تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 17
سلام

من بازم حوصلم سر رفت اومدم اپ کنم

زود بریـــــــــــد ادامه....





"Part 17"




چند لحظه دوتاییمون ساکت بودیم تا اینکه مهیار گفت: خوبی؟

_ خوبم...

_ مطمئن؟

_ اره.

لبخند زد: پس بریم....

درو بست و سوار ماشین شد و روشنش کرد و راه افتادیم.

همون لحظه گوشیش زنگ خورد. مهیار گوشی رو جواب داد و گذاشت روی اسپیکر:

بله میلاد...

_ چرا ایستادین؟ چیزی شده؟ ماشین مشکل پیدا کرده؟ اگه چیزی شده دور بزنم برگردم.

_ نه چیزی نیست.....شعله یکم حالش بد بود ایستادیم یکم هوا عوض کنه.

_ الان حالش خوبه؟

_ اره اره خوبه.

_ حرکت کردین؟

_ اره راه افتادیم....بهتون میرسیم الان.

_ باشه کاری داشتی زنگ بزن.

_ باشه. فعلا

و بعد گوشی رو قطع کرد و به من نگاه کرد. میخواست جو رو عوض کنه واسه همین یکی

ازون لبخندای خوشکلش زد و گفت: خانوم من چطوره؟

سعی کردم لبخند بزنم: خویم. چیزی میخوری؟

_ چی داریم؟

خم شدم و توی سبد جلو پامو نگاه کردم: چیپس...پفک...تخمه...میوه...اب...کیک خامه ای

هم هست...چایی هم داریم.

_ چی بخوریم؟

یه بار دیگه به سبد نگاه کردم و با یه لحن شیطون گفتم: پفک!

بعد پفک رو باز کردیم و شروع کردیم به خوردن. ساعت 11:30 بود و هنوز تو راه بودیم....یه دفه

گوشی مهیار زنگ زد...

جواب داد: بله؟ سلام.... و بعد چشماشو تو حدقه چرخوند و ادامه داد: بفرمایید خانوم شاکری...

یکم اخم کردم...خانوم شاکری...چقد اشنا بود....کجا شنیده بودمش؟! شاکری....شاکری...

اها!!! مولود شاکری!!!

مهیار با یه لحن جدی ادامه داد: خانوم شاکری نمیدونستین از تلفن بیمارستان نباید برای کارای

شخصی استفاده کرد؟؟ و بعد با کلافگی ادامه داد: قطع میکنم....

و بعد قطع کرد و نفسشو داد بیرون.

نگاش کردم: چیزی شده؟

یه لبخند تحویلم داد: نه چیزی نیست...

یه چرت زدم و با صدای مهیار بیدار شدم....چشمامو باز کردم و مهیارو بالای سرم دیدم....

یکم چشمامو روی هم فشار دادم و بعد از یه خمیازه از جام بلند شدم و با یه صدای خواب الوگفتم: 

رسیدیم؟

سرشو تکون داد: اره. پیاده شو بریم تو خونه.

پیاده شدم و دور و برم رو نگاه کردم....توی پارکینگ خونشون بودیم....ماشین میلاد هم کنار ماشین

مهیار پارک شده بود و مینا و گوهر خانوم و ریلیا داشتن از ماشین پیاده میشدن.

میلادم گرفتار در اوردن چمدونا از توی صندوق بود. سلام کردم و رفتم چمدون گوهر خانوم رو برداشتم و 

دنبال میلاد رفتم توی خونه. وقتی رفتیم تو خونه پرسیدم: اقا میلاد من اینو کجا بزارم؟

برگشت و نگام کرد: زحمت نکش...منو مهیار میارم چمدونارو....فعلا اینو بزار همینجا بعدا جا به جاش

میکنم.

سری تکون دادم و چمدون رو گذاشتم کنار مبل و داشتم میرفتم که به مهیار کمک کنم و بقیه ی

 چمدون هارو بیارم که میلاد صدام کرد: شعله!

برگشتم و نگاش کردم: بـ...بله؟

لباشو خیس کرد و اروم گفت: حالت خوبه؟

اروم سرمو تکون دادم: ا...اره. چطور؟

لباشو روی هم فشار داد: اخه مهیار گفت حالت زیاد خوب نبوده....

سرمو تکون دادم: اها...اون....نه حالم الان خوبه....مرسی.  و بعد یه لبخند کوچولو تحویلش دادم و 

موهامو زدم پشت گوشم.

لبخندی زد و چیزی نگفت.

خلاصه همه ی چمدون هارو بردیم داخل و بالاخره وقت کردم خونه رو برانداز کنم....

عجب خونه ی خوشکلی بود.... خیلی جالب بود!

یه خونه با دکور کاملا چوبی! هر طرف رو نگاه میکردم چوبی بود....همه چیز قهوه ای رنگ بود.

بعد از در ورودی,سمت راست یه اشپزخونه ی نقلی داشت که اونپنش گرد بود و به بیرون قوس داده شده

بود. صفحه ی روی اوپن هم چوبی بود و رنگ قهوه ای خاصی داشت. کابینت ها هم چوبی بودن....

کنار اوپن پنج,شیش تا صندلی با پایه ها بلند چیده شده بود که اوناهم چوبی بود.

بعد از اشپزخونه حال بود....یه تلویزیون که فک کنم 40 اینچ بود رو یه میز چوبی گذاشته بودن و رو

 به روش هم مبلمانشون بود که کرمی رنگ بود و پایه های چوبی قهوه ای رنگ داشت. چندتا میز 

عسلی هم کنار مبل ها بودن که اوناهم همرنگ پایه های مبل بودن.

جلوتر یه پنجره خیلی بزرگ بود که یه در هم داشت و به حیاط خونه باز میشد. یه پرده ی کرمی با 

طرح های قهوه ای روش رو پوشونده بود. یه میز غذاخوری 8 نفره هم جلوی این پنجره ی بزرگ بود 

که رنگ قهوه ای  سوخته بود. سمت چپ خونه یه راه روی کوتاه بود که اتاقا و سرویس بهداشتی

 اونجا بود.

4 تا اتاق داشت. یکی از اتاقا سرویس بهداشتی جدا داشت و یه تخت دو نفره توش بود.

و سه تا اتاق دیگه هم هرکدوم یه تخت داشتن....درست به اندازه....مهیار...میلاد...و مینا....

بعد از جا به جا کردن چمدونا همه گرفتار مرتب کردن و تمیز کاری شدن و منم رفتم که به لادن سر بزنم.

خواب بود....

مینا اومد پیشم و با لبخند گفت: خب....هم اتاقی هستیم دیگه؟؟؟

خندیدم: صد در صد.

مهیار پرید وسط حرفمون: پس من چی؟! ینی من تک و تنها تو یه اتاق؟؟ قبول نیست! من میخوام پیش

زنم باشم! هی زنمو میقاپی مینا!

یکم اخم کردم و اروم زدم به دستش و گفتم: مهیار!!

خندید: شوخی کردم....

مینا خندید و سرشو تکون داد و بعد باهم وسلایلامون رو بردیم توی یکی از اتاقا.

مینا: عه راستی....تو این اتاق فقط یه تخت هست...باید یکی از تختای اون یکی اتاقو بیاریم اینجا.

سرمو تکون دادم: خب بیا بریم بیاریمش.

مینا خندید: ما بریم؟ ما که نمیتونیم تختو بلند کنیم! پس مهیار و میلاد واسه چین؟ میگم اونا بیارن.

سری تکون دادم و خلاصه تخت جا به جا شد.

میلاد و ریلیا تو اتاقی بودن که تخت دو نفره داشت. منو مینا هم تو یه اتاق و گوهر خانوم هم تو اون یکی

اتاق بود. مهیارم اتاق داشت ولی تخت نداشت! ینی تختش الان دیگه واسه من بود...

بیچاره مهیار....الان کجا میخوابه؟ رو مبل؟ تختشو صاحب شدم...

به فکرای خودم خندیدم....بعد از چیدن وسایلام دمپایی هام رو پوشیدم و  کلاهم رو

 گذاشتم روی سرم ورفتم توی حیاط. اخر حیاط یه در بود که به ساحل باز میشد.....

تازه از تو حیاط میشد ساحل رو دید. چه جای خوبی بود...ینی میشد هر روز صبح این منظره

 رو ببینی....

بوی دریا میومد...بوی نمک.... ظهر بود و افتاب بدجور پوستو میسوزوند....اما یه باد خنک میومد

 و سرمای  زمستون رو میشد حس کرد....از دری که ته حیاط بود رفتم توی ساحل.

خیلی خلوت بود....تقریبا میتونم بگم هیچکی اونجا نبود....معلومه! کی ظهر تو این گرما میاد اینجا؟

 جز چندتا بچه ای که داشتن اون طرف تر با شنا بازی میکردن....

 اروم دمپایی هام رو از پام در اوردم و پاهامو گذاشتم روی شن ها...

شنا گرم بودن....اروم رفتم و کنار اب ایستادم و به اب دریا ذل زدم...اروم پامو بردم تو اب و اب از لای

 انگشتای پام رد شد....عجیب بود...اب خنک بود....چشمامو بستم و لبخند زدم و محکم نفسمو 

کشیدم داخل....

خیلی وقت بود دریا نیومده بودم....دلم برای دریا تنگ شده بود....

یه نفس عمیق کشیدم و راه افتادم و توی اب قدم زدم....یه باد خنک اومد و نزدیک بود کلاهمو ببره!

واسه همین دستمو گذاشتم روی کلامو خندیدم....

گرفتار قدم زدن بودم که صدای مهیارو شنیدم. برگشتم سمتش و نگاش کردم. یه چیزیو پشتش

 قایم کرده بود و داشت میومد سمت من....

لبخند زد: چکار میکنی؟

منم لبخند زدم و سعی کردم نگاش کنم ولی نور خورشید میخورد به چشمام و باعث شد چشمامو

 جمع کنم.

گفتم: هیچی....داشتم ساحلو نگاه میکردم.

همونطور که لبخند میزد دستشو که پشتش قایم کرده بود اورد جلو و گلی که توی دستش بود

 رو دیدم.

گفتم: اینو از کجا اوردی؟

خندید و اروم گل رو گذاشت پشت گوشم: از تو حیاط خونه.

خندیدم و چیزی نگفتم. اونم خندید و کلاهمو از روی سرم برداشت و گذاشت روی سر خودش!

خندیدم: مهیار بده! کور میشم اینجوری!

خندید و عینک خودش رو در اورد و گذاشت روی چشمام: حالا خوبه.

بعد یه دفه شیطونیش گل کرد: حالا تخت منو میدزدی نه؟

زبمونمو در اوردم: اره! میخوای چکار کنی؟؟

چشماش گرد شد: شیطون شدی!!! حالا واسه من زبون در میاری؟؟

خندیدم و کلاهمو از روی سرش برداشتم و گذاشتم روی سرم و 

همونطور که با دستم گرفته بودمش دوییدم.

مهیارم دنبالم دویید: جرات داری وایسا!!! خیس ابت میکنم!!!

خندیدم و بیشتر دوییدم! اونقد دوییدم که نفسمون بند اومد! از شدت خستگی ایستادیم و دست از

دوییدن برداشتیم.....مهیار بالاخره گرفتم و فشارم داد و همونطور که دوتا دستش از پشت دور کمرم

 حلقه  بود از روی زمین بلندم کردو با خنده گفت: گرفتمت!!!

جیغ زدم: نــــــــــه!!! مهیار!!! تو اب نه!!!

خندید و رفت نزدیک اب و همونطور که از روی زمین بلندم کرده بود گفت: بندازمت تو اب؟؟؟

پاهامو جمع کردم بالا و جیغ زدم و با خنده گفتم: نــــــــــــه!!!

خندید و اومد عقب و اروم گذاشتم پایین. خندیدم و زدم به بازوش: دیوونه....حالا کجا میخوابی؟

خندید: معلومه...کنار تو!

چشمام گرد شد و فقط نگاش کردم! زد زیر خنده: خب معلومه رو مبل!

لبخند زدم و سرمو انداختم پایین: اخی....دلم سوخت! عذاب وجدان گرفتم!

خندیدو دستمو گرفتو با دست خودش قفل کرد: موقعی که داشتی تختمو برمیداشتی باید

فکر اینجاشم میکردی عروسک!

و بعد شروع کردیم به راه رفتن....




چند لحظه ای ساکت بودیم و یه دفه ناخوداگاه گفتم: مهیار....

نگام کرد: هـــمم؟

اب دهنمو قورت دادم: من هنوز باورم نمیشه با تو اومدم مسافرت....نیشگونم بگیر! مطئنی این

 یه خوابی نیست؟؟

مهیار خندید: نمیتونم نیشگونت بگیرم...اما میتونم یه کار دیگه کنم....

سرمو تکون دادم و نگاش کردم: چی؟

یه لبخند شیطون زد و دستشو از تو دستم کشید بیرون و محکم هلم داد تو اب: این کار!!!!

افتادم تو اب و سرتا پام خیس شد! همونطور که میخندیدم جیغ زدم: مهیـــــــــــــــــار!!!!!

و بعد اب پاشیدم روش! خندیدو در رفت! منم پشت سرش دوییدم دنبالش.


************************



ساعت 1 شب بود و من و مهیار و مینا و ریلیا و میلاد کنار ساحل نشسته بودیم و اتیش روشن کرده

بودیم و یه زیر انداز پهن کرده بودیم و همه نشسته بودیم روش.

 لادن و گوهر خانوم هم توی خونه خواب بودن. کلی خرت و پرت خوردیم و کلی حرف زدیم و 

خاطره تعریف کردیم و خندیدیم.

تازه ساعت 2 شده بود که ریلیا به بهونه ی لادن رفت تو خونه و میلادم دنبال خودش کشید,با اینکه

میلاد میخواست پیش ما بمونه.

منو مینا و مهیار موندیم....باز کلی حرف زدیم و خنیدیدم....راجب همه چیز و همه جا...حسابی هم

جای شایانو خالی کردیم.

طرفای ساعت 2:30 بود که مینا هم رفت تو خونه و فقط منو مهیار موندیم. 

به اسمون ذل زده بودم و داشتم ستاره هارو نگاه میکردم...یه باد سرد اومد و لرزم گرفت....

مهیار صدام کرد,چرخیدم و نگاش کردم. یکی از پتوهایی که باخودمون اورده بودیم رو روی زیر انداز

پهن کرده بود و روش خوابیده بود. به منم اشاره کرد که برم کنارش بخوابم. اروم دراز کشیدم و سرمو 

گذاشتم روی دستش که  باز گذاشته بود تا من سرمو بزارم روش. (عایا منظورمو رسوندم؟)

وقتی سرمو گذاشتم روی دستش نگام کرد و چند لحظه ای بهم ذل زد و یه دفه گفت:

شعله....یه چیزی میخوام ازت بپرسم....خیلی وقته.

سرمو تکون دادم و نگاش کردم: خب بپرس....

لباشو خیس کرد و با شک و تردید گفت: دلیل گریه هات چیه؟ چرا اون روز که تصادف کردیم گریه

میکردی؟ چرا هروقت لادنو میدیدی میزدی زیر گریه؟ واسه چی بی دلیل اشک میریختی؟

اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم.....

ادامه داد: چرا بهم نمیگی؟ مشکل کجاست؟ من باید بدونم تو چرا گریه میکنی یا نه؟ اخه دلیل 

اون همه گریه هات چیه؟

بی اختیار گفتم: خواهرم....

یکم تعجب کرد و ابروهاش بهم گره خورد: تو خواهرم داری؟ 

اروم نفسمو دادم بیرون و گفتم: داشتم....

مکث کرد: خب...چی شد؟ چرا اون دلیل گریه هاته؟

چرخیدم سمتش و به چشماش نگاه کردم: طولانیه.....واقعا میخوای بدونی؟

سرشو تکون داد: اگه باعث میشه خالی بشی و احساس بهتری پیدا کنی اره.اما اگه دوست نداری

راجبش حرف بزنی زیاد مهم نیست.

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: 11 سالم بود...اون موقه خواهرم 4 سالش بود. اسمش شیمائه...

من خیلی دوسش داشتم...دیوونش بودم....از هرچیزی واسم با ارزش تر بود! چون هم جنس خودم

بود....میتونستم راحت باهاش ارتباط برقرار کنم...باهاش بازی کنم....حرف بزنم...یه جوریایی مثل

یه تیکه از وجود خودم بود....هر روز بزرگ شدنشو میدیدم و ذوق میکردم...خودم به مامان تو بزرگ

کردنش کمک میکردم....ولی خودم باعث شدم از بین بره....

بعد چشمام پر از اشک شد....چند لحظه ساکت شدم و بعد اروم با صدای لرزون گفتم: ارسلان که

یادته؟ اون موقه منو ارسلان کلاس پیانو میرفتیم....من خیلی پیانو دوست داشتم....عاشقش بودم.

بابام هم قول داده بود واسم یه دونه بخره. اون روز هممون سوار ماشین شدیم و رفتیم تا پیانوی منو

انتخاب کنیم,طبق قولی که بابام داده بود. بعد از انتخاب کردن تو راه برگشت بودیم و من و شایان و شیما

پشت نشسته بودیم و مامان و بابا جلو. شایان طبق معمول شروع کرد به اذیت کردن منو شیما.

منم شروع کردم به غر غر کردن و شکایت شایانو کردن. اونجوری بود که بابام چرخید تا شایانو دعوا کنه

و همونجوری تصادف شد...

من کتفم شکست...شایان پاش....مامان و بابام بیشتر از ما شکستگی داشتن....ولی هممون زنده

موندیم! هممون جز شیما....تنها کسی که طاقت نیاورد شیما بود....

شیما بخاطر یه اشتباه من مرد....

اگه من اون روز نمیرفتم پیانو بخرم....

اگه لوس بازی در نمیاودرم و تحمل میکردم....

شاید الان شیما اینجا بود.... 

بعد اشکام ریختن و ادامه دادم: تقصیره منه که شیما نیست....تقصیر منه که مرده.... بعد از اون اتفاق

پیانو رو گذاشتم کنار. اون پیانوی لعنتی رو گذاشتم توی اتاق شیما و درش رو بستم و دیگه هم هیچوقت 

توی اون اتاق نرفتم....همه چیز رو گذاشتم کنار....افسرده شدم....یه مدت خیلی طولانی بستری

بودم....واقعا حالم خوب نبود....از اون موقه تاحالا هنوز خودمو نبخشیدم...میدونم تقصیره منه....

تقصیره منه که شیما مرده....

و بعد زدم زیر گریه...

مهیار اروم منو هل داد توی بقلش و اروم موهامو ناز کرد.....اروم کنار گوشم گفت: تقصیر تو نیست....

همونطور که گریه میکردم سرمو تکون دادم: چرا...چرا تقصیر منه....من باعث شدم....

محکمتر بقلم کرد و اروم دستشو گذاشت روی سرم: تقصیر تو نیست....خودتو سرزنش نکن...

اون فقط یه تصادف بود....

به سختی اب دهنمو قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: یه تصادف که من باعثش شدم...

از توی بقلش اوردم بیرون و به صورتم نگاه کرد: نگام کن.

بعد با دوتا دستاش صورتمو قاب گرفت. با چشمای پر از اشکم ذل زدم بهش.اونقدر اشک تو چشمام

بود که صورتشو تار میدیدم....

بازم حرفشو تکرار کرد: هیچ کدوم از اینا تقصیر تو نیست....باشه؟

چیزی نگفتم و فقط به صورتش ذل زدم. یه بار دیگه گفت: باشه؟؟

همونطور که بغض کرده بودم اروم سرمو تکون دادم و چندبار پلک زدم و اشکام ریختن.

ادامه داد: دیگه نمیخوام ببینم بخاطر این موضوع گریه میکنی....باشه؟

لبامو روی هم فشار دادم و همونطور که گریه میکردم گفتم: بــ...باشه.

با انگشت شصستش اروم اشکامو از روی صورتم پاک کردو بعد پیشونیمو بوسید و باز منو هل داد

تو بقلش.

تمام تنم لرزید....وقتی اینجوری میکرد حس خوبی بهم میداد...دلمو قلقلک میداد....تمام بدنم به لرزه

میوفتاد....قلبم شروع به تند تند زدن میکرد....ولی خیلی خوب بود....شیرین بود....

حالا دیگه حس بهتری داشتم....حالا دیگه مهیار همه چیزو راجب من میدونست.....خالی شده بودم....

نمیدونم....شاید دیگه مثل قبل احساس گناه نمیکردم....

ینی فقط منتظر دل داریه مهیار بودم؟

مهم نیست....مهم اینه که حالا همه چیزو میدونه...راجب من...و زندگی من....

ولی من چی؟ من همه چیزو میدونم؟ من مهیارو میشناسم؟



*********************************



چشمامو باز کردم....روی تخت خواب بودم....دستمو کشیدم و گوشیم رو برداشتم....ساعت 6 رو نشون 

میداد...

طبق عادتم زود از خواب بیدار شده بودم....

به مینا نگاه کردم....خواب بود.... خونه ساکت ساکت بود....همه خواب بودن.

اروم طوری که مینا رو از خواب بیدار نکنم از اتاق رفتم بیرون....اروم رفتم توی حال و پرده رو زدم کنار

و پشت پنجره ایستادم و به دریا ذل زدم....

محو نگاه کردن دریا بودم که یه دفه یکی دوتا دستاشو گذاشت روی شونه هام! 

از ترس پریدم عقب وای دستمو گذاشتم جلوی دهنم که جیغ نزنم.

مهیار بود.

نفسمو محکم فوت کردم و با اخم خیلی اروم گفتم: مهیار این چه کاریه؟!! مردم از ترس!

زیرزیرکی خندید: منم واسه این که بترسی اینکارو کردم!!!

زدم به بازوش و با اخم گفتم: دیوونه!!

خندید: چرا انقد زود بیداری شدی؟

یه نفس عمیق کشیدم: عادت کردم دیگه صبحا زود بیدار میشم... تو چرا بیداری؟

گفت: منم مثه تو. 

دوتاییمون رفتیم روی یکی از مبلا کنار هم نشستیم....یه دفه مهیار گفت:

شعله میای بریم خرید؟

نگاش کردم: خریده چی؟

_ خرید واسه صبحونه.

_ بریم.... یادم باشه واسه لادن شیر و پوشک هم بگیریم. ریلیا گفت تمام شده.

لبخند زد: تو مامان خوبی میشیا....

خندیدم: چطور؟

گفت: خیلی حواست به لادن هست...

خندیدم و گفتم: ولی تو بابای خوبی نمیشی! خیلی حواس پرتی!

خندید: از کجا میدونی؟

_ خب معلومه!

_ تو صبر کن من دخترمو بقل کنم واسه بار اول! بعد بگو!

_ حالا کو دخترت؟
_ هنوز نیومده که....میاد به زودی!

یکم اخم کردم: به زودی؟

سرشو تکون داد: وقتی ازدواج کنیم.


لبخند زدمو چشمامو بستم و محکم لبامو روی هم فشار دادم....قلبم شروع به

تند زدن کردن و کف دستم یخ شد.....تو دلم انگار داشتن رخت میشستن!!! نزدیک

بود غش کنم! با خنده گفتم: اینجوری نگو....خجالت میکشم....

خندید: حالا اسم دخترمو چی بزارم؟

_ نمیدونم از خانومت بپرس!

_ خب الان دارم همین کارو میکنم!

_ از کجا معلوم من زنت شم؟؟ من که هنوز بهت جواب مثبت ندادم!

لبخندش پاک شد و اروم گفت: شعله....؟

زدم زیر خنده: شوخی کردم!!! وای قیافشو!! شبیه بچه ها شدی!!!

اخم کردو دستمو گرفت و کشید و باعث شد سرم بیوفته روی پاهاش. همونطور که

اخم کرده بود گفت: دیگه ازین شوخیا با من نکن!

یه لبخند شیطون زدم: اگه بکنم چکار میکنی؟؟ میزنیم؟؟ و بعد زبونمو در اوردم!

خندید و خم شد پایین طرف من و خیلی سریع قبل از اینکه بتونم عکس العملی نشون

بدم منو بوسید.

بعد صاف نشست و همونطور که نگام میکرد گفت: دلم نمیاد بزنمت,ولی اینکارو که میتونم بکنم.....






اینم این پارت

عاقا مثبت 18 شد

 خیلی طولانی بودا....نظرا کم باشه دیگه اپ نمیکنم

منتظرمــــــــــــ




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ چهارشنبه 28 مرداد 1394 ] [ 03:58 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه