تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 18
ســـــــــــلام

قسمت هجدهم رسیـــــــــد

زود برین ادامـــــــه که هیجانیــــــــــه 






"Part 18"


هنوز تو شک بودم....فقط ذل زده بودم به چشماش و چیزی نمیگفتم.

قلبم خیلی تند میزد....حتی اب دهنمو نمیتونستم قورت بدم! لبام بهم

چسبیده بودن....هیچ حرفی واسم نمیومد....

پلک هام هم قفل شده بودن....فقط بهش ذل زده بودم....نمیتونستم

ازش چشم بردارم....حتی پلک نمیزدم....

بعد از چند ثانیه تو حالت هنگ بودن, دوتا دستامو گذاشتم روی صورتم

و همونطور که سعی میکردم لبخندمو قایم کنه لبامو گاز گرفتم.

مهیار خندید و دو دستی شونه هام رو گرفت و بلندم کرد. یکی از دستامو

گرفت و سعی کرد از روی چشمام برش داره.

همونطور که میخندید صدام کرد: شعله....

و بعد یکم فشارم داد تو بقلش.

همونطور که هنوز لبخندم روی لبم بود دستشو زدم کنار و باز صورتمو 

قایم کردم و گفتم: نکن....خجالت میکشم....دیگه نمیتونم نگات کنم.

خندید دستاشو دورم حلقه کرد و بیشتر فشارم داد تو بقلش و با خنده

گفت: من قراره هر روز صبح وقتی کنارت بیدار میشم همین کارو بکنم...

ینی قراره هر روز صبح تو اینجوری خجالت بکشی؟

لبخندم بزرگتر شد و همونطور که تو بقلش بودم اروم با مشتم زدم به قفسه

ی سینش و گفتم: مهیار...!!!

چقدر این جمله هاش شیرین بود....ینی واقعا اون روز میرسید؟ ینی میشد؟

ینی بابام راضی میشه؟ 

هووووف....کاشکی بشه....چون هر روز بیشتر به مهیار وابسته میشم...

هر روز بیشتر از دیروز.....




**********************



مسافرت سه روزمون مثل برق و باد گذشت....

خیلی زود,حتی زودتر از اینکه بفهمم شنبه شد و باز روز از نو , روزی از نو.

مسافرت خیلی خوبی بود...خیلی بهم خوش گذشت....خیلی بهم کمک کرد حالم

بهتر بشه...از همه مهمتر این بود که مهیار باهام بود.

2 هفته از مسافرتم با ارجمند ها میگذشت....

خیلی به مهیار وابسته تر شده بودم....خیلی بیشتر از قبل....

بیشتر باهم بیرون میرفتیم و خوش میگذروندیم....بیشتر منو میخندوند و حالم رو به

بهبود بود....

بابام هنوز میخواست مجبورم کنه با مهیار کات کنم. همش میگفت ابرومون میره و این 

کار درستی نیست....

اون جور که فهمیدم چند باری هم به گوهر خانوم زنگ زده بود.....اما من گوش نمیدادم.

دلم نمیخواست مهیارو از دست بدم....

با اینکه 2 هفته گذشته بود و ارسلان دیگه کامل میدونست منو مهیار باهمیم بازم ول کن

نبود. بازم زنگ میزد....التماس میکرد....گاهی هم داد و بیداد میکرد.

وقتی میدیدمش فرار میکردم...

میرفتم توی اتاقم. فقط یه جوری میخواستم در برم که رو در رو نشیم.

وقتی مجبور بودم تحملش کنم هم سعی میکردم نگاش نکنم و اصلا هم باهاش حرف نمیزدم.

از ارسلان میترسیدم....

این ارسلان اون ارسلان مهربون نبود,دیگه نبود.

نمیدونم حق داشت یا نه...اما خیلی از کاراش میترسیدم...از حرکاتش....

تو این مدت خیلی عصبی شده بود...زود جوش میاورد....کم حرف شده بود...

و از همه مهمتر....

دیگه نمیخندید....

دیگه راپونزل صدام نمیکرد....

دیگه با چشمای براق و با لبخند نگام نمیکرد....

فقط با عصبانیت ذل میزد بهم. انگار میخواست فقط منو داشته باشه....چیز دیگه ای واسش

مهم نبود.

اخلاقش خیلی عوض شده بود....میدونم تقصیر منه....اما مگه من گناه کردم که ارسلانو دوست 

ندارم؟ هووووف....

تو این دو هفته ریلیا خیلی بهتر شده بود....کمتر بداخلاقی میکرد...

میلاد هم مهربون تر از قبل شده بود.

چندباری تو این دو هفته با مولود رو به رو شدم و طبق معمول با عصبانیت نگام میکرد...

واقعا نمیدونم چرا؟؟؟ اخه مگه من چکارش کردم؟؟ درست مثل نیوشا بود....اه!

تو این دو هفته دو سه باری با مینا و شایان و مهیار رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت...

وقتی چهارتایی باهم بودیم خیلی کیف میداد....

خیلی صمیمی شده بودیم و این منو خوشحال میکرد....



************************



ساعت 8 شب بود و من ومهیار سوار ماشینش بودیم و داشتیم میرفتیم بیرون.

ساعت کاریم تموم شده بود واسه همین راحت بودم....

هوا خیلی سرد بود...بخاری ماشین رو روشن کرده بودیم....

دستامو بهم مالیدم و گفتم: مهیار کجا میریم؟

همونطور که رانندگی میکرد گفت: اول بریم یه جایی من کار دارم. بعدش میریم هرجایی که تو

بخوای.

لبامو جمع کردم و گفتم: کجا کار داری؟

لبخند زد: حالا میریم میبینی.

رسیدیم و پیاده شدیم...

کلی مغازه و ساختمون توی این خیابون بود....نمیدونم مهیار اینجا چکار داشت؟

دستمو گرفت: بیا بریم.

_ کجا؟

_ بریم ماشین ببینیم.میخوام یه ماشین جدید بخرم.

_ خب کجا میخوای ماشین ببینی؟

دستمو بیشتر کشید: اینجا....تو نمایشگاه دوستم.

و بعد به نمایشگاهی که پشت سرمون بود اشاره کرد....

چشمام گرد شد....داشتم خواب میدیدم؟؟

وای خدا....این نمایشگاه ارسلان بود!!!اخه چرا باید این نمایشگاه باشه؟!!

چرا بین این همه نمایشگاه حتما باید میومدیم اینجا؟!!! چرا!!!

زبونم بند اومده بود!!! نه میتونستم حرف بزنم و نه حرکتی کنم!! فقط مهیار منو دنبال

خودش میکشید...

تا وسطای نمایشگاه منو برد,یه دفه دستمو کشیدم و با یه لحن خیلی نگران گفتم:

مهیار نمیشه نریم؟ نمیشه بریم یه نمایشگاه دیگه؟؟ توروخدا!!

مهیار با تعجب نگام کرد: چرا؟

دستمو کشیدم و گفتم: اخه اینجا نمایشگاه ار....

اما قبل از اینکه بتونم جملمو تموم کنم

صدای ارسلان باعث شد مهیار سرشو بچرخونه و یه طرف دیگه رو نگاه کنه.

همونطور که میومد نزدیک ما با لبخند گفت: به به....مهیار!!! پارسال دوست امسال اشنا!

مهیار چرخید سمتش و لبخند زد: سلاااااام...رفیق قدیمی!!!

وای....وای خدا.....بدبخت شدم.....مهیارو ارسلان....باهم دوستن؟! چرا....

چرا همه چیز داره به هم وصل میشه....چرا همه چیز داره پیچیده و پیچیده تر میشه؟

وای...حالا چکار کنم....داشتم از ترس و نگرانی میلرزیدم...

شکه شده بودم...نمیدونستم چی بگم....چه عکس العملی نشون بدم....

ارسلان همونطور که لبخند میزد سرشو چرخوند و به من نگاه کرد و لبخندش محو شد....

ذل زد تو چشمام....

منم فقط بهش نگاه کردم....از ترس نمیدونستم باید چکار کنم....الان چی میشد؟؟

اگه دعواشون شه چی؟! چکار کنم؟! چی باید بگم؟! چطوری باید رفتار کنم؟!

باید وانمود کنم که هیچی نشده یا....

وای خدا....الانه که قلبم در بیاد....ترسیدم...خیلی....

به دست منو مهیار نگاه کرد که باهم قفل شده بود و بعد بازم به من ذل زد.

بعد همونطور که به من ذل زده بود با یه لحن سرد گفت: مهیار معرفی نمیکنی؟

چی؟ چیشد....؟ وانمود کرد منو نمیشناسه....؟ چرا اینکارو کرد؟! قصدش چیه؟

چی تو سرشه؟! چکار میخواد بکنه؟! چی میخواد بگه؟!

این نشونه ی عصبانیتشه؟ یا میخواد بگه دیگه براش بی اهمیتم؟؟

مهیار با یه لبخند به من نگاه کرد و لبخند زد. منم با ترس ذل زدم بهش.

نمیدونستم الان چی میگه....چکار میکنه....فقط میدونستم ترسیدم....

چیزی که ازش میترسیدم سرم اومد...مهیار و ارسلان باهم رو به رو شدن...

مهیار همونطور که لبخند میزد دستمو از تو دستش کشید بیرون و انداخت دور شونم

و رو به ارسلان گفت: ایشون زنمه. ینی قراره بشه. شعله. شعله این ارسلانه. همکلاسی

دوره دانشگاهم.

ارسلان یه نگاه بهم انداخت و با یه لحن سرد گفت: خوشبختم.

چیزی نگفتم....فقط ساکت نگاش کردم...انگار لال شده بودم....انقد شکه شده بودم که 

کلمات یادم رفته بود....

ارسلان رو به مهیار گفت: خب....میخوای ماشین جدیدارو ببینی دیگه؟ 

مهیار سری تکون داد و ارسلان به یکی از پسرایی که اونجا بودن اشاره کرد: ارش. ماشینارو به

مهیار نشون بده. من میرم تا شرکت کار دارم.

بعد رو به مهیار گفت: فعلا کاری باری؟

مهیار لبخند زد: خوش بگذره.

و اینطوری بود که ارسلان بدون اینکه برگرده و به من نگاه کنه از نمایشگاه رفت بیرون.

پسری که اسمش ارش بود اومد سمتمون و به مهیار سلام کرد و بعد رو به من گفت: سلام

شعله خانوم....خوب هستین؟ بابا چطورن؟ سلام برسونین...

اونقد ترسیده بودم که حتی نتونستم جوابشو بدم...فقط سر تکون دادم...

اونم راه افتاد و مارو راهنمایی کرد. منو مهیارم راه افتادیم...

هنوز داشتم میلرزیدم....هنوز تو شک بودم....حتی اب دهنمم نمیتونستم قورت بدم...

مهیار همونطور که راه میرفت دستمو گرفت و گفت: شعله این چطوره؟

و به یکی از ماشینا اشاره کرد. بعد برگشت و صورتمو دید و با تعجب گفت: چرا داری میلرزی؟

چیزی نیست شعله!

من من کردم: چطور چیزی نیست....هست....اون ارسلانی که دیدی همون ارسلانی بود که از..

پرید تو حرفم: میدونم. همون ارسلانی بود که از تو خواستگاری کرد.

با تعجب نگاش کردم: از کجا....میدونی...

نفسشو فوت کرد: از رفتاراتون معلوم بود....اونجوری هم که ارش برخورد کرد ینی تورو میشناسه.

این نمایشگاه هم ماله ارسلانه پس اونم صد در صد باید تورو میشناخت. اما طوری رفتار کرد که 

نمیشناستت. خیلی مشخص بود....اسم نمایشگاهم که سالاریه دیگه همه چیزو نشون میده.

با یه صدای لرزون گفتم: مهیار میترسم....

_ از چی میترسی؟ چیزی نشد که....مگه ندیدی چه ریلکس برخود کرد؟

_ ارسلان اینطوری نیست....الان باید عصبی میشد...داد و بیداد میکرد..باید یه کاری میکرد!

اما نکرد!! وانمود کرد منو نمیشناسه! همین نشون میده چقد اوضاع بده....تازه الان رفت شرکت...

مطمئنم به بابام گزارش میده و بعدش بابام...

بعد بغض کردم و سرمو انداختم پایین....بازم همه چیز خراب شد...

بازم تو اوج خوشیام همه چیز رو سرم خراب شد...

مهیار به ارش نگاه کرد و سری  تکون داد: یه شب دیگه مزاحمتون میشیم.

بعد دست منو گرفت و از نمایشگاه اوردم بیرون.

سوار ماشین شدیم ولی قبل از اینکه ماشین رو روشن کنه چرخید سمتم و گفت: شعله,نگام کن.

همونطور که اشک تو چشام جمع شده بود سرمو بردم بالا و نگاش کردم.

گفت: چته؟ چرا ترسیدی؟ هیچی نمیشه...

با بغض گفتم: چرا میشه...تو خونه همه چیز بهم میریزه....

_ من مواظبتم....نمیذارم چیزی بشه خب؟

_ مهیار تو نمیدونی تو خونه ی ما چی میگذره....

_ چرا میدونم...میدونم....لازم نیست از چیزی بترسی. ارسلان هم کاری نمیکنه. فک کردی دلش

میاد تورو اذیت کنه؟

_ این همه مدت داشت اذیتم میکرد مهیار!

لباشو روی هم فشار داد: میگم چیزی نمیشه...باشه؟

سرمو تکون دادم و گفتم: باشه...باشه...

ماشینو روشن کرد و لبخند زد و سعی کرد جو رو عوض کنه: خب....کجا بریم؟

_ خونه.

_ چرا خونه؟

_ میخوام برم خونه....حالم خوب نیست...

یه نچ گفت: شعله!

_ مهیار لطفا!

_ تو به من چه قولی داده بودی؟ قول داده بودی که دیگه گریه نکنی....یادت رفت؟

چرخیدم سمتش : اون ماله موقعی بود که من نمیدونستم تو و ارسلان دوستین! ماله موقعی بود

که ارسلان تورو ندیده بود! ماله موقعی بود که همه چیز انقد سخت نبود....

چشماشو بست و نفسشو فوت کرد: شعله تو خودت میدونی وضعیت از اینا هم سخت تر میشه!

این تازه اولشه! هنوز هیچی نشده میخوای جا بزنی؟

ابروهامو انداختم بالا و با یه لحن جدی تر گفتم: جا بزنم؟ مهیار تو میدونی چقد واسه من سخته؟!

میدونی چه سختی هایی رو دارم تحمل میکنم؟! حرفای بابام! کارای ارسلان! اینا سختی نیست؟!

میدونی تحمل اینا چقد واسه من سخته؟! تا الانشم خیلی هنر کردم خودمو تا اینجا رسوندم!

لباشو روی هم فشار داد و یکم اخم کرد: فک کردی واسه من راحته؟

اخم کردم و ابروهامو توهم قفل کرد: راحت نیست؟! تو چکار میکنی؟ با کی باید سروکله بزنی؟!

هیچکی با انتخاب تو مشکلی نداره! همه حمایتت میکنن! ولی من چی؟! کی منو حمایت میکنه؟!

بیشتر اخم کرد و صداش بلندتر شد و لحنش جدی تر: فکر کردی همه چیز واسه من به همین

راحتیه که میگی؟! فکر کردی اینکه بدونی خانواده ی دختری که دوسش داری قبولت نمیکنن

راحته؟؟ فک کردی راحته بدونی بهترین دوستت از عشقت خواستگاری کرده؟!!

داد زدم: مهیار سختی هایی که من دارم تحمل میکنم بیشتر از ایناس!

یه پوزخند زد و بعد با عصبانیت گفت: تو راجب دردای من چی میدونی شعله؟

سرمو تکون دادمو نفسمو فوت کردم: مگه تو دردم داری؟ تو که همیشه لبخند رو لباته!!!

چشماش گرد شد و بعد گفت: ینی هرکی لبخند میزنه هیچ دردی نداره؟!!

اخم کردم و با عصبانیت گفتم: میشه الان بگی دردای تو دقیقا چیه؟!

داد زد: دردای من؟؟؟ فک میکنی این درد نیست که ببینم داری گریه میکنی و نتونم ارومت کنم؟!

این درد نیست که نمیتونم تو رو به بقیه معرفی کنم؟! درد نیست که نمیتونم با خیال راحت دستتو

بگیرم؟؟ درد نیست که مطمئن نیستم مال من میشی؟! درد نیست که همش فک میکنم زن اون

ارسلان لعنتی میشی؟؟

پوزخند زدم: دردای تو ایناس...؟

وسط عصبانیت خندید: نه لابد اینا خوشحالیامه!

لبمو گاز گرفتم و سرمو تکون دادم: پس دردای من چی مهیار؟ چرا به دردای من فکر نمیکنی؟!

فکر کردی من الان وضعیتم خیلی خوبه؟!

دستشو کشید روی صورتش: شعله انقذ خودخواه نباش!! چرا فقط به فکر خودتی؟! تمام سختیارو

من دارم میکشم! این منم که همش سعی میکنم وضعیت رو بهتر کنم! منم که جلوی همه وایمیسم!

ولی تو چی؟!تو حتی تلاشم نمیکنی یکم حالت بهتر شه!! فقط از سختی ها فرار میکنی!!!

داد زدم: من خودخواهم؟!

ذل زد تو چشمام: نیستی؟؟!

اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم اروم باشم: من بخاطر تو جلوی بابام ایستادم! منی که رو حرف بابام

حرف نمیزنم!! اونوقت میگی من هیچ تلاشی نمیکنم؟!

سرشو تکون داد و اروم گفت: خب ایستادی دستت درد نکنه! ولی این اخرش نیست! تازه اولشه!

باید ادامه ی راهم بری!

داد زدم: تنها نمیتونم مهیار!

با عصبانیت گفت: تنها نیستی!! من دارم سعی میکنم کمکت کنم اما تو حتی قبول نمیکنی یکم قوی 

باشی!!

اب دهنمو قورت دادم و با عصبانیت نگاش کردم: فکر کردی خیلی برام راحته؟!!

اخم کرد: تو چی؟ فکر کردی خیلی واسه من راحته؟؟

داد زدم: مهیار!!!

ابروهاشو انداخت بالا و با زبونش لبشو خیس کرد: میدونی چیه....همون روزی که گفتی بیا نقش دوست

پسرمو بازی کن باید فکر اینجاشم میکردی!

از حرفش تعجب کردم....انگار یه خنجر تو قلبم فرو کردن...اشک تو چشمام جمع شد و اروم گفتم:

عــه...؟

داد زد: اره!!

مم همونطور که اشک تو چشمام بود داد زدم: اره؟!

بازم داد زد: اره!

لبامو روی هم فشار دادم و گفتم: باشه!!

و اینطوری بود که بغضم ترکید و در ماشینو باز کردم و پیاده شدم....








اینم از این پارت....

منتظر نظراتون میباشم....




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ پنجشنبه 29 مرداد 1394 ] [ 05:25 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه