تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 15
سلام ســــــلام

بعد از یه غیبت کوتاه برگشتم

زود برین ادامه که قسمت پونزده منتظرتــــــــتونه....





"Part 15"


سرمو تکون دادم و راه افتادم.....

میهارم پشت سرم میومد و فیلم میگرفت. از کلی پله رفتیم بالا. تمام سعیمو

میکردم پایینو نگاه نکنم. از استرس دل درد گرفته بودم...یه دفه چشمم خورد به

پایین و سرم گیج رفت. همونجا نشستم رو یکی از پله ها.

میهار با خنده گفت: چیشد؟

_ سرم گیج رفت....

اومد نزدیکم و بلندم کرد: پاشو...چیزی نمونده.

خلاصه از پله ها رفتیم بالا و بالاخره رسیدیم و نوبت وصل کردن بند مندا و طنابا بود.

مهیار همچنان گرفتار فیلم گرفتن بود. من حتی نمیتونستم پایینو نگاه کنم....فقط به

روبه رو ذل زده بودم. با اینکه خیلی میترسیدم یه جورایی خوب بود....ترسم میریخت.

با صدای مهیار چرخیدم و به دوربین نگاه کردم.

_ چه احساسی داری؟

_ ترس؟ دلهره...استرس....

_ الان دیگه وقتشه که بپری....

برگشتم و لب سکو ایستادم و پایینو نگاه کردم....وای خدا....اونقدر بلند بود که حتی 

نگاه کردنشم واسم سخت بود! چه برسه به اینکه بخوام بپرم....

چند لحظه فقط پایینو نگاه کردم....نمیدونستم باید بپرم یا نه.... خیلی تصمیم سختی 

بود واسم....میترسیدم...تنم داشت میلرزید....کف دستم از استرس عرق کرده بود...

لبامو روی هم فشار دادم و یه بار دیگه پایینو نگاه کردم....هنوزم نمیدونستم چکار میخوام

بکنم....

مهیار اومد و پشت سرم ایستاد و کنار گوشم اروم گفت: نترس. هیچی نمیشه. قول میدم.

حالا میپری؟

اب دهنمو قورت دادم و با شک و تردید سرمو تکون دادم. یه قدم رفتم جلو و یه بار دیگه به

پایین نگاه کردم....خیلی بلند بود. چرخید سمت مهیارو گفتم: مهیار نمیتونم...

مهیار خندید و سرشو تکون داد: میدونم ترسیدی....ولی به امتحانش می ارزه! باور کن!

اونقدا هم که فک میکنی ترسناک نیست....

با یه صدای لرزون گفتم: ولی خیلی بلنده....

مهیار دوربینو خاموش کرد و دادش دست یکی از کسایی که اونجا بودن و اومد جلو: خب...

نمیخواد نگاش کنی. همینجوری وایسا. منو نگاه کن بپر. نمیخواد بچرخی.

چند ثانیه نگاش کردم و بعد گفتم: باشه.

چند قدم رفتم عقب تا جایی که پاهام لب سکو بود. به مهیار نگاه کردم و گفتم: پایین

منتظرم باش.

و بعد بدونه اینکه صبر کنم فقط خودمو انداختم پایین.

جیغ زدم! اونقد بلند که گوشای خودم کر شد! چه برسه به بقیه! خیلی حس عجیبی داشتم!

احساس میکردم خالی شدم! هرچی تو بدنم بود الان تو مغز سرم جمع شده بود! هیجان و ترس

باهم قاطی شده بود! خودمم نمیدونم چه حسی بود! ولی خیلی باحال بود! بعد از کلی جیغ زدن 

و تخلیه انرژی دورو برم رو نگاه کردم و خندم گرفت. اونقدرا هم بد نبود....اتفاقا باحال بود!

یه جیغ دیگه زدم و بعد از چندباری بالا و پایین رفتن بالاخره افتادم روی تشکی که روی زمین بود.

چند لحظه همونجا دراز کشیدم و چشمامو بستم تا نفسم بالا بیاد...

بعد از چند دقیقه که چشمامو باز کردم مهیارو بالا سرم دیدم...

با خنده و در حالی که هنوز فیلم میگرفت گفت: چه احساسی داری؟

خندیدم و همونطور که نفس نفس میزدم گفتم: نمیتونم....نمیتونمبا کلمه ها توصیفش کنم!

خندید و کمکم کرد بلند شم: از قیافت معلومه....

از روی تشک بلند شدم و طنابای دور پام باز شد. مهیار هنوز داشت فیلم میگرفت. منم داشتم سرو

وضعمو درست میکردم که یه دفه گفت: هنوزم از ارتفاع میترسی؟

سرمو تکون دادم: دیگه از هیچی نمیترسم.

خندید و فیلمو قطع کرد و دستمو گرفت و رفتیم کافی شاپی که تو محوطه ی پارک بود تا یه چیزی بخوریم.

بعد از اون همه جیغ و هیجان و تخلیه انرژی واقعا گشنه بودیم!

گارسون اومد بالای سرمون: چی میل دارید؟

مهیار بهم نگاه کرد و منتظر شد حرف بزنم. گفتم: یه کیک شکلاتی و یه اب پرتغال.

مهیار سری تکون داد: منم همونو میخورم.

گارسون سری تکون دادو رفت.

یکم محوطه ی پارک رو از پنجره ی کافی شاپ نگاه کردم....مهیارم دستشو زده بود زیر چونش و به من

ذل زده بود.

سرمو چرخوندم و نگاش کردم: چـ...چیه؟

یه لبخند زد و اون چالش دوباره کنار لبش نمایان شد: هیچی. خوشحالم به ترست غلبه کردی.

منم لبخند زدم: منم خوشحالم.  و بعد سرمو چرخوندم سمت پنجره.

باز دوربینو در اورد و بازم بدون اینکه خبر بده یهویی ازم عکس گرفت.

سرمو چرخوندم سمتش و اخمامو توهم کشیدم: مهیار خب خبر بده میخوای عکس بگیری!

خندید: عکسای یهویی قشنگ تره! حالا بیا جلو چندتا عکس بگیریم باهم.

خم شدم طرفش و اونم اومد جلوتر و چندتا عکس گرفتیم. دستمو دراز کردم: بده عکسارو ببینم.

دوربینو خاموش کرد: بعدا همه رو با هم ببین.

همون لحظه گارسون اومد و سفارش هامون رو گذاشت روی میز.

مهیار رو به گارسون گفت: ببخشید اقا اینجاها نماز خونه هست؟ همسرم میخواد نماز بخونه.

گارسون برگشت سمت من و نگام کرد و سرتا پامو اسکن کرد و چند لحظه ای با صورت متعجب 

ذل زد بهم.

با چشمای گرد به مهیار نگاه کردم و بعد به گارسون. بعد روسریمو یکم کشیدم جلوتر و تو دلم

خندیدم....از دست تو مهیار....با این دروغ گفتنت! اخه من کجام به ادمای نماز خون میخوره؟!

مهیار یکم اخم کرد و یه اهمی گفت و باعث شد گارسون باز نگاش کنه: ام...بله...اخر محوطه ی پارک...

سمت چپ.

و بعد رفت. خندیدم و به مهیار نگاه کردم: مهیار! ساعت 10:20 دقیقس! کی این موقه نماز میخونه؟!

خندید و یه ذره از اب پرتغالش خورد: حالا نه اینکه توهم میخوای بری نماز بخونی! میخوایم بریم 

لباسامونو عوض کنیم.

لبمو گاز گرفتم و خندیدم: از دست تو....

بعد از خوردن کیک و اب پرتغالمون و حساب کردن منو مهیار رفتیم تو ماشین تا کوله هامونو برداریم.

بعدشم رفتیم سمت نماز خونه ی پارک.

اروم در نماز خونه ی خانومارو باز کردم و توش سرک کشیدم....کسی نبود.

مهیار که پشت سرم ایستاده بود گفت: خالیه؟

سرمو تکون دادم و رفتم داخل. اونم رفت تو نماز خونه ی مردونه. درو بستم و پشت در ایستادم که یه

وقت کسی درو باز نکنه و بعد کیفمو خالی کردم روی زمین و شروع کردم به عوض کردن لباسام.

یه شلوار مشکی پوشیدم با یه پالتوی جیگری رنگ که ساده بود و تا پایین دکمه میخورد.موهام رو بالای

سرم بستم و دم اسبیش کردم و بعد شالمو که جیگری و مشکی بود انداختم روی سرم. رژ لبمو پاک

کردم و یه قرمز تیره زدم و بعد داشتم وسایلامو جمع میکردم که مهیار اومد داخل و بدون اینکه

 نگام کنه با یه صدای کلفت گفت: زود باش عیال!

خندیدمو شالمو گرفتم جلوی صورتم: اوا حاج اقا! شما کی اومدین....

خندید و اومد کمکم کرد کیفمو بردارم و گفت: پاشو عیال! به نماز ظهر نمیرسیما!

بعد جفتمون خندیدیم رفتیم سوار ماشین شدیم. خلاصه تا 2 ظهر هی اینور و اونور رفتیم و کلی عکس و

فیلم گرفتیم! هرجا که فکرشو بکنین لباسامونو عوض کردیم! ولی خیلی خوش گذشت! اخرشم

 ناهار خوردیم و برگشتیم خونه پیش گوهر اینا. 

مینا سریع دویید طرفم: کجا بودی کلک؟ و بعد خندید.

با شوق و ذوق گفتم: هرجا که بگی رفتیم مینا! خیلی خوش گذشت! خیلی وقت بود اینجوری 

خوشحال نبودم.

دستشو انداخت دور گردنم: خوشحالم که بهت خوش گذشته.

همون لحظه مهیار اومد داخل خونه و با خنده گفت: چکار داری زنمو؟ خفش کردی!

مینا خندید و یه اخم شیطون رو پیشونیش نقش بست: دارم با زن داداشم حرف میزنم! به تو چه!

مهیار چشماش گرد شد: عــه! خب اول زنه من بوده بعد شده زن داداشه تو!

مینا اخم کرد: عه مهیار اذیت نکن!

خندید و گفت: میرم عکسارو برات بریزم رو فلش.

لپام قرمز شد...انگار اینا کلا عادت دارن با قلب و روح ادم بازی کنن....زنم...وای خدا....غش رفتم!

مینا خندید: عکسم گرفتین؟؟؟ میخوام ببینم!

خندیدم: باشه! راستی لادن چطوره؟

_ خوبه! امروزو با مامانش گذروند! بعد از مدتها.... حالا بیا بریم تو اتاقم که کلی حرف دارم بزنم!

و بعد منو کشید تو اتاقش. گرم حرف زدن راجب عشق مینا بودیم که مهیار در زدو اومد داخل.

فلش رو گرفت سمتم: عکسارو ریختم برات.

لبخند زدم: مرسی....

بعد بلند شدم: اگه اجازه بدین دیگه من برم.... تا اینجاشم خیلی زحمتتون دادم.

مینا بلند شد: خب ناهار میموندی دیگه.

مهیار خندید: ناهار خوردیم.

خلاصه خدافظی کردیم و مهیار تا دم در حیاط باهام اومد. قبل از اینکه در حیاطو باز کنم و برم بیرون 

چرخیدم سمتش و نگاش کردم. اونم فقط ایستاده بود و منو نگاه میکرد. 

انقد ذل زدم بهش تا بالاخره خندش گرفت و گفت: چیه؟

دستمو دراز کردم و دو طرف یقه ی سویی شرتش رو گرفتمو اروم کشیدمش سمت خودم و بعد روی

انگشتای پام ایستادم و اروم لپشو بود کردم و بعد رفتم عقب.

اول چشماش گرد شد و بعد خندید و چال کنار لبش نمایان شد. 

گفتم: مرسی واسه امروز...انقد بهم خوش گذشت که نمیدونم چجوری برات جبرانش کنم....

خندید و سویی شرتش رو دراورد و انداخت دورم و گفت: الان جبران کردی. و بعد لبخند زدو ادامه داد:

سرده....مانتوت نازکه....اینو بپوش.

سرمو تکون دادم و بعد با لبخند براش دست تکون دادم و سوار ماشین شدم و سویی شرتش رو پوشیدم.

بوی مهیار میداد....خندم گرفت.

سر راهم ایستادم و رفتم تو یه عکاسی که نزدیک خونمون بود و فلش رو دادم که همه ی عکساشو برام

چاپ کنن. و بعد هم حرکت کردم سمت خونه.

وقتی رسیدم ساعت 3 بود.

کیفم رو زدم سر کولم و رفتم داخل. بابام توی حال نشسته بود و داشت تی وی میدید.

سلام کردم و داشتم میرفتم سمت اتاقم که صدام زد: شعله....صبر کن ببینم.

برگشتم و بابامو نگاه کردم: بله؟

_ چرا انقد دیر اومدی؟

_ امروز مامان لادن دیرتر اومد...منم مجبور شدم بیشتر بمونم.

_ اها....حالا اون کوله پشتی چیه....

_ وسایلامه.

_ مگه چقد وسلیه داشتی که کیف به این بزرگی بردی؟

اب دهنمو قورت دادم و سعی کردم هول نشم و گفتم: بابا باید خالیش کنم ببینین؟ بابا خستم...

همین الان از سرکار اومدم...میخواین همینجوری سوال پیچم کنین؟

سری تکون داد: برو عزیزم. برو استراحت کن.

سری تکون دادم و از پله ها رفتم بالا. خجالت بکش شعله! خسته؟!! اخه از صبح تاحالا جز خوش گذرونی

 چکار کردی که حالا خسته ای؟ دروغ گو هم که شدی....

خب چکار کنم....اگه بگم با مهیار بیرون بودم که درجا منو از اون خونه میاره بیرون.

رفتم توی اتاقمو لباسامو عوض کردم و بقیه ی وسایلامو گذاشتم سرجاشون و یه دفه چشمم به 

سویی شرت مهیار افتاد. برش داشتم و گرفتمش جلوی صورتم و حسابی بوش کردم. غرق رویا بودم

 که یه دفه شایان اومد داخل.

چشمام گرد شد و سویی شرت مهیارو پرت کردم روی صندلی و هلش دادم زیر میز و جلوش ایستادم.

شایان با لبخند نگام کرد: چطوری؟

یه خمیازه ی الکی کشیدم: مرسی خوبم....

خندید: خسته ای میدونم.... فقط اومدم بگم سه شنبه ساعت 8:30 توی رستوران همیشگیمون

 قرار داریم.

اخمامو توهم کشیدم: قرار؟ با کی؟

خندید: منو تو و اگه خدا بخواد و بابا جون بزاره دوماد ایندمون....

چند ثانیه طول کشید تا حرفاشو انالیز کنم....بعد یه لبخند اومد رو لبم و سریع دستامو دور کمرش حلقه

 کردم و بقلش کردم و همونطور که بقلش کرده بودم سرمو بلند کردم و نگاش کردم: مرسی.

لبخند زد: شعله....میدونی تازگیا خیلی میخندی؟ دیگه کمتر میبینم گریه کنی....بیشتر لبخند رو لباته....

سرمو تکون دادم: میدونی از کی؟

_ کی؟

_ از وقتی رفتم تو خونه ی ارجمندها....از وقتی با لادن وقت میگذرونم....از وقتی مهیار اومد تو زندگیم.

_ ینی واقعا این اقا مهیار انقد روت تاثیر داشته؟

_ حتما داشته....

_ اخه چجوری...ما این همه سال زور زدیم...هرکاری تونستیم کردیم....اما تو بازم گریه میکردی! حالا اون

 تو یه ماه انقد تورو تغیر داد؟ چجوری کاری کرد شیما یادت بره؟

_ راستش...راجب شیما بهش نگفتم....حتی دلیل گریه هامو نمیدونست....ولی نمیدونم چجوری

...نمیدونم چکار میکنه....ولی وقتی پیشمه ارومم....همه چیز یادم میره...همش با حرفاش خندم

 میگیره...نمیدونم چرا...

موهامو بهم ریخت: بزرگ شدیا.....عروسک! اصلا فک نمیکردم توهم یه روز از این حرفا بزنی....

نمیدونستم توهم بلدی روی حرف بابا حرف بزنی و جلوش وایسی....اونم به خاطر یه پسر!

_ اخه اون هر پسری نیست.... مثلا ارسلان این همه مدت با من بود...کلا باهم بزرگ شدیم.....اما

 هیچوقت حسی که به مهیار دارمو به ارسلان نداشتم.

_ بخاطر اینه که ارسلان واست مثل یه برادره.

_ کاش بابا هم اینو میفهمید..... متوجه میشد که ادم با داداشش ازدواج نمیکنه.

_ شعله تقصیر بابا نیست! اون فکر میکنه چون باهم بزرگ شدین بهتر همدیگه رو میفهمین....واسه

 همین بهم نزدیکین.. مگرنه بابا بدتو نمیخواد که....

نفسمو فوت کردم: میدونم....ولی کاش با دوستی منو مهیار موافقت کنه....

_ خودم راضیش میکنم....میدونم تو ادم اشتباهی انتخاب نمیکنی....این قرارم که گذاشتم فقط واسه

این بود که دومادمونو ببینم....یکم باهم خوش بگذرونیم. مگرنه من به انتخاب تو اعتماد دارم.

انقدر از این حرفاش خوشحال بودم که نمیدونستم چکار کنم...فقط محکمتر فشارش دادم!



***********************


سه شنبه بود و ساعت 7:30

روز قرار من و مهیار و شایان بود. مهیار گفته بود که مینا هم با خودش میاره...به نظر منم اینطوری

 بهتر بود.

با گوهر خانومم راجب این موضوع صحبت کرده بودن و اونم ریلیا رو راضی کرده بود که امروز نرم اونجا

 تا مراقب لادن باشم.

سوار ماشین شده بودیم و داشتیم میرفتیم همون رستوران همیشگی.....

استرس داشتم...نمیدونم چرا....با اینکه شایان گفته بود میخوایم بریم دور هم خوش باشیم بازم

 دلم اروم و قرار نداشت.... ذل زده بودم به خیابون و بازم ناخوداگاه انگشتم رفت سمت دهنم و

 شروع کردم به جوییدن ناخونام.

شایان نگام کرد و با اخم زد به دستم: چرا ناخوناتو میخوری؟

_ استرس دارم!

_ استرس واسه چی؟!

_ نمیدونم...استرس دارم دیگه!

_ شعله خواستگاری که نمیریم! میخوایم بریم عشقتو ببینیم! بعدشم....اونی که باید استرس

 داشته باشه مهیاره,نه تو!

لبمو گاز گرفتم: راست میگی....

بعد یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اروم باشم.

رسیدیم رستوران و رفتیم سر میزمون نشستیم  و منتظر شدیم تا بیان....

10 دقیقه گذشته بود و من به خیابون ذل زده بودم که یه دفه مهیارو پشت شیشه ی رستوران

 دیدم که با مینا داشتن میومدن سمت در رستوران. مهیار یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پلیور

 سورمه ای و یه کت بلند روش. با همون کفش گنده ها که همیشه میپوشید.... مینا هم یه پالتو

 خز کرمی رنگ و یه شلوار مشکی و یه بوت قهوه ای پاش بود.

زدم به دست شایان و با یه صدای لرزون گفتم: مهیار و مینا اومدن.

بعد از جام بلند شدم, شایانم بلند شد.

مهیار و مینا اومدن داخل رستوران و جلوی ما ایستادن.

با یه صدای لرزون گفتم: شایان....مینا و مهیار.....

مهیار لبخندی زد و دستشو دراز کرد سمت شایان اما شایان فقط ذل زده بود به مینا.....مینا هم 

همینطور!

مهیار اول به  مینا نگاه کرد و بعد به من و با اخم سرشو تکون داد که ینی چی؟!

من من کنان گفتم: چـ...چیزی شده؟

مینا بالاخره به حرف اومد و با تعجب نگام کرد: شایان داداشته؟!

اول با تعجب به شایان نگاه کردم و بعد به مینا: آ...آره....

شایان خندید: بشینین....بشینین....

هممون نشستیم و بعد از سلام و احوال پرسی شایان با خنده گفت: شعله...اونی که میگفتم

 خانوممه و 24 ساعته باهاش میرفتم بیرون و باهاش حرف میزدم مینا بود...

چشمام گرد شد و ذل زدم به مینا: مینا!!!! چرا بهم نگفتی؟!!

چشماش گرد شد: شعله من روحمم خبر نداشت شایان داداشه توئه!

چند دقیقه ای با تعجب ذل زده بودم به مینا....عکس العمل مهیارهم همین بود! فقط با این تفاوت

 که اون ذل زده بود به شایان....

واسه جفتمون خیلی سخت بود که بخوایم باور کنیم...واقعا دنیا چقد کوچیکه! داداش من و خواهر 

اون؟ خواهر اون و داداش من؟

شایان سکوتو شکست: تا کی میخوان ساکت بشینین؟!

به شایان نگاه کردم: بهمون حق بده! واقعا شوکه شدیم!

مینا اروم با پاش زد به پای مهیار که کنارش نشسته بود و مهیار سرشو اورد بالا و به مینا نگاه کرد.

 مینا با چشماش به شایان نگاه کرد. واسه همین مهیار یکم خودشو صافو صوف کرد و بعد گفت: 

خب....من مهیارم.  و بعد دستشو دراز کرد سمت شایان.

شایان لبخندی زدو دست داد: شایان.

خلاصه شروع کردیم حرف زدن و مهیار و شایان خوب همدیگه رو شناختن...از حرفای مینا و شایان فهمیدم

 که تو دفتر وکالت,همونجایی که شایان کار میکرد, باهم اشنا شدن و تقریبا خیلی وقته باهمن.

شام رو سفارش دادیم و منتظر شدیم اماده شه.... تو این بین بازم گرم صحبت شدیم.

مینا خم شد جلوتر: خب....حالا که بهتر مهیارو شناختی راجبش چه فکری میکنی؟

شایان جواب داد: راستش من از قبل از اینکه بیام هم به انتخاب خواهرم اعتماد داشتم. میخواستم دورهم

 باشیم....حالا هم تو خواهرشی دیگه بهتر.  و بعد خندید.

مهیار خندید: ینی خودم تنهایی قابل قبول نیستم؟ حتما باید از طریق مینا رشوه بدم؟

شایان خندید: منظورم این نبود بخدا! و بعد همه خندیدیم.

مینا: راستش میخواستم یه چیزی بگم...مهیار از خونه تا اینجا که اومدیم صد بار بهم گفت اینو بگم.

شایان: چی؟ خب بگو.

_ ما فردا صبح زود داریم میریم شمال. تا 3 روز میمونیم. میخواستم اجازه ی شعله رو از تو بگیرم....

چشمام گرد شد....مسافرت؟ شمال؟ من؟ با مهیار و خانوادش....؟






اینم از این پارت!

ببخشید دیر اپ کردم, حالم خوب نبود اصلا

همین دیگه....مثل همیشه منتظر نظراتونـــــــــــم




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ یکشنبه 25 مرداد 1394 ] [ 11:02 ق.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه