تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 22
سلام سلام بالاخره اومدم

ببخشید دیر شد...خیلی گرفتار بودم این چند روز 

برای قسمت بیست و دو زود برین ادامه....





"Part 22"



دوییدم تو اشپزخونه پیش شایان. قلبم هنوز از استرس تند تند میزد. تا رفتم

تو اشپزخونه شایان پرسید: چیشد؟!

لبمو گاز گرفتم: مامان داره ازش سوال میپرسه. من اومدم واسش چای ببرم.

خندید: واسه کی؟ مهیار؟

سری تکون دادم: اره. گلنار خانوم نیست خودم مجبوم چای ببرم.

خندید و یه قلوپ نوشابه خورد: از همین الان کدبانو شدیا....حالا اگه یکی دیگه بود

عمرا براش چای میبردی!!

اخم کردم: شایان اذیت نکن...دارم از استرس میمیرم!

بازم خندید: تو چرا؟! مهیار باید استرس داشته باشه که نداره. حسابیم شاد و شنگوله.

همونطور که چای رو اماده میکردم گفتم: نمیدونم شایان....فقط میترسم....

همونطور که پیتزا تو دهنش بود و داشت میجوییدش اومد سمتم و دستشو انداخت دور

گردنم و با دهن پر گفت: نترس...مامان حتما قبولش میکنه. این سوالا هم که میبینی ازش

میپرسه واسه اینه که یه چیزی داشته باشه تحویل بابا بده. مگرنه اگه نمیخواست قبولش کنه

تو خونه راش نمیداد.

اهی کشیدم: مطمئنی؟

سرشو تکون داد: بعله که مطمئنم. زود حل میشه نگران نباش. منم قول میدم بابارو راضی کنم.

ولی یه شرط داره ها...

یکم اخم کردم و نگاش کردم: چی؟

یه لبخند زد: وقتی من کمکت کردم به مهیار برسی....توهم به من کمک میکنی به مینا برسم؟

خندیدم و با دستم چونشو گرفتم و کشیدمش پایین و لپشو بوس کردم: قوربون داداشم برم من!!!

معلومه کمکت میکنم!

خندید: جدی؟

سرمو تکون دادم: از همین الان تو کت شلوار تصورت میکنم!

بعد جفتمون خندیدیم.

گفتم: شایان ازون کیک خامه ای ها داریم هنوز یا همه رو زدی بر بدن؟

شایان خندید: نه فک کنم اندازه ی مهیار باشه!

خندیدم و کیک هارو از تو یخچال در اوردم و چیدم توی ظرف. چای هم گذاشتم تو سینی و رفتم سمت

کتابخونه.

سینی رو گذاشتم روی میزی که جلوی مامانم و مهیار بود و بعد نشستم روی مبل.

مهیار نگام کرد و لبخند زد و اروم زیر لب گفت: مرسی.

لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

مامانم ادامه داد: خب پس مهیار....داداشت دانشگاه رو تو المان گذرونده...

مهیار چای رو از توی سینی برداشت و گفت: بله...خانومش هم المانیه. دخترشونم که فک کنم میشناسین.

لادن.شعله پرستارشه.

مامانم لبخند زد: اره لادنو میشناسم. مینا جون چکار میکنه؟

مهیار یه قلوپ چای خورد: مینا وکیله...تو دفتر وکالت کار میکنه.

مامانم یه لبخند بزرگ زد: عه...مثل شایان!

مهیار خندید و نزدیک بود چای که تو دهنش بود بریزه بیرون ولی سریع خودشو جمو جور کرد و گفت: بله...

بعد زیر چشمی به من نگاه کرد. منم داشتم سعی میکردم از خنده منفجر نشم.

واسه همین بلند شدم و گفتم: من میرم لباسامو عوض کنم.

بعد رفتم توی اتاقم. لباسمو عوض کردم و صورتمو شستم و مسواک زدم و موهامو شونه کردم. یه ربع ساعتی

طول کشید تا همه  کارامو کردم. وقتی از دست شویی اتاقم اومدم بیرون مهیار تو اتاقم بود.

روی صندلیم نشسته بود و بهش تکیه داده بود. بدون اینکه حرفی بزنه فقط بهم اشاره کرد که برم طرفش.

رفتم جلوش و دوتا دستامو گرفت و بعد با لبخند نگام کرد.

اروم گفتم: مامانم چیا ازت پرسید؟

خندید و دستم رو کشید و باعث شد بشینم روی یکی از پاهاش. همونطور که به صندلی تکیه داده بود

گفت: تو چکار داری چی پرسید. مهم اینه که از جوابام راضی بود.

لبخند زدم: ینی میشه بابامو راضی کنه؟

سرشو تکون داد: میشه. اگه نشدم یه راه براش پیدا میکنیم.

بعد با انگشت شصتش پشت دستمو نوازش کرد و اروم گفت: هنوز داغی...میای الان بریم بیمارستان؟

یه امپول بزنی خوب میشیا...

سرمو تکون دادم: نه مهیار...الان اصلا حال ندارم...گلوم درد میکنه...بدن درد هم دارم...دستمم درد میکنه

دیگه بدتر...

یکم اخم کرد: دستت چرا؟

تازه یادم اومد چی از دهنم پریده....وای! اصلا حواسم نبود!

داشتم دستمو قایم میکردم که نبینتش که یه دفه مچ دستمو گرفت و بهش نگاه کرد و با چشمای گرد

گفت: دستت چی شده؟!

من من کردم: ام...چیز....این...هیچی...خورد به در کمدم بعد...

پرید تو حرفم: شعله...دروغ نداشتیم.

لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین و نفسمو فوت کردم: کار ارسلانه...

دستشو گذاشت روی صورتش و از روی پیشونیش تا روی چونش محکم کشید پایین و با عصبانیت

نفسشو فوت کرد و به من نگاه کرد: چرا این چیزا رو ازم قایم میکنی شعله؟! اگه بهم گفته بودی الان...

پریدم تو حرفش: نمیخواستم اعصابتو بهم بریزم....نمیخواستم فکرت درگیر شه....نمیخواستم ناراحتت

کنم...اخه خودت گفتی تمام دردات از من منشا میگیره...نمیخواستم درداتو بیشتر کنم....

با اینکه عصبانی بود یه لبخند بامزه رو لباش شکل گرفت و سرشو تکون داد. بعد لپمو کشید:

عشق منی شما. حالا دستت خیلی درد میکنه؟

یه لبخند زدم: نه خیلی....

نفسشو فوت کرد: پاشو...پاشو بریم بیمارستان. هم امپول میزنی هم یه نگاهی به دستت میندازن.

لبامو جمع کردم: نه مهیار...توروخدا نه...

بازم گفت: پاشو...پوش کن. حالت بدتر میشه ها....

اروم خم شدم تو بقلش و دستامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو گذاشتم روی شونش و گفتم:

قول میدم فردا ظهر بیام...قول...

خندید: خیله خب....دیگه اجازه میدی من برم؟

همونطور که تو بقلش بودم گفتم: کجا بری؟

گفت: خونه دیگه...فردا صبح شیفتم.

با اینکه دلم نمیخواست از رو پاش بلند شدم و گفتم: باشه....

از رو صندلی بلند شد و یه نگاهی به اتاقم انداخت: اتاقت خیلی قشنگه ها...مرتبه.برعکس اتاق

من! همیشه بهم ریختس! الانم برم خونه نمیتونم از توش رد بشم!

خندیدم: خودم فردا برات مرتبش میکنم.

چشماش گرد شد و بعد یکم من من کرد: نه...نمیخواد! خودم مرتب میکنم!

یه لبخند شیطون زدم: چرا؟؟ چی تو اتاقت داری که نمیخوای مرتب کنم؟؟ یه چیزی تو اتاقت قایم

کردی نه؟

سعی کرد اروم باشه و گفت: قایم؟! نه...من چیزی از تو قایم نمیکنم!

لبامو جمع کردم: پس چرا نمیخوای اتاقتو تمیز کنم؟ حتما یه چیزی توش هست دیگه!!

خندید: نه بابا...بخاطر خودت میگم...مریضی...خسته میشی.

لبخند زدم و چیزی نگفتم. اونم لبخند زد و گفت: خب...من دیگه برم؟

سرمو تکون دادم: برو. راستی چون با ماشین تو اومدیم الان ماشین من دم در خونتون پارکه.

رسیدی خونه درشو قفل کن. سوییچش رو اوپن خونتونه.

مهیار سری تکون داد و گفت: باشه. شب بخیر عروسک.

 بعد داشت از اتاق میرفت بیرون که صداش کردم: مهیار!

برگشت و نگام کرد. رفتم طرفش و اروم لپشو بوس کردم: تولدت مبارک.

خندید و یکی از دستاشو دورم حلقه کرد و یکم فشارم داد: مرسی عشقم. خیلی بهم خوش گذشت.

و بعد خدافظی کرد و رفت....



*************************************



صبح بود و ساعت 11:30 بود,خونه ی مهیار اینا بودم....

همچنان مریض....بدن درد و سردرد داشتم...چشمام میسوخت و حسابی تب داشتم. گلوم هم خیلی درد

میکرد...تموم اینا دست به دست هم میداد که بی حال و بی حوصله بشم. امروز همش ماسک زده

بودم که یه وقت لادن سرما نخوره...الانم خوابونده بودمش. حوصلم سر رفت...یه دفه یاد حرفای دیشبم

با مهیار افتادم که گفتم اتاقشو تمیز میکنم و گفت نمیخواد...

یه لبخند زدم و رفتم توی اتاقش و درو بستم.

وای.....چه خبر بود!!! لباسا و کاغذا همه جای اتاق ریخته بودن...

روتختیش نامرتب بود...کلی خرت و پرت جلوی میز و اینش بود...کتاباش تا بالاروی هم چیده شده بود.

خیلی بهم ریخته بود...

اول نشستم روی زمین و تموم لباسارو جمع کردم و شروع کردم به تا کردنشون و کثیفارو هم جدا کردم.

وقتی لباسارو تا کردم در کمد دیواریشو باز کردم که لباسارو بزارم سرجاشون...

ولی تا در کمدو باز کردم کلی خرت و پرت ریخت بیرون! کلی کاغذ...گوشه...پرونده...لباساش....و یه جعبه...

در جعبه باز شد و هرچی توش بود ریخت بیرون....

اول کاغذ ماغذارو جمع کردم و بعد پرونده هارو  و بعد گذاشتمشون روی میز کنار بقیه ی پرونده هاش.

بعد نشستم روی زمین و جعبه رو گذاشتم جلوی خودم و هر چیزی که از توش ریخته بود بیرون رو جمع کردم و

ریختم توش و داشتم درشو میبستم که یه دفه چشمم افتاد به عکسای توش...عکسهایی که همه تا نصفه

سوخنه بودن...کلی گل رز خشک شده توی جعبه بود....همشون پر پر شده بودن...یه مشت کاغذ...که یه

سری چیز میز توش نوشته شده بود...ولی نمیشد خوندشون...چون اوناهم سوخته بودن و واضح نبودن...

یه گردنبند که یه حلقه بهش اویزون بود...اینا چی بود؟ 

بدون توجه به نامه ها رفتم سراغ  عکسهای سوخته که تو جعبه بود...گلایی که روش بود رو تکوندم و به عکسا

نگاه کردم...همه تا نصفه سوخته بود....ولی چرا؟ مهیار تو عکسا بود...و تنها چیزی که تو عکسا معلوم بود

خود مهیار بود....کت شلوار تنش بود...یکی هم کنارش ایستاده بود اما چون عکس سوخته بود نمیشد دیدش...

از جعبه و چیزای توش میشد فهمید که تو عکسای یه دختره...ولی چرا سوخته؟ چرا فقط قسمت اون سوخته؟

اصلا دختره کیه؟ این نامه ها و این عکسا چیه؟ چرا مهیار اینارو نگه داشته....اون گلا چین؟ اون حلقه چی....

چرا عکسارو سوزونده...چرا من هیچی راجب این عکسا و این جعبه نمیدونستم....چرا؟!

کلافه شدم و تصمیم گرفتم جعبه رو بزارم سر جاش و ظهر همه ی سوالامو از خود مهیار بپرسم.

با کلافگی به تمیز کردن اتاق ادامه دادم...خودم حامل بد بود...اون جعبه و چیزای توش هم حسابی

فکرمو درگیر کرده بود و حالمو بدتر میکرد.....تمام صبح به اون چیزایی که تو جعبه بود فکر کردم...

تا اینکه ظهر شد و بعد از خدافظی با ارجمندها,طبق قرارمون رفتم پیش مهیار بیمارستان.

مثل همیشه مولودم اونجا بود و با حرص بهم نگاه میکرد...روانی!

هووووف...مهیار بعد از سلام و احوال پرسی و دل بری های همیشگیش بردم تو یه اتاق که چندتا تخت

توش بود. روی یکی از تختا نشستم و با لبخند گفت:

الان یکی از همکارام میاد معاینت میکنه. اگه امپولی چیزی هم لازم باشه برات میزنه.

سرمو تکون دادم: باشه...

یکم اخم کرد: چیه؟ تو خودتی...چیزی شده؟

لبمو گاز گرفتم و نگاش کردم و با نگرانی گفتم: مهیار...چیزی هست که بخوای بهم بگی؟

_ مثلا چه چیزی؟

_ ام...نمیدونم..هرچیزی...مصلا یه راز؟ چیزی که من راجبش خبر نداشته باشم؟

اخم کرد: راز؟ چه رازی؟

اب دهنمو قورت کردم و با شک و تردید گفتم: مهیار تو چیزی از من قایم کردی؟ چیزی هست که من ندونم؟

حالت صورتش گیج شده بود....با اخم و تعجب گفت: راجب چی؟ شعله چی میگی؟

نفسمو فوت کردم: مثلا راجب یه نفر...و راجب خودت....چیزی هست که از من پنهون کردی؟

سرشو با گیچی تکون داد: شعله نمیفهمم چی میگی؟

لبمو گاز گرفتم: ام...تو...نمیدونم راستش....یه سری عکس و گل تو...

پرید تو حرفم: رفتی تو اتاقم مگه نه؟

اهی کشیدم و گفتم: اره....

اخم کرد...انگار کلافه و عصبانی شده بود: رفتی سر کمدم؟

نگاش کردم و با من من گفتم: نرفتم سر کمدت ولی وقتی خواستم لباساتــ...

پرید تو حرفمو با کلافگی گفت: شعله.بگو جعبه رو دیدی یا نه.

نفسمو فوت کردم و گفتم: دیدم. مهیار اون عکسا و گلا و نامه ها چی بود؟ اون حلقه چی بود؟

چرا تو عکسا کت شلوار تنت بود؟

مهیار دهنشو باز کرد که حرف بزنه ولی همون لحظه خانومی که همکارش بود اومد طرفمون.

مهیار یه همکارش نگاه کرد: خانوم شجاعی خودتون به حسابش برسین دیگه... و بعد خندید.

چجوری خندید؟! همین الان داشت با من بحث میکرد...چجوری انقد راحت تغییر حالت میده؟!

خانوم شجاعی سری تکون داد و خندید.

مهیار رو به من گفت: کارت تموم شد بیا اتاقم.  و بعد رفت.

خانومه شروع کرد باهام حرف زدن و سوال پرسیدن. اخرشم یه امپول زد...

تمام مدت فکرم پیش مهیار بود...اونقدر فکرم درگیر بود که حتی شنیدن صدای خانومه هم

برام سخت بود....ینی مهیار چی میخواست بگه؟؟

تا کاره خانوم شجاعی تمام شد سریع تشکر کردم و راه افتادم سمت اتاقم مهیار.

پشت در اتاقش ایستاده بودم و خواستم در بزنم و برم داخل که صدای حرف زدن و داد و بیداد

شنیدم...

صدای مهیار که میگفت: مولود میشه بس کن؟!

و مولود که با عصابنیت جواب میداد: بس کنم؟! چی رو بس کنم؟! این تویی که باید بس کنی!!

_ مولود صداتو بیار پایین اینجا محل کار منه!!! نمیتونی صداتو ببری بالا و داد و بیداد کنی! میخوای

اخراجمون کنن؟!

_ واسم مهم نیست!! من هرکاری میکنم تا تو دست از اینکارات برداری!

_ کدوم کارا!! مولود چرا نمیخوای بفهمی!؟ دیگه هیچی بین ما نیست!!! هرچی بود تموم شد!!

هرچی بین ما دوتا بود تموم شد مولود!!! تمام خاطرات تو توی اون جعبه ی لعنتی دفن شد!!

من الان نه هیچ علاقه ای به تو دارم,نه به خاطراتت! دلیلشم خودتی!!!

_ دیگه به من علاقه نداری!؟ مگه دست خودته؟! حالا عاشق اون دختره شدی نه؟ پس من چی؟!

من چی میشم!!!

_ تو چی مولود؟!

_ من زنتم!!!

_ زن؟! هه...مولود!! چرا از خواب بیدار نمیشی؟! تا کی میخوای خودتو گول بزنی؟!تموم شد...هرچی بود!

بس کن!!!

_ تموم شد؟! فکر کردی به همین راحتیه؟! پس اون حلقه ای که دادی به مامانم چی بود!!

_ مولود!!! چرا بحث چند سال پیشارو میکشی وسط؟! چرا نمیخوای قبول کنی هرچی بین ما بود تموم شد

و من الان فقط شعـ...

_ تو حق نداری کس دیگه ای رو دوست داشته باشی!! چون من زنتم!! نه اون دختره!!

_ مولود این جریان بهم خـ...

اما مهیار هنوز حرفشو کامل نکرده بود که در اتاقو باز کردم....

هردوشون چرخیدن و منو نگاه کردن...

حالا دیگه اشکام روی گونه هام جاری شده بود...دستام میلرزید...قلبم درد میکرد....واقعا گیج شده بودم...

جریان چی بود....؟! بین مولود و مهیار چی گذشته بود؟ ینی اون عکسای سوخته...مهیار و مولود بودن؟

اون حلقه ها هم...؟ ینی تمام این مدت...مهیار یکی دیگه رو داشت و من...من مصل احمقا حرفاشو باور میکردم؟

ینی تمام مدت مولود زنش بود...؟ ینی من گول حرفاشو خوردم؟ گول حرفای شیرینش؟ گول چرب زبونیاش...؟

گول اون نگاه ها و خنده هاش؟! ینی همه ی اینا الکی بود؟! 

اره....مهیار از حال من سو استفاده کرد...وقتی دید حالم خوب نیست و شبانه روز در حال گریه کردنم با یکم چرب

زبونی مخمو زد...

جقدر ساده بودم که فک میکردم منو بخاطر خودم میخواد...چثد احمق بودم که از رفتار های اون روز مهیار و مولود

تو خونشون چیزی نفهمیدم...چقدر ساده بودم که دلیل این نگاه های با حرص مولود رو نمیفهمیدم...

من احمق بودم...چقد ساده بودم...گردنبندمو که مهیار واسم خریده بود از گردنم باز کردم و هموطور که

 اشکام میریختن رفتم سمت مهیار و گردنبندو انداختم تو دستش و با صدای لرزون و یه گلو که بغض توش

گیر کرده بود بریده بریده گفتم: بیا...نشونت رو بنداز گردن زنت...حالا دیگه همه چیز معلوم شد...دیگه

 نمیخواد چیزیو توضیح بدی....

نفسم بند اومده بود...حتی حرف زدنم سخت شده بود.... از شدت گریه و بغض حتی حرف زدنم سخت بود!

مهیار که از دیدن من تعجب کرده بود با چشمای گرد به من ذل زده بود...مولود هم فقط ایستاده بود و با نیشخند

به ما دوتا نگاه میکرد.

مهیار با من من گفت: شعله گوش کن! اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست! باور کن! دارم راست میگم!

هیچی بین من و مولود نیست!! صبر کن واست توضیح بدم!!!

با چشمای پر از اشک نگاش کردم و چند ثانیه ای ذل زدم بهش و بعد بغضم ترکید و سرمو انداختم پایین...



(این واقعا شعله نیستا... )



بعد همونطور که اشک میریختم با یه صدای لرزون گفتم: مهیار....

فقط اب دهنشو قورت داد و با یه حالت مظطرب,نگران و ناراحت به من نگاه کرد. نمیدونم ناراحت بود؟ که

تمام نقشه هاش بهم خورده؟

لبمو گاز گرفتم و با پشت دستم اشکامو پاک کردم ...اروم گفتم: خیلی پستی....

و بعد همونطور که گریه میکردم از اتاقش دوییدم بیرون....








اینم از این پارت قراره حسابی تو امپاس باشینا!!

بچه ها راستی من دارم میرم مسافرت تا چند روز نیستم!

اونجاهم نت ندارم که بخوام تایپ کنم. وقتی برگشتم حتما اپ میکنم

شما هم تا اون موقه کلــــــــــــــی نظر واسم بذارینا....

منتظرتونم 

بایـــ بایــــــ تا نمیدونم کـــــــــی~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 6 شهریور 1394 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه