تبلیغات
?? ???? ???? ???? ???? ?????

๑ She Writes ๑ - عروسک یخی - Part 11
سلام بچه ها

قسمت یازدهم رو ارودم

زود برین ادامه که این پارت خیلـــــی هیجانیه 





"Part 11"


مولود بود...همون دختری که تو بیمارستان دیدم!

نگاش کردم و دیدم داره با حرص بهم نگاه میکنه...یکم تعجب کردم و سریع

نگاهمو ازش گرفتم و دنبال مهیار گشتم. روی مبل تکی کنار میلاد و رو به 

روی داییش نشسته بود. داشت نگام میکرد, یه لبخند بهم زد.

خستگی از چشماش میبارید....

یاد اون حرفش افتادم که گفت هر روز ریخت دخترشونو میبینم...پس مولود

دختر داییش بود...

دوباره به مولود نگاه کردم,این دفه به مهیار ذل زده بود...

تا دید من دارم نگاش میکنم یه نیش خند زد و گفت: عمه جون معرفی نمیکنی؟

گوهر خانوم نگام کرد و با لبخند نگام کرد: شعله جون پرستار لادنه....یه دو سه

هفته ای هست پیشمونه.

مولود ابروهاشو داد بالا و یه لبخند شیطانی زد: پس شما هم مثل من پرستاری...

گوهر خانوم با تعجب نگاهمون کرد: شما همدیگه رو میشناسین؟

دهنم رو باز کردم که حرف بزنم که دوباره مولود جواب داد: بعله...ظهر همدیگه رو

ملاقات کردیم...

اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم. این چش بود؟! چرا اینجوری بود؟!

درست شبیه نیوشا!

گوهر خانوم خندید: ا...پس هم دیگه رو میشناسین....شعله عزیزم این دختر برادرمه

,مولود.

یه لبخند زوری زدم و چیزی نگفتم.

بازم مولود شروع کرد به حرف زدن: بعد شما رو چه حسابی پرستار لادن شدی؟

کم اوردم! نمیدونستم چی بگم....از یه طرف هم اگه جواب میدادم زشت میشد...

دست و پام شروع کرد به لرزیدن و استرسم بیشتر شد. خواستم یه چیزی بگم

که میلاد سریع گفت: رو حساب اینکه من انتخابش کردم.

مولود دوباره ابروهاشو انداخت بالا و با پوزخند زیر لب گفت: عجب انتخابی....

مامانش چپ چپ نگاش کرد و اروم زیر لب گفت: مولود...!

مولود چیزی نگفت و روش رو کرد اونور و با مهیار چشم تو چشم شد.

مهیار با عصبانیت بهش ذل زده بود.

دایی که متوجه این وضعیت شده بود سریع گفت: مهیار دایی چطوری؟

مهیار نگاهشو از مولود گرفت و سریع به داییش نگاه کرد و با لبخند گفت: خوبم دایی...بد

نیستم...

دایی همونطور که خم میشد چاییشو برداره گفت: سرت شلوغه نه؟ خیلی خسته میشی..

مهیار سرشو تکون داد که معنی اره رو میداد: این چند روزه بیمارستان خیلی شلوغه...ادمو

بدجور خسته میکنه...

زندایی یه قلپ از چاییش خورد: الهی! از صورتت معلوم خیلی خسته ای!میخوای برو استراحت

کن مهیار جون!

دایی اخم کرد: نه! چی چیو برو استراحت کن! اصلا نمیبینیمش! همش سره کاره! الانم که گیرش

اوردیم میخوای پرش بدی؟؟بزار حسابی نگاش کنیم...

و همه با این حرف دایی خندیدن.

زندایی رو به گوهر خانوم گفت: گوهر فسقلیتون کجاست؟

گوهر خانوم به من نگاه کرد و من رو به زندایی گفتم: خوابه.

مولود ابروهاشو انداخت بالا: خب برو بیار ببینیمش!

نگاش کردم و گفتم: میگم که...خوابه....اگه بیدارش کنم بد خواب میشه. میخواین شما بیاین

بریم توی اتاقــ...

سریع پرید تو حرفم و با یه لحن تند گفت: حالا میخوای واسه ما توضیح بدی که بدخواب میشه؟

فک کردی خیلی حالیته؟

لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین. کاش میتونستم جوابشو بدم! اما اصلا دلم نمیخواست 

وجهه ی خودمو جلوی بقیه خراب کنم! و با این دختر بی ادب دهن به دهن بشم! ولی خیلی 

پررو بود! چیزی نگفتم ولی دوباره شروع کرد به حرف زدن: برو بیارش دیگه! مگه کری؟!

اشک تو چشمام جمع شد و بغض کردم. سرم رو نیاوردم بالا تا کسی اشکامو نبینه.

همون لحظه دایی با عصبانیت رو به مولود گفت: مولود بسته! مودب باش!

مولود یه چیش گفت و به مبل تکیه داد.

میلاد به من نگاه کرد, صورتمو نمیدید اما صد در صد فهمیده بود ناراحت شدم.

همونطور که به مبل تکیه داده بود گفت: مولود خانوم شما اگه انقد دلت میخواد لادنو ببینی

میتونی تشریف ببری تو اتاقش.

مولود چشماشو تو حدقه چرخوند و دست به سینه نشست. من دیگه نمیتونستم جلوی

اشکامو بگیرم...بلند شدم و بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: با اجازتون من برم تو اتاقم.

و بعد تا جایی که میتونستم تند دوییدم سمت اتاق مهمان.

بعد از بلند شدن من مهیار با اخم به مولود نگاه کرد و یه چشم غره رفت.

اما مولود بازم بس نمیکرد! گفت: بهش اتاقم دادین؟ چیش...

مامانش اروم زد به پاش و با یه لحن عصبانی گفت: مولــــــود!!!

مهیار از جاش بلند شد و با اخم رو به مولود اروم گفت: با اجازتون میرم گندتونو جمع کنم.

بعد اومد سمت اتاق. اروم در زد و درو باز کرد و از لای در نگام کرد. نشسته بودم کنار

تخت روی زمین و پاهامو بقل کرده بودم و سرمو بین پاهام قایم کرده بودم...

مهیار اروم اومد داخل و گفت: شعله....؟

سرمو نیاوردم بالا چون دلم نمیخواست قیافمو ببینه....

اومد جلو و روی زانوهاش خم شد و یکی از دستاشو به زانوش تکیه داد. اروم مچ دستامو

که دور پاهام قفل شده بود رو گرفته تا بتونه بازشون کنه و صورتمو ببینه. اما من دستامو

محکمتر قفل کردم.

یه بار دیگه صعی کرد: شعله...ببینمت...

اما بازم فایده نداشت. نفسشو داد بیرون و اروم موهامو زد پشت گوشم و بعد سرم رو

اورد بالا و ذل زد به صورتم.

منم با چشمای پر از اشک ذل زدم بهش: چرا انقد علاقه داری تو این موقعیت صورتمو

ببینی؟! صورتم شبیه گوجه فرنگی شده...نکن...

خندید و از کنار تخت یه دستمال کاغذی برداشت و گرفت سمتم.

دستمالو ازش گرفتم و اشکامو پاک کردم و بعد بدون اینکه چیزی بگم ذل زدم به زمین.

میهارم نشست روی زمین رو به روی من و گفت: به دل نگیر....مولود همیشه همینجوریه...

اب دهنمو قورت دادم و چیزی نگفتم و فقط سر تکون دادم.

یه لبخند محو زد: میخوای بریم تو حال؟

نگاش کردم و سریع گفتم: نه!

خندید: خودمم دلم نمیخواد برم...

با همون صدای گرفته گفتم: مگه تو خسته نیستی؟ برو بخواب دیگه....

سرشو تکون داد: خوابم پرید دیگه...کلی هم کار دارم. میخوای بیای پیشم تو اتاقم؟

لادن خوابه حوصلت سر میره.

سرمو تکون دادم: باشه...

بعد هردومون از جامون بلند شدیم و رفتیم توی اتاقش.

رفت و همه ی ورقه های روی میزش رو برداشت و اومد روی تخت نشست. یه سری

کاغذ و ورقه ی دیگه هم از توی کیفش دراورد و اوناهم گذاشت روی بقیه ی کاغذا

و شروع کرد به نوشتن یه چیزایی...

کنارش نشستم و گفتم: برگه ها ماله بیمارستانه؟

همونطور که سرش تو برگه ها بود گفت: اره.

با خنده گفتم: ادم کارشو با زندگی شخصیش قاطی نمیکنه ها...

خندید: میدونم...ولی چند وقته بیمارستان خیلی شلوغه. مخصوصا بخش ما. یکی از

همکارام هم رفته مرخصی بیشتر کاراش رو دوش منه.  واسه همین مجبور میشم یه

سری کارارو تو خونه انجام بدم.

سرمو تکون دادم: واسه همینه شیفت کاریت انقد طولانیه...

سرشو تکون داد: هـــمم....

با خنده گفتم: میشه یه سوال بپرسم؟

سرشو از تو برگه ها اورد بیرون و نگام کرد و با لبخند گفت: شما دوتا سوال بپرس.

خندیدم و یکم مکث کردم و فکر کردم که پرسیدن این سوال درسته یانه...

لبمو گاز گرفتم و گفتم: بین تو و مولود چیزی شده؟

خندید و من من کرد: نه....بین من و مـ-مولود؟ نه...چی شده باشه؟

سرمو تکون دادم: نمیدونم...اخه یه جوری نگات میکرد. توهم یه جوری نگاش میکردی...

همون لحظه در باز شد و مولود اومد داخل: بیا خدافظی کن داریم میریم...

و بعد چشمش به من افتاد و یه پوزخند زد: به به...خانوم پرستار....

مهیار بلند شد و با یه لحن سرد گفت: بهت یاد ندادن میخوای بیای تو اتاق در بزنی؟

مولود بازم به من نگاه کرد: چیه مزاحمتون شدم؟

مهیار با چشمش به در اشاره کرد: بیرون.

مولود جا خورد و چشماش گرد شد: چـ...چی؟

مهیار در اتاقشو باز کرد: شنیدی چی گفتم. اینجا بیمارستان نیست که مجبور باشم جلوی

بقیه احترامتو نگه دارم و تحملت کنم. اینجا خونمه میخوام ارامش داشته باشم. پس لطف

کن برو بیرون و ارامشمون رو بهم نزن.

مولود یه پوزخند زد: ارامشمون؟ نکنه اونم جزئی از خانوادس؟ بعد با چشماش بهم اشاره

کرد.

مهیار با عصبانیت نفسشو فوت کرد و بازوی مولود رو گرفت و اروم هلش داد بیرون و گفت:

اره! اونم جزئی از خانوادس! زنه منه! همینو میخوای بشنوی؟!

بعد درو رو مولود بست و به در تکیه داد.

لبمو گاز گرفتم و تمام سعیمو کردم که به جمله ای که گفت لبخند نزنم....قلبم داشت میومد

تو دهنم! نگاش کردم و اونم داشت نگام میکرد. یه لبخند زدم و سرمو انداختم پایین.

اونم خندید و اومد کنارم نشست و گرفتار کاراش شد.

همون لحظه صدای گریه ی لادنو شندیم و رفتم تو اتاقش. گرفتار بازی کردن با لادن بودم که

گوشیم زنگ زد. شایان بود:

سلام عروسک خوبی؟

_ سلام...خوبم. تو خوبی؟

با خنده گفت: اره...شعله امشب بعد از کارت بیا خونه خب؟

یکم اخم کردم: چیزی شده؟ چرا انقد شارژی؟

خندید و گفت: نه چیزی نیست.

گفتم: خبریه؟

بازم خندید: باید برم! شب میبینمت!

و بعد بدون اینکه فرصت بده چیزی بگم قطع کرد!

رفتم تو فکر...ینی چه خبره؟ گذشت و ساعت 8 شد....سوار ماشین شدم و به سمت خونه

حرکت کردم. تو کل راه به این فکر میکردم که تو خونه چه خبره؟ هووووف...

رسیدم خونه, ماشینو پارک کردم و رفتم داخل.

مامان,بابا و شایان خونه بودن. دیگه کسی نبود.

مامانم با لبخند اومد سمتم: سلام مامان...خسته نباشی.

سرمو تکون دادم: مرسی...مامان مهمون داریم؟

مامانم با تعجب بهم نگاه کرد: مهمون؟ نه...عمو سهراب و ارسلان میخوان بیان.

سرمو تکون دادم: اها...

دستمو کشید و بردم تو اتاقم و لباسی که رو تختم بود رو گفت جلوم: بیا مامان اینو بپوش.

به لباسی که تو دستش بود نگاه کردم. یه دامن بافتنی راه راه که تا بالای زانوم بود و راه راه

های زرد , کرمی , سورمه ای و زرشکی داشت و یه لباس نازک استین حلقه ای کرمی رنگ.

دوباره گفت: زود اینارو بپوش.

لباسارو ازش گرفتم و با یه حالت گیج گفتم: مامان چه خبره؟ این لباسه چیه...احساس نمیکنه

زمستونه مادر من؟! من اینو بپوشم یخ میبندم که!

مامانم خندید: خبری نیست! بعدشم خونه شومینه داره,شوفاژ داره! دوره ای ارش کمون گیر که 

نیست! زود بپوش اینارو بعد صدام کن.

و بعد از اتاق رفت بیرون. همون لحظه صدای زنگ در اومد...حتما ارسلان و عمو سهرابن.

چند ثانیه با حالت گیچ به لباسا نگاه کردم....چه خبر بود؟ دلیل اون حرفای شایان و این کارای مامان

چی بود؟!

نفسمو فوت کردم و لباسمو پوشیدم. بعد صورتمو شستم و یکم عطر زدم و مامانمو صدا کردم.

اومد و کل موهامو بافت و بین بافت ها گل های ریز زرشکی زد.

بعد چرخوندم سمت خودش: یکم خوشکل کن و بیا پایین.

چشمامو تو حدقه چرخوندم: مامان! مگه چیشده که خوشکل کنم؟! ها؟!!

خندید و گفتم: پایین منتظرتم! و رفت بیرون.

با عصبانیت نفسمو فوت کردم و یه رژ لب زدم و رفتم پایین. ارسلان, عمو سهراب, شایان , مامان

و بابا همه توی حال دور هم نشسته بود.

سلام کردم و رفتم نشستم روی مبل تکی ای که کنار ارسلان بود.

همه بهم نگاه میکردن! با تعجب گفتم: چیزی شده؟!

بابام با خنده گفت: نه...چیزی نشده.

شایان خندید و نگام کرد....دیگه داشتم کلافه میشدم! به ارسلان نگاه کردم...کنار دستش یه

دسته گل بود. کلی گل قرمز.

یکم اخم کردم و به ارسلان نگاه کردم...یه لحظه نگام کرد و خندید.

مامانم با لبخند گفت: شعله مامان برو برامون چایی بیار.

با تعجب به مامانم نگاه کردم: مـ...من برم؟

سرشو تکون داد. خب گلنار خانوم میتونست این کارو بکنه...چرا من؟! تنبل نبودم ولی امروز همه چیز

عجیب بود! ولی به حرف مامانم گوش دادم و رفتم توی اشپزخونه و به اندازه ی همه چایی ریختم و

گذاشتم توی سینی و رفتم توی حال. به مامان و عمو سهراب تعارف کردم و رسیدم به ارسلان.

خم شدم و اونم یه چایی برداشت. چایی رو گذاشت رو میز بقل دستش و بعد دسته گل رو کرفت

سمتم و با لبخند گفت: مرسی خانومم.

یکم اخم کردم...چی گفت؟ چند قدم رفتم عقب و با اخم و تعجب به همه نگاه کردم....خانومم؟!

و بعد سینی چایی از دستم افتاد و همه ی لیوان ها افتاد زمین و پودر شد و یه صدای بلند داد.

همه از جاشون بلند شدن و با نگرانی به من نگاه کردن...

قلبم شروع به تند تند زدن کرد...دستام میلرزید و اشک تو چشمام جمع شده بود.

به مامانم نگاه کردم و با صدایی که میلرزید اروم و بریده بریده گفتم: مامان...اینجا چه خبره...؟!

مامانم با نگرانی گفت: شعله...اروم باش مامان! چیزی نشده که!

با عصبانیت به ارسلان نگاه کردم...عصبانیت و ناراحتی باهم قاطی شده بود!

داد زدم: خانومم؟! من خانومتم؟!! از کی تاحالا؟!

و بعد اشکام ریتختن...

جیغ زدم: مگه نگفتم هیچ منظوری نداشتم و تو فقط واسم مثل یه برادری!؟

ارسلان همونطور که دسته گل تو دستش بود اومد جلو و گفت: شعله...

همونطور که گریه میکردم چند قدم رفتم عقب و گفتم: نزدیک من نیا!

بعد با بغض گفتم: مگه تو نگفتی که میدونی واسم مثل یه برادری؟!

و بعد جیغ زدم: مگه نگفتی!!!!!

ارسلان اومد نزدیکتر و خواست دستمو بگیره و ارومترم کنه...دستامو کشیدم عقب: به من

دست نزن! دست....نزن....

همه ساکت بودن, هیچ کس جرات نداشت چیزی بگه! همه از عکس العمل من شکه شده بودن.

ارسلان گفت: شعله صبر کن برات توضیح بدم....

محکم با دستام اشکامو پاک کردم و با اخم به مامان و بابام نگاه کردم: شما چجوری قبول کردین؟!

بدون اینکه نظر دخترتون رو بخواین...قبول کردین بیاد اینجا و از من خواستگاری کنه؟! بدون اینکه

نظر منو بخواین میخواین با یکی که مثل برادرمه ازدواج کنم؟!

بابام سعی کرد ارومم کنه: شعله عزیزم....ما واسه همین دور هم جمع شدیم! که نظر تورو بپرسیم!

و بنظر من و مامانت ارسلان بهترین انتخابه...

بریده بریده گفتم: از نظر من چی؟ از نظر من ارسلان چیه؟! اینو از من پرسیدین اصلا؟!

رو به شایان گفتم: و تو شایان! از تو انتظار نداشتم همچین چیزی رو ازم قایم کنی!

انقدر عصبانی بودم که نزدیک بود منفجر بشم! دسته گل رو از تو دست ارسلان کشیدم و 

پرتش کردم رو زمین. سر خورد و جلوی پای بابام ایستاد.

با عصبانیت گفتم: من با ارسلان ازدواج نمیکنم!! من....من.... و بعد یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:

من یکی دیگه رو دوست دارم!

و بعد دوییدم سمت پله ها و اتاقم.

ارسلان هم پشت سرم اومد: شعله صبر کن!

رفتم توی اتاقمو درو بستمو قفل کردم و پشت در نشستم.

ارسلان چندبار در زد: شعله...توروخدا درو باز کن...صبر کن واست توضیح بدم...

همونطور که گریه میکردم گفتم: چیو توضیح بدی....ارسلان تو مطمئن بودی من قبول نمیکنم...

پس چرا اینکارو کردی؟! چرا اوضاع منو بدتر از این میکنی؟!

ارسلان اروم درو تکون دد: شعله درو باز کن...بزار باهات حرف بزنم...

گریم شدیدتر شد...نمیدونستم دلیل این گریه چیه؟! از روی ناراحتیه....یا عصبانیت؟!

بدنم یخ شده بود و دست و پاهام میلرزید و قلبم خیلی تند میزد...خیلی عصبانی بودم...

با صدای لرزون گفتم: ارسلان من بدردت نمیخورم....من واسه تو به اندازه ی کافی خوب نیستم...

نمیخوام غم هامو و ناراحتیامو با تو شریک بشم...

ارسلان بازم به حرفام گوش نداد و بازم به حرفای خودش ادامه داد: شعله توروخدا باز کن...

هیچی نگفتم اما بازم ادامه داد....این دفه انگار بغض کرده بود....

با صدای اروم گفت: شعله من دوست دارم....

بغضم ترکید و پاهامو توی بقلم جمع کردم.....چطوری این همه مدت عاشق من بوده و من نفهمیدم؟!

چطوری من فقط به چشم یه برادر بهش نگاه میکردم و اونم وانمود میکرد من واسش مثل یه خواهرم؟!

یا شاید.... این فقط من بودم که به چشم برادر بهش نگاه میکردم...؟

بازم زدم زیر گریه....جرا همه چیز داشت سخت و سخت تر میشد؟! چرا هر چقدر تلاش میکردم اوضاع 

بهتر نمیشد؟! من الان اصلا اماده ی ازدواج نبودم....اونم یه ازدواج زوری! با ارسلان!

ارسلان بازم در زد و اروم با همون صدای گرفته گفت: شعله...درو باز نمیکنی؟

همونطور که پاهامو بقل کرده بود اروم گفتم: اخه تو چیه منو دوست داری....من...من فقط گریه میکنم...

فقط غضه میخورم و اشک میریزم...حرف نمیزنم و مثل یه تیکه یخ سردم! بلد نیستم با بقیه ارتباط برقرار

کنم...هنوز بعد از 11 سال سر یه موضوع خودمو سرزنش میکنم.....من نمیخندم...مثل تو خوشحال نیستم...

یه جز یه صورت عروسکی چی دارم که تورو عاشق من میکنه؟!

ارسلان سریع جواب داد: همه چیزتو دوست دارم! لبخندهاتو دوست دارم...با این که زیاد نمیخندی...

دوست دارم حرفاتو گوش کنم....دلم میخواد باهام دردو دل کنی...وقتی گریه میکنه قلبم درد میگیره...

نمیخوام ناراحت باشی...غصه بخوری....وقتی میبینمت دیوونه میشم...میخوام همش کنارم باشی...

اگه بدونی اون شب قلبم چقد تند میزد....مثل یه رویا بود واسم! با اینکه بعدش گفتی هیچ منظوری

نداشتی اما بازم واسم شیرین بود....اصلا نگاه کردن به تو منو دیوونه میکنه...نمیدونم چرا انقد مثل عروسکا

خوشکلی....با اینکه سردی....با اینکه نمیتونی زیاد ارتباط برقرار کنی....اما واسم مهم نیست...

تو عروسک یخی منی.

لبامو روهم فاشر دادمو بغضمو قورت دادم ولی بازم اشکام ریختن....میدونستم اگه این حرفو بهش بزنم

قلبش هزار تیکه میشه....اما من واقعا ارسلانو دوست نداشتم...یعنی به عنوان یه برادر دوستش

داشتم نه بیشتر....اصلا از چیزی که میخواستم بگم مطمئن نبودم ولی گفتم....گفتم:

ارسلان....من یکی دیگه رو دوست دارم....

ساکت شد....چند لظحه هیچ صدایی نیومد.... و بعد صدای هق هق هاشو میشنیدم...

سعی کرد تا جایی که میتونه اروم و بی صدا باشه اما بازم صدای گریه کردنشو میشندیم....

میدونم...خیلی خودخواهم...دلشو شکوندم...خوردش کردم....لجوی همه کوچیکش کردم...

خدایا منو ببخش ولی نمیتونم....

ارسلان بازم به حرف اومد: کیو...کیو دوست داری....کیه که بهتر از من تورو میشناسه؟ کیه که مثل

من همه چیزتو میدونه؟

و بعد داد زد: کیه که اینجوری دلتو برده؟!!

همونطور که گریه میکردم دوتا دستامو گذاشتم روی گوشام... تاحالا ارسلانو اینطوری ندیده بودم...

ترسیدم! نمیدونم چقدر ناراحتش کردم ولی حتما خیلی ناراحته که داره اینجوری احساسشو خالی

میکنه...ارسلان اصلا ادمی نبود که بخواد داد بزنه....همیشه اروم و ساکت بود...

دیگه هیچ صدایی نیومد....نمیدونم ارسلان هنوز اون بیرون بود یا نه...

اروم خم شدم و روی زمین پشت در دراز کشیدم و پاهامو جمع کردم توی بقلم....زمین یخ بود...

لباس منم نازک بود...لرزیدم....سرم بود...گشنم بود....از ظهر تاحالا هیچی نخورده بودم...

اشکامم قطع نمیشدن...

صدای ارسلان تو گوشم پیچید.... "کیه که دلتو برده...."

یه لحظه مهیار اومد تو ذهنم...نمیدونم واقعا مهیارو دوست داشتم یا فقط اونجوری گفتم که از

دست ارسلان خلاص شم؟ صورت مهیار اومد جلوی چشمام....لبخندش...صداش...حرفاش...

همون حرفاش که دلمو میلرزوند....حرفایی که ارومم میکرد...باعث میشد بخندم...اینکه دوست

داشتم بهم توجه کنه...پیشم باشه و همش ببینمش....فکر کنم حالا دیگه میدونستم اون دل ضعفه ها

چی بود....اون تند تند زدنای قلم چی بود....اون هول شدنا و دست و پامو گم کردنا چی بود...

من مهیارو دوست داشتم...

چشمامو بستم....چشمامو باز کردم....خوابم رفته بود....هوا هنوز تاریک بود و من هنوز روی زمین

بودم....سردم بود و تمام بدنم درد میکرد....سرم درد میکرد و چشمام سیاهی میرفت...

به سختی بلند شدو دنبال موبایلم گشتم....ساعت 4:45 دقیقه بود...

دوباره اتفاقات دیشب یادم اومد...دوتا دستامو گذاشتم روی صورتم و باز اشکام ریختنوووو

صحنه های دیشب از جلوی چشمام رد شد...گریم بیشتر شد...اه...

اخه چرا دارم گریه میکنم؟! ها؟

ترسیدم...نگرانم...اگه مجبورم کنن باهاش ازدواج کنم چی؟ من ارسلانو دوست ندارم...نمیخوام

زندگیم از اینی که هست بدتر شه...

رفتم تو دست شویی و یه اب به صورتم زدم. زیر چشمام سیاه شده بود و چشمام قرمز بودن.

رنگم پریده بود و مثل گچ شده بودم...

نمیدونم را ولی لباسامو عوض کردم که برم بیرون. نمیخواستم تو خونه بمونم....جو خونه داغونم

میکرد.....

یه لباس گرم پوشیدم و وسایلامو ریختم تو کیفمو راه افتادم. در اتاقمو باز کردم و داشتم میرفتم

بیرون که پام خورد به یه چیزی....

زمینو نگاه کردم...دسته گل ارسلان بود....بازم بغض کردم...اروم خم شدمو برش داشتم...

چند لحظه بهش نگاه کردم و بعد اروم از پله ها اومدم پایین و بدون اینکه برم سمت اشپزخونه از در حال

رفتم بیرون....داشت نم نم میومد...سوار ماشین شدم و دسته گل رو انداختم رو صندلیه کنارم...

سردردم داشت میکشتم...بی حال بودم...سر گیجه داشتم...حالم خیلی بد بود....

کجا رو دارم برم؟ کی رو دارم ارومم کنه؟ ساعت 5 صبحه....رفتم تنها جایی که به ذهنم میرسید...

قبرستون پیش شیما....

به گل های کنارم نگاه کردم و بدون اینکه بهشون دست بزنم از ماشین پیاده شدم. نم نم های

بارون میریخت رو صورتم و با اشکام قاطی میشد...اروم نشستم روی زمین و ذل زدم به قبر

شیما....نگاش کردم و بعد اروم دراز کشیدم روش و گریم بیشتر شد...

اروم زیر لب گفتم: شیما....میخوام بیام پیشت....دیگه خسته شدم...نمیتونم تحمل کنم....

و همونطور که اونجا دراز کشیده بودم چشمامو بستم و وقتی چشمامو باز کردم ساعت 6 بود.

دیرم شد! با همون وضع داغونم بلند شدم و خودمو تکوندم...سرم بدجور گیج میرفت....

قبل از اینکه بخاطر سرگیجه بخورم زمین سریع خودمو به ماشین رسوندم و سوار شدم. ساعت

6:40 دقیقه بود که رسیدم به خونه ی مهیار اینا.

سرم هنوز درد میکرد...اصلا حال نداشتم...اوضاعم خیلی بد بود....اما نمیتونستم بگم که نمیام

دوباره مرخصی بگیرم...تو اینه ی ماشین خودمو نگاه کردمو یه اه کشیدم.

حتی یه ذره هم ارایش نکرده بودم....یعنی اگه منو تو این سرو وضع ببینن چی میگن؟!

دوباره چشمام پر ازشک شد....سرم رو گذاشتم رو فرمون تا یکم حالم بهتر شه و بعد برم داخل.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای یه چیزی رو شنیدم که میخورد به شیشه...

سرم رو اوردم بالا و دیدم مهیار پشت شیشه ماشین ایستاده و داره با انگشتش میزنه به شیشه.

با خنده داشت نگام میکرد. چند لحظه گیچجو ویج نگاهش کردم تا اینکه خودش در ماشینو باز

کرد و اومد داخل.

 گل هارو از روی صندلی برداشت و نشست کنارم و گل هارو گذاشت رو پاش.

بل لبخند گفت: چطوری؟ چرا اینجایی؟ چرا نمیای تو؟

و بعد به صورتم نگاه کرد. لبخندش پاک شد: حالت....خوبه؟ 

من من کردم: خـ...خوبم....

یکم اخم کرد: چرا اینجوری شدی؟ مطمئن حالت خوبه؟ رنگت پریده!

داشتم تمام سعیمو میکردم که نزارم اشکام بریزه...با صدای لرزون گفتم: خوبم....تو چرا نرفتی سر

کار؟

گفت: امروز On Call ام...هرموقع زنگ بزنن میرم.

سرمو تکون دادمو به زور بغضمو قورت دادم.

به گلا نگاه کرد و گفت: راستی...این گلا چیه؟

به گلایی که ارسلان بهم داده بود نگاه کردم و بازم چشمام پر اشک شد ولیاین دفه نتونستم جلوی

خودمو بگیرم و زدم زیر رگیه. مهیار با تعجب نگام کرد و با یه صدای نگران گفت: شعله؟! چیشده؟!

بازم سرم گیج رفت....همونطور که گریه میکردم سرمو گذاشتم روی فرمون.

مهیار گلارو گذاشت پایین پاش و دستشو دراز کرد سمتم و شونه هامو گرفت:

شعله چی شده؟! چرا گریه میکنی؟! حالت خوب نیست؟! میخوای ببرمت بیمارستان؟! اتفاقی

افتاده؟!

بعد اروم کشیدم عقب و بلندم کرد و به صورتم نگاه کرد: چشمات رنگ خون شده! چی شده؟!

بغضمو قورت دادمو اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی...ولش کن. بیا بریم تو.

بعد خواستم درو باز کنم که مچ دستمو گرفت و با یه لحن جدی گفت: چته؟

بهش نگاه کردم و با یه صدای لرزون گفتم: هیچی ...حالم خوبه.

چشماشو بست و نفسشو فوت کرد: راست میگی؟! خوب شد گفتی! از نگرانی درم اوردی!

اروم دستمو کشیدم: مهیار چیزیم نیست....

بعد پیاده شدم و کیفم رو برداشتم . پیاده شد و هردومون رفتیم توی پیاده رو.

دستاشو کرد تو جیب شلوارش و گفت: دارم میرم خرید, برگشتم باید بهم بگی چیشده.

نفسمو فوت کردم و گفتم: گفتم که حالم خو...

پرید تو حرفم: زود میام. و بعد چرخید و رفت....

به زمین ذل زدم...واقعا که احمقی شعله....نتونستی جلوی گریتو بگیری...حالا چی میخوای

بهش بگی؟! 

داشتم خیس میشدم واسه همین سریع رفتم داخل....

رفتم توی اشپزخونه تا به سارا خانوم سلام کنم.

تا دیدم با تعجب گفت: شعله؟! عزیزم حالت خوبه؟! رنگت پریده!! اگه مریضی واسه چی اومدی؟

یه لبخند محو زدم و گفتم: مریض؟ من حالم خوبه سارا خانوم...

سارا خانوم دستمو کشید و نشوندم روی صندلی: رنگ گچ شدی دختر! چشماتم که قرمزه!

وایسا یه چیزی بهت بدم بخوری...

از جام بلند شدم: نه سارا خانوم...خوبم...فقط یکم سرم گیج میره.

بعد داشتم میرفتم سمت اتاق مهمان که ریلیا جلوی در اشپزخونه جلوم ظاهر شد.

انگار تازه ار خواب بیدار شده بود. چند لحظه نگام کردو گفت: این چه سر و وضعیه؟ تو مریضی؟

اب دهنمو قورت دادمو چیزی نگفتم....بازم ادامه داد:

اگه مریض هستی برای چی امدی؟

سریع گفتم: من خوبم فقط...

پرید تو حرفم: اما صورتت چیز دیگه ای میگه.

وای...سرم داشت گیج میرفت....ریلیارو چهارتا میدیدم! تمام بدنم یخ شده بود...به زور روی

پاهام ایستاده بودم...

ریلیا اخم کرد: منتظر چی هستی؟ از سر راهم برو کنار!

و بعد رو به سارا خانوم گفت: لطفا یک لیوان اب به من بدید.

از جلوش اومدم کنار و اروم راه افتادم سمت اتاق که لباسمو عوض کنم. اصلا حال لباس

عوض کردنم نداشتم....نشستم روی تخت تا حالم سر جاش بیاد اما اصلا فایده نداشت!

همه چیز تارو تارتر میشد....سرگیجم هم بدتر میشد...

حتما واسه اینه که گریه کردم...اب بدنم کم شده و از دیروزم که غذا نخوردم...

چشمامو محکم روی هم فشار دادم و یه نفس عمیق کشیدم و بلند شدم...

حالم خوبه...چیزیم نیست...

بعد لباسمو عوض کردم. یه جوراب شلواری ضخیم خاکستری رنگ پوشیدم و یه لباس استین

بلند خاکستری استین بلند. روش هم یه سارافون سفید رنگ پوشدیم.

از اونجایی که اصلا حال نداشتم موهامو باز گذاشتم و ریختم دورم.  کفشمو پوشیدم 

و موبایلمو از توی جیبم در اوردم...دوتا میسکال از بابا...5 تا از مامان و 6 تا از شایان...

از ارسلان خبری نبود...خداروشکر!

چشمامو تو حدقه چرخونم و موبایلمو پرت کردم رو تخت و در اتاقو باز کردم تا بیام بیرون.

یه دفه سرم بدجور گیج رفت....محکم دستگیره درو گرفتم و فشارد دادم و چند لحظه ایستادم.

بعد سعی کردم اروم راه برم...همه چیز داشت تار میشد...

سعی کردم چند قدم راه برم اما واقعا دیگه توانش رو نداشتم...

دستم رو گرفتم به دیوار و بازم سعی کردم راه برم...

یکی رو ته راه رو میدیدم...حدس میزدم میلاد باشه...اما همه چیز تار بود و درست نمیدیدمش...

صداشو شندیم که میگفت: سلام صبح بخـ....

و بعدش دیگه چیزی نشنیدم...چون محکم افتادم زمین.

دیگه بدنم توان نداشت! سعی کردم چشمامو باز کنم تا دور و برمو نگاه کنم....اما همه چیز

سیاه بود....صدای دوییدن شنیدم...صدای پا...و بعد هم صدای میلاد که ریلیا رو صدا میزد:

ریلیا! ریلیا بیا اینجا! زود باش!

ریلیا سریع از تو راه رو پشتی اومد و مهیارم پشت سرش اومد.

ریلیا با تعجب به میلاد که کنار من روی زمین نشسته بود نگاه کرد و گفت: وای خدای من!

چیشده؟!

میلاد که داشت سعی میکرد منو بلند کنه گفت: چرا وایسادی؟! بیا کمکم کن بلندش کنم!

ریلیا با خم گفت: من بیام؟!

میلاد با عصبانیت گفت: پس چی؟! اون یه دختره...تو مشکلی نداری من بهش دست بزنـ...

و همون لحظه مهیار پلاستیک های خریدو انداخت زمین و ریلیا رو زد کنار و دویید سمت من

 وبقلم کرد و بدن سرد و بی جونم رو از روی زمین بلند کرد....







اووووف چقد این پارت طولانی شد! دیگه دیدم جای حساسه حیفم اومد بزارمتون تو امپاس

ببخشید طولانی شد

عاقا یه سوال...

عایا شما حدس میزدین که تو خونه ای شعله اینا چه خبره؟

یعنی حدس میزدین خواستگاری باشه؟؟

جواباتونو تو کامنتا بهم بگین ~




طبقه بندی: فارسی، عروسک یخی،
برچسب ها:عروسک یخی،

[ یکشنبه 4 مرداد 1394 ] [ 09:35 ب.ظ ] [ Dorsa ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه