تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 20
سلامـــــــــ

قسمت بیستم رو اوردم براتــــــــــــون

بفرمایــــــــــن ادامـــــــــــــــه






"Part 20"



سه روز از روزی که منو مهیار دعوا کرده بودیم میگذشت و هنوز هیچی تغییر نکرده 

بود...

من و مهیار سه روز بود که باهم حرف نمیزدیم و حتی بهم نگاه نمیکردیم...

هردومون لج کرده بودیم....دلم خیلی براش تنگ شده بود...

واسه خندیدناش....

واسه حرفاش....

واسه اذیت کردناش....

واسه بقل کردناش....

واسه بوی عطرش...

صداش....

چشاش....

نوازش کردناش....

همه چیز! دلم واسه همه چیزش تنگ شده بود.

یه چیزی که شرایطو سخت میکرد این بود که ما هردو تو یه خونه بودیم...

اگه از هم دور بودیم و بهم بی توجهی میکردیم خیلی اسون تر بود و انقد واسم سخت نبود...

اما من و مهیار هر روز هم دیگه رو میدیدیم....صبح و عصر... این وضعیتو بدتر میکرد...

خیلی واسم سخت بود که منم نسبت بهش بی توجه باشم اخه دلم واسش یه ذره شده بود...

نمیدونم اونم دلش واسم تنگ شده بود یا نه....

ساعت 9:30 شب بود و خونه بودم. عمو سهراب و ارسلانم مثل هرشب خونمون بودن.

از دست ارسلان فرار کرده بودم و اومده بودم توی حیاط و روی تاب نشسته بودم و داشتم

البوممو نگاه میکردم. البومی که خودم ساخته بودم...

یه البوم پر از عکسای منو مهیار که تو این مدتی که باهم بودیم ساخته بودم.

هرچی عکس میگرفتیم رو چاپ میکردم و میذاشتم توی این البومه. مشغول نگاه کردنشون بودم

که یهو بارون گرفت....البوم رو بستم و از جام بلند شدم و راه افتادم که برم توی خونه.

همونطور که داشتم میدوییدم که خیس نشم البوم از دستم لیز خورد و افتاد روی زمین.

باز شد و قطره های بارون ریختن روش. سریع خم شدم تا برش دارم و هم من و هم البوم

بیشتر از این خیس نشیم.

خم شدم و برش داشتم و یه دفه یه جفت کفش جلوی خودم دیدم. سرم رو اوردم بالا و ارسلانو 

دیدم.

البوم رو بستم و بعد برش داشتم و بلند شدم و ایستادم.

ارسلان که رو به روم ایستاده بود با اخم گفت: این چیه؟

با یه لحن خیلی سرد گفتم: به خودم مربوطه.

محکم از تو دستم کشیدش و بازش کرد و چندتا از عکساشو نگاه کرد و بعد رو به من گفت:

که به خودت مربوطه ها...؟

اخم کردم و با عصبانیت دستمو دراز کردم که البومو ازش بگیرم: بدش من!

محکم مچ دستمو گرفت و فشار داد و نذاشت البومو ازش بگیرم.

بیشتر اخم کردم و گفتم: دیوونه شدی؟! دستتو بکش!! البومو بده من!!

اخم کرد و گفت: شعله تو باید ماله من باشی!!

داشتیم خیس میشدیم....تمام موهام و لباسام خیس شده بودن....هوا سرد بود...داشتم یخ

میزدم...ارسلان هم خیس اب شده بود...اما مچ دستمو محکم گرفته بود و نمیذاشت تکون بخورم..

بیشتر مچ دستمو فشار داد.

داشت دردم میگرفت. عصبانی شدم و داد زدم: ولم کن ارسلان!!! داری اذیتم میکنی!! اونو بده من!!

بعد دستمو دراز کردم که البومو از توی دستش بکشم  و همینجا بود که مچ دستمو محکم تر فشار

داد و پرتم کرد اونور.

محکم خوردم زمین...زانوهام درد گرفت...مچ دستمم خیلی درد میکرد...

بارون همونطور میبارید و حالا منو ارسلان کامل خیس شده بودیم....

البوم رو با عصبانیت جلوی صورتم گرفت: این پسره ی عوضی رو فراموش کن!

اشکم درومد...بدنم خیلی درد میکرد...خیلی با شدت پرتم کرد...محکم خوردم زمین...

الانم که خیس خیس شده بودم...باورم نمیشد ارسلان اینکارو با من کرد...

اصلا....اصلا چرا من اجازه دادم همچین کاری کنه؟؟

اخم کردم و محکم اشکامو که حالا با قطره های باروم قاطی شده بودن رو پاک کردم و بلند شدم ایستادم

رو به روی ارسلان.

ذل زد تو چشمام...منم با اخم نگاش کردم.

با همون اخمش گفت: ببین شعله...فکر این پسره رو از تو سرت بیــ....

و هنوز جملش کامل نشده بود که دستمو اوردم بالا و هرچی زور داشتم توی دستم جمع کردم و محکم زدم

توی گوشش.

صورتش کج شد....اما چیزی نگفت. البوم از دستش افتاد روی زمین و دستشو گذاشت روی صورتش

و بعد به من نگاه کرد.

منم با اخم ذل زدم بهش....دوتامون خیس بودیم...قطره های بارون میریخت روی صورتمون...

همون لحظه رعد و برق زد و شدت بارون بیشتر شد....

با عصبانیت گفتم: دفه ی اخرت باشه دست رو من بلند میکنی...

و بعد البوم رو برداشتم و از در اشپزخونه رفتم داخل خونه. سریع از پله ها رفتم بالا تا سوال پیچ نشم.

اولین کاری که کردم این بود که با سشوار البومو خشک کردم که عکسا خراب نشه...خودم مهم نبودم...

مهم نبود که موهامو لباسام خیسه...مهم نبود که سرما میخورم و تب میکنم...

تنها چیزی که اون لحظه برام مهم بود عکسای منو مهیار بود...

انقد سشوارو گرفتم روش تا خشکه خشک شد.

بعدشم گذاشتمش توی کشو تا کسی نبینتش.

به خودم تو اینه نگاه کردم...موهام خیس بود...لباسام خیس بود...

سر و وضعم داغون بود!

یه دفه عطسه کردم...خدا بخواد سرما هم خوردم...به لطف ارسلان...اه!

رفتم سمت کمدم و شروع کردم به عوض کردن لباسام. 

واقعا ارسلان چجوری جرات کرد اونجوری منو پرت کنه؟! چشمم به مچ دستم افتاد...

کبود شده بود انقد که فشارش داده بود.... یه کل دردشو فراموش کرده بودم...از بس تو فکر عکسام بودم...

با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و گوشی رو برداشتم...مینا بود...صدامو صاف کردم و جواب دادم:

بله؟

_ سلام شعله خوبی؟

_ مرسی مینا تو خوبی؟

_ ممنون خوبم...شعله الان گرفتاری؟

یکم اخم کردم: نه چطور؟

_ میتونی یه سر بیای پیشم ببینمت؟

_ چیزی شده مینا؟

_ نه نترس...چیزی نیست. فقط باید راجب یه موضوعی باهات حرف بزنم.

یکم سرفه کردم,گلوم میسوخت. گفتم: خب کجا بیام؟ خونتون؟

_ نه نه...یه کافی شاپ هست سر خیابونمون...میتونی بیای اونجا؟

بازم سرفه کردم و گفتم: باشه...تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم.

با نگرانی گفت: شعله مریضی؟

_ نه خوبم...فک کنم سرما خوردم...

_ خب قبل از اینکه بیای دوتا قرص بنداز بالا.

_ باشه...مینا مهیار که اونجا نیست احیانا؟

_ نه بابا...با خودت کار دارم نترس! نیم ساعت دیگه میبینمت.

_ باشه. خدافظ.

موهامو خشک کردمو لباس گرم پوشیدم و بعد از گفتن به مامان و بابا راجب اینکه کجا میرم سریع از خونه زدم

بیرون.

رسیدم کافی شاپ...مینا اونجا بود.ریلیا هم کنارش بود.

نشستم رو به روشون: سلام. چیزی شده؟؟

مینا نگام کرد: نه بابا چرا انقد ترسیدی!

ریلیا گفت: چیزی میخوری؟ ما نوشیدنی سفارش دادیم.

چند ثانیه نگاش کردم...عجیبه...بداخلاقی نمیکنه....

سرمو تکون دادم و بعد از چندتا سرفه گفتم: من اب پرتغال میخورم.

مینا: مریض شدیا شعله!

لبخند زدم: نه خوبم خوبم...

مینا: خب...راستش میخوام بگم که فردا تولد مهیاره...

یه سرفه ی دیگه کردم و چشمام گرد شد و همونطور که سرفه میکردم وسط سرفه ها گفتم: الان باید بگی؟!

خندید: خب شما که قهرین!!!

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم: خب حالا برنامه ای دارین؟!

ریلیا سری تکون داد: میخوایم جشن بگیریم.

گفتم: جشن...؟

مینا: اره یه جشن کوچولو...فقط خودمون و تو.

گفتم: ینی فامیلارو دعوت نمیکنین؟

مینا: نه...فقط خودمونیم.

سری تکون دادم: کاری از من ساختس؟

_ راستش قبل از کار بیشتر دلم میخواد اشتی کنین. فک کنم همینم بهونه ی خوبی برای اشتی باشه.

لبخند زدم: مرسی که انقد به فکر مایی مینا...

مینا لبخندی زد. گفتم: خب کاری هست که من بتونم براتون بکنم؟

مینا: فردا مهیار شیفت صبح و عصره. ینی اگه کاری داشته باشیم میتونیم صبح انجام بدیم. فردا عصر ساعت

7...8 میاد خونه. الان ما باید کیک سفارش بدیم و براش کادو بخریم...یه چیزی هم تو خونه درست میکنیم

واسه شام که دور هم بخوریم. میتونی کمکمون کنی؟

لبخند زدم: معلومه! چرا نتونم؟ بیاین اول کیکو سفارش بدیم. 

ریلیا یه قلوپ از نوشیدنیش خورد و گفت: فردا صبح هم خرید میکنیم.

سرمو تکون دادم: اره راست میگه.

مینا لبخند زد: ظهر تا عصرم وقت داریم خوردنی و شام رو اماده کنیم. خودمونم اماده شیم.

لبخند زدم: ایول. من فردا صبح میام دنبالتون که بریم کادوهامونو بخریم. الانم باهم میریم کیکو سفارش بدیم.

بعد از اینکه نوشیدنی هامونو خوردیم سه تایی سوار ماشینم شدیم و رفتیم کیک رو سفارش دادیم.

قرار شد من فردا صبح ساعت 9 برم دنبالشون و باهم بریم خرید.

ساعت 11 بود که برگشتم خونه...رفتم داخل....عمو سهراب و ارسلان هنوز اونجا بودن.

همه دور هم نشسته بودن و چای میخوردن و حرف میزدن و میخندیدن.

رفتم جلو و سلام کردم.

بابام لبخندی زد: کجا بودی بابا؟

چندتا سرفه کردم و گفتم: داشتم میرفتم که بهتون گفتم...رفتم پیش دوستم مینا.

مامانم: مینا؟ چرا من این مینا رو نمیشناسم؟

چندتا سرفه ی دیگه کردم و گفتم: شما نمیشناسی ولی شایان میشناسه.

بعد با یه لبخند شیطون به شایان نگاه کردم.

مامان و بابام با تعجب به شایان نگاه کردن و شایانم با چشمای گرد به من.

خندیدم و بدون اینکه کوچیک ترین توجهی به ارسلان کنم رفتم توی اتاقم.

لباسامو عوض کردم و روی تختم دراز کشیدم.

گلوم خیلی درد میکرد...بدجور سرما خورده بودم...چندباری سرفه کردم...

بعد گوشیم رو در اوردم و رفتم تو واتس اپ و پروفایل مهیارو چک کردم...انلاین بود...

چقد دلم میخواست باهاش حرف بزنم....

همون لحظه شایان اومد تو اتاقم و با خنده نشست لبه ی تختم: حالا دیگه منو لو میدی نه؟

خندیدم: چیشد؟ بهشون گفتی؟

خندید: انقد سوال پیچم کردن که مجبور شدم بهشون بگم مینا دوست دخترمه.

خندیدم: خب!!! عکس العمل مامان چی بود؟؟

_ باورت میشه خوشحال شد؟! گفت میخواد مینا رو ببینه!

_ بهشون گفتی مینا دختر گوهر خانومه؟

_ نه! اگه میگفتم که همه چیز بهم میریخت...بعد بابا بحث مهیارم میکشید وسط

اون موقه دیگه نه من به مینا میرسیدم نه تو به مهیار.

_ خب اگه مامان بخواد ببینتش چی؟ مامان گوهر خانوم و بچه هاشو میشناسه...نا سلامتی

فامیلای بابان!

_ نمیدونم...فعلا باید بپیچونمش اگه بفهمن همه چیز بهم میریزه...

یه اه کشیدم...چرا انقد همه چیز پیچیده بود...

شایان باز گفت: حالا با مینا چکار داشتی؟

_ فردا تولد مهیاره...داشتیم براش برنامه میریختیم....

لبخند زد: چه خوب!

یه دفه چشمش به دستم افتاد و لبخندش محو شد: شعله...این چیه؟!دستت چیشده؟!

چرا کبوده؟!

چند لحظه به دستم نگاه کردم و بعد گفتم: کار ارسلانه...

اخم کرد: ینی چی کار ارسلانه؟!

نفسمو فوت کردم: ینی چی داره؟ خب کار ارسلانه دیگه...از رو تخت بلند شد و با اخم گفت:

پاشو.

با تعجب گفتم: چرا؟

بازم با عصبانیت تکرار کرد: شعله پاشو.

از روی تختم بلند شدم و رو به روش ایستادم با یه حالت گیج نگاش کردم.

دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند طبقه ی پایین. وقتی رسیدیم پایین همه با تعجب نگامون

میکردن.

شایان همونطور که سعی میکرد عصبانیتشو کنترل کنه گفت: عمو سهراب! با تموم احترامی

که براتون قائلم اما نمیتونم دیگه جلوی خودمو بگیرم! پسرتون داره شورشو در میاره!

دست شعله رو دیدین؟!

بعد منو هل داد جلوتر و دستمو بالاتر گرفت تا عمو سهراب ببینه....

عمو سهراب,مامانم وبابام به منو شایان نگاه میکردن...ارسلان هم فقط به ما ذل زده بود

و چیزی نمیگفت...با دیدن من و مچ دستمو لباشو روی هم فشار داد و فقط به من ذل زد.

عمو سهراب رو به ارسلان گفت: این کار توئه...؟

ارسلان جوابی نداد...

شایان با عصبانیت گفت: بگو دیگه!! بگو کار توئه!!! چکار کردی که دستش انقد کبوده!

لبمو گاز گرفتم و دستمو از تو دستای شایان کشیدم بیرون و رفتم پشت شایان قایم شدم...

ترسیده بودم...دلم نمیخواست دعوا شه...مریض بودم و بی حال و بی حوصله بودم...

اصلا حوصله این بحثارو نداشتم...

اوضاع خیلی بد شد...الانا بود که یه دعوای بزرگ شروع شه...

بابام از جاش بلند شد و گفت: ارسلان از تو توقع نداشتم!!!

مامانمم تمام مدت به دستم ذل زده بود...

دستمو پشتم قایم کردم که مامانم بیشتر از این نبینتش و نگران تر نشه...

شایان بازم داد زد: چرا ساکت شدی؟؟ چرا نمیگی چه بلایی سرش اوردی؟!!

همونطور که پشت شایان قایم شده بودم اروم بازوش رو گرفت و کشیدم که ساکت شه

و دیگه چیزی نگه.

یه نیم نگاه بهم انداخت و وقتی صورت نگرانمو دید دیگه چیزی نگفت....

دستشو ول کردم و اروم راه افتادم سمت پله ها و بدون اینکه چیزی بگم فقط رفتم توی اتاقم.

نمیخواستم حرفاشونو بشنوم...صدای دادو بیداداشونو...

نمیدونم الان چی میشد...فقط میدونم اوضاع خوب نبود...حالا همه چیز بهم میریخت....

دراز کشیدم رو تختم...حالم اصلا خوب نبود...بدنم داغ شده بود و چشمام میسوخت..

اب دهنمو که قورت میدادم گلوم بدجور درد میگرفت...دلم میخواست برم پایینو از توی

کشوی اشپزخونه چندتا قرص بردارم اما دلم نمیخواست با کسی رو به رو شم....

واسه همین سعی کردم بخوابم و به چیزی فک نکنم....

صبح ساعت 8:30 بیدار شدم و اماده شدم و تا رسیدم خونه ی مهیار اینا ساعت 9 شد.

مینا و ریلیا و گوهر خانوم و لادن سوار ماشین من شدن و باهم به سمت بازار حرکت کردیم.

بعد از اینکه رسیدیم مینا ویلچر گوهر خانومو از توی صندوق ماشینم در اورد و گوهر خانوم

نشست روش. قرار شد هرکدوممون بریم خریدامونو بکنیم و ساعت 10 کنار ماشین همدیگه

رو ببینیم....

از هم خدافظی کردیم و رفتیم که برای مهیار کادو بخریم....

راستش خودمم نمیدونم چی میخوام براش بخرم؟

عطر...؟ لباس...؟ ساعت...؟ چی؟! هووووف.....

نفسمو فوت کردم و راه افتادم....جسبای کلافه بودم..مریضیم بی حوصلم کرده بود و سرما خوردگیم

خیلی اذیتم میکرد....

همونطور راه میرفتم و مغازه هارو نگاه میکردم...یه دفه یه ایده به ذهم رسید...یه کفش فروشی

پیدا کردم که نمایندگی کفش های Reebook بود.

رفتم توی مغازه و یه سری از کفشارو ناگه کردم و یه کفش چشممو گرفت.

سریع زنگ زدم به مینا و سایز کفش مهیارو پرسیدم. اون کفش رو برای مهیار خریدم و یکی هم

عین همونو واسه خودم خریدم.

بعد از حساب کردنشون از مغازه اومدم بیرون...ساعت 9:45 دقیقه بود...

تا رسیدم به ماشین ساعت 10 شد و مینا اینا هم 10 دقیقه بعدش رسیدن. سوار ماشین شدیم و

جرکت کردیم.

مینا: خب! چیشد؟ اخر کفش خریدی؟

همونطور که رانندگی میکردم سرمو تکون دادم: اره. یکی واسه خودم خریدم یکی هم واسه مهیار.

گوهر خانوم خندید: پس باهم ست کردین دیگه....

خندیدم و گفتم: اره...شما چی خریدین؟

ریلیا همونطور که لادن تو بقلش بود گفت: رازه!!

یکم اخم کردم و خندیدم: قبول نیست! من بهتون گفتم!!

مینا: میخواستی نگی!

خندیدم: بدجنسا!

رسیدیم خونشون و رفتیم داخل و خریدامونو بردیم تو خونه.یکم تو کارا بهشون کمک کردم و بعد هم 

ساعت 1 برگشتم خونه.

خیلی کلافه بودم...گلوم خیلی بیشتر درد میکرد و اصلا حوصله ی هیچی رو نداشتم....حالا دیگه 

سرمم درد میکرد....بدنم هم که داغ بود بی حالترم میکرد....یکم خوابیدم که بهتر شم.

ساعت 5 بیدار شدم و وسایلامو جمع کردم و لباسام و کادو رو ریختم توی کیفم و رفتم توی اشپزخونه.

مامان و گلنار خانوم و بابا توی اشپزخونه بودن. مامان و بابا پشت میز نشسته بودن و داشتن چای میخوردن.

مامانم وقتی دیدم یه لبخند زد: چطوری عروسکم؟

از تو جعبه ی قرصا یه قرص سرما خوردگی در اوردم و با یه لیوان اب سر کشیدم: زیاد خوب نیستم...سرما

خوردم...

مامانم یه نچ گفت: چرا مراقب خودت نیستی ها؟؟ دستت چطوره؟ مچ دستت درد میکنه؟

_ یه خورده....

مامانم نفسشو فوت کرد: من هنوز باورم نمیشه ارسلان اینکارو کرده باشه...

چشمامو روی هم فشار دادم: باورت شه مامان,باورت شه.

بابام یه قلوپ چای خورد: امروز دیرتر داری میری...چیزی شده؟ قبلا زودتر میرفتی...

_ نه چیزی نشده....امشب تولد مهیاره...شاید دیرتر بیام خونه. نگرانم نشین.

بابام نفسشو فوت کرد و یکم اخم کرد: شعله مگه قرار نشد...

_ نه پدر من! قرار نشد! شما واسه خودت قول و قرار گذاشتی ولی من که نگفتم قبول میکنم! دومادتوننم

که دیدین...زد منو کبود کرد! حالا نمیدونم چرا هنوز اصرار دارین من با مهیار کات کنم؟

_ دخترم بحث ابروئه!! زشت نیست رفتی تو اون خونه کار کنی بعد عاشق پسرشون شدی؟

_ نه بابا جون چیش زشته! تو بیا ببین چقد منو دوست دارن گوهر خانوم اینا...

_ شعله!!

_ من دیگه میرم....

بعد کیفمو زدم سر کولم و  از خونه زدم بیرون.وقتی رسیدم خونه ی گوهر خانوم , مهیار هنوز نیومده بود.

لباسامو عوض کردم و کفشمو پام کردم و یه دستی به موهام کشیدم.







بعد من,مینا,میلاد,ریلیا و گوهر خانوم توی حال دور هم جمع شدیم.

هممون کادوهامون رو زیر میز غذاخوری چپوندیم.

مینا: خب...همه میریم سر کار خودمون. مهیار تا نیم ساعت دیگه میاد. وقتی اومد به مامان سلام میکنه

و بعد هی راست میره تو اتاقش.

گفتم: اگه یه وقت رفت تو اشپزخونه سر یخچال چی؟! بعد کیکو میبینه!!

میلا گفت: وقتی بیاد انقد خستس که فقط میره تو اتاقش.

گفتم: ولی ریکسش بالاس!

ریلیا هم سرشو تکون داد: راست میگه...شاید کیک رو ببینه.

مینا خندید: بهم اعتماد کنین. خب...بعد وقتی مهیار رفت تو اتاق ما کیک و کادوهارو میچینیم

روی میز. مهیار لباسشو عوض میکنه و میاد تو حال. اگه خودش نیومد به یه بهونه ای میکشیمش تو

حال. فقط شعله اگه شما دوتا اشتی نکردین من میدونم و توئــــــــــــا!!

خندیدم وسرمو تکون دادم.

همون لحظه صدای در حیاط و ماشین اومد.

مینا: اوه! چرا انقد زود اومد؟! همه برین قایم شین!

میلاد و ریلیا رفتن تو اتاقشون. مینا هم رفت توی اتاق رخت شویی و منم رفتم تو اشپزخونه.

مهیار اومد داخل خونه و یه راست رفت توی حال و با یه صدای خسته گفت: سلام مامان...

الهی بمیرم...چقد صداش خستس...

گوهر خانوم جواب داد: سلام عزیزم...خسته نباشی.

مهیار یه مرسی گفت و رفت توی اتاقش تا لباسشو عوض کنه. تا صدای چفت شدن در اتاقشو

شنیدم سریع دوییدم تو اتاق رخت شویی: مینا بدو! کیک رو بیار تو حال! منم میرم ریلیا و میلاد و صدا

کنم.

بعد دوییدم سمت اتاق اونا و در زدم.

ریلیا درو باز کرد: اومد؟؟

سرمو تکون دادم: اره زود بیاین!

بعد همه دوییدم توی حال. کیک و کادوهارو چیدیم روی میز.

مینا کیکو داد دست من: بگیر بگیر!!

کیک رو گرفتم: من بگیرم؟!

خندید: اره دست تو باشه.

همون لحظه صدای در اتاق مهیار اومد. همونطور که غر میزد اومد سمت حال:

مامان این چه وضعشه...امروز تولد منه! بعد نه کسی خونس, نه کسی یادشـ....

و اومد توی حال و مارو دید. هممون دست زدیم و جیغ کشیدیم و همه باهم گفتیم تولدت مباررررک!!!

با چشمای گرد نگامون کرد و بعد خندید....

همونطور که میخندید به من و کیکی که توی دستم بود نگاه کردو لبخند زد و با لبخند اومد طرفم...

چقد دلم برای این لبخندش تنگ شده بود...

اومد رو به روم ایستاد...قلبم شروع به تند تند زدن کرد و استرس گرفتم....

اروم با یه لبخند گفتم: تولدت مبارک.

چند لحظه نگام کرد و بعد لبخند زد و اروم گفت: مرسی عشقم.





اینم از این پارت

منتظر نظراتتون هستم

× هرگونه فحش به ارسلان ازاد و قانونی میباشد ×




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ یکشنبه 1 شهریور 1394 ] [ 01:21 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه