسست...

به حرفاش فک کردم...نمیدونم راست میگفت یا نه....ولی جمله هاش باعث شد تک تک خاطراتم با 

مهیار از جلوی چشمام رد شه و اشکایی که خیلی وقت بود باهاشون خدافظی کرده بودم بازم قل بخوره رو

صورتم...

مهیار کسی بود که باعث شد گریه های طولانی مدتم تموم شه...

و بازهم این خودش بود که باعث شد این گریه ها باز شروع شن...

بازم گریه کردم...انقد گریه کردم که خوابم رفت...

وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود. گوشیم رو نگاه کردم...چند تا میس کال از مینا و کلی میس کال از مهیار...

بدون اینکه به میس کالهای مهیار توجه کنم رفتم سراغ شماره ی مینا...

حال نداشتم حرف بزنم....اونقد گریه کرده بودم که گلوم میسوخت و نای حرف زدن نداشتم...خودمم حالم بد بود..

نمیدونم مهیار چیزی راجب اتفاقی که امروز افتاده بود به مینا گفته بود که مینا زنگ زده بود؟ یا چون دیر کرده بودم

و مثل همیشه ساعت 5 نرفته بودم خونشون نگرانم شده بود و زنگ زده بود؟

سرمو تکون دادم و فقط یه پیم واسش فرستادم: سلام مینا...ببخشید نگرانت کردم...خیلی مریضم و حالم اصلا

خوب نیست....تا 2/3 روز نمیتونم بیام چون واقعا حالم بده و لادن هم مریض میکنم.واقعا معذرت میخوام....از طرف

من از گوهر خانوم و ریلیا هم معذرت خواهی کن...واقعا شرمندم...

بعد از اینکه اس ام اس رو واسش فرستادم رفتم و واتس اپم رو چک کردم....اخه کلی پیام اومده بود...همش از

مهیار بود...همش...

شعله...

عشقم....

توروخدا جواب بده....

بذار باهات حرف بزنم...

بذار صداتو بشونم....

شعله باور کن اصلا چیزی بین من و مولود نیست....

هرچی بود چند سال پیش تموم شد!

عروسکم...

توروخدا جواب تلفنامو بده....

بخدا هیچی بین ما نیست...

مولود میخواد حرصتو در بیاره شعله...باور کن....

شعله....

جواب نمیدی؟

شعله بخدا اشتباه میکنی....

حرفامو گوش کن بعد قضاوت کن....

اصن گوش کن و بعد برو...

توروخدا فقط گوش کن....

شعله....عشقم...

دوست دارم....

بخدا دوست دارم....

همونطور که پیاماشو میخوندم چشمامو روی هم فشار دادم و اشکام ریختن....قلبم درد گرفت...

نمیدونستم چیو باور کنم...گیج شده بودم....از اون طرف دلم میخواست مهیارو باور کنم...اخه مهیار کسی

نبود که بخواد ازین کارا کنه....مینا و گوهر خانوم اگه میدونستن چیزی بین مولود و مهیاره مسلما نمیذاشتن

منو مهیار به هم نزدیک شیم...

ولی ازون طرف اون عکسا و کاغذای تو جعبه....حرفای مولود....

وای خدا داشتم دیوونه میشدم....

گوشیم زنگ زد,مینا بود.

جواب دادم و با یه صدای گرفته و تو دماغی گفتم: بله؟

مینا با یه صدای نگران گفت: شعله؟! چشیده عزیزم؟! حالت خوبه؟!

یکم سرفه کردم و بعد صدامو صاف کردم: نترس مینا....سرما خوردم و یکم تب دارم...حالم زیاد خوب نیست...

ترسیدم لادنم مریض کنم....اگه اجازه بدین دو سه روزی نیام تا حالم بهتر شه...

_ باشه عزیزم استراحت کن تا خوب شی....چرا نرفتی بیمارستان پیش مهیار؟ مگه قرار نبود بری؟

پس هنوز به کسی چیزی نگفته....هنوز هیچکی نمیدونه امروز چیشد....

گفتم: نشد دیگه...حالا میرم دکتر نگران نباش.

_ باشه...اصلا نگران لادن نباش...حسابی استراحت کن...زود خوب شو.

_ مرسی مینا...ببخشید نگرانتون کردم...

_ خواهش میکنم عزیزم...استراحت کن مزاحمت نمیشم...خدافظ.

_ خدافظ....

گوشی رو قطع کردم و زدم زیر گریه....خودمم نمیدونم چم بود...خسته بودم...از این اوضاع...از این ماجراها...

از این اتفاقات....از این گریه ها...از زندگی...از همه چیز....



****************************



سه روز از اون اتفاق گذشته بود و تو این سه روز مهیار همش زنگ میزد....

پی ام میداد...

اما من یه بارم جوابش رو ندادم...

تو این سه روزی که گذشت حالم خیلی بد بود...مریضیم بهتر شده بود اما وضعیت خودم اصلا خوب نبود...

روز به روز شکسته تر میشدم...

هم دلم برای مهیار تنگ شده بود...هم احساس تنفر داشتم....

خداروشکر تو این چند روز ارسلانو ندیدم و کسی نبود که بخوادحالمو از این که هست بدتر کنه....

هووووف...

ساعت 6 بود و روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم که تا کی میخوام خودمو توی این اتاق

قایم کنم و راجب این موضوع به کسی چیزی نگم؟ به مامان و بابام هم مثل مینا گفته بودم که مریضم و واسه

همین نمیرم خونه ی ارجمندها....

اما تا کی؟ بالاخره میفهمیدن....میفهمیدن دارم دروغ میگم....بالاخره میفهمیدن دیگه بین منو مهیار هیچی

نیست....

اما دلم نمیخواست...دلم نمیخواست کسی بفهمه....مخصوصا بابام...

چون اگه میفهمید همه ی کارامو...انتخابامو به رخم میکشید و میزد تو سرم....همه چیز از قبل خیلی سخت تر

مشید...کلی سرکوب و سرزنش....شایدم مجبورم میکردن حالا که دیگه مهیاری در کار نیست با ارسلان ازدواج

کنم....

با صدای در اتاقم از تو فکرو خیالاتم اومدم یرون و بابام رو دیدم. لبه تختم نشست: بهتری؟ سرما خوردگیت

خوب شد بابا؟

سرمو تکون دادم: اره بابا....حالم خوبه...

سری تکون داد و یه نفس عمیق کشید: مامانت راجب مهیار و جریان خواستگاری بهم گفت....گفت مهیارو

دیده و باهاش حرف زده و مهیار قصد داره بیاد خواستگاریت....

بغض کردم...ولی قورتش دادم و سعی کردم گریم نگیره....یاد حرفای شیرین مهیار افتادم...

اما نذاشتم اشکام بریزه....فقط سرمو تکون دادم و گفتم: اره.

ادامه داد: فک کنم میدونی که مخالفم نه؟

سرمو انداختم پایین و نفسمو دادم بیرون.

باز گفت: میخوام هرچی زودتر از اون خونه بیای بیرون. از فردا دیگه نرو اونجا. نمیخوام دیگه هیچ ارتباطی 

با اون پسر داشته باشی.

به سختی اب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم.

بابام گفت: عجیبه...این دفه بدون هیچ چک و چونه قبول کردی!

به بابام نگاه کردم: بسه دیگه هرچی لجبازی کردم...

اینو گفتم...ولی تو دلم یه چیز دیگه بود....فقط این حرفو زدم که بابام بهم گیر نده....

لبخندی زد: خوشحالم به اشتباهت پی بردی....من دارم میرم سر کار....

یه دفه گفتم: بابا...میشه فردا برای اخرین بار برم لادنو ببینم؟ فقط فردا...توروخدا....

سری تکون داد: باشه...ولی فقط فردا...

یه لبخند زوری زدم و سرمو تکون دادم و بابام رفت...

من بازم تو فکرو خیالاتم فرو رفتم...

 ینی فردا همه ی این چیزا تموم میشه؟ ینی واقعا فردا اخرین روزه؟ ته تهشه؟

ینی دیگه نه مهیارو میبینم...نه مینا...نه لادن...نه ریلیا...نه میلاد...نه گوهر خانوم...نه سارا خانوم...نه

مولود....

ینی فردا همه خوشیم تموم میشه؟ ینی دیگه واقعا چیزی بین منو مهیار نیست؟

چرا باورم نمیشه...چرا کارایی که کرد باورم نمیشه....چرا....چرا انقد درک همه چیز سخته...

چرا همه چیز انقد سخت و پیچیده و گیج کنندس؟ 

نفسمو فوت کردم و داشتم بلند میشدم که گوشیم زنگ زد. مینا بود.

میترسیدم جواب بدم...میترسیدم بپرسه که اگه حالم خوبه پس چرا نمیرم خونشون؟ میترسیدم بگم

که بابام گفته دیگه اجازه ندارم برم اونجا...میترسیدم چیزایی که بین منو مهیار اتفاق افتاده رو فهمیده

باشه.... با این که میترسیدم جواب دادم: بله؟

مینا گفت: شعله...چرا بهم نگفتی بین تو و مهیار چی شده؟

چشمامو بستم و لبامو روی هم فشار دادم...چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد... پس بهش گفته..

نفسمو فوت کردم: مهم نیست مینا....الان دیگه همه چیز بین مادوتا تموم شده...

سریع گفت: نه! نه تمام نشده!! هیچی تمام نشده شعله...ینی من نمیذارم تمام شه...

اهی کشیدم و چشمامو بستم و گفتم: مینا گوش کن....
مینا پرید تو حرفم: نه شعله تو گوش کن! تا ربع ساعت دیگه میرم اون کافه ی همیشگی.

توهم تا ساعت 7 خودتو برسون اونجا.


اروم با کلافگی گفتم: مینا....

_ شعله منتظرم بیا.


و بعد گوشی رو قطع کرد....


گوشیم رو پرت کردم روی تختم و صورتمو بین دستام قایم کردم....نمیدونستم باید چکار کنم...

برم یا نه....

اصلا چی میخواست بگه؟ چطوری میخواست منو قانع کنه که چیزی بین مولود و مهیار نیست؟

اهی کشیدم و یه دستی به صورتم کشیدم و لباسامو عوض کردم...شاید واقعا باید میرفتم...

نمیدونم چرا یه حسی بهم میگفت برو و با مینا حرف بزن...

خلاصه اماده شدم و بعد رفتم پایین و از توی کشوی اشپزخونه چند تا قرص برداشتم و همه رو

با یه لیوان اب سر کشیدم.

مامانم نگام کرد: کجا میری شعله؟

لیوان رو گذاشتم روی میز: میرم پیش مینا. زود میام.

مامانم سری تکون داد: باشه. مواظب خودت باش.

بعد از خدافظی با مامانم سوار ماشینم شدم و به سمت کافه حرکت کردم.

ساعت 6:50 دقیقه بود که رسیدم اونجا. خیلی بی حوصله کیفم رو برداشتم

و از ماشین پیاده شدم و رفتم توی کافه.مینا اونجا بود. نشستم رو به روش: سلام مینا.

لبخندی زد: سلام. میدونستم میای! خوبی؟

بدون هیچ حالتی فقط به مینا نگاه کردم و گفت: قیافم به ادمایی که حالشون خوبه میخوره؟

اهی کشید: چیزی میخوری؟

سرمو تکون دادم: نه مرسی. سریع حرفاتو میگی؟ حالم خوب نیست میخوام برم خونه.

یکم اخم کرد: شعله با مهیار بحثت شده چرا با من بداخلاقی میکنی؟

سرمو انداختم پایین: ببخشید مینا....اصلا حالم خوب نیست...وضعیتم خیلی داغونه...

سرشو تکون داد: دارم میبینم. حالا گوش کن ببین چی میگم. باید تک تک حرفامو گوش کنی.

قسم میخورم هرچی میگم راسته.

سرمو تکون دادم: گوش میدم اما قول نمیدم باور کنم.

یه نفس عمیق کشید و گفت: ........








اینم از ایــــن پارت

طولانی بود پس بدجنــــسی نکنین و نظر بزارین

منتظرتونــــم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 11 شهریور 1394 ] [ 04:58 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه