تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 14
سلام سلام

من بازم اومدم و همونطور که خواستین قسمت چهاردهم رو اوردم

ینی اگه گفتین بقیه داستانارو هم بذار میکمشتون!

همش میگین عروسک یخی رو بذار بعد بقیه ی داستانارو نمیذارم گله میکنین

تکلیف منو روشن کنین!

حالا هم بریـــــن ادامه چون لحظه ای که منتظرش بودیـــن رسید بالاخــــره





"Part 14"


"اون کسی که گفتم دوسش دارم....تو بودی"

چشماش برق زد و سعی کرد لبخندشو با روی هم فشار دادن لب های

قایم کنه. چند لحظه هیچی نگفت و فقط به من ذل زد.

یه دفه به حرف اومد و نفسشو کشید داخل و گفت: چرا زودتر بهم نگفتی؟

با بغض گفتم: نمیدونم....نمیدونم...فقط میدونم دوست دارم.

و بعد بهش خیره شدم.

یه لبخند بزرگ رو لباش نشست و چندباری پلک زد و سرشو تکون داد و گفت:

شعله نمیدونم چقدر منتظر این لحظه بودم....

و بعد خم شد طرفم و بهم نزدیک شد. چشمامو بستم و روی هم فشارشون

دادم و اشکام سر خوردن روی گونه هام....اه! لعنتی!

کاشکی این اشکا تموم میشدن! حتی تو شیرین ترین لحظه ها هم دست از 

سرم بر نمیداشتن....

چشمامو بازم کردم و یه بار دیگه به مهیار نگاه کردم.

صورتمو بین دوتا دستاش گرفت و اروم پیشونیمو بوسید و بعد هلم داد تو بقلش.

سرم رو گذاشتم روی قفسه ی سینش و چشمامو بستم.

وقتی چشمامو باز کردم روی تخت بودم,توی اتاق مهیار,تو بیمارستان.

یه پتو هم روم بود....

نمیدونم ساعت چند بود....اصلا یادم نیست چیشد که خوابم رفت! اخرین چیزی

که یادمه صدای قلب مهیار بود....

از جام بلند شدم و همون لحظه مهیار با لباس بیرونی اومد داخل. (منظورم از لباس

بیرونی اینه که فرم بیمارستان تنش نبود)

همونطور که لبخند میزد اومد طرفم و گفت: بالاخره تصمیم گرفتی بیدار شی؟

پاشو....پاشو بریم خونه. شیفت منم تموم شد.

یکم چشمامو بهم فشار دادم: من چرا اینجا خوابیدم....؟

خندید: نمیدونم! ا خودت بپرس!

چندبار پلک زدم و گفتم: مگه دیشب چی شد؟

یه لبخند زد و همونطور که چشماش برق میزد گفت: هیچی. تو دیشب مال من شدی.

خجالت کشیدمو لبمو گاز گرفتم. سرخ شدن گونه هامو حس میکردم....

اومد نزدیکتر و دستمو گرفت و کمکم کرد از تخت بیام پایین. همونطور که سر و وضعمو

درست میکردم گفتم: خودت دیشب کجا خوابیدی؟

کیفشو از روی میز برداشت و بعد دستمو گرفت و گفت: نگران من نباش. دکترا رختکن دارن.

اونجا میخوابن.

چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم. واسم چشمک زد: بریم؟

گفتم: بریم.

و بعد باهم از اتاقش رفتیم بیرون و جلوی دفتر پرستاری ایستادیم تا مهیار کاراشو انجام بده

و یه سری کاغذارو نمیدونم چکار کنه....ازون کارای دکتری که من ازش سر در نمیارم!

مولود هم اونجا بود, تو دفتر پرستاری.

با حسودی بهم نگاه میکرد...واقعا این دختر چش بود؟؟

یه دفه اومد کنار من ایستاد  و گفت: به به ..... خانوم پرستار! ازین طرفا!

لبامو روی هم فشار دادم و گفتم:سلام....

سریع با عصبانیت اخماشو توهم کشید و گفت: اینجا چه غلطی میکنی؟ چرا وقتی اومدی من

ندیدمت؟!

همون لحظه مهیار دستمو کشید و رو به مولود گفت: چون از دیشب اومده.

و بعد راه افتاد و منم دنبال خودش کشید.

مهیار داشت حرفای مولود رو گوش میداد؟ ینی انقد حواسش به من بود؟؟ حالا مولود چی فک 

میکنه؟ اگه فک کنه که.....

دست مهیارو فشار دادم: مهیار....

ایستادو نگام کرد: بله؟

من من کردم: الان...مولود فک میکنه ما... چیز....ام...

خندید: میدونم میدونم. خب فکر کنه....چه اهمیتی داره؟ بهش فک نکن.

چیزی نگفتم و فقط سرمو تکون دادم.

از ساختمون بیمارستان اومدیم بیرون و رسیدیدم به حیاط.

مهیار بهم نگاه کرد: میای خونمون یا اول میری خونه ی خودتون؟؟

گفتم: نه میام خونتون. اگه برم خونه ی خودمون میفهمن تمام شب خونه نبودم....اما اگه بیام

خونه ی شما فک میکنن مثل همیشه صبح زود رفتم سرکار.

ابروهاشو انداخت بالا و خندید: خیلی باهوشیا.

خندیدم: من حرکت میکنم...توهم بیا.

بعد سوار ماشینم شدم و حرکت کردم. مهیارم ماشینشو از تو پارکینگ بیمارستان برداشت و پشت

سرم اومد.

ساعت 7:40 دقیقه بود که رسیدیم. بعد از پارک کردن ماشینا پیاده شدیم و رفتیم تو خونه.

سلام کردم و یه دفه ریلیا جلوم ظاهر شد. با اخم و عصبانیت گفت:

شوعله میشه بگی تا الان کجا بودی؟ تو دیر کردی!!! ساعت از 7 گذشته!

اب دهنمو قورت دادم و خواستم معذرت خواهی کنم که یه دفه مهیار گفت: با من بوده, تقصیر منه.

بهش گیر نده.

و بعد دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.

رسیدیم به راه رو...اروم دستمو کشیدم و گفتم: مهیار...

برگشت و نگام کرد: بله؟

گفتم: درسته ما الان با.... و مکث کردم و اب دهنمو به سختی قورت دادم.

خندید: باهمیم....خـــــب!

ادامه دادم: ولی لطفا تو کار من دخالت نکن. باید میذاشتی معذرت خواهی کنم. خودم جواب ریلیارو

بدم.

یکم اخم کرد: بده حواسم بهت هست؟

سریع گفتم: نه! بد نیست! ولی....

انگشتشو گذاشت روی لبم: پس حرف نباشه!

یه لبخند زدم و انگشتشو زدم کنار: یه چیز دیگه هم هست که میخوام بهت بگم....

_ خب بگو.

_ اینجا که نمیشه...

_ پس کجا؟ حتما باید بریم تو اتاقم کلک؟

خندیدم و زدم به بازوش: مهیار!

خندید و در اتاقشو باز کرد: خب بیا.

بعد رفتیم توی اتاقش.

همونطور که کتش رو در می اورد گفت: بفرمایید.

یکم استرس داشتم...نمیدونستم باید بهش بگم یا نه...اگه میگفتم واکنشش چی بود؟ اصلا این کار

درست بود؟

تو فکرو خیالاتم غرق شده بودم که یه دفه مهیار گفت: عشقم.

با صداش از تو فکر اومدم بیرون و نگاش کردم....درست شنیدم؟؟الان منو چی صدا کرد؟ عشـ...قم؟


قلبم بازم شروع به تند زدن کرد....حس میکردم الان غش میکنم! دستمو گذاشتم رو قلبم و چشمامو

بستم.

مهیار با نگرانی اومد طرفم و با دوتا دستاش گرفتم و گفت: چی شد؟!!

چشمامو باز کردم و چند لحظه به صورت نگرانش ذل زدم و گفتم: چرا اینکارو میکنی؟

با تعجب دستاشو از دورم برداشت و گفت: چـ...چیکار؟

زدم به بازوش و گفتم: چرا با قلبم بازی میکنی؟!! ها؟؟

خندید: خب نگم؟؟ نمیتونم!! نمیتونم جلوی خودمو بگیرم میفهمی؟ عاشقتم! عا....شه....قه....تم!

خندیدم و ذل زدم به چشماش و گفتم: هر دفه که اینجوری حرف میزنی قلبم منفجر میشه.

یه نچ گفت و بعد ادامه داد: دیگه واقعا قلبمو باید بهت اهدا کنم....اوضات وخیمه!

خندیدم: مگه دیشب اهدا نکردی؟

خندید و ابروهاشو انداخت بالا: چرا....یادم نبود! خوب شد پس..حالا دیگه نمیتونی با قلب من فرار کنی.

خندیدم...چقد این حرفاش خوب بود...حس خوبی بهم میداد....همش باعث میشد لبخند بزنم...

خوشحالم که بهش گفتم.

همونطور که از خوشحالی لبخند میزدم گفتم: مهیار.

با لبخند جواب داد: بله.

لبمو گاز گرفتمو گفتم: داداشم میخواد ببینتت.

گفت: منو؟

سرمو تکون دادم: اره. خودم بهش گفتم. برای اینکه باهات اشنا شه میخواد ببینتت. بعد بابامو راضی کنه.

سرشو تکون داد: باشه. هر موقع بگی من میام.

به همین راحتی؟ چه زود قبول کرد!

گفتم: سه شنبه میتونی؟

همونطور که کتش رو اویزون میکرد گفت: برناممو نگاه میکنم اگه شیفت نبودم,باشه.

نشستم روی تختش و گفتم: یه چیز دیگه.

کیفشو گذاشت روی میزش و کنارم نشست روی تخت: بفرمایید.

اروم گفتم: میشه یه عکس از خودت برام بفرستی؟

یه لبخند شیطون زد: چرا دلت برام تنگ میشه؟

خندیدم...از همه چیز شوخی میساخت! ادامه دادم: نه...اخه من به بابام گفتم خیلی وقته با همیم...

اونوقت یه دونه عکسم باهم نداریم...بعد اگه یه وقت بخوان تورو ببینن باید یه چیزی داشته باشم

 نشونشون بدم....

گفت: خب باهم عکس میگیریم....کاری نداره که.حالا بیا عکس خانوادتو بهم نشون بده.میخوام ببینمشون.

عکس اون ارسلانم نشونم بده.

موبایلمو از توی کیفم در اوردم و رفتم توی گالریش و  شروع کردم به نشون دادن عکسای مامان و بابا و شایان

و خودم. اما با ارسلان عکس نداشتم...ینی تو گوشیم نداشتم...

رو به مهیار گفتم: ارسلانو ول کن. باهاش رو در رو نمیشی. همین که خانوادمو ببینی بسته.

لبخندی زد: اگه ارسلان اذیتت کرد بهم بگو.

با شک و تردید نگاش کردم: خب چکار میکنی اگه اذیتم کرد؟

نفسشو فوت کرد: کاری که نمیتونم بکنم اما خودتو که میتونم اروم کنم.

نا خوداگاه یه لبخند اومد رو لبم. وقتی با مهیار بودم همش لبخند میزدم!

گفتم: حالا عکسو چکار کنیم؟

از جاش بلند شد: برو دست و صورتتو بشور...میریم بیرون عکسم میگیریم.

با تعجب گفتم: الان؟

یه کش و قوسی به خودش داد و گفت: پس کی؟

به سرتا پاش نگاه کردم: خب الان تازه از بیمارستان اومدی...خسته ای. واجب نیست که!

لبخند زد: من واسه وقت گذروندن با تو هیچوقت خسته نیستم.

از جام بلند شدم و گفتم: نه. اگه بریم بیرون لادنو چکار کنم؟ نمیشه.

گفت: تو نگران لادن نباش. مامانش امروز خونست. اگه مشکل منم,من خسته نیستم.

بازم لجبازی کردم: نه...لاقل یکم بخواب. مگرنه نمیام.

خندید: خیله خب...باشه....میخوابم. امام ساعت 9 بیدارم کن باشه؟

سرمو تکون داد: باشه.

بعد اروم از اتاق اومدم بیرون و یه سر به لادن زدم و تا چشم رو هم گذاشتم ساعت 9 شد.

اروم رفتم و در اتاق مهیارو باز کردم. فکر میکردم خواب باشه! اما اشتباه میکردم.

جلوی اینه ایستاده بود و داشت موهاشو صافو صوف میکرد.

تو اینه منو دید و برگشت سمتم: بریم؟

با یه لحن ناراحت گفتم: نخوابیدی نه؟

سویی شرتش رو پوشید و کوله پشتیش رو انداخت رو کولش و بعد اومد نزدیکم: چرا. ولی خودم

بیدار شدم.

پوفی کردم و چیزی نگفتم.

ابروهاشو انداخت بالا و یه لبخند شیطون زد: خانومم چه نگرانمه....

اخمامو توهم کشیدم و زدم به بازوش: چرا نخوابیدی؟!

خندید و مچ دستمو گرفت که دیگه نزنمش و گفت: به جون شعله خوابیدم! حالا برو لباستو بپوش و

وسایلاتو بردار بیا بریم.

از اتاقش رفتم بیرون و همون مانتوی دیشبی رو پوشیدم. اخه از دیشب تاحالا خونه نرفته بودم.

کیفمو برداشتم و داشتیم با مهیار از تو حال رد میشدیم که یه دفه ریلیا طبق معمول جلومون ظاهر 

شد. با همون اخم همیشگی گفت: فکر میکنی کجا داری میروی؟

باز تا اومدم دهن باز کنم مهیار گفت: داره با من میاد بیرون.

ریلیا دست به سینه ایستاد: تو امدی اینجا کار کنی! این رو فراموش کردی؟! حق نداری بروی!

سرمو تکون دادم و گفتم: معذرت میخوام.

راست میگفت!

یه دفه مهیار دستمو کشید و گفت: ریلیا تو که امروز خونه ای! خودت مواظب لادن باش دیگه...

یبارم نقش یه مامانو واسه دخترت بازی کن!

بعد اروم چندباری به بازوی ریلیا ضربه زد و یه لبخند بهش زد و گفت: ما میریم باشه؟

و بعد یه چشمک براش زد و دستمو کشید و از خونه رفتیم بیرون.

سوار ماشین خودش شدیم. کوله پشتیشو انداخت عقب. به کوله نگاه کردم....چی توش بود؟

مهیار راه افتاد.

پرسیدم: مهیار تو کیفت چیه؟

جواب داد: لباس.

_ لباس؟! لباس واسه چی؟! میخوای چکار کنی؟!

خندید: کارای بد!

چشمام چهارتا شد! چکار میخواست بکنه؟ ترسیدم....قلبم شروع به تند زدن کرد: میخوای

فرار کنیم؟!!

زد ریر خنده و نگام کرد: قوه ی تخیلت خیلی قویه ها شعله! من با اون کارم تو بیمارستان چجوری

میخوام با تو فرار کنم؟! شوخی کردم بابا....چرا انقد ترسیدی؟

نفسمو فوت کردم و گفتم: پس لباس واسه چیه؟!

به رانندگیش ادامه داد: میفهمی.

بعد از بیست دقیقه رانندگی جلوی در خونمون ایستاد.

با تعجب نگاش کردم: چرا اومدی اینجا؟!

_ برو یه کیف لباس بردار بیا.

کلافه شدم...اخه چرا بهم نمیگفت لباس واسه چیه؟!!

با یه صورت نگران و کلافه گفتم: مهیار لباس واسه چی....

یه نچ گفت: تو به من اعتماد نداری؟

نفسمو فوت کردم: دارم.

_ پس برو کاری که میگمو بکن. چندتا مانتو بریز تو یه کیف و بیا. مگه نمیخوایم عکس بگیریم؟ خب اگه 

همه ی عکسامون با یه لباس باشه که میفهمن همش تو یه روز بوده! اگه لباسامون چندتا مدل مختلف 

باشه فک میکنن چندباری باهم بیرون رفتیم و عکس گرفتیم. در نتیجه فک میکنن خیلی وقته باهمیم.

یه لبخند زدم و گفتم: تو انقد باهوش بودی و من خبر نداشتم؟

خندید و گفت: بــــــــــــــــــرو....

از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه. کلید داشتم و مطمئن بودم جز گلنار خانوم کسی خونه نیست.

واسه همین راحت رفتم داخل. به گلنار خانوم سلام کردم و گفتم اومدم یه سری وسایل بردارم.

بعد رفتم توی اتاقم و لباسمو عوض کردم و چند دست لباس ریختم تو یه کیف و شال های مختلف.

یه کفش ورنی ساده پوشیدم که به همه ی لباسام بیاد.

یه رژ لب خوش رنگ نارنجی هم زدم و یکم ارایش کردم. یه سری لوازم ارایشی هم ریختم تو یه کیف

کوچولو و گذاشتم توی کیفم. من اصلا حوصله ی ارایش کردن نداشتم...اما این دفه میخواستم با مهیار

برم بیرون....فرق داشت!

خلاصه اماده شدم و از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم.

مهیار بهم ذل زده بود و نگاهش روم قفل شده بود.

چندباری صدا زدم اما انگار نشنید! زدم به بازوش: مهیار!

به خودش اومد و با یه حالت گیج نگام کرد.

گفتم: تموم شد؟

یکم اخم کرد و گفت: چی؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم و خندیدم: خوردن من!

خندید و راه افتاد. یه شلوار جین دمپا گشاد پوشیده بودم با یه پالتوی سفید که روش طرح های سنتی 

مشکی داشت. یه شال مشکی هم سرم کرده بودم و زده بودمش پشت گوشم و جلوش رو هم باز 

گذاشته بودم و موهامو بافته بودم.

مهیارم خوشتیپ شده بود....طبق معمول!

یه لباس خاکستری استین بلند پوشیده بود با یه سویی شرت مشکی رنگ روش و همینطور یه شلوار 

مشکی. موهاشم ریخته بود توی صورتش.

محو نگاه کردنش بودم که یه دفه چرخید و نگام کرد: سردت نمیشه؟ یه لباس ضخیم تر میپوشیدی...

گفتم: با خودم لباس بیشتر اوردم...اگه سردم شد میپوشم.

سری تکون داد: شعله کسی خونتون نبود؟ راحت رفتی داخل؟

_ اره. فقط مستخدممون بود. شایان و بابا که سرکارن. مامانمم اموزشگاهه و کلاس داره.

_ اها خوبه پس.

_ راستی مهیار...این همه لباس بار کردیم با خودمون اوردیم میخوایم کجا عوض کنیم؟

_ نگران نباش. فکر اونجاشم کردم.

به گوشیم نگاه کردم..ساعت 9:40 دقیقه بود. داشتم میذاشتمش توی کیفم که یه دفه شروع به

زنگ زدن کرد. ارسلان....

لبمو گاز گرفتم و به صفحه ذل زدم. چکار باید میکردم؟

مهیار همونطور که چشمش به خیابون بود گفت: چرا جواب نمیدی؟

با نگرانی و با یه صدای اروم گفتم: ارسلانه...

_ خب جواب بده...شاید کار واجب داره....

پوفی کردم...میدونستم کاری نداره و چی میخواد بگه. اما بازم جواب دادم: الو؟

_ا...الو؟ شعله؟

_ بله؟

_خوبی؟!

_ مرسی.

_ کجایی؟

چشمامو تو حدقه چرخوندم: ارسلان کارتو بگو.

_ هیچی....خواستم صداتو بشنوم....دلم برات تنگ شده بود.

محکم نفسمو دادم بیرون: ارسلان اگه کاری نداری قطع میکنم....

_ نه نه! شعله صبر کن!

با یه لحن عصبی گفتم: چیه!

_ چرا ازم فرار میکنی؟ چرا هروقت میام خونتون نیستی؟ چرا بهم یه فرصت نمیدی؟

_ ارسلان همون شب جوابتو دادم! نظرمم عوض نمیشه.

_ شعله من بدون تو نمیتونم! تو حتی نمیذاری من ببینمت! مگه من چکار کردم؟ مگه تقصیره منه

که عاشقت شدم؟! مگه دوست داشتن جرمه؟!

_ ارسلان قطع میکنم...دیگه بهم زنگ نزن....راحتم بذار. دارم زندگیمو میکنم...حالم داره بهتر میشه.

توروخدا بذار زندگیمو بکنم...بزار مثل قبل بخندم.....

_ من باید چکار کنم که بازم مثه قبل بخندی؟ ها؟

_ دست از سرم بردار! این تنها کاریه که میتونی برام بکنی...توروخدا...

دیگه کم کم داشت گریم میگرفت که مهیار گوشی رو ازم گرفت و قطعش کرد: اشتباه کردم گفتم جوابشو

بده. اشکتو در اورد. معذرت میخوام.

سرمو تکون دادم: نه من خوبم...

_ دیگه جوابشو نده....برات یه خط جدید میگیرم. تا اون موقه یکم تحمل کن باشه؟

یه لبخند زوری زدم و سرمو تکون دادم.

رسیدیم یه جایی که نمیدونم کجا بود.....مهیار ماشینو خاموش کرد و گفت: بریم.

پرسیدم: کوله هارو بیارم؟

_ نه فعلا لازمشون نداریم.

بعد از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو یه محوطه ی بزرگ که مثل پارک بود. خیلی هم شلوغ پلوغ بود...

صبح به این زودی مردم اینجا چکار میکنن؟!

همینطور رفتیم جلوتر تا اینکه به وسط پارک رسیدیم....یه سکوی بزرگ دیدم. چیزی بود که همیشه

ازش میترسیدم....بانجی جامپینگ! و این یعنی ارتفاع و من از ارتفاع وحشت دارم...

خشکم زد....

مهیار برگشت و نگام کرد: چرا ایستادی؟

زبونم بند اومده بود..به زور گفتم: مهیار....نگو که میخوایم سوار این شیم....

سرشو تکون داد: اره...مگه چیه؟

چشمام گرد شد: من نمیرم اون بالا!!!

با تعجب گفت: چرا؟!

اروم گفتم: من از ارتفاع میترسم....

خندید و اومد دستمو گرفت: بیا بریم به ترست غلبه کن.

با یه صدای نگران گفتم: نه توروخدا...نمیدونی چقدر میترسم...

دستمو بین دستش فشار داد: چیزی نیست که! خیلی هم هیجان داره! نترس چیزیت نمیشه! منم 

میخوام امتحان کنم.

لبمو گاز گرفتم و دنبالش رفتم. تا نوبتمون بشه رو صندلی های کافی شاپی که توی محوطه ی پارک بود

نشستیم.کسایی که میرفتن بالا رو نگاه میکردم....جیغ میزدن! خیلی ترسیده بودم....

واقعا خیلی واسم سخت بود که این همه راهو برم بالا! تازه...ازون بالا خودمو پرت کنم پایین! وای خدا...

با صدای مهیار از تو فکرو خیالاتم اومدم بیرون که میگفت:

شعله....منو نگاه کن.

سرمو چرخوندم و همون لحظه با دوربینی که تو دستش بود ازم عکس گرفت. بعد همونطور که به عکسی

که گرفته بود نگاه میکرد , خندید و گفت: صورتتو دیدی؟ نگرانی ازش میباره!

با یه لحن نگران گفتم: اخه ببین چجوری جیغ میزنن! 

خندید: اینا از هیجانه! میخوای من اول برم؟

سرمو تکون دادم...خلاصه نوبت مهیار شد. دوربینو داد دستمو و گفت:

تو این پایین وایسا فیلم بگیر,من میرم بالا.

بعد داشت میرفت سمت پله های سکو که صداش کرم: مهیار!

برگشت سمتم, گقتم: مراقب خودت باش.

سری تکون داد ورفت بالا. تقریبا داشت به بالای سکو میرسید که من دوربینو روشن کردم و شروع کردم به

فیلم گرفتن.

زوم کردم روش....داشتن طناب منابارو بهش وصل میکردن....خیلی نگران بودم...از استرس دلم مثه سیر

و سرکه میجوشید....سعی کردم خودمو اروم کنم اما فایده نداشت!

برگشت و ازون بالا نگام کرد و برام دست تکون داد. از توی صفحه ی دوربین که حالا روی صورتش زوم بود

نگاش کردم مثه همیشه داشت لبخند میزد. ینی واقعا نمیترسید؟! خلاصه موقه ی پریدن شد...

مهیار پرید و من تمام مدت بهش ذل زده بودم و نفسمو تو سینه حبس کرده بودم.

خیلی شوق و ذوق داشت!بر عکس من که حسابی  ترسیده بودم.

اخرشم طنابی که به پاش وصل بود رو از اون بالا شل کردن و مهیارو اروم انداختن رو تشکی که روی زمین

بود.

با دوربین رفتم طرفش. هنوز روی تشک خوابیده بود و داشت نفس نفس میزد.

موهاشم ریخته بود توی صورتش. سرش رو چرخوند و نگام کرد و با خنده بریده بریده گفت: چطور بود؟

جواب دادم: تو رفتی اون بالا از من میپرسی؟

_ به من که خیلی خوش گذشت! برو حال نوبت توئه.

همونطور که دوربین تو یه دستم بود با اون یکی دستم دستشو گرفتم و کمکش کردم بلند شه.

ایستاد و یکم سر  وضعشو درست کرد و بعد طنابو از دور پاش باز کرد. از صورتش فیلم گرفتم:

اقای ارجمند بگین اون لحظه چه حسی داشتین؟

خندید و با دیدن چال کنار لبش غش رفتم. خیلی بامزه بود...حیف که من چال نداشتم.

با خنده جوابمو داد: نمیدونم! خودت باید تجربه کنی! حس خالی شدن!

بعد دوربینو ازم گرفت و فیلمو قطع کرد و یه فیلم جدیدو شروع کرد و ازم فیلم گرفت: خب خب....

خانوم سالاری...نوبت شماست برین اون بالا!

واااای....به سکو نگاه کردم...خیلی بلند بود....با ترس به دوربین نگاه کردم: نمیشه من نرم؟

_ نخیر....برو ترست میریزه! اصلا هم ترسناک نیست!

لبمو گاز گرفتم: ولی من از ارتفاع میترسم!

خندید: شبیه پچه های 5 ساله شدی!

یکم اخم کردم و زدم به بازوش و باعث شدم دوربین بلرزه.

با خنده رفت عقب و گفت: خانوم فیلمو خراب نکن! عاقای کارگردان من مجروح شدم! این بازیگرتون

همش منو میزنه!

خندیدم و چیزی نگفتم.

به پله ها اشاره کرد: برو. منم باهات میام.

سرمو تکون دادم و راه افتادم.....






اینم از این قسمت...

دیگه ببخشید طولانی نیست

سرم درد میکنه چشمامم داره کور میشه نمیتونم به صفحه ی کامپیوتر نگاه کنم

در هر حال منتظر نظراتتون هستم....




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه