تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 16
ســــــــــلام

قسمت شونزدهم رو اوردم

زود بریــــــــن ادامه...






"Part 16"



_ ما فردا صبح زود داریم میریم شمال. تا 3 روز میمونیم. میخواستم اجازه ی شعله رو از تو بگیرم....

چشمام گرد شد....مسافرت؟ شمال؟ من؟ با مهیار و خانوادش....؟

شایان گفت: والا...من باید با بابام هماهنگ کنم...نمیدونم اجازه بده یا نه...

مینا سریع گفت: نگران نباش منم هستم.مامانمم هست...خانوادگی میریم. این دوتا تنها نیستن.  و

بعد خندید.

شایانم خندید و سری تکون داد: با بابام حرف میزنم...سعی میکنم راضیش کنم...

بعد شاممون رو اوردن و شروع به خوردن کردیم. تمام مدت تو فکر این مسافرت بودم! ینی میشد؟

بخوام برم مسافرت؟ اونم با ارجمندها؟؟ خیلی برام ارزش داشت که انقد سریع منو پذیرفتن و انقد منو

دوست دارن...اخه کی به این سرعت یه دخترو تو خانوادش قبول میکنه؟ حتی مسافرتم میبره!

مثل یه خواب بود واسم...یه خواب شیرین.....

اما مطمئن بودم بابا دیر یا زود از این خواب شیرین بیدارم میکنه....هوووف.... اخه چرا انقد واسش

سخته که بخواد قبول کنه منو مهیار همدیگه رو دوست داریم؟

تو فکرو خیالاتم غرق شده بودم و اصلا صدای شایان و مینا که گرفتار حرف زدن بودن رو نمیشنیدم...

یه دفه مهیار اروم از زیر میز با پاش زد به پام,سرم رو اوردم بالا و نگاش کردم.

یه جور خیلی بامزه سرشو تکون داد و با لبخند اروم گفت: کجایی؟

منم یه لبخند تحویلش دادم: همین جا...

خم شد جلوتر و دستاشو به میز تکیه داد و گفت: بازم داری فکرو خیال میکنی؟

منم خم شدم جلوتر و گفتم: نه...به چیز خاصی فکر نمیکردم...

چشماشو ریز کرد و یه لبخند شیطون زد: من که میدونم از الان داری فکر میکنی چه لباسایی با خودت

 بیاری!

از حرفش خندم گرفت و ناخوداگاه یه خنده از لای لبام در رفت.

شایان برگشت و نگام کرد و بعد با لبخند رو به مهیار گفت: مهیار یه چیزی بپرسم راستشو میگی؟

مهیار سری تکون داد و شایان گفت: با شعله چکار کردی؟

مهیار خندید: ینی چی چکار کردم؟!

_ ببین شعله اصلا ادمی نبود که بخنده...که یه دفه اینجوری لبخند بزنه! حرف نمیزد...همیشه

 ساکت بود...

همیشه گریه میکرد! اما از وقتی اومد تو خونه ی شما...هر روز میخنده! ما هرکاری میتونستیم

 واسش کردیم اما هیچوقت ندیدیم لبخند بزنه.....خدایی بگو راز کارت چیه؟

مهیار خندید و به من نگاه کرد. یکم خجالت کشیدم و سرم رو انداختیم پایین و سعی کردم لبخندمو

 قایم کنم که شایان باز گفت: بیا! دوباره داره میخنده! فقط نگاش کردیا!!! من که میدونم تو جادوش

 کردی....

لبمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم. مهیارم فقط میخندید. خداروشکر مینا به دادم رسید و گفت:

بسته شایان! عروسمون خجالت کشید!

شایان خندید: اوه! کجا با این عجله؟! اول خودت باید عروس ما بشی! بعد ماهم شعله رو عروس 

شما میکنیم.

مهیار گفت: مبادله میکنی؟

و بعد همه خندیدیم. خلاصه برگشتیم خونه و من دل تو دلم نبود که ببینم بابا اجازه میده با مهیار

 اینا برم شمال یانه. شایان نیم ساعت بود رفته بود تو اتاقه بابا و هنوز نیومده بود بیرون....

از استرس دل درد گرفته بودم! خیلی دلم میخواست برم....این مسافرت بهم کمک میکرد...که حالم

 بهتر شه.

یکم هوام عوض شه و از ارسلان دور شم. واسه روحیه ی خودم خوب بود. کاش میشد برم...کاش

 بابا اجازه بده.

توهمین فکرا بودم که یه دفه شایان اومد تو اتاقم. مثل فنر از جام پریدم و با چشمای نگران ذل زدم

 بهش: چی شد؟!

یه دستی به پیشونیش کشید: اوووف! چقد خسته شدم!!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و بلند با یه لحن حدودا عصبی گفتم: شایان!!!

چشماش گرد شد: چیه؟! به جان تو سخت بود! پدرم درومد تا بابارو راضی کردم! عرقای روی

 پیشونیمو نمیبینی؟!

"تا بابا رو راضی کردم...."

صداش تو گوشم پیچید...چند لحظه طول کشید تا لود بشم.....بعد پریدم هوا و بقلش کردم:

 واییییی!شایان!

خندید و فشارم داد: فک کردی راضیش نمیکنم؟ واسه خودتم که شده باید راضیش میکردم.

 تا بری مسافرت و یکم حال و هوات عوض شه. بعد از جریان خواستگاری خیلی شکسته شدی.

 دیگه باید یکاری میکردم که خرابکاریمو جبران کنم دیگه...بازم معذرت میخوام که بهت نگفتم ارسلان

 داره میاد خواستگاریت. فک کنم الان دیگه بخشیده شدم نه؟

خندیدم: صد در صد!

یه اخم کرد: دستت درد نکنه! ینی اگه بابارو راضی نمیکردم نمیبخشیدی؟!

اخمامو توهم کشیدم و زدم به بازوش: عــــــــه! شایان! اذیت نکن دیگه!

خندید و موهامو بوسید: برو خوش بگذره.

لبخندی زدم و گفتم: صبح میرسونیم دیگه؟

ابروهاشو انداخت بالا: معلومه.... وسایلاتو جمع کن بعدشم زود بخواب که صبح سر حال باشی.

سری تکون دادم و شایان رفت تو اتاقش. گوشیم رو برداشتم و به مهیار زنگ زدم: الو مهیار؟

_ جونم؟

وای....دلم ضعف رفت...تاحالا بهم نگفته بود جونم! همیشه میگفت بله! اخ قلبم....

دوباره تکرار کرد: بگو شعله. جونم؟

یواش خندیدم: خواب بودی؟

_ نه....داشتم وسایلامو جمع میکردم...راستی چی شد؟ بابات اجازه داد؟!

_ اتفاقا واسه همون زنگ زدم....

_ خب چیشد؟

_ خب....

_ بگو دیگه؟

خندیدم و چیزی نگفتم. باز گفت: اجازه داد؟

بازم ساکت موندم و سعی کردم نخندم. دوباره غر غر کرد: شعله اذیت نکن دیگه...بگو! اجازه 

داد نه؟

خندیدم: اره....اجازه داد.

خندید: ینی فردا میای؟

_ اره دیگه....

_ ینی من فردا با خانومم میرم مسافرت؟؟ واقعا میای؟

خندیدم و گفتم: مهیار...

با خنده گفت: جونم؟

_ میام.

صدای خندشو از پشت تلفن شنیدم: پس فردا صبح میام دنبالت.

_ نه نمیخواد با شایان میام.

_ باشه.....راستی اونجا سرده. لباس گرم بیار با خودت باشه؟

_ باشه...

_ خب...قطع میکنم....

_ صبح میبینمت...

و بعد قطع کردیم. خندیدم و رفتم سر کمدم و یه چمدون اوردم بیرون و لباسامو ریختم روی تختم 

و شروع کردم به تا کردنشون.



**********************************



ساعت 5:30 صبح بود. شایان کمک کرد و چمدونم رو از پله ها برد پایین.

بعد باهم رفتیم توی اشپزخونه تا یه چیزی بخوریم و بعد از خوردن صبحونه حرکت کنیم که دیگه تا

 ساعت 6 اونجا باشیم.

سرپایی یه چیزی خوردم و داشتیم از خونه میرفتیم بیرون که برگشتم سمت شایان و گفتم: راستی

 شایان!

از طرف من از مامان و بابا خدافظی کن. دلم نمیاد بیدارشون کنم.

یه دفه صدای مامانمو شنیدم و برگشتم سمتش: عه...مامان!

مامانم لبخندی زد: میخواستی بی خدافظی بری؟

و بعد اومد پیشم و بقلم کرد. پشت سرش هم بابام اومد و پیشونیم رو بوسید.

مامانم گفت: مواظب خودت باش...لباس گرم که برداشتی؟

سرمو تکون دادم: اره مامان نگران نباش.

بابام گفت: خوش بگذره...مواظب خودت باش. و اون پسره...بهش نزدیـ....

مامانم با اخم زد به بازوی بابام و گفت: حمید ولش کن دیگه! بزار بره خوش باشه.

و بعد بوسیدم: برو عزیزم....خوش باشی.

سری تکون دادم و خدافظی کردم و رفتیم.

رسیدیم خونه ی مهیار اینا و در زدم و در باز شد.

همه تو حیاط بودن و گرفتار جاسازی ساک ها و چمدون ها توی صندوق ماشینا بودن.

گوهر خانوم هم روی ویلچرش کنار پله های در ورودی نشسته بودو لادن توی بقلش خواب بود. 

باهاشون سلام کردم و همشون جواب دادن.

گوهر خانوم با لبخند گفت: عزیزم چمدونت کو؟

به در حیاط اشاره کرد: داداشم الان میاره.

مینا تا کلمه ی داداشو شنید چشماش چهارتا شد و به من نگاه کرد.

همون لحظه شایان اومد تو حیاط و چمدون رو گذاشت روی زمین و به همه سلام کرد.

گفتم: داداشم...شایان.

خلاصه بعد از سلام و احوال پرسی با همه شایان رو به گوهر خانوم گفت: دیگه خودتون مواظب

 خواهرم باشین گوهر خانوم....میسپرمش به شما.

گوهر خانوم سری تکون داد و لبخند زد.

شایان گفت: من دیگه رفع زحمت میکنم....خوش بگذره. بعد رو به من گفت: با من کاری نداری 

عروسک؟

لپشو بوس کردم و با لبخند گفت: نه. مرسی که رسوندیم.

لبخند زد و لپمو کشید و خدافظی کرد و رفت.

مهیار چمدونم رو گذاشت تو صندوق ماشینش و تو این بین من رفتم پیش مینا و زیرزیرکی خندیدم 

و اروم طوری که کسی نشنوه گفتم: چرا ساکت بودی کلک؟

میناهم خندید و اروم جواب داد: چی میخواستم بگم اخه!! مامانم چیزی نمیدونه....واسه همین مجبور

شدم طوری رفتار کنم انگار بار اوله شایانو میبینم.

خندیدم: ولی شایاننم خوب نقش بازی کردا!

مینا با ذوق گفت: الهی! دلم براش تنگ میشه!

زدم به بازوش: خب حالا! سه روزه بابا....

لباشو جمع کرد: خب سه روزم سه روزه! تو خودت داری با عشقت میای! نمیفهمی چی میگم....

خندیدم: عزیــــــــــزم! میخوای زنگ بزنم شایان برگرده باهامون بیاد؟

خندید و یکم اخم کرد: برو! برو دختر واسم دردسر نساز!

خندیدم و رفتم پیش مهیار: مهیار چمدون منو کجا گذاشتی؟

مهیار: تو صندوق ماشینم.

سری تکون دادم و گفتم: گوهر خانوم شما هم با من و مهیار میاین دیگه؟

گوهر خانوم جواب داد: نه عزیزم....منو مینا با ماشین میلاد اینا میایم.

چشمام گرد شد: ینی منو مهیار تنها؟

ریلیا اخماشو توهم کشید: بله! همونطور که دوست داری!

لبمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم....منو مهیار....تنها....تو جاده...چه کیفی بده!

و بعد یواشکی خندیدم.

سوار ماشین شدیم و راه افتادیم....خیلی حس خوبی داشتم....خیلی.

شیشه رو کشیدم پایین تا یکم هوا بیاد. هوا افتابی بود و خبری از ابرا نبود.

یه باد خنک میومد...خیلی خوب بود....

چشمام رو بستم و هوارو کشیدم داخل شش هام و بعد لبخند زدم.

مهیار نگام کرد: خوشحالی؟

نگاش کردمو سرمو تکون دادم: خیلی!

و بعد به بیرون ذل زدم و محو نگاه کردن بیرون بودم که نفهمیدم کی خوابم رفت...

وقتی چشمامو باز کردم ساعت 10 بود....

پنجره ها بالا بود. سرم اروم چرخوندم و مهیارو دیدم که داشت رانندگی میکرد.

یه نگاه بهم انداخت: بیدار شدی؟

سرمو تکون داد: خیلی خوابیدم؟

خندید و به جاده نگاه کرد: نه زیاد...فقط 4 ساعت.

یه لبخند کوچولو زدم و گفتم: چیزی میخوری بهت بدم؟

نگام کرد: اگه یه لیوان چایی بهم بدی عالی میشه.

خم شدم پایین و از جلوی پام فلاکس چایی رو برداشتم و چایی ریختم. بعد همونطور که

خم شده بودم گفتم: باشکر؟

_ اگه میشه.

یه قاشق شکر هم ریختم و شروع کردم به هم زدن و بعد اروم لیوانو دادم دستش:

نسوزی....مواظب باش...

چایی رو ازم گرفت: مرسی.

شروع به خوردن چایی کرد و منم خم شدم که یه تیکه کیک خامه ای بردارم. از تو سبدی که

سارا خانوم برامون اماده کرده بود یه تیکه کیک برداشتم و بعد گرفتم سمت مهیار و صداش

کردم: مهیار...

نگاهم کرد و بعد دوباره به جاده نگاه کرد: یه دقه صب کن....چایی دستمه نمیتونم اونو بخورم.

اروم پوست کیک رو جدا کردم و کیک رو گرفتم نزدیک دهنش و گفتم: بیا.

خندید و بهم نگاه کرد: ینی الان دهنمو باز کنم؟

خجالت کشیدم و لبمو گاز گرفتم....داشتم دستمو میبردم عقب که یه دفه لیوان چاییش 

رو گذاشت تو جا لیوانی ماشین و مچ دستمو گرفت. با تعجب نگاش کردم, اروم دستمو کشید

سمت خودش و کیک رو برد نزدیک دهنش و بعد خوردش.

چند لحظه ذل زدم بهش و چیزی نگفتم.

خندید: چیه؟

خندم گرفت: دیوونه....چاییتو بخور!

و بعد چاییشو دادم دستش. پنجره رو کشیدم پایین....بوی شمال میومد....چقدر این بو رو دوست

داشتم...همه چیز سبز بود....هوا چقدر سرد بود! نوز خورشید گاهی از بین اون همه درخت بلند 

رد میشد و میوفتاد رو جاده...

رو به مهیار گفتم: مهیار الان کجاییم؟

_ نزدیکیم....ساعت 12 اونجاییم...

_ حالا کجا میمونیم؟

_ خونمون....

_ خونه دارین؟

_ اره...ویلای تابستونی داریم. رو به روی ساحله....خیلی جای باحالیه. بابام اونجارو خریده بود که 

تعطیلات تابستون بریم اونجا....همیشه باهم میرفتیم...

_ پس جاش حسابی خالیه....

مهیار یه نفس عمیق کشید و سرشو تکون داد.

_ مهیار یه سوال بپرسم؟

_ بپرس.

_ بابات چجوری فوت کرد؟

_ مریضی قلبی داشت....

سرمو تکون دادم: متاسفم....

لبخند زد: واسه همینه که من جراح قلب شدم.

نگاش کردم: جدی؟

_ راه....اون موقه ها که بابام مریض بود من 17 / 18 سالم بود بودم...یادمه دکترا ازش قطع امید کرده

 بودن...

میگفتن هیچ راهی نیست....وقتی فوت کرد من بیشتر از همه ظربه خوردم....خب من ته تغاری بودم...

خیلی واسم سخت بود...مینا و میلاد از من بزرگتر بودن. درسته واسه هممون خیلی سخت بود اما 

بالاخره بعد از یه مدت با این موضوع کنار اومدن...اما من تا مدت ها گریه میکردم.

بغض کردم....درست مثل من...مثل من که تا همین یه ماه پایش سر موضوع شیما گریه میکردم...

ادامه داد: ولی خب یه نفر وارد زندگیم شد که کمکم کرد بهتر بشم....حالا بگذریم که اون شخص

 کی بود.خلاصه من تصمیم گرفتم جراح قلب بشم تا بفهمم مریضیه بابام چی بوده و نذارم بازم از

 این اتفاقا بیوفته....

یه لبخند زدم و رفتم تو فکر....داستانای زندگیمون یه جورایی شبیه هم بود....اونم یکی اومده توی

 زندگیش و از توی ناراحتی و غم و قصه هاش کشیده بودش بیرون....درست مثل من! که مهیار اومده

 بود توی زندگیم....

یه دفه گفتم: مهیار...

گفتم: هـــمم؟

اروم گفتم: خوشحالم که اومدی تو زندگیم...

یه لبخند زد و ارنجش رو به در تکیه داد و همونطور که لبخند میزد دستش رو زد زیر چونش و با اون

 یکی دستش فرمون رو گرفت. چند لحظه ساکت بود ولی یه دفه گفت: شعله....

بدون اینکه نگاش کنم گفتم: هــمم؟

ادامه داد: یه چیزیو میدونی؟

همونطور که بیرونو نگاه میکردم گفتم: چیو....

لبخند زد: اینکه من خیلی دوست دارم.

چشمام گرد شد....چرخیدم و سریع نگاهش کردم. اونم با لبخند نگاهم کرد....

از خجالت لپام سرخ شد....باز نگامو ازش گرفتم و به بیرون ذل زدم....قلبم داشت تند تند میزد...تو دلم

 کلی ذوق کردم....چجوری این همه خوشحالی تو یه روز؟!

تازه داشتم واسه خودم کیف میکردم که یه دفه گوشیم زنگ زد....ناشناس بود....

با شک و تردید جواب دادم: الو؟

جوابی نیومد....بازم گفتم: الو؟؟

یه صدای عصبی از پشت تلفن گفت: کجایی!!!؟

_ شـ....شما؟؟

داد زد: گفتم کجایی!!

زبونم بند اومده بود.... اب دهنمو قورت دادم و گفتم: ار...ارسلان؟

با شنیدن اسم ارسلان مهیار نگام کرد.

ارسلان ادامه داد: حالا دیگه با اون مهیار لعنتی میری مسافرت نه؟!

و بعد بلند تر داد زد: با چه اجازه ای؟! کی بهت اجازه داده با اون لعنتی بری مسافرت!!

اشک تو چشمام جمع شد و ساکت موندم....

بازم داد زد: د جواب منو بده!!! واسه چه رفتی؟!

اشکام قل خوردن رو صورتم...مهیار با نگرانی نگام کرد و بعد اخماشو توهم کشید و گوشی رو ازم گرفت

و با عصبانیت گفت: چی میگی تو؟؟ چرا دست از سرش برنمیداری؟!

صدای داد زدن ارسلانو از پشت گوشی میشندیم....دستامو گذاشتم روی صورتم و صورتم رو بینش

ثایم کردم...همیشه...همیشه تو لحظه هایی که خوشحال بودم...لحظه هایی که همه چیز

 داشت خوب پیش میرفت....یه چیزی تمام خوشیامو خراب میکرد....

مهیار داد زد: ببین دیگه به زن من زنگ نمیزنی فهمیدی؟؟؟ اره زنمه....افتاد؟؟ دست از سرش

 بردار فهمیدی؟

و بعد گوشی رو قطع کرد و دستشو کوبید روی فرمون.

اشکام بیشتر شد...روزم خراب شد...خوشحالیام نابود شد...مسافرتم....همه چیز رو سرم

 خراب شد....

مهیار صدام زد....صداش هنوز عصبی بود ولی داشت سعی میکرد اروم باشه...بازم صدام کرد:

 شعله....شعله خوبی؟

جواب ندادم....فقط بی صدا اشک ریختم....

همونطور که ارنجشو به در تکیه داده بود و دستشو جلوی دهنش گرفته بود نفسشو محکم فوت

 کرد و یه دفه زد کنار.

زد کنار جاده و از ماشین پیاده شد. اومد سمت در من و بازش کرد: شعله....خوبی؟

بعد اروم دستامو از روی صورتم برداشت: ببینمت....

هنوز سرم پایین بود و اشکام خود به خود میریختن...

دوباره صدام کرد: شعله نگام کن....

سرم رو اوردم بالا و نگاش کردم. ذل زد به چشمام و چند لحظه چیزی نگفت. بعد اروم از توی

 داشبورد ماشین یه دستمال در اورد و اشکامو پاک کرد: گریه نکن....معذرت میخوام....باید

 زودتر گوشی رو ازت میگرفتم....نباید میذاشتم اونجوری باهات صحبت کنه....

سرمو تکون دادم: تقصیر تو نیست....

_ دیگه گریه نکن باشه؟

نگاش کردم و فقط سرمو تکون دادم.

اومد جلو و اروم موهامو بوسید و بعد نگام کرد: دیگه نمیذارم اذیتت کنه.

چند لحظه دوتاییمون ساکت بودیم تا اینکه مهیار گفت: خوبی؟

_ خوبم...

_ مطمئن؟

_ اره.

لبخند زد: پس بریم....







اینم از این پارت

حوصلم سر رفته بود گفتم اپ کنم....قراره ماه دیگه برم مسافرت واس همین

الان باید براتون جبران کنم

مثل همیشه منتظر نظراتون هستــــــــــم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ سه شنبه 27 مرداد 1394 ] [ 11:22 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه