تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 21
سلام سلام

بالاخره قسمت بیست و یکــــــم رسید

زود بریــــــــــــن ادامه...

اب قند هم فراموش نشه و ورود کودکان نیز ممنوع مـیـــــــباشد





*خوندن این پارت برای کودکان ممنوع میباشد*




"Part 21"



اومد رو به روم ایستاد...قلبم شروع به تند تند زدن کرد و استرس گرفتم....

اروم با یه لبخند گفتم: تولدت مبارک.

چند لحظه نگام کرد و بعد لبخند زد و اروم گفت: مرسی عشقم.

همون لحظه میلاد اومد و دستشو انداخت دور گردن مهیار و  و موهاشو بهم ریخت و 

با خنده گفت: جوجمون 26 سالش شد!!

مینا هم خندید و انگشتشو زد تو کیک و مالید به صورت مهیار.

بعد هممون خندیدیم. وقتی میلاد و مینا و مهیار گرفتار خنده و شوخی بودن کیک رو

گذاشتم روی میز و رو به مینا گفتم: میرم دوربینمو بیارم که عکس بگیریم.

مینا با لبخند سری تکون داد و من رفتم توی اتاق مهمان.

سریع دوییدم سر کیفم و زیپشو باز کردم و دنبال دوربین گشتم...زیر لب با خودم حرف

میزدم:

کوش....پس کجا رفت...مطمئنم گذاشته بودمش اینجا! ای بابا...کوووش!!! اها!ایناها!

و دست وقتی میخواستم از توی کیفم برش دارم دوتا دست دورم حلقه شد...

قلبم ایستاد... و بعد شروع به زدن کرد...انقد تند تند که صداشو میشنیدم...

بوم.... بوم.... بوم....

مهیار بود...

سرشو گذاشت روی شونم و گفت: دلم برات تنگ شده بود...

دلم غش رفت...چقد دلم براش تنگ شده بود! واسه این کاراش...برای حرفاش...واسه

صداش...

همونجور که از پشت بقلم کرده بود اروم گفتم: مهیار...

همونطور که سرشو روی شونم گذاشته بود چشماشو بست و دستاشو دورم محکمتر کرد

و گفت: جونم.

یه نفس عمیق کشیدم و بعد با شک و تردید گفتم: به حرفای اون روزت فکر کردم...

خیلی فکر کردم....تو راست میگی...من واقعا خودخواه بودم...فقط خودمو میدیدم...

و سعی نمیکردم خوب شم....همه چیز رو گردن تو مینداختم....میدونم...ولی اون جمله ی 

اخرت خیلــ....

قبل از اینکه بتونم جملمو کامل کنم دستشو از دورم باز کرد و چرخوندم که صورتمو ببینه.

اروم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و ذل زد به صورتم و اروم گفت:

همه ی اون حرفایی که اون شب زدم از روی عصبانیت بود. معذرت میخوام...بابت همه چیز.

چند لحظه نگاش کردم و بعد یه لبخند زدم و سرمو انداختم پایین.

یه لبخند شیطون زد و گفت: نمیخوای یه چیزی بگی احیانا؟

نگاش کردم و من من کنان گفتم: چـ...چی؟

خندید: مثلا جمله ی "منم دلم برات تنگ شده بود" !!

خندیدم و اروم گفتم: دلم برات تنگ شده بود...

خندید و اروم با دستش که حالا دور کمرم حلقه شده بود منو فشار داد سمت خودش و گفت:

منم دلم خیلی برات تنگ شده بود عروسک.

حرفاش....وای خدا....حرفاش ادمو دیوونه میکرد! دلم میخواست تو صداش غرق بشم!

همونطور که لبخند میزد بیشتر هلم داد سمت خودش,تا جایی که فقط چند سانت بین صورتامون

فاصله بود....بعد اروم زمزمه کرد: حالا نمیخوای کادومو بدی؟

چند لحظه به چشماش ذل زدم و بعد اروم گفتم: کادوت تو حاله...رو میز.

خندید و صورتش بهم نزدیک تر کرد و به لبام نگاه کرد و با یه لحن شیطون گفت:

منظورم این کادوئه...

و بعد نزدیکتر شد و خواست منو ببوسه که یکی از انگشتامو گذاشتم روی لبش و همونطور

که به چشماش ذل زده بودم با لبخند گفتم: سرما خوردم...مریض میشی.

خندید و با دستش انگشتمو اورد پایین و همونطور که میاوردش پایین انگشتاشو با انگشتای من

قفل کرد و بعد با اون یکی دستش که روی کمرم بود منو فشار داد سمت خودش و اروم منو بوسید.

داغ شدن گونه هامو حس میکردم...داشتم منفجر میشدم....تمام تنم داغ شده بود و به لرزه

افتاده بود....قلبمم که طبق معمول میخواست از جاش بزنه بیرون! قلب بی جنبه!

با اینکه بار اولش نبود از اینکارا میکنه بازم واسم مثل بار اول بود...هنوز واسم تازگی داشت...

هنوزم ذوق میکردم....هنوزم از خجالت اب میشدم...هنوزم استرس میگرفتم...

همونطور که دستمو گرفت بود,دستشو فشار دادم و تموم هیجانم رو روی دستش خالی کردم...

نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم...فقط محکم دستشو فشار دادم.

خندش گرفت...منم خندم گرفت.

همونطور که تو بقلش بودم نگاش کردم و گفتم: اگه سرما بخوری چی....

خندید و یه تیکه از موهامو زد پشت گوشم و گفت: یه پرستار خوشکل دارم.

و همون لحظه بود که مینا صدامون کرد: مهیار!! شعله!! بیاین دیگه!!

خندید و دستمو گرفتو دنبال خودش کشید و رفتیم توی حال پیش بقیه. کیک رو بریدیم و خوردیم و

کلی حرف زدیم و خندیدیم. اخر سر هم کادوهارو باز کردیم.

مهیار از کفشه خوشش اومد,خیلی خوشحال بودم.

تمام مدت هم کنارم نشسته بود و دستمو گرفته بود. لابد خیلی دلش واسم تنگ شده بوده...

به خودم خندیدم و بعد سرمو تکون دادم.

گرفتار شام خوردن شدیم و یه دفه ریلیا گفت: مهیار! شعله مثل کفش تو برای خودش هم خرید!

مهیار با خنده نگام کرد: اره؟

سرمو تکون دادم و لبخند زدم.

مهیار خم شد طرفم و اروم در گوشم گفت: پس امشب میریم افتتاحشون کنیم.

خندیدم و گفتم: کجا؟

یه چشمک زد: فعلا شامتو بخور.




****************************




ساعت 10 بود و کیک و شام خورده بودیم. لباسامونو عوض کردیم و با بقیه خدافظی کردیم

و سوار ماشین مهیار شدیم. هردمون کفش هایی که من خریده بودم رو پوشیده بودیم....

رسیدیم به یه پارک و پیاده شدیم...

پارک خیلی خلوت بود...میتونم بگم فقط 3/4 نفر توی پارک بودن...

شروع کردیم به راه رفتن...مهیار اروم دستمو گرفت و گذاشت توی جیبش.

همونطور که راه میرفتیم ذل زدم به کفشامون...چقد بامزه بود.

خندم گرفت.

مهیار نگام کرد: چرا میخندی؟

سرمو اوردم بالا و نگاش کردم: هیچی همینجوری.

خندید و چشماشو به هم فشار داد و گفت: چقد سرده!!

و بعد ها کرد و از دهنش بخار اومد بیرون.

خندیدم: اگه سرما خوردی من پرستاریتو نمیکنما....

خندید: اشکال نداره...فعلا من باید پرستاریتو بکنم...دستت چه داغه! بدجور تب داری! چرا یه

قرص نمیخوری؟

تازه با این حرفش یادم اومد مریضم....کلا یادم رفته بود بی حال و بی حوصلم...

نگاش کردم: عصر که داشتم میومدم قرص خوردم.

چرخید و روبه روم ایستاد: پس چرا انقد داغی؟ اصن چرا سرما خوردی؟ تو که تا دو روز پیش

خوب بودی!

یاد اون شب با ارسلان افتادم....همون شب که زیر بارون البوم از دستم افتاد و ارسلان

اونجوری مچ دستمو فشار داد....زیر بارون خیس شدیم...واسه همین بود که سرما خوردم.

گفتم: زیر بارون خیس شدم,سرما خوردم.

سرشو تکون داد: پس فردا ظهر که خواستی بری خونه یه سر بیا بیمارستان.

سرمو تکون دادم و بعد بازم راه افتادیم. بعد از یه مدت راه رفتن روی یکی از صندلی های 

پارک نشستیم و مهیار گفت: چی میخوری؟ میخوام برم یه نوشیدنی گرم بگیرم.

گفتم: هرچی واسه خودت گرفتی منم میخورم.

لبخندی زد و از جاش پا شد و کتش رو انداخت دورم: الان میام.

بعد رفت تو کافی شاپی که پشت پاکر بود تا برامون نوشیدنی بگیره.

کتش که حالا رو شونه هام بود رو بو کردم..بوی مهیار میداد...

چه خوب شد اشتی کردیم....قهر کردن با مهیار واقعا سخته!

اخه وقتی هست انقد ادمو لوس میکنه و قربون صدقش میره که وقتی دو روز نیست

ادم دلش یه ذره میشه واسش!

تو فکرو خیالاتم بودم و اصلا نمیدونستم چقد گذشته که یه دفه دوستا دست از پشت سرم

اومد جلو و یه گردنبند رو بست دور گردنم.

چرخیدم و مهیارو دیدم.

همونطور که تو دستاش دوتا لیوان بود اومد کنارم روی صندلی نشست.

اول با تعجب به مهیار نگاه کردم و بعد به گردنبندی که دور گردنم بسته بود. یه پلاک بود که

شبیه دونه ی برف بود...وای خدا...چقد خوشکل و ظریف بود...






به مهیار نگاه کردم و اروم گفتم: مهیار این...چیه؟

با یه لبخند یکی از نوشیدنی هارو داد دستم: معلوم نیست گردنبنده؟

یه بار دیگه به گردنبند نگاه کردم: لازم نبود از این کارا بکنی....

یه لبخند شیطون زد: راستش این نشونه.

یکم اخم کردم و ابرومو دادم بالا: ینی چی نشونه؟ نشون چیه؟

خندید: ینی اینو دیگه از گردنت در نمیاری...ینی هرکی اینو دید باید بدونه تو صاحب داری,

ماله منی. مثل حلقه ی نامزدی.

خندیدم: اها...پس زیر میزیه!!!

خندید: زیر میزیه چیه شعله!!

زبونمو در اوردم: نیست؟

یکم اخم کرد و خندید: نخیر!

بازم خندیدم: پس رشوست!!! 

خندید: شعلـــــــــــــه!!!

یه لبخند زدم و گفتم: خیلی خوشکله مهیار....

اونم لبخند زد: روزی که تو ماشین دعوامون شد یادته؟ اون روز میخواستم بدمش بهت 

که بعدش دعوامون شد...راستش اینو با مامانم انتخاب کردم...اونم گفت این خوشکله

و به عنوان نشون بدم بهت. و اینکه...

یکم مکث کرد و گفت: راجب تو باهاش صحبت کردم...اونم گفت فعلا اینو بدم بهت..تا

بعد بیایم خونتون...واسه...

و بعد خندید و با دستی که خالی بود سرشو خاروند.

خندیدم: واسه چی؟

نگاشو ازم گرفت: خودت میدونی واسه چی.

خودمو زدم به اون راه! دلم میخواست از زبون خودش بشنوم!خیلی بانمک شده بود!!

گفتم: نمیدونم!! نمیدونم راجب چی حرف میزنی!

خندید: مجبورم نکن بگمش!! برای بار اول دارم خجالت میکشم جلوی تو!

بازم خندیدم: من هنوزم نمیدونم راجب چی حرف میزنی!!

خندیدو لیوانشو گذاشت روی صندلی و با دوتا دستاش صورتمو گرفت و محکم

لپامو فشار داد: خواستگاری!! بیام خواستگاریت!

زدم زیر خنده! خودشم خندید. بعدش قهوه هایی که خریده بود رو خوردیم...

همونطور که قهوه میخوردم رفتم تو فکر....

ینی اگه مهیار و گوهر خانوم بیان خواستگاری....بابا راضی میشه؟

اگه نشه چی...اگه بازم بحث ابرو رو بیاره وسط چی؟

کاشکی میشد مامان باهاش صحبت کنه...

کاشکی میشد راضیش کنه....

ینی میشه؟ منو مهیار....ازدواج کنیم؟

از فکرم خندم گرفت....حتی فکرشم بامزه بود!

یه دفه گوشیم زنگ زد و از تو فکروخیالاتم کشیدم بیرون. مامانم بود.

جواب دادم: بله مامان؟

_ شعله کجایی مامان؟

_ گفتم که مامان! امشب تولد مهیاره. الانم باهم بیرونیم....

_ لباس گرم پوشیدی؟ سرما خوردگیت بدتر نشه مامان....

_ نه مامان لباس گرم پوشیدم نترس.تازه مهیارم کتشو بهم داده.

_ مامان خودش یخ نزنه! بیرون سرده ها!! پسر مردم مریض میشه! بعد گوهر

خانوم شاکی میشه!

خندیدم واروم سرمو گذاشتم رو شونه ی مهیار: نه مامان,نه.

مهیارم با لبخند به حرفامون گوش میداد.

مامانم ادامه داد: شعله مامان کم کم بیا خونه....

_ چشم مادر من,چشم.

_ قوربون عروسکم برم.

_ مامـــــــــــان...یه چیزی بگم؟

_ بگو عزیزم.

_ اگه مهیار بخواد با گوهر خانوم بیاد خواستگاری...بابا قبول میکنه؟

_ خواستگاری؟!

_ ا...اره.

_  ینی انقد جدیه؟!

_ اره مامان! توروخدا بابارو راضی کن!

_ همینجوری که نمیشه مامان...باید ببینمش...بشناسمش...میدونم پسرهای

گوهر خانوم خیلی خوبن و توهم ادم بدی انتخاب نمیکنی ولی کار از محکم کاری

عیب نمیکنه...

_ پس خونه رو مرتب کن الان دومادتو میارم بشناسش!

_ الان؟؟! خیله خب...فقط اروم بیاین بابا بیدار نشه...چون اگه بیدار شه داد و بیداد

راه میندازه...

خندیدم: مامان جدی بیایم؟

_ اره مامان بیاین.

_ عاشقتم مامان.

مامانم خندید: خب حالا....بیاین زود....منتظرم.

و بعد گوشی رو قطع کرد.

سرم رو از رو شونه ی مهیار برداشتم و گفتم: میخوام ببرمت دیدار مادر زن!

خندید: ینی الان من باید بیام خونتون؟

سرمو تکون دادم: اره.مامانم میخواد ببینتت.

خندید و بلند شد و کمکم کرد بلند شم: به به...منو عشقم....میریم خونشون..

که برای بار اول مادر زن گرامی رو ببینیم...اونم روز تولدم! چه شود! خدا به خیر بگذرونه!

و بعد دوتامون خندیدیم و به سمت ماشین حرکت کردیم....




*********************************



اروم کلیدو انداختم تو در و رفتیم داخل.

از حیاط رد شدیم و رسیدیم به در ورودی. اروم درو باز کردم ورفتم داخل و مهیار پشت

سرم اومد.

اروم گفتم: مامان؟ من اومدم....

همون لحظه شایان همونطور که یه تیکه پیتزا تو دستش بود از تو اشپزخونه اومد بیرون و 

گفت: عه شعله اومدیـ...

و بعد مهیارو پشت سرم دید و چشماش چهار تا شد: هیــــــــــــن!!! مهیار!!!

مهیار یواش خندید: سلام شایان...خوبی؟

شایان یکم اخم کرد و اومدطرفمون و با یه لحن نگران گفت: شعله چکار میکنی؟! مامان بیداره ها!

اگه مهیارو ببینه گامون زاییده! دیوونه!!

خندیدم: مامان خودش گفت مهیارو بیارم خونه....

چشماش گرد شد: جدی؟!

سرمو تکون دادم و خندیدم.

شایان ابروشو داد بالا: خوبه والا....پس منم فردا مینا رو برمیدارم میارم خونه میگم مامان این عروسته!

خندیدم و زدم به بازوش: دیوونه...

مهیار مشغول برانداز کردن خونه شد تا اینکه مامانم اومد.

مهیار سری تکون داد: سلام لیلا خانوم...خوب هستین

مامانم براندازش کرد و بعد از چند لحظه لبخند زد: سلام مهیار جان خوبی؟ مامان چطوره؟ خیلی وقته هم

دیگه رو ندیدیم...داداش و خواهرت چطورن؟

مهیار لبخندی زد: خوبن همه,سلام میرسونن خدمتتون.

مامانم به کتابخونه اشاه کرد: بیا عزیزم...بیا بریم بشینیم یکم صحبت کنیم....

منو مهیار و مامانم رفتیم توی کتابخونه نشستیم تا صحبت کنیم. شایان هم رفت توی اشپزخونه و گرفتار

خوردن شد.

داشتم از استرس میمردم...دستام میلرزید و خیس عرق شده بود...

دلهره داشتم! دلم مثه سیر و سرکه میجوشید....ینی الان چی میخواست بگه مامان؟! مهیار چی جواب میداد؟!

اگه بابا بیدار شه چی؟!

داشتم از استرس میمردم...دیگه کم کم داشتم از استرس دل درد میگرفتم!!!

مامانم پا انداخت رو پا: خب مهیار جان....ما دیگه راجب رابطه ی شما دوتا میدونیم...من خوشحالیه دخترم

خیلی واسم مهمه. و اونطوری که تو این مدت دیدم حسابی خوشحالش کردی.اما متاسفانه بابای شعله

راضی نیست و به فکر حرفای مردم و ابروی خودشه. اما اگه من شمارو بهتر بشناسم شاید بتونم بابای

شعله رو راضی کنم.

مهیار به مبل تکیه داد: نظرشون محترمه. بفرمایین شما هر سوالی داشتین من جواب میدم.

به مهیار نگاه کردم و محوش شدم....تا حالا این جنبه ی مهیارو ندیده بودم...

خجالتی...اروم...مودب و خیلی جدی! ینی انقد دلش میخواست با من ازدواج کنه...؟

اب دهنمو قورت دادم و به لبای مامانم چشم دوختم. استرس داشتم....خیلی لحظه ی حساسی بود.

هم خوشحال بودم که مامانم مهیارو قبول کرده و یه جورایی استرس هم داشتم...گیج بودم....

مامانم بالاخره به حرف اومد: خب شغلت چیه مهیار جان؟

مهیار جواب داد: اگه خدا بخواد تا اخر سال جراح قلب میشم.

مامانم سری تکون داد: موفق باشی. حقوقت چقدره؟

لبمو گاز گرفتم: مامان!!

مامانم نگام کرد: شعله تو دخالت نکن. من باید بدونم شوهرت میتونه یه زندگی رو بچرخونه یا نه؟!

مهیار خندید و بهم اشاره کرد که ساکت شم و بعد با لبخند گفت: فعلا 5 میلیون و چهار صد. (من دراوردی بودا)

مامانم بازی سری تکون داد.

با یه صدای لرزون گفتم: مامان...گلنار خانوم نیست واسه مهیار چای بیاره؟

مامانم نگام کرد: نه مامان...گلنار خانوم رفته.

از جام بلند شدم: پس خودم میرم بیارم...شما به حرفاتون ادامه بدین.

و بعد دوییدم تو اشپزخونه پیش شایان....







اینم از این پارت...

منتظر نظراتون هســــــتم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 4 شهریور 1394 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه