تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 13
سلام سلام

بعد از یه غیبت کوتاه اومدم

قسمت سیزدهم رو براتون اوردم

زود برین ادامـــــه...





"Part 13"




*خب...خواستم بگم که....شعله از امروز خانوم منه...*

چشام چهارتا شد! بدنم یخ شد و قلبم شروع کرد به تند زدن....نمیدونستم

کجا رو نگاه کنم...کی رو نگاه کنم؟! 

چشمم افتاد به ریلیا که داشت نگام میکرد. نفسشو فوت کرد و با اخم از جاش

بلند شد و از حال رفت بیرون.

به میلاد نگاه کردم,یه لبخند زد و روش رو کرد اونور و وانمود کرده داره تلویزیون نگاه

میکنه.

گوهر خانوم سکوت رو شکست: مهیار میدونستم اخر کار خودتو میکنی...

و بعد با لبخند به من نگاه کرد....

از خجالت و تعجب نمیدونستم چی بگم! زبونم بند اومده بود!

مینا با یه لبخند شیطون نگام کرد و خواست یه چیزی بگه اما قبل از اینکه بتونه حرفی

بزنه سریع دستمو از تو دست مهیار کشیدم بیرون و گفتم:

با اجازه من میرم لباسمو عوض کنم.

بعد سریع دوییدم و رفتم توی راه روی اتاق ها.

مهیارم با خنده دنبالم اومد. سریع دوییدم تو اتاق مهمان...مهیارم همونطور دنبالم

میومد.رفتم تو اتاق مهمان و خواستم درو ببندم که مهیار درو فشار داد و اومد تو

و بعد پشت سرش درو بست.

وایسادم و با اخم نگاش کردم. اونم همونطور ایستاده بود و ذل زده بود تو چشمام!

اخم کردم و با دستم محکم زدم به بازوش.

گفت: آخ!!

بعد با اون یکی دستش بازوش رو گرفت و با خنده گفت: چرا میزنی؟!

محکم نفسمو فوت کردم و گفتم: مهیار این چه کاری بود؟! میدونی چقد خجالت 

کشیدم؟!

خندید: خجالت داره؟! خب بالاخره که میخواستیم بهشون بگیم...بالاخره که تو

خانوم من میشی...

وسط عصبانیت خندم گرفت. اونم خندید.

گفتم: از کجا انقد مطمئنی من خانومت میشم؟

دستاشو کرد تو جیبش و اروم گفت: واسه اینکه همین الانم عاشقمی.

لپام از شدت خجالت قرمز شد....سرم رو انداختم پایین.

یه دفه گفت: ولی جدا از شوخی...میدونم وقتی مامان و بابات بفهمن که مثلا منو

دوست داری  بعد خندید و ادامه داد: و مثلا منو دوست داری....زنگ میزنن و راجب این

موضوع از مامانم میپرسن. واسه همین بهشون گفتم. ببخشید اگه باعث شدم جلوی

بقیه خجالت بکشی.

لبخند زدم....اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم...راست میگفت.

مطمئنا بابا به گوهر خانوم زنگ میزنه....

داشت از اتاق میرفت بیرون که یه دفه بازوش رو گرفتم: مهیار!

برگشت سمتم و نگام کرد: بله؟

اب دهنمو قورت دادم و دستشو ول کرد و موهامو زدم پشت گوشم: ببخشید که هی

زحمتت میدم....ولی....چیزه...

با چشمای براقش بهم ذل زده بود و منتظر بود حرف بزنم....

من من کردم: چیز....

خندید: چی؟

لبمو گاز گرفتم و گفتم: ارسلان...امشب قراره دوباره بیان خونمون....من نمیدونم چکار

کنم...

یکم مکث کرد و بعد گفت: نترس خودم حلش میکنم.

با شک و تردید گفتم: چطوری؟

یه لبخند شیطون زد: ادرس خونتون رو بده.

یکم اخم کردم: ادرس خونمون واسه چی؟

صورتش جدی شد و گفت: میخوام بیام دعوا راه بندازم! میخوام بیام بگم این کیه که

افتاده دنبال خانوم من؟! به چه جراتی واسه خانوم من گل میخره؟!

چشمام گرد شد: مهیار!!؟ نمیخواد....ادرسم نمیدم بهت! دیگه خیلی داری تند میزی!

خندید: شوخی کردم بابا....میدونی وقتی تعجب میکنی خیلی بامزه میشی؟؟

لبامو جمع کردم و اخم کردم و اروم زدم به بازوش: توهم همش اذیت کن!

خندید: خب بامزه میشی...!

لبخند زدم و نفسمو فوت کردم: حالا جدی ادرسو واسه چی میخوای؟

جواب داد: میخوام بیام از دست ارسلان نجاتت بدم.

اب دهنمو قورت دادم: چطوری؟

یه لبخند شیطون زد: تو دیگه به اونش کاری نداشته باش....بهم اعتماد کن.

لبامو جمع کردم و چشمامو تو حدقه چرخوندم: بعد از اون فیلم اکشنی که سرهم کردی

دیگه نمیتونم بهت اعتماد کنم.

خندید: نترس بابا....میدونم دارم چکار میکنم.

نفسمو فوت کردم: باشه...

بعد از اتاق رفت بیرون و منم گرفتار لباس عوض کردن شدم.

بعد از عوض کردن لباسام از اتاق رفتم بیرون و ریلیا جلوم ظاهر شد.

ایستاد جلوم و با اخم گفت: تو امدی اینجای کار کنی؟ یا امدی با مهیار قرار بزاری؟

اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین....حق داشت...واقعا نمیدونستم چی

بگم....خیلی زشت شد....

مطمئنم وقتی بابام هم بفهمه همین عکس العملو نشون میده...حتی بدتر...

دوباره گفت: جواب منو بده! مگه با تو نبودم؟

سرم رو ارودم بالا و خواستم یه چیزی بگم که میلاد از تو راه روی پشتی اومد و 

کنار ریلیا ایستاد و دستشو گرفت و کنار گوشش گفت: تو زندگی شخصیش دخالت نکن

ریلیا.

بعد ریلیا رو دنبال خودش کشید و راه افتاد. همونطور که از کنار من رد میشد لبخند زد و

اروم گفت: براتون خوشحالم.

از خجالت اب شدم....مهیار توروخدا ببین چکار کردی!

بدون اینکه چیزی بگم سریع رفتم تو اتاق لادن. گرفتار بازی با لادن شدم و سعی کردم جریان

مهیارو فراموش کنم که مینا اومد تو اتاق.

با همون لبخند شیطونش کنارم نشست و گفت: چرا فرار کردی کلک؟ اینجوری قبول نیستا...

من راجب عشقم به تو گفتم ولی تو نگفتی!

سرمو انداختم پایین و لبامو جمع کردم و گفتم: مینا توروخدا تو دیگه چیزی نگو....از خجالت اب

شدم...

خندید: خجالت چرا؟؟! همه موافق دوستیتونن!

نفسمو فوت کردم: ولی بازم...خیلی زشت شد...مهیار یه دفه اون کارو کرد! اگه میدونستم جلوشو

میگرفتم! و بعد اخم کردم.

خندید: حالا حرص نخور. مهیار عادت داره اذیت کنه...بعدشم! مامانم که میدونست! مهیار خیلی وقته

راجب این موضوع بهش گفته.

یه لبخند زدم...دلم باز اونجوری شد...پس واقعا از من خوشش میاد؟ لپام قرمز شد و هونطور که لبخند

رو لبام بود سرمو انداختم پایین.

مینا خندید و گفت: نگـــــــــــــــاش کن! چه ذوقی میکنه! حالا گوش کن میخوام باهات حرف بزنم!

خندیدم: تو که کار داشتی!

اونم خندید: اره دیگه میخواستم برم باهاش حرف بزنم.

سرمو تکون دادم: خب چی گفت؟

مینا یه اه کشید: ناراحت بود...گفت حالش زیاد خوب نیست... گفت یکاری کرده که پشیمونه.

با تعجب گفتم: چکاری؟

مینا سرشو تکون داد: نمیدونم...بهم نگفت.

خلاصه من و مینا گرفتار صحبت کردن شدیم تا اینکه ساعت 8 شد و من لباسامو عوض کردم و از

همه خدافظی کردم و داشتم میرفتم سمت در حیاط که مهیار صدام کرد: شعله!

برگشتم و نگاش کردم. دویید سمتم و همونطور که نفس نفس میزد گفت: یه ساعت دیگه اماده

باش میام دنبالت. ادرستونم که دیگه دارم.

با تعجب گفتم: کجا....؟

یه لبخند شیطون زد: مگه نمیخوای از خونه جیم شی؟

سرمو تکون دادم: چرا...

خندید: پس هرکاری میگم انجام بده.

سری تکون دادم و گفتم: باشه...پس بعدا میبینمت.

و بعد خدافظی کردیم.

ساعت 8:30 بود که رسیدم خونه. درو باز کردم و رفتم داخل. همه توی حال نشسته بودن.

وقتی میگم همه ینی عمو سهراب و ارسلانم بودن.

ارسلان تا منو دید از جاش بلند شد و اومد طرفم و با یه صدای هول و مظطرب گفت: سـ...سلام.

نگاش کردم و گفتم: سلام.

اب دهنشو قورت داد: اومدم بپرسم...نظر راجب حرفای دیشبم چیه.

چند ثانیه بهش ذل زدم و گفتم: نظر خاصی ندارم.

و بعد چشمم به دسته گلی که دیشب اورده بود افتاد که هنوز روی اوپن بود.

برش داشتم و گفتم: ولی اگه اومدی اینو پس بگیری,خوب موقع ای اومدی.

بعد کوبیدمش تو قفسه ی سینش.

بعد راه افتادم سمت پله ها.

مامانم صدام کرد: شعله زشته!

عصبی شدم و برگشتم مامانمو نگاه کردم: چه زشتیه مادر من؟! فک کنم دیشب جوابمو دادم!

بابام گفت: شعله بیا اینجا...یکم راجبش فک کن! راجبش صحبت کن!

نفسمو فوت کردم و بدون اینکه چیزی بگم رفتم توی اتاقم.

لباسامو عوض کردم و یه اب به صورتم زدم و بعد گرفتار اماده شدن شدم.

ساعت 9 بود که مهیار بهم زنگ زد و گفت دم در منتظرمه.

از پله ها رفتم پایین و داشتم میرفتم سمت در حال که بابام صدام کرد: کجا میری شعله؟

برگشتم و به بابام نگاه کردم: بیرون.

مامانم از جاش بلند شد: بیرون با کی؟

نفسمو دادم بیرون: با همونی که دوسش دارم.

همه ساکت شدن....البته عمو سهراب و شایان از همون اول ساکت بودن و فقط نگام میکردن.

یه دفه ارسلان از جاش بلند شد و اومد نزدیکم: عه؟ جدی؟ پس چرا قبلا باهاش بیرون نمیرفتی؟

یه دفه دلت خواست بری؟ اصلا این یارو کی هست؟

پوزخند زدم: هـــعــ....نکنه تعقیبمم میکنی؟از کجا میدونی قبلا باهاش بیرون نمیرفتم؟

بعد اخم کردم و لبامو باز زبونم خیس کردم و ادامه دادم: باهاش بیرون نمیرفتم چون از 24 ساعته

روز, 12 ساعتش پیشمه! بیرون نمیرفتم چون دلیلی نمیدیدم بخوام ثابت کنم وجود داره...

اما حالا بخاطر این کارای تو مجبورم ثابت کنم...فهمیدی؟ اسمش مهیاره...مهیار....خوب توی

گوشات فرو کن!

بعد درو کوبیدم و از خونه اومدم بیرون.

در حیاطو باز کردم و مهیارو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود و منتظر من بود.

یه لبخند زدم و رفتم جلو. اونم با لبخند نگام کرد.

سرش رو یکم چرخوند تا به ساختمون خونمون نگاه کنه...

سریع دستمو گذاشتم روی صورتش و صورتش رو چرخوندم سمت خودم.

اول با تعجب نگام کرد و بعد خندید.

لبمو گاز گرفتم: ارسلان داره از پشت پنجره نگامون میکنه....فقط منو نگاه کن.

خندید و سرشو تکون داد بعد اروم دستمو گرفت و از روی صورتش برداشت و اروم برد سمت

لباش و اروم روی دستمو بوسید.

بعد یه نیشخند زد و یه شاخه گل که پشتش قایم کرده بود رو اورد بیرون و گرفت سمتم.

لبخند زدم و اروم گل رو ازش گرفتم.

در ماشینو برام باز کرد و گفت: بفرمایید.

لبخند زدم و سوار شدم و خودش هم سوار شد و حرکت کرد.

تا سوار ماشین شدیم برگشتم سمتش و خندیدم و دستمو گرفتم جلوش و با نیشخند

نگاش کردم. اونم نیشخند زد و نگام کرد و زد قدش.

بعد دوتاییمون خندیدم و حرکت کرد.

شاخه گل رو تو دستم گرفته بودم و ذل زده بودم بهش و تو افکارم غرق شده بودم...

با صدای مهیار به خودم اومدم که میگفت: اگه میدونستم انقد گل دوست داری یه دسته

گل واست میگرفتم!

یه لبخند زدم و به مهیار نگاه کردم: همین یه دونه کافیه. اصلا همینم لازم نبود بخری.

نگام کرد و گفت: دیگه اینا از خوبی های زن من شدنه....حالا کجاشو دیدی؟

خندیدم و بعد ساکت شدم

همونطور که یه چشمش به خیابون بود گفت: چرا ساکتی؟ مگه تو خونه چیزی شد؟

یه لبخند مصنوعی زدم: نه...ارسلان اومده بود...همین.

گفت: الان دیگه با من اومدی بیرون...پس به ارسلان فک نکن. هــمم؟

سرمو تکون دادم و اروم نفسمو فوت کردم و گفتم: راستی....مامانت اینا نپرسیدن کجا میری؟

خندید: بهشون گفتم دارم با تو میایم بیرون. تازه...میلاد تو انتخاب لباس کمکم کرد.

ناخوداگاه یه لبخند اومد رو لبم...چه خوبه که انقد راحت و سریع منو قبول کردن...

با اینکه همه چیز ساختگیه ولی بازم برام شیرینه...ولی میدونین چی عذابم میده؟

اینکه وقتی مامان و بابای من بفهمن مهیار کیه اینجوری برخود نمیکنن....قبولش نمیکنن...هوووف...

داشتم دوباره بغض میکردم که یه دفع مهیار گفت: بستنی که دوست داری؟

نگاش کردم و اروم گفتم: بستنی؟ تو هوای سرد؟

خندید: بستنی خوردن تو زمستون حال میده. تو تابستون که همه بستنی رو میخورن.

بعد پاشو روی گاز فشار داد.

رفتیم توچال. تو یکی از ایستگاه ها ایستادیم و بستنی سفارش دادیم.

هوا اون بالا خیلی سردتر بود...کم کم داشتم یخ میزدم...

دیگه بستنی هامون رو خورده بودیم و به منظره ی رو به رومون ذل زده بودیم....

هردوتامون ساکت بودیم...

داشت لرزم میگرفت.... وقتی ها میکردم از دهنم بخار میومد....

دستامو بهم مالیدم و گفتم: بستنی خوشمزه بود...مرسی.

مهیار نگام کرد: سردته؟

سرمو تکون دادم و با لبخند گفتم: نه...خوبم.

چند ثانیه به صورتم نگاه کرد...

اب دهنمو قورت دادم و من من کردم: چـ...چیه؟

مهیار گفت: لپات از سرما قرمز شده....چجوری میگی سردت نیست؟

بعد قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم دستمو گرفت و گذاشت تو جیب کتش.

از این حرکت جا خوردم...خیلی یه دفه ای بود! قلبم باز شروع به تند زدن کرد....تو دلم باز یه جوری شد!

یه جور قلقلکی....

اونقد هول شده بودم که حتی نمیتونستم بهش نگاه کنم....

قبل از اینکه بتونم حرکتی کنم دستم رو گرفته بود و حالا هم که توی جیبش گذاشته بود...

دستم رو توی جیبش یکم فشار داد و گفت: داستت یخه....پاشو بریم...میترسم یخ بزنی...

بعد من چجوری این عروسک یخی رو تحویل باباش بدم؟

یاد ارسلان افتادم....یاد حرفش....که گفت تو عروسک یخی منی....اه...

تو فکرو خیالاتم بودم که مهیار بلند شد و دستمو گرفت و دنبال خودش برد.

برگشتیم و سوار ماشین شدیم و تا سوار شدیم مهیار بخاری رو روشن کرد و کتش رو دروارد و گرفت سمتم:

بیا...

به کت نگاه کردم و بعد رو به مهیار گفتم: میخوای منجمد شی؟ من سردم نیس...خودت بپوش.

چشماشو ریز کرد: داری میلرزی....چرا الکی میگی؟!

اروم گفتم: خب خودت سرما میخوری....

بعد کت رو ازش گرفتم و انداختم دورم.

با یه لحن شیطون گفت: از کی تا حالا شما نگران منی؟

خندیدم و گفتم: خب بعد سرما بخوری من باید پرستاریتو بکنم!

خندید: ای کاش مریض شم که پرستارم تو باشی!

لبمو گاز گرفتم و خندیدم. خودشم خندید و حرکت کرد.....

وقتی رسیدیم دم در خونه ساعت11:20 دقیقه بود.

نگاش کردم و گفتم: مرسی واسه همه چیز.... بعد کتش رو در اوردم و گرفتم

سمتش.

بعد گلی که واسم خریده بود رو برداشتم و گفتم: مرسی واسه این...من دیگه میرم.

بعد از ماشین پیاده شدم و براش دست تکون دادم. اونم لبخند زد و برام دست تکون داد 

و رفت.

نفسمو فوت کردم و همونطور که گل توی دستم بود رفتم تو خونه.

بابام اومد پیشم: شعله باید باهات حرف بزم.

سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقم. خبری از ارسلان و عمو سهراب نبود....خونه ساکت

بود...مامانم نبود...حتما خوابیده....

رفتم توی اتاقم و لباسم رو عوض کردم. بعد نشستم روی تختم و شاخه گلی که مهیار خریده

بود رو گرفتم توی دستم و بهش ذل زدم.

همونطور که تو فکرو خیالاتم بودم که بابام در زد اومد داخل.

نشست روی تختم کنارم. اول به شاخه گلی که تو دستم بود نگاه کرد و بعد به من نگاه کرد و گفت:

کجا بودی؟

نفسمو فوت کردم: قبل از اینکه برم بیرون گفتم که....بیرون با مهیار...

بابام ابروهاشو انداخت بالا و گفت: پس میخوای بریم سر اصل مطلب؟ خب...باشه...این مهیار کیه

که تازه دو روزه اومده تو زندگیت؟

خندیدم و گفتم: خیلی وقته تو زندگیه منه....اینکه شما بی خبر از زندگی و علاق دخترتون یکی رو 

ارودین که به روز باهاش عروسی کنه دلیل نمیشه که مهیار دو روزه اومده تو زندگی من.

بابام نفسشو فوت کرد: خیله خب....حق با توئه...اینکه ارسلان بی خبر اومد خواستگاریت اشتباه

بود....اما من میخواستم نظرتو بپرسم! اون قدرا هم که فک میکنی ازدواج زوری نبود شعله! ولی...

پریدم تو حرف بابا: ولی اشتباه بود....شما میدونستین که من قبول نمیکنم...

بابام سرشو تکون داد: میدونم...ببخشید...کارم اشتباه بود...

یه نفس راحت کشیدم...اخیـــــش! فک نمیکردم به همین زودی و به همین راحتی این موضوع حل

شه!

تازه داشتم خوشحالی میکردم که یه دفه بابام گفت: ولی اینکه ارسلان دومادمون نمیشه دلیل بر این

نیست که من جناب مهیارو قبول کنم...

یکم عصبی شدم...میدونم رابطه ی منو مهیار ساختگی بود اما من دوسش داشتم و قضد داشتم به

همین زودیا هم بهش بگم.

وقتی کنارش بودم حس خوبی بهم میداد. حسی که هیچکی بهم نمیداد....ارومم میکرد...

میخندوندم...حتی تو بدترین شرایطا!

کاری که هیچ کس بعد از مرگ شیما نتونست برام بکنه...

راه دلم رو باز کرد...کمکم کرد تا با بقیه بهتر ارتباط برقرار کنم...همه دردامو...همه غصه هامو...

با مهیار فراموش میکردم... دیگه چه کسی بهتر از مهیار؟ میدونم اونم منو دوست داره...

پس چرا نباید باهم باشیم؟ چرا این رابطه باید ساختگی باشه؟

پشیمون شدم که امروز صبح بهش نگفتم اونی که دوست دارم خود مهیاره....

از تو فکرو خیال اومدم بیرون و رو به بابام گفتم: فک کنم الان به اندازه ی کافی بزرگ شدم که شریک

زندگیمو خودم انتخاب کنم....

بابام یکم اخم کرد: ینی الان میخوای بگی نظر من و مامانت واست مهم نیس؟

چشمامو بستم و نفسمو فوت کردم: من همچین حرفی زدم پدر من؟ من مهیارو دوست دارم...

و حتی اگه با رابطه ی منو مهیار مخالفت کنین....

و بعد مکث کردمو گفتم: بازم چیزی عوض نمیشه.

بابام با عصبانیت گفت: شعله!!

سریع گفتم: بابا!!! اون منو خوشحال میکنه...منو میخندونه...از موقعی که باهاش اشنا شدم همش

کنارم بوده....تو لحظه های سخت خوشحالم میکنه....کمکم کرد بهتر شم....مگه تو اینارو نمیخوای؟

مگه تو خوشحالیه دخترتو نمیخوای؟!

بابام اب دهنشو قورت داد و سعی کرد اروم بگه: حالا این اقا مهیارو معرفی کن ببینم کیه که عروسک

من اینجوری بخاطرش جلوی من وایمیسه....

یه لبخند کوچولو زدم و اب دهنمو قورت دادم و تمام شجاعتم رو جمع کردم و گفتم: مهیار ارجمند. پسر

گوهر خانوم.

چندبار پلک زد و گفت: کی؟

ترسیدم...الانا بود که بخواد بگه نه! لبامو روی هم فشار دادم و وگفتم: مهیار ارجمند...پسر کوچیک گوهر

خانوم...

بابام از جاش بلند شد و گفت: شعله تو با خودت چی فک کردی؟! من تورو فرستادم تو اون خونه که این

کارارو بکنی؟! میدونی اگه گوهر خانوم بفهمه چقد زشت میشه؟!

گفتم: گوهر خانوم میدونه...

چشماش گرد شد: چی؟! ینی چی میدونه؟! برا چی بهش گفتی؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و گفتم: من نگفتم...مهیار گفت....و بر خلاف شما گوهر خانوم و خانوادش

از من خیلی خوب استقبال کردن!

بابام عصبی شد و گفت: شعله!

منم عصبی شدم و از جام بلند شدم و گفتم: پدر من! تو حتی نمیخوای بدونی مهیار کیه! نمیخوای

ببینیش و بشناسیش و فقط از من میخوای که باهاش نباشم! چون پسر گوهر خانومه! خب که چی؟

مگه پسر گوهر خانوم چشه؟!

بابام محکم نفسشو فوت کرد: پسر گوهر خانوم چیزیش نیست! ولی این کار درست نیست! ابرومو...

خندیدم و گفتن:اها....پس بازم ابروتون! ابرو خیلی مهمه....حتی مهم تر از دخترتون! اصلا اینو یادم

نبود!

بابام چشماشو بست وسرشو تکون داد: شعله...کارت بس نبود...حالا میخوای یه ماجرای دیگه درست

کنی؟! میدونی اگه کسی بفهمه تو رفتی تو اون خونه کار کنی و بعد عاشق پسرشون شدی چی میشه؟

محکم گفتم: هیچی نمیشه! هیچی!

بابام اخم کرد: شعله...رابطتو باهاش تموم میکنی یا از اون خونه میارمت بیرون! تمام!

داد زدم: بابا!

بابام با اخم گفت: حرف نباشه!

و بعد از اتاق رفت بیرون.

عصبی شدم و بالشتی که روی تختم بود رو محکم پرت کردم سمت در...

اه! سختی ها شروع شد...

نشستم روی تخت و پاهامو بقل کردم....بغضم ترکید و زدم زیر گریه...

واقعا باید چکار میکردم؟ چحوری باید از شر ارسلان خلاص شم؟! مطمئنم ول کن نیست....و غیر از ارسلان...

چطوری باید به مهیار بگم؟ چطوری بگم که دوسش  دارم؟ بعد از اینکه گفتم چی؟ بابامو چکار کنم؟

چشمامو بستم و محکم روی هم فشار دادم و بعد اشکامو پاک کردم و سرم رو گذاشتم روی بالشت و سعی

کردم بخوابم....اما نمیتونستم....نمیشد...انقد فکرو خیال تو ذهنم داشتم که خوابم نمی رفت....

تو تختم چرخیدم...اما بازم فایده نداشت...باید خودمو خالی میکردم...با یکی حرف میزدم...اما کی؟

الان اگه میخواستم هم دیگه نمیتونستم با مامان و بابا صحبت کنم...چون مطمئن بودم خوابن...

از جام بلند شدم و رفتم سمت پنجره ی بزرگ اتاقم و داشتم به حیاط نگاه میکردم که چشمم افتاد

به بالکن اتاق شایان....اومده بود توی بلکن روی صندلیش نشسته بود و ذل زده بود به حیاط....

صورتش ناراحت بود....یاد حرفی که زدم افتادم...اینکه گفتم میخوام استراحت کنم و یه جورایی بیرونش کردم...

میدونم ناراحت شده...اما چکار میتونستم بکنم؟ اون لحظه واقعا عصبی بودم....

اروم از اتاقم اومدم بیرون و یواش در اتاقشو باز کردم. متوجهم نشد. اروم رفتم سمت در بالکن و به درش تکیه

دادم و گفتم: چرا نخوابیدی؟

یه دفه چرخید و نگام کرد و بعد از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم.

نگاش کردم و اونم نگام کرد. چند لحظه جفتمون ساکت بودیم تا اینکه بالاخره شایان به حرف اومد:گریه کردی؟

چشمات قرمز شده...

لبامو روی هم فشار دادم و بعد اروم سرمو تکون داد: زیاد مهم نیست...

نفسشو فوت کرد و گفت: هنوز قهری؟

سرمو تکون داد: قهرم اما دلم برات تنگ شده....

یه لبخند محو زد و بقلم کرد و بعد اروم گفت: ببخشید....همون موقع که زنگ زدم باید بهت میگفتم...نباید ازت

قایم میکردم...

همونطور که سرمو روی قفسه ی سینش گذاشته بودم گفتم: ولش کن...قضیه ی ارسلان تموم شد...حالا تو

یه چیز دیگه کمکم کن....

از توی بقلش اوردم بیرون و گفت: چی؟

با شک و تردید گفتم: قول میدی کمکم کنی؟

کشوندم تو اتاق و در بالکن رو بست و نشست روی تختش: بگو بینم چی شده.

نشستم روی صندلی رو به روش و گفتم: مهیار....

بعد اه کشیدم و گفتم: بابا گفته اگه باهاش قطع رابطه نکنم از خونه ی لادن اینا میارتم بیرون. نمیزاره

 باهم باشیم.

شایان دست به سینه نشست و گفت: چرا هرموقه از بابا یه چیزی میخوای میای سراغ من؟

با عصبانیت نفسمو فوت کردم: شایان!

خندید: خیله خب....خیله خب....از دست من چی برمیاد؟ من حتی نمیدونم کیه....نمیشناسمش....اول باید

ببینم چجور ادمیه...نمیشه که همینجوری تورو بدم دستش...

راست میگفت.... من من کردم: خب....بشناسش! اصلا یه قرار میزارم ببینش...هـمم؟

خندید: چرا انقد عجله داری؟

به زمین ذل زدم: چون میترسم بابا منو به همین زودیا از تو اون خونه بیاره بیرون....شایان بابارو راضی کن!

 توروخدا!

سرشو تکون داد: باشه...ولی همینطوری الکی که نمیشه! یه مدت تحمل کن تا ببینمش...بعد با بابا صحبت

 میکنم.

سرمو تکوندادم: باشه....کی واسه قرار خوبه؟

شایان نفسشو فوت کرد: این روزا یکم سرم شلوغه...بذار واسه سه شنبه.

چندبار پلک زدم و گفتم: باشه...ولی صبر کن با خودشم هماهنگ کنم اخه اونم خیلی سرش شلوغه.

شایان خندید: مگه چکارست؟

یه لبخند زد: جراح قلبه....ینی داره میشه...

ابروهاشو انداخت بالا: اوهـــو.....نه بابا....بچه مایه دار انتخاب کردی!

خندیدم و زدم به بازوش: شایان! بگیر بخواب...منم میرم.

بعد از اتاقش اومدم بیرون و رفتم توی اتاقم و سعی کردم بخوابم...اما بازم نمیتونستم....

گوشیم رو برداشتم و داشتم توش میگشتم که یه دفه دیدم مهیار انلاینه. به ساعت نگاه کردم....ساعت

 1:30 بود.

بهش pm دادم: چرا بیداری؟ مگه فردا نمیخوای بری بیمارستان؟

جواب داد: الان بیمارستانم.

یکم تعجب کردم: الان چرا؟

جواب داد: بهم زنگ زدن...منم اومدم. تو چرا بیداری؟

نوشتم: نمیتونم بخوابم....

نوشت: انقد قکرو خیال نکنی بعدش راحت میتونی بخوابی.

بحثو عوض کردم: تا کی اونجایی؟

نوشت: احتمالا تا صبح.

_ صبح میای خونه؟

_ نمیدونم باید ببینم برنامه ی صبح چجوریه....

_ ینی صبح نمیبینمت؟

_ چیه؟ دلت واسم تنگ شده؟ همین الان پیشت بودم که...

خندیدم و نوشتمم: میخوام باهات حرف بزنم...

_ چیه؟ چیزی شده؟ الان بگو من وقتم ازاده.

_ نه...باید رو در رو بهت بگم...

_ باشه...

_من دیگه میرم... و بعد شکلک بای بای فرستادم.

همونطور تو تختم دراز کشیده بودم که یه دفه یه چیزی به ذهنم رسید.

از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم و کیفمو زدم سر کولم.

بعد اروم اروم از پله ها رفتم پایین و یواش رفتم توی پارکینگ و چراغای پارکینگو روشن کردم. شوار ماشینم

شدم و به سمت بیمارستان مهیار اینا حرکت کردم...

نمیدونم چرا اما دلم میخواست ببینمش....باهاش حرف بزنم....تا اروم شم...ساعت 2:10 دقیقه بود که رسیدم.

ماشینو پارک کردم و وارد بیمارستان شدم.....خیلی ساکت بود....همه ی مریضا خواب بودن...

خیلی اروم رفتم بخش مهیار اینا....دفتر پرستاریشون خالی بود,حتما همه خوابن.

مگه شیفت شب نباید بیدار باشن؟ سرمو تکون دادم و رفتم سمت همون اتاقی که مهیار اون دفه منو برد

 توش.

پشت در ایستادم و چند لحظه به در نگاه کردم...چراغای اتاق روشن بود...چون نورش از زیر در دیده میشد.

اروم در زدم و رفتم داخل. پشت میزش نشسته بود و داشت با گوشیش ور میرفت.

تا منو دید از جاش بلند شد. از دیدنم تعجب کرده بود! با تعجب گفت:

اینجا چکار میکنی!؟

نگاش کردم: مزاحمت شدم؟

خندید اومد سمتم و در اتاقو بست:نه... بیا تو.

بعد رو لبه ی میزش نشست و با یه لبخند ذل زد به صورتم.

بهش نگاه کردم و گفتم: خوابم نمیرفت...یه چیزی هم میخواستم بهت بگم...

گفت: اگه انقد فکرو خیال نکنی خوابتم میبره! بهت گفتم که نگران چیزی نباش...ولی خوب کردی اومدی.

منم دلم برات تنگ شده بود.

خندیدم: حالا کی گفت دلم تنگ شده؟

خنیدید: ازت معلومه. بیا اینجا بشین.   و به کنار خودش اشاره کرد.

کنارش نشستم روی میز.

گفت: رفتی خونه کسی چیزی نگفت؟

اهی کشیدم و گفتم: چرا...بابام...ازم پرسید با کی بودم و کجا بودم...  بعد یه لحظه مکث کردم...صدام داشت

میلرزید....اشک داشت تو چشمام جمع میشد....همین الانا بود که گریم بگیره...ادامه دادم:

وقتی راجب تو بهش گفتم گفت باید باهات کات کنم...گفت اگه باهات کات نکنم از خونتون منو میاره بیرون...

و بعد اشکام قل خوردن رو صورتم.

چند لحظه به صورتم ذل زد و بعد اروم با دستاش اشکامو پاک کرد و همونطور که نگام میکرد گفت:

چرا گریه میکنی؟ واسه رابطه ی ساختگیمون؟

چشمامو روی هم فشار دادم و اشکام بیشتر ریختن.... با صدای لرزون گفتم: مهیار....

و بعد با چشمای پر از اشک نگاش کردم. نگام میکرد و منتظر بود حرف بزنم...

همونطور که اشکام میریختن و صدام میلرزید گفتم: اون کسی که گفتم دوسش دارم....تو بودی.







اینم از این قسمت...

منتظر نظراتون هستم 




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه