تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 19
سلام ســــــــلام

قسمت نوزدهـــــــــم رو ارودم

تشریف ببرین ادامـــــــــــــــــــــه






"Part 19"



از حرفش تعجب کردم....انگار یه خنجر تو قلبم فرو کردن...اشک تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:

عــه...؟

داد زد: اره!!

مم همونطور که اشک تو چشمام بود داد زدم: اره؟!

بازم داد زد: اره!

لبامو روی هم فشار دادم و گفتم: باشه!!

و اینطوری بود که بغضم ترکید و در ماشینو باز کردم و پیاده شدم....

مهیار محکم دستشو کوبید روی فرمون و با عصبانیت پیاده شد و همونطور که بین در و ماشین ایستاده

بود صدام کرد: شعله!!

اما بدون اینکه برگردم و نگاهش کنم فقط با قدمای تند ازش دور شدم....همونطور که گریه میکردم یه

تاکسی پیدا کردم و سوارش شدم و به راننده گفتم حرکت کنه.

نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم....قلبم داشت تند تند میزد....نفسم بالا نمیومد....

باورم نمیشد مهیار با من اونجوری صحبت کرد...مهیاری که به من از گل نازک تر نمیگفت!!

صداش تو گوشم پیچید....حرفاش...داد زدناش...اخم کردناش....

همه ی اینا باعث میشد گریم بیشتر شه....

اخه یه دفه چیشد؟ چرا دعوامون شد.....ما که اصلا اینجوری نبودیم....

چرا اون حرفا رو زد....چرا سرم داد کشید.... 

همونطور که اشکام میریخت برگشتم و پشتم رو نگاه کردم,هــــه....

حتی دنبالم نیومد.

اصلا واسش مهم بودم؟ اگه بودم درکم میکرد....اگه مهم بودم اونجوری سرم داد نمیزد....

نمیدونستم با این وضعم چجوری میخواستم برم خونه....اگه مامان و بابا منو اینجوری ببینن....

اگه ارسلان بهشون چیزی گفته باشه....چکار کنم.... خدایا چکار کنم...

چرا همه چیز داره خراب میشه...چرا انقد همه چیز سخته....

خسته شدم....

خسته....

تا خود خونه گریه کردم...از شدت گریه دماغم پف کرده بود و چشمام قرمز شده بودن...

صدام گرفته بود... خیلی اوضام بد بود.

از تاکسی پیاده شدم و اشکامو پاک کردم و زنگ درو زدم.

در بدون هیچ جوابی باز شد.

رفتم داخل خونه...خونه ساکت ساکت بود.

انگار کسی خونه نبود....تو دلم گفتم چه بهتر....دیگه کسی منو با این حالم نمیبینه.

یه قدم برداشتم و یه دفه ارسلان از توی اشپزخونه اومد بیرون و جلوم ظاهر شد.

ترسیدم و یه قدم رفتم عقب.

نگام کرد و اروم گفت: سلام.

باورم نمیشد انقد اروم بود؟ فک میکردم الان عصبی شه یا یه عس العمل دیگه نشون بده...

نگاش کردم و با صدای گرفته گفتم: مامان اینا کجان؟

جواب داد: خونه ی یکی از همکارای بابات دعوت بودن. با بابای من رفتن. گفتن من بمونم وقتی تو اومدی

باهم بریم اونجا پیششون.

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: شایان کجاست؟

_ رفته بیرون.

نفسمو فوت کردم و گفتم: تو برو. من جایی نمیام.

بعد راه افتادم و از کنارش رد شدم.

صدام زد: شعله بابات گفته حتما بیارمت اونجا.

چرخیدم سمتش و ذل زدم تو چشاش: ارسلان قیافه ی منو نمیبینی؟ حالمو نمیبینی؟ نمیبینی داغونم؟

من نمیام....برو.

بعد شروع کردم از پله ها بالا رفتن.

همونطور که کنار در ورودی ایستاده بود خندید و گفت: چیه...با مهیار دعوات شد؟

توجهی نکردم و فقط به راهم ادامه دادم اما با شنیدن اسم مهیار و طرز حرف زدن ارسلان بازم اشکام

سرازیر شد....ولی بدون اینکه بزارم ارسلان بفهمه دارم گریه میکنم فقط به راهم ادامه دادم.

بازم ادامه داد: بخاطر من دعواتون شد اره؟؟

و بعد لحنش جدی شد: شعله من رابطه ی شمارو بهم میزنم!

چشمامو محکم روی هم فشار دادم و اشکام بیشتر ریختن....اما بازم به راهم ادامه دادم...حرفای ارسلان

زجرم میداد....قلبم درد میگرفت...اصلا حالم خوب نبود....

بازم داد زد: هرجوری که باشه بینتون رو بهم میزنم! نمیذارم شما دوتا بهم برسین!

برگشتم و با چشمای پر ا اشکم نگاش کردم و اروم گفتم: ارسلان بس کن....

اومد نزدیکتر...نزدکی پله ها شد...

با این که هنوز عصبی بود سعی کرد خودشو کنترل کنه. با یه لحن اروم گفت: شعله تو باید مال من باشی...

مال من....نمیذارم تو واسه مهیاری باشی....

چشمامو بستم و اشکام بازم ریختن....

اروم گفتم: ارسلان....

نذاشت حرف بزنم و ادامه داد: شعله اون بدرد تو نمیخوره...من خیلی دوست دارم...خیلی بیشتر از 

اون....چرا نمیخوای قبولم کنی؟

و همونطور که این حرفارو میزد اروم از پله ها میومد بالا...

دوباره اروم بریده بریده گفتم: ارسلان....  

اما بازم ادامه داد: شعله....حتی اگه من بزارم بابات نمیزاره.....تو و مهیار نمیتونین باهـ....

چشمامو بستم و بغضم ترکید. دوتا دستامو گذاشتم روی گوشام و همونطور که چشمام بسته بود جیغ زدم:

ارسلااااااااااااااااااااااان!

بعد همونطور که گریه میکرد اروم دستمو گرفتم به نرده های پله و اروم نشستم روی زمین....

قیافه ی ارسلان نگران شد....لحنشم همینطور...

اومد طرفم و با یه لحن خیلی نگران صدام کرد: شعله....؟

و بعد کنارم نشست روی زمین و ذل زد به صورتم....اروم اروم اشک تو چشماش جمع شد و قبل از اینکه

بفهمم اشکاش ریختن روی صورتش...



(عاقا این ارسلان نیستا... فقط چون داشت گریه میکرد گذاشتم که به صحنه بخوره)



همونطور که اشکاش میریختن گفت: شعله بخدا من نمیخوام اذیتت کنم....فقط....

با همون صدای لرزونم وسط گریه کردن گفتم: ارسلان توروخدا....دست از سرم بردار....من نمیتونم

باهات ازدواج کنم...نمیتونم ارسلان...من دوست ندارم....میفهمی؟!

یه قطره اشک دیگه رو صورتش قل خورد و گفت: من باید چکار کنم که تو منو دوست داشته باشی؟

ذل زدم تو چشماش: هیچ کار...تنها کاری که میتونی واسم بکنی اینه که ازم دور باشی...من مهیارو

دوست دارم ارسلان...چرا نمیخوای اینو بفهمی؟

لبشو گاز گرفت: مگه من چکار کردم که منو نمیخوای ها؟

اب دهنمو به سختی قورت دادم و اروم اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچ کاری نکردی ارسلان...

بخدا من خیلی دوست دارم,اما فقط به عنوان یه برادر...نزار رابطمون اینجوری خراب شه...همین جا

این کارارو تموم کن...

_ نمیتونم...نمیتونم به تو به عنوان یه خواهر نگاه کنم! میتونی واسم توضیح بدی چجوری باید به کسی

که تمام زندگیم عاشقش بودم به چشم یه خواهر نگاه کنم؟!!

_ میدونم سخته...میدونم اسون نیست ولی...

_ تو چی میدونی؟ تو هیچی نمیدونی....نمیدونی چقدر واسه من سخته...نمیدونی چقد منتظر اون

لحظه بودم ولی تو حتی به خودت زحمت ندادی به من یه نگاه بندازی یا حرفامو گوش بدی...حتی به

حرفام فکر نکردی....نمیدونی تمام عمرم عاشقت بودم ولی هیچوقت بهم توجه نکردی....همیشه

منو پس زدی...هیچ وقت عشقم به چشمت نیومد...هرکاری تونستم کردم که یه جوری نظرتو جلب

کنم...یه جوری بهت نشون بدم...بگم که دوست دارم...اما تو انقد مشغول اطرافت بودی که هیچوقت

نفهمیدی....همه ی اطرافیانم میدونستن جز تو...نمیدونی چقد واسم دردناک بود وقتی بهم توجه

نمیکردی و هرچقدرم باهات مهربون بودم بازم از من متنفر بودی....نمیدونی همش دنبال بهونه میگشتم

که پیشت باشم اما تو همیشه ازم فرار میکردی...تو نمیدونی من چقد دوست دارم...

چشمامو بستم و اشکام ریختن.... با این حرفاش....قلبم درد گرفت...

چقد من بدجنس بودم...تمام این مدت....فقط یه ذره توجه میخواست.... 

اما من کوچیکترین نگاهی هم بهش نکردم....

بریده بریده گفت: اگه فقط بهم یه فرصت بدی...ثابت میکنم که از مهیارم بهترم....

اروم از جام بلند شدم و همونطور که گریه میکردم اروم گفتم: ارسلان من مهیارو دوست دارم...

بعد رفتم توی اتاقمو درو قفل کردم....

بعد از عوض کردن لباسام روی تختم دراز کشیدم....

ارسلان چندباری در زد و ازم خواست باهاش حرف بزنم ولی بازم بی توجهی کردم...

تمام فکرو ذهنم پیش مهیار بود...پیش حرفایی که زد...

هنوزم باورم نمیشد این مهیار بود که سرم داد زد...این مهیار بود که اون حرفارو بهم زد....

صداش تو گوشم پیچید....

" همون روز که بهم گفتی بیا نقش دوست پسرمو بازی کن باید فکر اینجاشم میکردی....|

باز بغض کردم...باز گریم گرفت....

بیشتر از اینا یه چیزی بود که خیلی زجرم میداد....این که حتی سعی نکرد جلومو بگیره که نرم...

به صفحه ی گوشیم نگاه کردم...

نه زنگی....نه اس ام اسی....نه پیامی....

ینی ذره ای واسش ارزش نداشتم؟ واقعا نمیخواست از دلم در بیاره؟ اصلا تقصیر اون بود؟ یا من؟

حرفاش چی....حرفاش درست بود؟

رفتم تو فکر...یه جورایی...مهیار راست میگفت...

این من بودم که دست رو دست گذاشته بودم و هیچ کاری نمیکردم و انتظار داشتم همه چیز

خود به خود و به طرز معجزه امیزی درست بشه...

راست میگفت...

من حتی تلاش نمیکردم حالم خوب شه...همه ی سختی هارو من نمیکشیدم...اونم سختی میکشید...

تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم...اینکه میدونه خانوادم قبولش نمیکنن اما بازم صداش در نمیاد...

تا امروز نمیدونستم مهیارم غمو غصه داره...

ولی امروز فهمیدم همه ی ناراحتیاشو پشت اون لبخند با نمکش قایم میکنه...

درداش چی بود..؟ من.... من بودم...

یاد لحظه ای افتادم که کفت وقتی گریه میکنم و نمیتونه ارومم کنه...تمام زندگی مهیار من بودم...

حتی درداشم از من منشا میگرفت....

ولی من چکار کردم؟

من هیچ کاری نکردم...هیچ کاری واسش نکردم....

تنها کاری که این همه مدت میکردم همش گریه و گریه و گریه بود....

مهیار راست میگفت...من حتی سعی نمیکردم قوی باشم یا حالم بهتر شه...

ولی اون همه ی سختی هارو تحمل میکرد....جلوی همه می ایستاد....

حتی جلوی بهترین دوستش ارسلان...

ولی من خردش کردم....گفتم که تمام این مدت هیچکاری نکرده...

زدم زیر گریه...شعله چکار کردی! همه چیزو خراب کردی...تقصیر توئه....

تقصیر توئه که الان دعوامون شده....

بازم گوشیمو جک کردم...اما خبری نبود.

میخواستم زنگ بزنم...بزنگ بزنم و گبم مهیار ببخشید....

من اشتباه کردم....

تو درست میگفتی....

تو خیلی کمکم کردی و من هیچ کاری نکردم....

من خودخواه بودم...

فقط به خودم فکر میکردم...

من حتی متوجه نشدم توهم داری این وسط سختی میکشی...

میخواستم بگم مهیار بمون...

کمکم کن....

تنها نمیتونم...

مهیار دوست دارم....

ولی غرورم نمیذاشت...اون جمله ای که گفت...زجرم میداد...اشکمو در میارود...

قلبم شکسته بود...

چرا باید اون جمله رو میگفت؟ اون که میدونست وضعیت من چجوریه...

" باید فکر اینجاشم میکردی...."

چشمامو بستم و باز اشکام ریختن...

خدایا چکار کنم....دیگه واقعا نمیدونم چکار باید بکنم...

خسته شدم...



***************************



ساعت 8 بود و من دیگه داشتم اماده میشدم تا از خونه ارجمند ها برم خونه ی خودمون.

اوضاع خیلی بد بود....وقتی صبح اومدم من و مهیار اصلا بهم نگاه هم نکردیم....

حرف نزدیم....

فقط تند تند از کنار هم رد میشدیم بدون اینکه بهم دیگه توجه کنیم....

هر دفه که بی توجه از کنارم رد میشد قلبم درد میگرفت...

این رفتارش دیوونم میکرد...

تحمل بی محلی هاشو نداشتم...

مهیاری که هر روز با من حرف میزد....هر روز تو روم میخندید...هر روز کلی قربون صدقم

میرفت...

حالا بهم بی محلی کنه؟

نمیتونستم با این موضوع کنار بیام.... تا چشمم به چشمش میوفتاد گریم میگرفت.

اما غرورم نمیذاشت جلوش گریه کنم.

هم دلم میخواست باهاش حرف بزنم,هم نه.

حالم اصلا خوب نبود...این اوضاع خیلی اذیتم میکرد....

داشتم میرفتم سمت اتاق مهمان که لباسمو عوض کنم که یه دفه مینا جلوم ظاهر شد:

شعله یه دیقه وقت داری؟

سرمو تکون دادم: اره معلومه وقت دارم...چیشده؟!

دستمو کشید و بردم تو اتاق مهمان و نشستیم روی تخت.

با نگرانی بهم نگاه کرد: چیشده؟

با تعجب گفتم: چی چیشده؟

_ بین تو و مهیارو میگم...از صبح تا حالا نه باهم حرف زدین نه بهم نگاه کردین....دعوا کردین؟

نفسمو فوت کردم: اره...

لبشو گاز گرفت: چرا؟ سر چی؟! باورم نمیشه شما دوتا دعوا کردین!! شما که انقد باهم خوب بودین!

لبامو روی هم فشار دادم: شد دیگه....فکر کردی من خیلی خوشحالم؟

یه اه کشید: خب چیشد؟ سر چی دعواتون شد اخه؟!

به زمین ذل زدم: نمیدونم...2 تا من گفتم 4 تا اون گفت دعوامون شد دیگه...

من یه چیزایی گفتم که نباید میگفتم...منم اشتباه کردم...نمیخوام همه چیزارو بندازم گردن مهیار.

ولی مهیارم یه چیزایی گفت که واقعا ناراحت شدم.... حالا هم خجالت میکشم...نمیدونم

چجوری باهاش صحبت کنم یا باهاش اشتی کنم...مخصوصا حالا که دیگه بهم توجه هم نمیکنه...

دستشو گذاشت روی دستم: میدونی چیه؟ از مهیارم که پرسیدم اونم همینارو گفت...

گفت یه سری از حرفای تو ناراحتش کرده ولی خودشم یه حرفایی زده که اصلا نمیخواسته بگه

ولی اون لحظه از عصبانیت از دهنش پریده بیرون...اونم دلش میخواد باهات صحبت کنه

ولی غرورش نمیذاره...دلیل این بی توجهیاشم همینه...

نفسمو فوت کردم...ینی اون حرفارو از رو عصبانیت زد؟

 یه دفه مینا گفت: بیاین همه الان اشتی کنین....

_ نه نه! بیخیال...خودمون حلش میکنیم...

یه نچ گفت: ولی اینطوری که میبینم شما انقد باهم لجبازی میکنین حرص میخورم!

یه لبخند مصنوعی زدم: نگران نباش...حل میشه...بالاخره یه رابطه از اینجوری چیزا هم داره دیگه...

سری تکون داد: باشه...من دخالت نمیکنم...ولی توروخدا زود اشتی کنین...خب؟

سری تکون دادم و مینا رفت...

لباسمو عوض کردم و رفتم تی حال. گوهر خانوم, میلاد و مهیار توی حال نشسته بودن و داشتن

TV میدیدن.

با یه لبخند مصنوعی گفتم: خب دیگه....من میرم...شب خوبی داشته باشین...

هم میلاد و هم گوهر خانوم با خنده جوابمو دادن.

تنها کسی که حتی برنگشت نگام کنه مهیار بود...

طوری رفتار کرد که انگار وجود ندارم و اصلا متوجه من نشده...

بغض کردم...همونطور که اشک تو چشمام بود چند لحظه ای بهش ذل زدم و منتظر شدم که شاید

یه حرفی بزنه...اما هیچی نگفت....

لبامو محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم.

میلاد که متوجه این موضوع شده بود اول با تعجب به من نگاه کرد و بعد به مهیار و بعد گفت: مهیـ...

ولی قبل از اینکه بتونه جملشو تموم کنه گفتم: خدافظ.

و از خونه زدم بیرون....تا رسیدم توی ماشین بغضم ترکید و زدم زیر گریه....

سخت بود...این شرایط خیلی سخت بود....

نمیتونستم بی توجهی و بی محلی هاشو تحمل کنم...

دلم میخواست بهم نگاه کنه...توجه کنه...بخنده...

ولی نمیشد....انگار مهیار قصد نداشت....






اینم از این پارت

منتظر نظراتونم ~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ جمعه 30 مرداد 1394 ] [ 02:22 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه