تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 12
ســـــلام

قسمت دوازدهم رو اوردم

زود بریــــــــــــــن ادامه...





"Part 12"



اروم چشمامو باز کردم....هنوز همه چیز یکم تار بود...

چندبار پلک زدم تا بهتر ببینم...

رو به روم یه صندلی بود و یه نفر روش نشسته بود که مطمعنا مهیار

بود. دست به سینه نشسته بود و اخماش توهم بود.

اب دهنمو قورت دادم و محکم چشمامو بهم فشار دادم و بعد از کردم.

یکم دور و برم رو نگاه کردم....روی تخت اتاق مهمان بودم.

سعی کردم بلند شم که یه دفه مهیار به لحن سرد و حدودا عصبی گفت:

بلند نشو.

نگاش کردم و اشک تو چشمام جمع شد...

نگامو ازش گرفتم و چشمم افتاد به سرمی که تو دستم بود. مهیار از جاش

بلند شد و اومد لبه ی تخت نشست و چند لحظه با اخم بهم ذل زد.

بعد اروم نفسشو داد بیرون و گفت: داری با خودت چکار میکنی؟ چرا همش

میخوای خودتو قوی نشون بدی؟ چرا هیچی بهم نمیگی؟ ها؟

بغض کردم و چیزی نگفتم.

همون لحظه ریلیا در زد و اومد داخل.

نگام کرد و لباشو روی هم فشار داد: امدم ببینم حالت خوبه یا نه...

مهیار سریع سر تکون داد و گفت: حالش خوبه.

ریلیا سرشو تکون داد و لبشو گاز گرفت: اگه فکر میکنی حالت خوب نیست

میتونی بری خونه.

بعد از اتاق رفت بیرون و در رو بست.

مهیار دوباره نگام کرد و گفت: سرمت تموم شد لباستو عوض کن میبرمت خونه.

ترسیدم...نمیخواستم برم خونه...اگه میرفتم خونه همش میخواستن راجب ارسلان

باهام صحبت کنن...گریم گرفت و بازم مثل همیشه اشکام ریختن...

مهیار با نگرانی نگام کرد: چیه؟! چرا گریه میکنی؟!

همونطور که گریه میکردم با صدای لرزون گفتم: خونه نه...نمیخوام برم خونه...

مهیار اومد نزدیکتر: تو خونه اتفاقی افتاده؟ با مامانت اینا دعوات شده؟

بدون اینکه چیزی بگم فقط نگاش میکردم و اشکام میریختن.

سعی کرد عصبی نشه, لباشو خیس کرد و گفت:

شعله بهم بگو چی شده....مردم از نگرانی!

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغضم ترکید و شروع کردم به هق هق کردن.

با همون صدای لرزون بریده بریده گفتم: مهیار...

نفسشو فوت کرد: بگو....بگو چی شده.

نفسم داشت بند میومد...بازم بریده بریده گفتم: مهیار....من...

با چشمای نگران به صورتم ذل زده بود و منتظر بود حرف بزنم.

اب دهنمو قورت دادم و گفتم: من...

ولی بازم گریم گرفت.

مهیار نفسشو فوت کرد و از جاش بلند شد و رفت سمت در, درو قفل کرد و باز اومد

و کنارم نشست: منو نگاه کن. تا چیزی نگی نمیذارم از این در بری بیرون....

واقعا نمیفهمی چقدر نگرانتم؟! نمیفهمی تو رو اینجوری دیدن زجرم میده؟ واقعا نمیفهمی؟

سعی کردم بلند شم. به سختی بلند شدم و به تخت تکیه دادم.

مهیار منتظر بود حرف بزنم....واقعا نمیدونستم باید بهش بگم یا نه....

اما غیر از اون کیو دارم که باهاش حرف بزنم؟

حالا دیگه با شایان هم نمیتونم صحبت کنم....

گفت: یه نفس عمیق بکش...بعدش صحبت کن. من گوش میدم. نمیخوام فضولی کنم...

ولی واقعا نمیتونم تورو تو این وضعیت ببینم.

سرمو انداختم پایین و یه نفس عمیق کشیدم و بعد بهش نگاه کردم: یکی اومد خواستگاریم.

سرشو تکون داد: خب؟

ادامه دادم: یکی که مثل برادرمه...تمام بچگیم با اون بزرگ شدم...دوست خانوادگیمون...اسمش

ارسلانه. اومد خواستگاریم با هماهنگی مامان و بابام. بدون اینکه چیزی به من بگن...

خلاصه همه چیزو براش تعریف کردم.

مهیار نفسشو فوت کرد: خب...تو...چی گفتی؟

نگاش کردم و گفتم: معلومه که گفتم نه...بهش گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم....گفتم دست

از سرم بر داره....

سرشو انداخت پایین و لبشو گاز گرفت. بعد نگام کرد: کیو دوست داری؟

نگاش کردم...قلبم داشت تند میزد...ینی باید بهش میگفتم؟ اگه اون همین حسو نسبت به من

نداشته باشه چی؟ اصلا این کار درسته؟ ینی ما میتونیم؟ اگه خانواده هامون بفهمن چی؟ چی میشه؟

قبول میکنن؟

از تو فکرو خیال اومدم بیرون و گفتم: راستش...هنوز مطمئن نیستم که اون طرف رو دوست دارم یا نه....

ولی میشه....تو...

نگام کرد: من چی؟

نمیدونستم این حرف درسته یا نه اما گفتم: میشه تو نقش اون طرف رو جلوی مامان بابای من بازی کنی 

تا موقعی که من جرعتشو پیدا کنم که به اون طرف بگم دوسش دارم؟ من واقعا میخوام از دست ارسلان

خلاص شم....

خندید: نقششو بازی کنم؟

صورتمو بین دستام قایم کردم: ببخشید....خیلی درخواست مسخره ای بود...من اصلا حالم خوب نیست

نمیفهمم چی دارم میگـ....

پرید تو حرفمو با خنده گفت: باشه.

اروم دستامو از روی صورتم برداشتم و نگاش کردم وبا شک و تردید گفتم: باشه...؟

سرشو تکون داد: هــممم...

گفتم: مطمئنی؟

بازم سرشو تکون داد: اره....فقط یه چیزی...

سرمو تکون دادم: چی؟

خم شدم طرفم و اومد جلوتر و با یه لبخند شیطون گفت: ینی ....اگه قرار باشه....نقششو بازی کنم....

تو یه جورایی.....مال من میشی.....نه؟

بعد با همون لبخندش ذل زد به صورتم.

قلبم داشت میومد تو دهنم....اب دهنمو قورت دادم و روم رو برگردوندم: اینطوری نکن مهیار....خجالت 

میکشم.

خندید و رفت عقب: ولی باید عادت کنی...هرچی باشه شما دیگه خانوم مایی.

نگاش کردم و از حرفش خندم گرفت. دلم لرزید...با این حالم بازم تونست منو بخندونه....

نشست کنارم: خب...نام,نام خانوادگی,سن,رشته,چندمین فرزند خانواده,نام پدر و مادر, نام خواهر و برادر,رنگ 

مورد علاقه,غذای مورد علاقه....همه اینارو باید بهم بگی.

یکم تعجب کردم: اینا واسه چی....؟

به تخت تیکه داد: خب باید یکم خانوممو بشناسم دیگه....

خندیدم و گفتم: سعله سالاری..22 ساله..رشتم معماری, فرزند دوم, اسم مامانم لیلا و بابام حمید.

بعد یکم مکث کردم که فکر کنم و بعد اروم گفتم: یه داداش دارم....شایان.... رنگ مورد علاقم سفیده..

غذای مورد علاقمم قورمه سبزی....دیگه سوالی نیست؟

خندید: نه....حالا تو گوش کن من میگم. مهیار ارجمند,25 ساله,رشته ی پزشکی....فرزند اخر,اسم داداش و

 خواهرمم که میدونی....اسم مامانم گوهر و اسم بابام علی. رنگ مورد علاقم رنگ چشماته,غذای مورد

 علاقمم هرچی خانومم بپزه مورد علاقه ی منه.

لبامو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین....بازم این حرفاش...این حرفاش که دلمو قلقلک میداد....

یه دفه گفت: عه عه...یادم رفت! تاریخ تولد!

نگاش کردم و گفتم: یک فروردین 1371. خودت چی؟

جواب داد: 10 دی 1368.

گفتم: خب دیگه..تموم شد؟ سوالی نیست؟

خندید و گفت: سوال که نه....ولی یه چیز دیگه...

با یکم تعجب گفتم: چی؟

دستشو شکل یه تلفن کنار گوشش تکون داد: شمارت.

و بعد خندید.

خندیدم: توهم انگار بدت نیومده ها...

خندید: معلومه! کی بدش میاد تو زنش شی؟

واااااای! دلم! خدا.....زبونشو بگیری ببری که دیگه اینجوری با احساساتم بازی نکنه....

نفسمو فوت کردم و گفتم: باشه...ولی مهیار...اگه اینجوری حرف بزنی میترسم واقعا عاشقت شم!

خندید و گفت: بینگو! هدف منم دقیقا همینه!

خندیدم و اروم زدم به بازوش. اونم خندید و گوشیم رو از روی تخت برداشت و  داد بهم که رمزشو بزنم.

بعد از گوشی من به گوشی خودش زنگ زد و گوشی رو داد دستم: حللله.

لبخند زدم و به صفحه ی گوشیم نگاه کردم....بعد سرمو اوردم بالاو به مهیار نگاه کردمو گفتم:

مهیار...

با لبخند گفت: هــمم؟

اهی کشیدم و گفتم: مرسی...مرسی که به دادم رسیدی...مرسی که به حرفام گوش دادی....

مرسی که مواظبمی...مرسی که قبول کردی...مرسی کـ....

اما قبل از اینکه بتونم جملمو کامل کنم لپم رو بوس کرد. 

بعد سریع از رو تخت اومد پایین و رفت سمت در اتاق و گفت: میرم برات سوپ بیارم بخوری.

و بعد رفت بیرون.

شکه شده بودم! چشمام گرد شد...بدنم یخ بود....قلبم تند تند میزد...اونقد که میترسیدم از تو

قفسه ی سینم بزنه بیرون....اب دهنمو قورت دادم...

الان چکار کرد؟! لبمو گاز گرفتم و سعی کردم نفس بکشم....بعد اروم دستمو گزاشتم روی لپم....

یه لبخند زدم و سرم رو انداختم پایین.

انگار نه انگار همین الان داشتم گریه میکردم....اصلا برای چند دقیقه همه چیزو از یادم میبرد...

خدایی این مهیار یه دفه از کجا پیداش شد؟ از اسمون؟؟ از اسمون اومد تا نجاتم بده؟

نفسمو فوت کردم و به فکرام خندیدم...خوشحالم که بود....

اگه به مامان و بابا بگم که من با مهیارم....مطمئنا قبولش نمیکنن...مطمئنم باز بحث ابروشون رو

میارن وسط....حتی بخاطر ابروی خودشونم که شده سعی میکنن رابطه ی من و مهیارو بهم بزنن.

مطمئنم بابام میگه تو رو فرستادم اونجا کار کنی...نه با پسرشون دوست شی....میدونم میگه

مردم چی میگن....میدونم کلی سختی جلومه....کلی درد و کلی گریه....اما اشکال نداره...

اگه باعث میشه از دست ارسلان خلاص شم تحمل میکنم...

میدونم مهیار کمکم میکنه....اصلا اون وجودش کمکه!

اهی کشیدم و پاهامو جمع کردم تو بقلم...

در باز شد و مهیار با یه سینی اومد داخل.

سینی رو گذاشت رو میز کنارم و صدام کرد: شعله...انقد فکرو خیال نکن...

سرم رو اوردم بالا و نگاش کردم, بعد هم به سینی.

اروم گفتم: اینه چیه....؟

خندید: سمه....میخوام بکشمت راحتت کنم.

خندیدم و اروم گفتم: من چیزی نمیخوام....

لبخند زد: مگه دست خودته؟ باید بخوری....سارا خانوم برات سوپ درست کرده. ببین چقدر نگت 

پریده...

سرمو تکون دادم و گفتم: من خوبم.

نفسشو فوت کرد و سینی رو گذاشت رو تخت: کاری نکن غذارو به زور بریزم تو حلقت دختر! اصلا

اخرین باری که غذا خوردی کی بود؟! خودتی دیدی؟!

یکم فکر کردم و بعد اروم گفتم: دیروز ظهر.....

چشماش گرد شد: از دیروز ظهر تاحالا هیچی نخوردی؟! واسه چی؟!

گفتم: خب دیروز ناهار که خوردم خوابیدم....عصر هم سریع اومدم اینجا....بعدشم دیگه چیزی

نخوردم تا شب....شب هم که اون ماجرا پیش اومد دیگه چیزی نخوردم تا حالا...

سری تکون داد وگفت: خب حالا بیا اینو بخور.

به ظرف توی سینی نگاه کردم و بعد اروم سینی رو کشیدم سمت خودم و شروع کردم به خوردن

سوپ.

مهیارم نشسته بود و نگام میکرد. یه دفه گفت: شعله بیشتر غذا بخور....خیلی لاغری! اصلا وزنی

نداری....هیچ میدونی چقد سبکی؟!

قاشقو گذاشتم توی ظرف و به مهیار نگاه کردم: تو از کجا میدونی من سبکم....؟!

صورتش اینجوری شد -__- و گفت: نکنه فک کردی خودت با پای خودت اومدی اینجا وقتی غش کردی؟

چشمام گرد شد: ینی تو...!

بازم اونجوری کرد و گفت: بعله من!

همونطور که چشمام گرد بود اب دهنمو قورت دادم و به ظرف توی سینی ذل زدم.

خندید: خب حالا چه عیبی داره....من که دیگه غریبه نیستم....بعدشم دکتر که اشکال نداره.

تازه من مقامم از دکترم بالاتره..

نفسمو فوت کردم و گفتم: میهاااااار...

خندید: چیه خب! خانومم نمیتونم بقل کنم؟!

چشمامو تو حدقه چرخوندم و بعد خندیدم.

دستمو گرفتم جلوش: این سرم رو از توی دستم در میاری؟

به صندلی تکیه داد و دست به سینه نشست: نخیر. تا تمام نشه درش نمیارم.

لبامو جمع کردم: عاقای دکتر لطفا....

یه نچ گفت: نه....نمیشه. اب بدنت کم شده. بعدشم تو فعلا باید نگران قلبت باشی.

گفتم: قلبم؟

سرشو تکون داد: اره قلبت.

بعد دستشو مشت کرد و گرفت جلوم:چون این توئه.

با تعجب نگاش کردم: اون تو؟

سری تکون داد: تو مشت من.

یه لبخند محو زدم و باز یه ظرف سوپ نگاه کردم....اصلا اشتها نداشتم...

مهیار یه دفه گفت: اصلا فکرشم نکن که نخوریش! هرموقع خوردیش سرمت رو در میارم.

سرمو تکون دادم: بعدش میزاری برم پیش لادن؟

دست به سینه نشست و نفسشو فوت کرد: لادن خوابه...اصلا تو چه اصراری داری بلند شی؟

اروم گفتم: چون من اومدم اینجا کار کنم...نه اینکه بستری شم.

سرشو تکون داد: خیله خب....سوپتو بخور....

بعد بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

یکم از سوپ خوردم و بعد سینی رو گذاشتم روی میز کنارم و به تخت تکیه دادم و چشمامو بستم.

ینی نقشه ای که کشیدم کار میکنه؟ ارسلان دست از سرم برمیداره؟ 

تو فکرو خیالاتم بودم که یه دفه گوشیم زنگ زد. برش داشتم و دیدم ارسلانه...

هه...منتظر بودم زنگ بزنی....

گوشی رو قطع کرم و همون لحظه اس ام اس داد: شعله جواب بده...

چشمامو تو حدقه چرخوندم: اه....ول کن نیست!

به ساعت نگاه کردم...ساعت 11 بود! اومدم از جام بلند شم که یه دفه در بازشد و مهیار

با لادن اومد داخل.

یه لبخند اومد رو لبم و بلند شدم و از مهیار گرفتمش و بقلش کردم: گفتی خوابه...

جواب داد: فک کنم دلش واست تنگ شده بود...رفتم دیدم بیداره.

لبخند زدم و به لادن نگاه کردم. اروم نشستم رو تخت و بعد دستمو دراز کردم سمت مهیار:

حالا درش بیار...لطفا...

لبخند زد: مگه میتونم وقی اینجوری خواهش میکنی گوش نکنم؟

بعد رفت و پنبه و چسب رو از روی میز اورد. اروم دستم رو گرفت و سرم رو کشید بیرون و بعد

پنبه رو گذاشت روش و چسب زد:

بیا بریم توی حال...مامانم میخواد باهات حرف بزنه.

لبمو گاز گرفتم و بلند شدم و همونطور که لادن بقلم بود راه افتادم. رفتم پیش گوهر خانوم.

توی حال نشسته بود و کتاب میخوند,متوجه من نشد.

رفتم بالای سرش و گفتم: سلام.

کتاب رو گذاشت کنار و نگام کرد: بهتری؟

سرمو انداختم پایین و با خجالت گفتم: ببخشید....واستون دردسر درست کردم...

لبخند زد: نه عزیزم! این حرفا چیه....بشین....

نشستم کنارش: ببخشید...همتون رو تو زحمت انداختم, مخصوصا مهیارو....

خندید: اون که از خداش بود!

با تعجب گفتم: چـ...چی؟

بازم خندید: هیچی...سوپت رو خوردی؟

سرمو تکون دادم: اره...

اروم دستشو گذاشت روی دستم: از این به بعد اگه مریض بودی یا مشکلی داشتی حتما به ما

زنگ بزن....لازم نیس با این حالت بیای....باشه؟

خیلی خجالت کشیدم...نمیدونم چجوری میخوام تو روی میلاد و ریلیا نگاه کنم....اروم گفتم:

گوهر خانوم ببخشید....

یه دفه صدای مهیارو شنیدم که میگفت: چندبار معذرت خواهی میکنی؟ این بار سومه گفتی 

ببخشید.

برگشتم و با تعجب نگاش کردم. به چارچوب حال تکیه داده بود و همونطور که دستاش تو جیبش بود داشت

بهم نگاه میکرد. تمام مدت اونجا بود؟ لبمو گاز گرفتم و روم روی برگردوندم. همون لظحه سارا خانوم

اومد و ازم پرسید: بهتری عزیزم؟ سوپتو خوردی؟

سرمو تکون دادم: مرسی...تو زحمت افتادین...

لبخندی زد: نه عزیزم چه زحمتی....


***************************


ساعت 1 بود و داشتم لباسمو عوض میکردم که برم خونه...کلی استرس داشتم...نمیدونستم

تو خونه چی انتظارمو میکشه....میترسیدم...اگه بازم ارسلان اونجا باشه چی...؟

هوووووف....در اتاقو باز کردم و داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مهیار جلوم ظاهر شد: داری میری؟

سرمو تکون دادم و کیفمو زدم سر کولم: اره.

گفت: میخوای برسونمت؟

گفتم: نه...خودم ماشین دارم,مرسی.

دستشو گذاشت توی جیبش: میدونم ماشین داری...اما اگه حس میکنی حالت خوب نیست میبرمت.

یه لبخند محو زدم: مرسی...خوبم...مرسی واسه امروز... بعد سری تکون دادمو گفتم:

من دیگه میرم....

داشتم راه میوفتادم که یه دفه دستشو گرفت جلوم: صبر کن.

با تعجب نگاش کردم و منتظر شدم حرف بزنه.

لباشو روهم فشار داد: رسیدی خونه بهم خبربده.

چند لحظه فقط نگاش کردم, اونم نگام کرد و بعد گفت: چیه خب...!

خندیدم: باشه...دیگه حرفی نیست؟

نگام کرد و گفت: چرا...

سرمو تکون دادم: بفرمایین.

همونطور که لبخند میزد گفت: مواظب خودت باش.

یه لبخند زدمو بعد براش دست تکون دادم و راه افتادم. از سارا و گوهر خانوم هم خدافظی کردم و به سمت

خونه حرکت کنم.

رسیدم خونه....قبل از اینکه برم داخل چسب و پنبه رو از روی دستم در اوردم چون نمیخواستم

سوال پیچم کنن.

درو باز کردم و رفتم داخل. شایان,مامان و بابا توی حال روی مبلا نشسته بودن.

تارفتم داخل سه تایی از جاشون بلند شدن و به من نگاه کردن.

منم نگاشون کردم و بعد به سمت راه پله ها راه افتادم.

مامانم اومد جلوم: کجا بودی شعله؟

به مامانم نگاه کردم: سلام. کجا میخواستی باشم مادر من؟ سرکار بودم.

بابام هم اومد کنار مامان ایستاد: چرا موبایلتو جواب نمیدادی؟

نفسمو فوت کردم و با یه لحن سرد گفتم: چون سرکار بودم,چون میدونستم راجب چی میخواین

حرف بزنین و چون نمیخواستم راجبش حرف بزنم.

بعد داشتم از پله ها میرفتم بالا که شایان صدام کرد: شعله....

بدون اینکه برگردم نگاش کنم گفتم: خستم میرم استراحت کنم. ناهار نمیخورم ممنون.

بعد رفتم توی اتاقم و بعد از عوض کردن لباسام روی تختم دراز کشیدم و رفتم سراغ گوشیم.

داشتم میگشتم ببینم مهیار واتس اپ داره یا نه....پیداش کردم!

براش نوشتم: رسیدم خونه :)

سریع انلاین شد....

Mahyar Is Typing.....

_ حالت خوبه؟

Shole Is Typing.....

_خوبم مرسی :)

_اوضاع تو خونتون چطوره؟

_ بد نیست...از دستشون فرار کردم.

همون لحظه شایان اومد تو اتاقم.

بدون اینکه نگاش کنم الکی خودمو با گوشیم سرگرم کردم.

اومد نشست لبه ی تختم و با لبخند گفت: چکار میکنی؟

با یه لحن سرد گفتم: چت.

خندید: با کی؟

نگاش کردم و ابروهامو انداختم بالا: با همونی که دوسش دارم.

نفسشو فوت کرد: شعله...

پریدم تو حرفش: چیه؟ فکر کردین الکی گفتم؟؟ نه راست گفتم....اسمشم مهیاره.

برو به مامان و بابا هم بگو. ارسلان هم خودش به زودی میفهمه.


لباشو روی هم فشار داد: راجب موضوی ارسلان...

بازم پریدم تو حرفش: نمیخوام ارجبش صحبت کنم. الانم میخوام استراحت کنم.

یه لبخند تلخ زد: داری بیرونم میکنی؟

سرم رو گذاشتم روی بالشت و روم رو کردم اونور و جوابی ندادم.

چیزی نگفت و اروم از اتاق رفت بیرون.

چشمامو بستم و نیم ساعت خوابیدم. وقتی بیدار شدم یه سینی غذا روی میزم بود.

گشنم بود برای همین تا تهشو خوردم.

بعد حموم کردم....اخه قیافم خیلی داغون شده بود. بعد از حموم موهامو خشک کردم

و یه دستی به سرو روم کشیدم.

تقریبا ساعت 4:20دقیقه بود ...لباسامو عوض کردم و وسایلامو ریختم توی کیفم و از پله ها

رفتم پایین.

داشتم از خونه میرفتم بیرون که بابام صدام کرد: شعله امشب عمو سهراب و ارسلان

میان اینجا...زود بیا خونه.

برگشتم و به بابام نگاه کرد: عـــه؟ چه خوب....فک کنم میان به شما سر بزنن. چون با من

که دیگه کاری ندارن!

بعد درو باز کردم و رفتم بیرون. خواستم سوار ماشین شم که دسته گل ارسلانو دیدم که

هنوز رو صندلیه ماشین بود.

برش داشتم و رفتم داخل خونه. بابام بهم نگاه کرد, لابد فک کرده نظرم عوض شده.

اب دهنمو قورت دادم و وگفتم: نظرم عوض نشده. اومدم اینو بزارم اینجا که وقتی

صاحبش اومد بدین بهش.

بعد دسته گل رو کوبیدم روی اوپن و از خونه زدم بیرون.


*****************


رسیدم خونه ی مهیار اینا و در زدم. در باز شد و رفتم داخل و اولین نفر مهیار جلوم ظاهر شد.

اروم گفتم: سلام.

لبخند زد: خوب شد اومدی! کارت داشتم!

بعد دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.

چشمام گرد شد...این بار اول بود که کامل دستمو میگرفت! ینی قبلا هم گرفته بود اما فقط مچ دستمو...

اما این دفه دستشو با دست من قفل کرده بود.

تو دلم یه جوری شد...انگار داشتن توش رخت میشستن....

قلبم تند میزد...داشتم دیوونه میشدم!

کشوندم توی حال و کنار یکی از مبل ها ایستاد. همه توی حال بودن...

مینا,میلاد,گوهر خانوم و ریلیا.

همه با تعجب به ما نگاه کردن. دستمو از تو دست مهیار کشیدم بیرون اما بازم دستمو 

گرفت.

با تعجب بهش نگاه کردم و اروم زیر لب گفتم: مهیار چکار میکنی؟!

رو به بقیه گفت: خوب شد همه جمعیم...میخواستم یه چیزی بگم.

بعد همه به مهیار نگاه کردن و منتظر شدن حرف بزنه.

یه دفه مینا گفت: مهیار زود بگو کار دارم.

مهیار گفت: مینا دو دقه بشین حالا اقاتون منتظر میمونه یکم.

مینا چشماش گرد شد و بعد اخم کرد.

مهیار خندید. منم تمام مدت خشکم زده بود! از جام تکون نمیخوردم!

مهیار گفت: خب...خواستم بگم که....شعله از امروز خانوم منه...







اینم از این پارت

منتظر نظراتون هستم...




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ پنجشنبه 8 مرداد 1394 ] [ 04:25 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه